زهی صبحی که او آید نشیند بر سر بالین
تو چشم از خواب بگشایی
ببینی شاه شادانی..
#مولانا 🌿 @siminsagh
📷 @mahiiibanooo
تو چشم از خواب بگشایی
ببینی شاه شادانی..
#مولانا 🌿 @siminsagh
📷 @mahiiibanooo
تنها روزی که
دستهایش را در جیبهایش
حرفهایش را در دستهایش
و دردهایش را در عصرهایش
پنهان کرده بود
جمعه بود..
#کامران_عبداله_زاده 🌿
دستهایش را در جیبهایش
حرفهایش را در دستهایش
و دردهایش را در عصرهایش
پنهان کرده بود
جمعه بود..
#کامران_عبداله_زاده 🌿
رمضان آمد و
دلخوش که به اجبارِ صیام
خون دل خوردنمان تا دمِ افطار، حرام...
#آرش_شریعتی 🌿
#حلول_ماه_خدا_مبارك
دلخوش که به اجبارِ صیام
خون دل خوردنمان تا دمِ افطار، حرام...
#آرش_شریعتی 🌿
#حلول_ماه_خدا_مبارك
گیرند همه روزه و من گیسویت
جویند همه هلال و من ابرویت
از جمله این دوازده ماه تمام
یک ماه مبارک است و آن هم رویت
#واعظ_خوانساری 🌿 @siminsagh
#ارسالی_دوستان
جویند همه هلال و من ابرویت
از جمله این دوازده ماه تمام
یک ماه مبارک است و آن هم رویت
#واعظ_خوانساری 🌿 @siminsagh
#ارسالی_دوستان
@siminsagh
نشسته دررهت ای صبح چشم شب زده ام
طلایه دار! زخورشید شب شکن چه خبر؟
بشارتی به من از کاروان بیار ای عشق
همیشه رفتن و رفتن ز آمدن چه خبر؟
#حسین_منزوی 🌿
نشسته دررهت ای صبح چشم شب زده ام
طلایه دار! زخورشید شب شکن چه خبر؟
بشارتی به من از کاروان بیار ای عشق
همیشه رفتن و رفتن ز آمدن چه خبر؟
#حسین_منزوی 🌿
Forwarded from سیمین ساق | شعر فارسی
ابوالحسن خرقانی می گوید:
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد!
اول: مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد!
او گفت: ای شیخ ! خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد شد...
دوم: مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده های گل آلود میرفت...
به او گفتم: قدم ثابت بردار تا نلغزی!
گفت:من بلغزم باکی نیست...
به هوش باش تو نلغزی شیخ! که جماعتی از پی تو خواهند لغزید...
سوم:کودکی دیدم که چراغی در دست داشت
گفتم: این روشنایی را از کجا آورده ای؟!
کودک چراغ را فوت کرد و آنرا خاموش ساخت و
گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟!
چهارم: زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت می کرد!
گفتم: اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن!
گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بی خود شده ام که از خود خبرم نیست، تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟!
#عطار 🌿@siminsagh
#تذكرة_الأولياء_را_بخوانیم
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد!
اول: مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد!
او گفت: ای شیخ ! خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد شد...
دوم: مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده های گل آلود میرفت...
به او گفتم: قدم ثابت بردار تا نلغزی!
گفت:من بلغزم باکی نیست...
به هوش باش تو نلغزی شیخ! که جماعتی از پی تو خواهند لغزید...
سوم:کودکی دیدم که چراغی در دست داشت
گفتم: این روشنایی را از کجا آورده ای؟!
کودک چراغ را فوت کرد و آنرا خاموش ساخت و
گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟!
چهارم: زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت می کرد!
گفتم: اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن!
گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بی خود شده ام که از خود خبرم نیست، تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟!
#عطار 🌿@siminsagh
#تذكرة_الأولياء_را_بخوانیم