پاییز جان!
چه سرد ، چه درد آلود
چون من تو نیز تنها ماندستی.
ای فصل فصل های نگارینم
سرد سکوت خود را بسراییم.
پاییزم!
ای قناری غمگینم!
#مهدی_اخوان_ثالث🍂
@siminsagh
چه سرد ، چه درد آلود
چون من تو نیز تنها ماندستی.
ای فصل فصل های نگارینم
سرد سکوت خود را بسراییم.
پاییزم!
ای قناری غمگینم!
#مهدی_اخوان_ثالث🍂
@siminsagh
من در آینه رخ خود را دیدم
و به تو حق دادم
آه میبینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
#حمید_مصدق 🌿
#سالروز_درگذشت_شاعر
و به تو حق دادم
آه میبینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
#حمید_مصدق 🌿
#سالروز_درگذشت_شاعر
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مُردم ؛
مُردم...
گاه می اندیشم ؛
خبر مرگ مرا با تو
چه کس می گوید ؟…
#حمید_مصدق 🌿
مردنم را بی تو ؟
بی تو مُردم ؛
مُردم...
گاه می اندیشم ؛
خبر مرگ مرا با تو
چه کس می گوید ؟…
#حمید_مصدق 🌿
یه عمر بعد از حال این روزام
یه پیرمردم تویِ یه کافه
بارون دلم میخواد،هوا اما
مثل موهای دخترت صافه...
#حسین_غیاثی 🌿
یه پیرمردم تویِ یه کافه
بارون دلم میخواد،هوا اما
مثل موهای دخترت صافه...
#حسین_غیاثی 🌿
تمام شَب
آنجا میان سینه من کسی
ز نومیدی نفس نفس می زد!
کسی به پا می خاست
کسی تو را میخواست...
#فروغ_فرخزاد 🌿
آنجا میان سینه من کسی
ز نومیدی نفس نفس می زد!
کسی به پا می خاست
کسی تو را میخواست...
#فروغ_فرخزاد 🌿
@siminsagh
می شناسمت ،
چشم های تو میزبان
آفتاب صبح سبز باغ هاست
می شناسمت ،
آفریدگار و یار روشنی
دست های تو
پلی به رویت خداست
#شفیعی_کدکنی 🌿
می شناسمت ،
چشم های تو میزبان
آفتاب صبح سبز باغ هاست
می شناسمت ،
آفریدگار و یار روشنی
دست های تو
پلی به رویت خداست
#شفیعی_کدکنی 🌿
نفرین به طراحان این ترفندهای شوم
نفرین به اربابان جنگ و تلخکامی ها
#ریحانه_کاردانی 🌿
داماد در جزایر مجنون شهید شد...
#شهید_گمنام🌷
نفرین به اربابان جنگ و تلخکامی ها
#ریحانه_کاردانی 🌿
داماد در جزایر مجنون شهید شد...
#شهید_گمنام🌷
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامهای به مقصد نمیرسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من دیدم از همان سرِ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازهی نعنای نورسیده میآید
پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمیدانستم!
دردت به جانِ بیقرارِ پُر گریهام
پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟
#سید_علی_صالحی
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من دیدم از همان سرِ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازهی نعنای نورسیده میآید
پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمیدانستم!
دردت به جانِ بیقرارِ پُر گریهام
پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟
#سید_علی_صالحی