شادیهایت را بر صورت من بریز
فروردین من
و اضافههایش را پست کن
برای کسی که بهاری ندارد
شادا #بهار
که دست مرا گرفته نمیدانم به کجا میبرد
شادا من
که دست بهار را گرفته به خانه خود میبرم
#شمس_لنگرودی 🌿
فروردین من
و اضافههایش را پست کن
برای کسی که بهاری ندارد
شادا #بهار
که دست مرا گرفته نمیدانم به کجا میبرد
شادا من
که دست بهار را گرفته به خانه خود میبرم
#شمس_لنگرودی 🌿
خدا کند امروز خشنودی ببارد!
همان کلمات قدیمی خودم ببارند
ستاره
دریا
خواب
تبسم و باران...
#سید_علی_صالحی 🌿 @siminsagh
همان کلمات قدیمی خودم ببارند
ستاره
دریا
خواب
تبسم و باران...
#سید_علی_صالحی 🌿 @siminsagh
دیشب در انتظار تو
جانم به لب رسید،
امشب بیا که نیست به فردا تقبلی...
#شهریار 🌿
#دلتنگیهای_شبانه_را_جدی_بگیرید
@siminsagh
جانم به لب رسید،
امشب بیا که نیست به فردا تقبلی...
#شهریار 🌿
#دلتنگیهای_شبانه_را_جدی_بگیرید
@siminsagh
با پیام دلکش
"نوروزتان پیروز باد"
با سرود تازه
"هر روزتان نوروز باد"
شهر سرشار است از لبخند،
از گل، از امید
تا جهان باقیست این آئین جهان افروز باد!
#فریدون_مشیری 🌿
"نوروزتان پیروز باد"
با سرود تازه
"هر روزتان نوروز باد"
شهر سرشار است از لبخند،
از گل، از امید
تا جهان باقیست این آئین جهان افروز باد!
#فریدون_مشیری 🌿
باید شکست
هر چه شود سدّ راه وصل
دیوانِه بود بایَد و مَست و خوش و خَراب...
#مهدی_اخوان_ثالث 🌿 @siminsagh
هر چه شود سدّ راه وصل
دیوانِه بود بایَد و مَست و خوش و خَراب...
#مهدی_اخوان_ثالث 🌿 @siminsagh
تشنه ام امشب، اگر باز خیال لب تو
خواب نفرستد و از راه سرابم نبرد
کاش از عمر شبی تا به سحر چون مهتاب شبنم زلف تو را نوشم و خوابم نبرد
#مهدى_اخوان_ثالث 🌿
خواب نفرستد و از راه سرابم نبرد
کاش از عمر شبی تا به سحر چون مهتاب شبنم زلف تو را نوشم و خوابم نبرد
#مهدى_اخوان_ثالث 🌿
من و صبح #بهار، می دانیم
روی دامان هر گلی در باغ
تا چه اندازه، پاک، شبنم هست.
پاک باشیم
ما مگر کمتریم از شبنم!
#كامبيز_صديقى_كسمايى 🌿
روی دامان هر گلی در باغ
تا چه اندازه، پاک، شبنم هست.
پاک باشیم
ما مگر کمتریم از شبنم!
#كامبيز_صديقى_كسمايى 🌿
دیروز
كه #بهار در هوای خانه پیچید،
در دلم قند قند عشق آب شد.
خیالت را بوسه زدم،
پنجره ی اتاق را،
چهارطاق باز كردم
هوای آمدنت را
نفس كشیدم…
#عادل_دانتیسم 🌿 @siminsagh
كه #بهار در هوای خانه پیچید،
در دلم قند قند عشق آب شد.
خیالت را بوسه زدم،
پنجره ی اتاق را،
چهارطاق باز كردم
هوای آمدنت را
نفس كشیدم…
#عادل_دانتیسم 🌿 @siminsagh
🌿 افسر پرسید خب، بار چندم است که در امتحان گواهینامه شرکت میکنید؟ گفتم نمیدانم، یادم نیست، شاید سوم، چهارم، پنجم: اهمیتی دارد؟ افسر گفت بله، اهمیتش این است که بعد از سه، چهار یا پنج بار هنوز نمیدانید در این خیابان تنگ و ترش نباید با چهل تا بروید. گفتم جناب سرهنگ شما تا حالا گربه زیر کردهاید؟ من یک شب با همین چهل پنجاه تا در جادهای یکطرفه میراندم. رانندهی ماشین عقبی یک خل وضع بود که نور بالا مستقیم خوابانده بود توی چشم من و من، در آفتاب کمرمق زمستان هم کورم چه رسد به نوربالای زانتیا در تابستان . از طرفی شالم هم افتاده بود و وقتی داشتم دنبالش میگشتم و همزمان آینه را بالا میدادم، فهمیدم که استخوانهای گربهی مادر زیر چرخهای ماشینم له شد. من کوبیدم روی ترمز و آن خلوضع هم از پشت کوبید به صندوق ماشین محقرم. هر دو پیاده شدیم. من رفتم سمتش .داد میکشیدم و محکم به سینهاش میکوبیدم و میگفتم تو کشتیش .او گیج شده بود و درست وقتی داشتم اشکهایم را با شالم پاک میکردم، دیدم که بچه گربه آنجا، کنار جاده منتظر مادرش مانده .خل وضع داشت دربارهی بیمه میپرسید. دربارهی اینکه کوپن بیمهاش حیف است و هرچه بخواهم، نقدی میدهد. چه میگفت؟ چرا اینقدر ابله بود؟
افسر داشت با انگشتهایش روی شلوارش چیزی میکشید. پرسید با بچه گربه چه کردید؟ گفتم مادرش را دفن کردم وبعد، بردمش خانه. نهایتن چند ماهه بود.چندی ازش مراقبت کردم. بعد سپردمش به کسی.
افسر پیاده شد. نشست کنار جاده. سیگارش را روشن کرد. یکی هم برای من. گفت سیگار در حین کار ممنوع است. سیگارش را خاموش کرد. جاده مه زده بود. افسر نشست پشت فرمان. صبر کرد سیگارم تمام شود. گفت من میرسانمتان. روشن است که باز در امتحان رد شدید. دستکم با این حال شیدا زیر چرخ ماشین کسی نمانید.
افسر با سرعتی استاندارد در جادهی مهزده میراند.من شعر میخواندم:
«بهخاطر سنگفرشی که مرا به تو می رساند
نه به خاطر آفتاب، نه به خاطر حماسه
به خاطر سایهی بام کوچکش
به خاطر ترانهای کوچکتر از دستهای تو
نه به خاطر جنگلها، نه به خاطر دریا
به خاطر یک برگ
به خاطر یک قطره
روشنتر از چشمهای تو
نه به خاطر دیوارها -به خاطر یک چپر
نه بخاطر همه انسانها -به خاطر نوزادِ دشمنش شاید
نه به خاطر دنیا -به خاطر خانهی تو
به خاطر یقینِ کوچکت
که انسان دنیاییست...»
شعر از احمد شاملو
✍ #غزل_صدر
☑️شعریکهزندگیست👇
http://t.me/joinchat/BAlNIjvMQc6yl3tU5zghEQ
افسر داشت با انگشتهایش روی شلوارش چیزی میکشید. پرسید با بچه گربه چه کردید؟ گفتم مادرش را دفن کردم وبعد، بردمش خانه. نهایتن چند ماهه بود.چندی ازش مراقبت کردم. بعد سپردمش به کسی.
افسر پیاده شد. نشست کنار جاده. سیگارش را روشن کرد. یکی هم برای من. گفت سیگار در حین کار ممنوع است. سیگارش را خاموش کرد. جاده مه زده بود. افسر نشست پشت فرمان. صبر کرد سیگارم تمام شود. گفت من میرسانمتان. روشن است که باز در امتحان رد شدید. دستکم با این حال شیدا زیر چرخ ماشین کسی نمانید.
افسر با سرعتی استاندارد در جادهی مهزده میراند.من شعر میخواندم:
«بهخاطر سنگفرشی که مرا به تو می رساند
نه به خاطر آفتاب، نه به خاطر حماسه
به خاطر سایهی بام کوچکش
به خاطر ترانهای کوچکتر از دستهای تو
نه به خاطر جنگلها، نه به خاطر دریا
به خاطر یک برگ
به خاطر یک قطره
روشنتر از چشمهای تو
نه به خاطر دیوارها -به خاطر یک چپر
نه بخاطر همه انسانها -به خاطر نوزادِ دشمنش شاید
نه به خاطر دنیا -به خاطر خانهی تو
به خاطر یقینِ کوچکت
که انسان دنیاییست...»
شعر از احمد شاملو
✍ #غزل_صدر
☑️شعریکهزندگیست👇
http://t.me/joinchat/BAlNIjvMQc6yl3tU5zghEQ
نقش او در چشم ما
هر روز خوشتر میشود ...
#سعدی 🌿
☑️شعریکهزندگیست👇
http://t.me/joinchat/BAlNIjvMQc6yl3tU5zghEQ
هر روز خوشتر میشود ...
#سعدی 🌿
☑️شعریکهزندگیست👇
http://t.me/joinchat/BAlNIjvMQc6yl3tU5zghEQ
@siminsagh
بیعمر زندهام من و این بس عجب مدار
روز فِراق را كه نهد در شمار عمر؟
دی در گذار بود و نظر سوی ما نكرد
بیچاره دل كه هیچ ندید از گذار عمر
#حافظ 🌿
بیعمر زندهام من و این بس عجب مدار
روز فِراق را كه نهد در شمار عمر؟
دی در گذار بود و نظر سوی ما نكرد
بیچاره دل كه هیچ ندید از گذار عمر
#حافظ 🌿