سیمین ساق | شعر فارسی
18.6K subscribers
4.39K photos
366 videos
17 files
274 links
شعر نو
و
شعر کهن
همین
siminsagh.net
Download Telegram
شیراز پر غوغا شود، شکّر لبی پیدا شود

ترسم که آشوب لبش، بر هم زند بغداد را

منسوب به #حافظ 🌿
کجای جهان رفته ای؟
نشان قدمهايت
چون دانِ پرندگان
همه سويی ريخته است

#شمس_لنگرودی 🌿
@siminsagh 🌿

تلاش براى فراموش كردنت
تا وقتى كارساز بود
كه شعرى شبيه به تو
نخوانده بودم

#جاهد_ظريف_اوغلو
ترجمه #سیامک_تقی_زاده
@siminsagh

دیگران را عید اگر فرداست
ما را این دم است
روزه‌داران ماه نو بینند و ما
ابروی دوست

#سعدی 🌿
#عید_مبارک 🌸🌼
#شما_فرستادید
صد پیرهن قبا کنم از خرمی اگر
بینم که دست من چو کمر در میان توست !

#سعدی 🌿
تو گرمِ سخن گفتن و از جامِ نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم

#محمدرضا_شفیعی_کدکنی 🌿
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر می‌توانستم چشمانم را ببندم
و رویاها دستان مرا می‌گرفتند،
برمی‌خاستم و بر آسمان‌های نو پرمی‌گشودم
و آن‌گاه حزن خود را فراموش می‌کردم.
اگر می‌توانستم در تخیل خود سفر کنم،
کاخ‌ها و شب‌هایی پرعشق خلق می‌کردم،
تا آنجا امیدهایم قد بکشند
و آن‌وقت دردهای‌مان را فراموش می‌کردیم.

دنیایی که مردمان امروز را در آن می‌بینیم،
سیمایی انباشته از ظلم، بدبختی و رنج دارد.
همراه با واقعیتی تلخ که همۀ خواسته‌هایمان را درو می‌کند.
دنیایی که دیواره‌های استبداد بالاتر می‌رود
و همۀ خیالات و رویاهای‌مان را خرد می‌کند
و سیاهی و خودخواهی را در قلب‌ها می‌نشاند.

ترجمه: #فرزاد_قباد 🌿
emelmathlouthi 🎼
1
@siminsagh 🌿

شعورِ عبرت اگر نیست، جای توبیخ است...
چقدر حرمله در آستین تاریخ است!

#حسین_جنتی
شعرِ تصویر #الیاس_علوی
#غیزانیه
بگیر فطره‌ام، اما مخور، برادر جان !
که من در این رمضان، قوتِ غالبم غم بود.

#مهدی_اخوان_ثالث 🌿
#شما_فرستادید
تو به آیینه،
نه
آیینه به تو، خیره شده است
تو اگر خنده کنی، او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا، که چه ها خواهد کرد
گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف
بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش
ظرف این لحظه، ولیکن خالی است
ساحت سینه، پذیرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید، در این سینه بر او باز مکن
تا خدا، یک رگ گردن باقی است
تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده!

#سهراب_سپهری 🌿
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من تو را
به سپیدی معصوم کاغذی دوست دارم
که قطره قطره
کلماتم بر او می چکند


#جمال_ثریا 🌿 @siminsagh
1
@siminsagh

همه از خواب و
من از فکر تو
مست...


#سعدی 🌿
لحظه های من پر از هوای توست
بر دلم ببار چون بهار
با هزار و یک جوانه
تازه می شوم
بر قرار این مدار

#محمدرضا_عبدالملکیان 🌿
کنار اين همه ويران
براى اين همه درد
نمى شود كه پريشان نبود و گريه نكرد..

#پروانه_اسکندری 🌿 @siminsagh
سیمین ساق | شعر فارسی
کنار اين همه ويران براى اين همه درد نمى شود كه پريشان نبود و گريه نكرد.. #پروانه_اسکندری 🌿 @siminsagh
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
ميان کوچه می ماند

شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می ميرد...

زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گيرد

زنی را می شناسم من...

#فریبا_شش_بلوکی 🌿
@siminsagh 🌿

نمی توانم تاریخی را دوست بدارم
که تنها
بوی پیکر و گیسوی سوخته ی زن از آن بیاید.

نمی توانم آینه ای را دوست بدارم
که در برابرش بایستم
و تنها کلکسیونِ خون و خشم را در آن نظاره کنم.

نمی توانم آن پدری را دوست بدارم
که روزگارش در گذشته هایش سپری می شود
در گذشته هایش زندگی می کند وُ
در گذشته هایش می میرد.

نه، هرگز نمی توانم
در توانم نیست.

من موطنِ خویش را بازیافته ام اکنون،
وطنم دختری ست.
وطنِ من
نه آن وطنِ کهنه و خشمناک شماست.

می گویید آب؟
که گوراراترین آب در دیدگانِ او جاری ست.

از بیشه زاران سبز و کوه های چشم نواز می گویید؟
که در قامت و در شانه هایش
که در گردن و در سینه هایش
هستند اینان همه.

نه هرگز
هرگز نمی توانم در وطنِ پیردل شما
روزگار به سر برم.

من به رنگین کمانِ پرتلألؤِ وطنم
به قامتِ رعنای آن دخترک می روم،
به آن سحرگاهی
که بتوانم در آن سر بر بالین بگذارم
رؤیاهایم را در خواب ببینم
در آنجا که آسوده بتوانم
بنویسم و بخوانم
و در کرانه های پر از آرامشش گام بگذارم.

میخواهم در وطنم
در آغوشِ آن دخترک
آسوده دراز کشم
و به تماشای بارش برف بنشینم وُ
رقصِ پروانه.

می خواهم دوست داشتن را تجربه کنم
لمسش کنم
ببویم اش.

میخواهم به درونِ پیله ی محبت برگردم
همانجا زندگی کنم وُ همانجا بمیرم.

دیگر چشمِ دیدنِ آن همه آن خنجرهای کشیده بر گلو را ندارم
چشم دیدنِ آن گردابِ خشم را ندارم.
چشم دیدنِ آن قصه های دروغینی
که تمام عمر
چشم هایم را بسته بود را ندارم.
همان ها که احساس را پوچ کرده بودند وُ
قلب را تهی.

مگر چه می خواهم از وطن؟
جز لقمه ای نان و خیالی آسوده
چه می خواهم؟
جز تکه ای آفتاب وُ
بارانی که آهسته ببارد.
جز پنجره ای که رو به عشق و آزادی گشوده شود.

مگر چه خواستم از وطن که از من دریغش کردند؟

همین بود
که شبیخون و زدم
دیوارهای پولادی اش را شکستم و
از آن به در شدم.

آه ای میهنِ مغموم
وطنِ افتاده از پا
بدرود
بدرود

وطنم، وطن تازه ی من
چو آفتاب سر میزند.
و من او با هم
چونان دو پرسش نر و ماده
گشنه و تشنه
بالاتر از هر حرف و حدیث،
چونان باد وُ
چونان بوران
بی خیال از جغرافیای حرام وُ
تاریخ ترس،
دوشادوش هم
با شانه ای افراشته و صورت های بالاگرفته
به باغ آرزوها می رویم.
به باغی که
نه خزان دارد
نه تباهی

#شیرکو_بیکس
ترجمه #بابک_زمانی