@siminsagh 🌿
کسی میآید
کسی که در دلش با ماست
در نفسش با ماست
در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را
نمی شود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت ...
#فروغ_فرخزاد
ایران زیبا:«ماسوله»
#شما_فرستادید 💚
کسی میآید
کسی که در دلش با ماست
در نفسش با ماست
در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را
نمی شود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت ...
#فروغ_فرخزاد
ایران زیبا:«ماسوله»
#شما_فرستادید 💚
@siminsagh
شهر خواب بود
ما پنهان شده بودیم
پشت شب بوهای حیاط
کنار شب پرسه میزدیم
فریادها
به ترتیب ایستاده بودند
به جرم بیداری
یکی،یکی
تیر سکوت میخوردند
حکومت نظامی بود
جیر جیرک ها نمی دانستند
آه،
جیر جیرک ها مردند
سایه های روی دیوار
با دست هایشان
تنها شاهدان ماجرا را کشتند
#علیرضا_بیرانوند 🌿
شهر خواب بود
ما پنهان شده بودیم
پشت شب بوهای حیاط
کنار شب پرسه میزدیم
فریادها
به ترتیب ایستاده بودند
به جرم بیداری
یکی،یکی
تیر سکوت میخوردند
حکومت نظامی بود
جیر جیرک ها نمی دانستند
آه،
جیر جیرک ها مردند
سایه های روی دیوار
با دست هایشان
تنها شاهدان ماجرا را کشتند
#علیرضا_بیرانوند 🌿
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرا کعبه خرابات است امروز
حریفم قاضی و ساقی امام است
برو عطار...
کو خود میشناسد
که سرور کیست! سرگردان کدام است!
#عطار🌿
#شجریان_کیهانکلهر 🎼
👇👇👇
@siminsagh
حریفم قاضی و ساقی امام است
برو عطار...
کو خود میشناسد
که سرور کیست! سرگردان کدام است!
#عطار🌿
#شجریان_کیهانکلهر 🎼
👇👇👇
@siminsagh
اِمروز
مرا
در
دل،
جز
یار
نمیگنجد
#عراقی 🌿
☑️بهسیمینساقیهابپیوندید👇
http://t.me/joinchat/BAlNIjvMQc6yl3tU5zghEQ
مرا
در
دل،
جز
یار
نمیگنجد
#عراقی 🌿
☑️بهسیمینساقیهابپیوندید👇
http://t.me/joinchat/BAlNIjvMQc6yl3tU5zghEQ
هیچکس یورش دل را
در خانه ندید
بانو
من فرو ریختم
ودیدم
که دل چگونه
فرو می ریزد
وقلب در اوج
رها می شود
وبر کف خیابان می ریزد
بانومرا دریاب
ماشب چراغ نبودیم
مادر شب باختیم.
#احمدرضااحمدی 🌿
☑️بهسیمینساقیهابپیوندید👇
http://t.me/joinchat/BAlNIjvMQc6yl3tU5zghEQ
در خانه ندید
بانو
من فرو ریختم
ودیدم
که دل چگونه
فرو می ریزد
وقلب در اوج
رها می شود
وبر کف خیابان می ریزد
بانومرا دریاب
ماشب چراغ نبودیم
مادر شب باختیم.
#احمدرضااحمدی 🌿
☑️بهسیمینساقیهابپیوندید👇
http://t.me/joinchat/BAlNIjvMQc6yl3tU5zghEQ
تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی
یک عمر قناعت نتوان کرد الهی...
#شهریار 🌿
☑️بهسیمینساقیهابپیوندید👇
http://t.me/joinchat/BAlNIjvMQc6yl3tU5zghEQ
یک عمر قناعت نتوان کرد الهی...
#شهریار 🌿
☑️بهسیمینساقیهابپیوندید👇
http://t.me/joinchat/BAlNIjvMQc6yl3tU5zghEQ
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
#حمید_مصدق 🌿
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
#حمید_مصدق 🌿
@siminsagh
وقتی که
فصل پنجم این سال آغاز شد
و #روح_سرخ_بیشه از آب رودخانه گذر کرد
فصلی که در فضایش
هر ارغوان شکفت
نخواهد پژمرد
عشق من و تو
زمزمه ی کوچه باغ ها
خواهد بود
#شفیعی_کدکنی 🌿
وقتی که
فصل پنجم این سال آغاز شد
و #روح_سرخ_بیشه از آب رودخانه گذر کرد
فصلی که در فضایش
هر ارغوان شکفت
نخواهد پژمرد
عشق من و تو
زمزمه ی کوچه باغ ها
خواهد بود
#شفیعی_کدکنی 🌿
سیمین ساق | شعر فارسی
az_ayn_vlayt.pdf
@siminsagh 🌿
خواب دیدم شدم ملوچ ( گنجشک) هی می پرم. از پشت بام توی حیاط پریدم. بابام گفت: ای داد و بیداد بچه مان شده ملوچ. من دیدم بابام هم خودش شد ملوچ و رفت نشست روی کتاب دعایش!!!
مادرم خندید . بعد گریه کرد . یک مرتبه اژدهای بزرگی آمد توی خانه . مادر تا اژدها را دید گفت: وای خدا مش باقر آمد ! و زود زود از میان دامنش پسته بر میداشت و خندان می کرد . دیدم که مادر دندان ندارد و خون از دهنش می آید.
اژدها به من حمله کرد خواستم از پنجره فرار کنم پنجره تنگتر و تنگتر می شد . یک پسته مثل بالون شد و مرا از لوله بخاری برد تا رسیدم به آسمان . دلم می خواست من هم یک ستاره قشنگ برای مادرم بر دارم تا به گردنش بیندازم . ولی یک دفعه پایم سر خورد و با سر افتادم میان کاهگل و یه هو از جا پریدم . دیدم که سقف اتاق روی سرم چکه می کند!!!
#برشی_از_کتاب
#ندارد
#از_این_ولایت
#علی_اشرف_درویشیان
#یادشان_گرامی
خواب دیدم شدم ملوچ ( گنجشک) هی می پرم. از پشت بام توی حیاط پریدم. بابام گفت: ای داد و بیداد بچه مان شده ملوچ. من دیدم بابام هم خودش شد ملوچ و رفت نشست روی کتاب دعایش!!!
مادرم خندید . بعد گریه کرد . یک مرتبه اژدهای بزرگی آمد توی خانه . مادر تا اژدها را دید گفت: وای خدا مش باقر آمد ! و زود زود از میان دامنش پسته بر میداشت و خندان می کرد . دیدم که مادر دندان ندارد و خون از دهنش می آید.
اژدها به من حمله کرد خواستم از پنجره فرار کنم پنجره تنگتر و تنگتر می شد . یک پسته مثل بالون شد و مرا از لوله بخاری برد تا رسیدم به آسمان . دلم می خواست من هم یک ستاره قشنگ برای مادرم بر دارم تا به گردنش بیندازم . ولی یک دفعه پایم سر خورد و با سر افتادم میان کاهگل و یه هو از جا پریدم . دیدم که سقف اتاق روی سرم چکه می کند!!!
#برشی_از_کتاب
#ندارد
#از_این_ولایت
#علی_اشرف_درویشیان
#یادشان_گرامی