سیمین ساق | شعر فارسی
18.6K subscribers
4.39K photos
366 videos
17 files
274 links
شعر نو
و
شعر کهن
همین
siminsagh.net
Download Telegram
اِمروز
مرا
در
دل،
جز
یار
نمی‌گنجد
#عراقی 🌿

‌‎☑️به‌سیمین‌ساقی‌ها‌بپیوندید👇
http://t.me/joinchat/BAlNIjvMQc6yl3tU5zghEQ
هیچکس یورش دل را
در خانه ندید
بانو
من فرو ریختم
ودیدم
که دل چگونه
فرو می ریزد
وقلب در اوج
رها می شود
وبر کف خیابان می ریزد
بانومرا دریاب
ماشب چراغ نبودیم
مادر شب باختیم.
#احمدرضااحمدی 🌿

‌‎☑️به‌سیمین‌ساقی‌ها‌بپیوندید👇
http://t.me/joinchat/BAlNIjvMQc6yl3tU5zghEQ
@siminsagh


گویند که: در سینه غم عشق نهان کن
در پنبه چه‌سان آتش سوزنده بپوشم؟

#فروغی_بسطامی 🌿
تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی
یک عمر قناعت نتوان کرد الهی...

#شهریار 🌿
‌‎☑️به‌سیمین‌ساقی‌ها‌بپیوندید👇
http://t.me/joinchat/BAlNIjvMQc6yl3tU5zghEQ
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت 
می توان
از میان فاصله ها را برداشت 
 دل من با دل تو 
هر دو بیزار از این فاصله هاست

#حمید_مصدق 🌿
@siminsagh

وقتی که
فصل پنجم این سال آغاز شد
و #روح_سرخ_بیشه از آب رودخانه گذر کرد
فصلی که در فضایش
هر ارغوان شکفت
نخواهد پژمرد
عشق من و تو
زمزمه ی کوچه باغ ها
خواهد بود

#شفیعی_کدکنی 🌿
سیمین ساق | شعر فارسی
az_ayn_vlayt.pdf
@siminsagh 🌿

خواب  دیدم  شدم ملوچ ( گنجشک)  هی می پرم. از پشت بام توی حیاط پریدم. بابام گفت: ای داد و بیداد بچه مان شده ملوچ. من دیدم بابام هم خودش شد ملوچ و رفت نشست روی کتاب دعایش!!!

مادرم خندید . بعد گریه کرد . یک مرتبه اژدهای بزرگی آمد توی خانه . مادر تا اژدها را دید گفت: وای خدا مش باقر آمد ! و زود زود  از میان دامنش پسته بر میداشت و خندان می کرد . دیدم که مادر دندان ندارد و خون از دهنش  می آید.

اژدها به من حمله کرد خواستم از پنجره فرار کنم پنجره تنگتر و تنگتر می شد . یک پسته مثل بالون شد و مرا از لوله بخاری برد تا رسیدم به آسمان . دلم می خواست من هم یک ستاره قشنگ برای مادرم بر دارم تا به گردنش بیندازم . ولی یک دفعه پایم سر خورد و با سر افتادم میان کاهگل و یه هو از جا پریدم . دیدم که سقف اتاق روی سرم چکه می کند!!!

#برشی_از_کتاب
#ندارد
#از_این_ولایت
#علی_اشرف_درویشیان
#یادشان_گرامی
@siminsagh

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم...

#شهریار 🌿
من میخواهم زندگی ام بگذرد...من زندگی میکنم برای اینکه این بار را به مقصد برسانم و برای اینکه زندگی را دوست دارم...
پرویز! حرفهای من نباید تو را ناراحت کند
امشب خیلی دیوانه هستم...
مدت زیادی گریه کردم...
نمیدانم چرا...
فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمیکردم خفه میشدم...
تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمیکند...
مثل یک ظرف خالی هستم و توی مردابها دنبال جواهر میگردم...
پرویز نمیدانم برایت چه بنویسم؟
کاش میتوانستم مثل آدمهای دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم...
کاش میتوانستم برای کلمه موفقیت ارزشی قائل شوم...
گاهی اوقات پیش خودم فکر میکنم به مذهب پناه ببرم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم! بلکه از این راه به آرامش برسم...
اما خوب میدانم که دیگر نمیتوانم خودم را گول بزنم...
روح من در جهنم سرگردانی می سوزد و من با ناامیدی به خاکستر آن خیره می شوم...و به زن های خوشبختی فکر میکنم که توی خانه شوهرهایشان با رویاهای کودکانه ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی های گذشته شان را نشخوار میکنند.

#قسمتی_از_نامه_فروغ_به_پرویز‌شاپور

👉 @siminsagh 🌿
مفتون خویشم کردی
از حالی که آن شب داشتی

بار دگر آن حال را کردی اگر پیدا، بیا...

#شهریار 🌿
👉 @siminsagh
هوشم‌ ببر زمانی
تا کی غمِ زمانه!؟

#سعدى 🌿
@siminsagh
#حافظا دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ای بادِ صبح
منزل جانان من کجاست؟
من مُردم، از برای خدا
جان من کجاست؟

#هلالی_جغتایی 🌿

👉 @siminsagh
@siminsagh

از وی بپرس حال من، ای باد صبح دم
باشد که نام من برود بر زبان او...!

#اوحدی_مراغه‌ای 🌿
انگور عدم بُدی
شرابت کردند
واپس مرو
ای شراب
انگور مشو...

#مولانا 🌿 @siminsagh
ای بغض فرو خورده مرا مرد نگه دار
تا دست خداحافظی اش را بفشارم...

#فاضل_نظری 🌿 @siminsagh
مرا هر کس که بیرون می کشد،
از گوشه خلوت!
ستمکاری است
کز آغوش یارم می کشد بیرون...

#صائب_تبریزی 🌿
👉 @siminsagh
غروب جُمعه چَنِگ میزند
به تنهایی آدم ها
اِنگارمیخواهد
هر چه خاطره هست را
بیرون بکشد...
باخود بِبَرد....

#مژگان_بوربور 🌿
@siminsagh

این که از بی سخنی کُشت مرا چیزی نیست
زنده ام کرد به یک حرف، قیامت این ست!!

#فطرت_مشهدی 🌿