گاه میاندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی میشنوی
روی زیبای تو را
کاشکی میدیدم
شانه بالازدنت را بی قید
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
«عجیب! عاقبت مُرد؟ افسوس!»
کاشکی میدیدم
با خود میگویم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد!؟
#حمید_مصدق. 🌿
خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی میشنوی
روی زیبای تو را
کاشکی میدیدم
شانه بالازدنت را بی قید
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
«عجیب! عاقبت مُرد؟ افسوس!»
کاشکی میدیدم
با خود میگویم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد!؟
#حمید_مصدق. 🌿
@siminsagh 🌿
اینجا کلمه ای داریم که خیلی بیشتر از کلمه "عشق" به لجن کشیده شده ،
مردایی رو میبینی که واسه "آزادی" تیکه پاره شدن و حتی مرگ رو به جون خریدن.
امیدوارم توام یکی از اونا بشی.
«ولی با این حال وقتی واسه همون آزادی بند از بندت رو جدا میکنن تازه میفهمی که اصلا وجود نداره»
حداقل اونجور که تو دوست داری وجود نداره
#نامه_به_کودکی_که_هرگز_زاده_نشد
#اوریانا_فالاچی
ترجمه #یغما_گلرویی
اینجا کلمه ای داریم که خیلی بیشتر از کلمه "عشق" به لجن کشیده شده ،
مردایی رو میبینی که واسه "آزادی" تیکه پاره شدن و حتی مرگ رو به جون خریدن.
امیدوارم توام یکی از اونا بشی.
«ولی با این حال وقتی واسه همون آزادی بند از بندت رو جدا میکنن تازه میفهمی که اصلا وجود نداره»
حداقل اونجور که تو دوست داری وجود نداره
#نامه_به_کودکی_که_هرگز_زاده_نشد
#اوریانا_فالاچی
ترجمه #یغما_گلرویی
❤1
آیینهی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی 🌿
#صبح_بخير 🌸
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی 🌿
#صبح_بخير 🌸
صبح تو بهخیر
که ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی
که من بتوانم یک روز دیگر در کنار تو باشم
دوستان من ساعت حرکت قطار را
در شب گذشته به من گفته بودند
بر شانههای تو خزه و خزان روییده بود
تو توانستی با این شانههای مملو از خزه و خزان
سوار قطار شوی
دستانت را تا صبح نزد من
به امانت نهادی
نان را گرم کردی به من دادی
دیگر در سکوت تو کنار میز صبحانه
ما طلاها و سنگهای فیروزه جهان را
تصاحب کردیم
سکوت تو را چون مدالی گرم و نایاب
بر سینه آویختم
هر روز در آینه به این سکوت خیره میشدم
سپس روز را آغاز میکردم
میخواستم زیر پای تو را پس از صبحانه
از آفتاب فرش کنم
دندانهای تو ارج و قرب فراوان داشت
که نان بیات شدهی خانهی مرا
گاز زدی
ما
من و تو
چگونه به صدای پرندگان رسیدیم
که کنار پنجره از سرما جان باختند
پرندگان بیآشیانه را همیشه دوست داشتی
اما دیگر عمر آنان تکرار نمیشد
همچنان که عمر من و تو هم
دیگر تکرار نمیشد
#احمدرضااحمدی 🌿
کتاب : ساعت ده صبح بود
که ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی
که من بتوانم یک روز دیگر در کنار تو باشم
دوستان من ساعت حرکت قطار را
در شب گذشته به من گفته بودند
بر شانههای تو خزه و خزان روییده بود
تو توانستی با این شانههای مملو از خزه و خزان
سوار قطار شوی
دستانت را تا صبح نزد من
به امانت نهادی
نان را گرم کردی به من دادی
دیگر در سکوت تو کنار میز صبحانه
ما طلاها و سنگهای فیروزه جهان را
تصاحب کردیم
سکوت تو را چون مدالی گرم و نایاب
بر سینه آویختم
هر روز در آینه به این سکوت خیره میشدم
سپس روز را آغاز میکردم
میخواستم زیر پای تو را پس از صبحانه
از آفتاب فرش کنم
دندانهای تو ارج و قرب فراوان داشت
که نان بیات شدهی خانهی مرا
گاز زدی
ما
من و تو
چگونه به صدای پرندگان رسیدیم
که کنار پنجره از سرما جان باختند
پرندگان بیآشیانه را همیشه دوست داشتی
اما دیگر عمر آنان تکرار نمیشد
همچنان که عمر من و تو هم
دیگر تکرار نمیشد
#احمدرضااحمدی 🌿
کتاب : ساعت ده صبح بود
نظرسنجی سیمین ساق: شما با شعرهای منتخبی کدامیک از ادمین ها ارتباط بیشتری برقرار میکنید؟
anonymous poll
من حیث المجموع سیمن ساق – 552
👍👍👍👍👍👍👍 51%
انی کاظمی – 152
👍👍 14%
شیوا رشیدی – 141
👍👍 13%
لیلا مختاری – 54
👍 5%
محمد – 52
👍 5%
سحر کرمی – 51
👍 5%
اعظم – 35
▫️ 3%
هیچ یک – 35
▫️ 3%
👥 1072 people voted so far.
anonymous poll
من حیث المجموع سیمن ساق – 552
👍👍👍👍👍👍👍 51%
انی کاظمی – 152
👍👍 14%
شیوا رشیدی – 141
👍👍 13%
لیلا مختاری – 54
👍 5%
محمد – 52
👍 5%
سحر کرمی – 51
👍 5%
اعظم – 35
▫️ 3%
هیچ یک – 35
▫️ 3%
👥 1072 people voted so far.
خاطره ها
گاه و بی گاه می آیند
کنارم می نشینند
می خندند
گریه می کنند
اما
پیر نمی شوند
#محمدرضا_عبدالملکیان 🌿
گاه و بی گاه می آیند
کنارم می نشینند
می خندند
گریه می کنند
اما
پیر نمی شوند
#محمدرضا_عبدالملکیان 🌿