همچون نسیمِ صبح،
لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو...
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم،
در سینه هیچ نیست
بجز آرزوی تو...
#فروغ_فرخزاد 🌿
لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو...
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم،
در سینه هیچ نیست
بجز آرزوی تو...
#فروغ_فرخزاد 🌿
حرفِ من این است:
قطرهها باید آگاه شوند
که به همکوشی، بیشک
میتوان بر جهتِ تقدیری فایق شد.
بیگمان ناآگاهیست
آنچه آسانجو را وامیدارد
که سراشیبی را
نام بگذارد تقدیر
و مقدّر را چیزی پندارد
که نمییابد تغییر.
#احمد_شاملو 🌿
قطرهها باید آگاه شوند
که به همکوشی، بیشک
میتوان بر جهتِ تقدیری فایق شد.
بیگمان ناآگاهیست
آنچه آسانجو را وامیدارد
که سراشیبی را
نام بگذارد تقدیر
و مقدّر را چیزی پندارد
که نمییابد تغییر.
#احمد_شاملو 🌿
درد است که آدمی را راهبر است.
در هر کاری که هست، تا او را دردِ آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد، او قصد آن کار نکند و آن کارِ بیدرد او را میسر نشود!
خواه دنیا، خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم و خواه نجوم و غیره...
#مولانا
#فیه_ما_فیه
👉 @siminsagh 🌿
در هر کاری که هست، تا او را دردِ آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد، او قصد آن کار نکند و آن کارِ بیدرد او را میسر نشود!
خواه دنیا، خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم و خواه نجوم و غیره...
#مولانا
#فیه_ما_فیه
👉 @siminsagh 🌿
این منم تنها و حیران،
نیمه شب ؛
کرده ام همراز خود
مهتاب را…
گویم امشب
بینم آن گل را به خواب؟
من مگر در خواب بینم
خواب را...
#فریدون_مشیری 🌿
نیمه شب ؛
کرده ام همراز خود
مهتاب را…
گویم امشب
بینم آن گل را به خواب؟
من مگر در خواب بینم
خواب را...
#فریدون_مشیری 🌿
Forwarded from سیمین ساق | شعر فارسی (Sahar Karami)
آشکارا نهان کنم تا چند؟
دوست می دارمت
به بانگِ بلند
#فخرالدین_عراقی 🕊
http://telegram.me/joinchat/BAlNIjvMQc6yl3tU5zghEQ
دوست می دارمت
به بانگِ بلند
#فخرالدین_عراقی 🕊
http://telegram.me/joinchat/BAlNIjvMQc6yl3tU5zghEQ
@siminsagh
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم...»
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!»
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن #کوچه گذشتم!
#فریدون_مشیری 🌿
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم...»
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!»
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن #کوچه گذشتم!
#فریدون_مشیری 🌿
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟
#سهراب_سپهری 🌿
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟
#سهراب_سپهری 🌿
هیچوقت سیگار برگ را تجربه نکردم.
در جوانی زنی را دوست داشتم که قدبلند و لاغر بود و گیسوان نقره ای داشت، سیگار برگ میکشید.
من به دلیلِ آن گیسوانِ نقره ای، سیگار برگ دوست داشتم..
اما به دلیل دستورهای اعدام فیدل کاسترو در فاصله روشن و خاموش کردنِ سیگارِ برگ، از سیگار برگ نفرت پیدا کردم و هیچوقت سراغ سیگارِ برگ نرفتم...
#احمدرضااحمدی 🌿 @siminsagh
در جوانی زنی را دوست داشتم که قدبلند و لاغر بود و گیسوان نقره ای داشت، سیگار برگ میکشید.
من به دلیلِ آن گیسوانِ نقره ای، سیگار برگ دوست داشتم..
اما به دلیل دستورهای اعدام فیدل کاسترو در فاصله روشن و خاموش کردنِ سیگارِ برگ، از سیگار برگ نفرت پیدا کردم و هیچوقت سراغ سیگارِ برگ نرفتم...
#احمدرضااحمدی 🌿 @siminsagh
پوستینی كهنه دارم من كه می گوید
از نیاكانم برایم داستان ، تاریخ
من یقین دارم كه در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
كاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست
#مهدی_اخوان_ثالث 🌿
از نیاكانم برایم داستان ، تاریخ
من یقین دارم كه در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
كاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست
#مهدی_اخوان_ثالث 🌿
باز کی گیرم اندر آغوشت!
کی بیارم به دست چون دوشت،
هرگز آیا به خواب خواهم دید؟
یک شبی دیگر اندر آغوشت..
#انوری 🌿
کی بیارم به دست چون دوشت،
هرگز آیا به خواب خواهم دید؟
یک شبی دیگر اندر آغوشت..
#انوری 🌿