سیمین ساق | شعر فارسی
18.6K subscribers
4.39K photos
366 videos
17 files
274 links
شعر نو
و
شعر کهن
همین
siminsagh.net
Download Telegram
تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست
غم تو هست ولی
غمگسار باید و نیست

#رهی_معیری 🌿 @siminsagh
آهاى عكاس باشى
بجاى عكسم
دستم را بگير
اين روزها همه عكس ميگيرند...!

#مريم_سعيدخانى 🌿
#٢٨مرداد_روزعكاس_مبارك 📸
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چشمِ بد دور
که هم جانی و
هم جانانی...

#حافظ 🌿
👉🏼 @siminsagh
گاه می‌اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می‌شنوی
روی زیبای تو را
کاشکی می‌دیدم

شانه بالازدنت را بی قید
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
«عجیب! عاقبت مُرد؟ افسوس!»
کاشکی می‌دیدم

با خود می‌گویم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد!؟

#حمید_مصدق. 🌿
@siminsagh 🌿

اینجا کلمه ای داریم که خیلی بیشتر از کلمه "عشق" به لجن کشیده شده ،
مردایی رو میبینی که واسه "آزادی" تیکه پاره شدن و حتی مرگ رو به جون خریدن.
امیدوارم توام یکی از اونا بشی.
«ولی با این حال وقتی واسه همون آزادی بند از بندت رو جدا میکنن تازه میفهمی که اصلا وجود نداره»
حداقل اونجور که تو دوست داری وجود نداره


#نامه_به_کودکی_که_هرگز_زاده_نشد
#اوریانا_فالاچی
ترجمه #یغما_گلرویی
1
@siminsagh

ببین که از که بریدی و با که پیوستی!

#سعدی 🌿
پنجره‌ها بسته‌اند عشق پدیدار نیست
دیده بیدار هست دولت دیدار نیست...

#سيمين_بهبهانی 🌿
👉🏼 @siminsagh
بيا!
كه رونقِ اين كارخانه كم نشود
به زهدِ همچو تويي
يا
به فسقِ همچو مني!

#حافظ 🌿
همیشه عطر تو
بی تاب کرده جانم را
چنان که باد بپیچد
به خوشه ی گندم

#حسین_دهلوی 🌿
تو با این حسن نتوانی
که روی از خلق درپوشی

که همچون آفتاب، از جام
و حور از جامه، پیدایی

#سعدی 🌿
ناله اگر که برکشم
خانه خراب میشوی،

خانه خراب گشته ام
بس که سکوت کرده ام...!

#صائب_تبریزی 🌿
👉🏼 @Siminsagh
@siminsagh

شبِ مهتاب و
فلک خواب و
طبیعت بیدار

باز آشوبگرِ خاطر شیدا شده ای...


#شهریار 🌿
اشتیاقی
که به دیدار تو
دارد دلِ من

دل من داند و
من دانم و
دل داند و من

#مولانا 🌿
@siminsagh
آیینه‌ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوه‌ساران


#محمدرضا_شفیعی_کدکنی 🌿
#صبح_بخير 🌸
صبح تو به‌خیر
که ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی
که من بتوانم یک روز دیگر در کنار تو باشم
دوستان من ساعت حرکت قطار را
در شب گذشته به من گفته بودند
بر شانه‌های تو خزه و خزان روییده بود
تو توانستی با این شانه‌های مملو از خزه و خزان
سوار قطار شوی
دستانت را تا صبح نزد من
به امانت نهادی
نان را گرم کردی به من دادی
دیگر در سکوت تو کنار میز صبحانه
ما طلاها و سنگ‌های فیروزه جهان را
تصاحب کردیم
سکوت تو را چون مدالی گرم و نایاب
بر سینه آویختم
هر روز در آینه به این سکوت خیره می‌شدم
سپس روز را آغاز می‌کردم
می‌خواستم زیر پای تو را پس از صبحانه
از آفتاب فرش کنم
دندان‌های تو ارج و قرب فراوان داشت
که نان بیات شده‌ی خانه‌ی مرا
گاز زدی
ما
من و تو
چگونه به صدای پرندگان رسیدیم
که کنار پنجره از سرما جان باختند
پرندگان بی‌آشیانه را همیشه دوست داشتی
اما دیگر عمر آنان تکرار نمی‌شد
هم‌چنان که عمر من و تو هم
دیگر تکرار نمی‌شد

#احمدرضااحمدی 🌿
کتاب : ساعت ده صبح بود
نظرسنجی سیمین ساق: شما با شعرهای منتخبی کدامیک از ادمین ها ارتباط بیشتری برقرار می‌کنید؟
anonymous poll

من حیث المجموع سیمن ساق – 552
👍👍👍👍👍👍👍 51%

انی کاظمی – 152
👍👍 14%

شیوا رشیدی – 141
👍👍 13%

لیلا مختاری – 54
👍 5%

محمد – 52
👍 5%

سحر کرمی – 51
👍 5%

اعظم – 35
▫️ 3%

هیچ یک – 35
▫️ 3%

👥 1072 people voted so far.