سیمین ساق | شعر فارسی
18.6K subscribers
4.39K photos
366 videos
17 files
274 links
شعر نو
و
شعر کهن
همین
siminsagh.net
Download Telegram
@siminsagh


من بی تو ،
در غریب ترین شهر عالم


بی من ، تو در کجای جهانی
که نیستی؟




#غلامرضا_طریقی🌿
من در این تاریکی,
فکر یک بَره روشن هستم.
تا بیاید علفِ خستگی ام را بِچَرَد...

#سهراب_سپهری 🌿
@siminsagh 🌿

به نیکی گِرای و میازار کس
رهِ رستگاری همین است و بس

یکم بهمن ماه #زادروز_فردوسی
رستم، پهلوان نامدار ایرانی، در یک باغ خوش آب و هوا توقف کرد تا هم خستگی نبرد سنگینش با افراسیاب را از تن به در کند. هم اسب با وفایش رخش، نفسی تازه کند.
پس از خوردن نهار، پلک هایش سنگین شد و کنار آتش خوابش برد. رخش هم بدون این که افسارش به جایی بسته باشد، تنها ماند.
افراسیاب با خودش فکر کرد که موفقیت رستم تنها به خاطر قدرت خودش نیست بلکه اسب او در این پیروزی خیلی نقش داشته.

پس سربازانش را برای دزدیدن رخش فرستاد. آن ها که از قدرت رخش خبر داشتند برای به دام انداختنش یک طناب بسیار بلند و محکم آورده بودند.
وقتی رخش حسابی از رستم دور شد، طناب بلند رابه سمتش پرتاب کردند. رخش که بسیار باهوش و قوی بود با حرکتی جانانه خودش را نجات داد و فرار کرد.
رستم بیدار شد. جای خالی رخش را دید. زین او را در دست گرفت و از روی رد پاهایی که به جا مانده بود توانست او را پیدا کند.
بعد با صدای بلند به رخش گفت: « می دانی در حالی که زین تو را به دوش داشته ام چه قدر راه آمده ام؟ »
بعد برای دلداری خودش دوباره گفت: « عیبی ندارد. رسم زمانه این است. گاهی من باید سوار زین بشوم و گاهی زین سوار من. »
از زمانی که فردوسی این داستان را روایت کرد و این بیت را سرود، رسم شد هر وقت کسی به سختی و مشکل دچار شود به او چنین بگویند:

چنین است رسم سرای درشت
گهی پشت بر زین، گهی زین به پشت

#زادروزشاعروحماسه‌سرای‌بزرگ
#حکیم‌ابوالقاسم‌فردوسی
👉 @siminsagh 🌿
@siminsagh

آمد از شاخه فرود،

بوسه زد برلب رود؛

برگ عاشق شده بود.


#علی_پرهوده 🌿
@siminsagh

دیدی که دختر لر از اینجا رفت
حتی امیر دلخور از اینجا رفت
دل نیز با دل پر از اینجا رفت
من "دل" شکسته ام که نمی مانم...

#محمدرضا_حاج_رستم_بگلو 🌿
آه که چقدر بد است
به این خوبی ها,
تمام کردن کسی که 
قرار بود "هنوز ها" تمام نشود...

#حسین_منزوی 🌿
@siminsagh

هر خم از جعد پریشان تو زندان دلی‌ست
تا نگویی که اسیران کمند تو کم‌اند

#سعدی_جانم 🌿
همچون نسیمِ صبح،
لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو...
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم،
در سینه هیچ نیست
بجز آرزوی تو...

#فروغ_فرخزاد 🌿
حرفِ من این است:
قطره‌ها باید آگاه شوند
که به هم‌کوشی، بی‌شک
می‌توان بر جهتِ تقدیری فایق شد.

بی‌گمان ناآگاهی‌ست
آنچه آسان‌جو را وامی‌دارد
که سراشیبی را
نام بگذارد تقدیر
و مقدّر را چیزی پندارد
که نمی‌یابد تغییر.

#احمد_شاملو 🌿
فکرت درین ره شد ژاژ خایی
مجنون شو ای جان،
عاقل چرایی؟!

#مولانا 🌿 @siminsagh
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

#وحشی_بافقی 🌿
درد است که آدمی را راهبر است.
در هر کاری که هست، تا او را دردِ آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد، او قصد آن کار نکند و آن کارِ بی‌درد او را میسر نشود!
خواه دنیا، خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم و خواه نجوم و غیره...

#مولانا
#فیه_ما_فیه
👉 @siminsagh 🌿
#نیمایوشیج

آدمی تنهاست با دردی که دارد.
📸زمان درد ادواردی

👉 @siminsagh 🌿
@siminsagh

زِ دِل، جانا غَمِ عِشقَت رَها کَردَن تَوان؟

نَتوان...

#عراقی 🌿
این منم تنها و حیران،
نیمه شب ؛
کرده ام همراز خود
مهتاب را…

گویم امشب
بینم آن گل را به خواب؟
من مگر در خواب بینم
خواب را...

#فریدون_مشیری 🌿
Forwarded from سیمین ساق | شعر فارسی (Sahar Karami)
آشکارا نهان کنم تا چند؟
دوست می دارمت
به بانگِ بلند

#فخرالدین_عراقی 🕊
http://telegram.me/joinchat/BAlNIjvMQc6yl3tU5zghEQ
گم‌ شدم در سر آن کوی
مجویید مرا...

#امیرخسرو_دهلوی 🌿
👉🏼 @siminsagh
@siminsagh

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم...»
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!»
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن #کوچه گذشتم!


#فریدون_مشیری 🌿
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
 و گوش دادن به
 صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟

#سهراب_سپهری 🌿