@siminsagh 🌿
تلاش براى فراموش كردنت
تا وقتى كارساز بود
كه شعرى شبيه به تو
نخوانده بودم
#جاهد_ظريف_اوغلو
ترجمه #سیامک_تقی_زاده
تلاش براى فراموش كردنت
تا وقتى كارساز بود
كه شعرى شبيه به تو
نخوانده بودم
#جاهد_ظريف_اوغلو
ترجمه #سیامک_تقی_زاده
@siminsagh
دیگران را عید اگر فرداست
ما را این دم است
روزهداران ماه نو بینند و ما
ابروی دوست
#سعدی 🌿
#عید_مبارک 🌸🌼
#شما_فرستادید
دیگران را عید اگر فرداست
ما را این دم است
روزهداران ماه نو بینند و ما
ابروی دوست
#سعدی 🌿
#عید_مبارک 🌸🌼
#شما_فرستادید
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر میتوانستم چشمانم را ببندم
و رویاها دستان مرا میگرفتند،
برمیخاستم و بر آسمانهای نو پرمیگشودم
و آنگاه حزن خود را فراموش میکردم.
اگر میتوانستم در تخیل خود سفر کنم،
کاخها و شبهایی پرعشق خلق میکردم،
تا آنجا امیدهایم قد بکشند
و آنوقت دردهایمان را فراموش میکردیم.
دنیایی که مردمان امروز را در آن میبینیم،
سیمایی انباشته از ظلم، بدبختی و رنج دارد.
همراه با واقعیتی تلخ که همۀ خواستههایمان را درو میکند.
دنیایی که دیوارههای استبداد بالاتر میرود
و همۀ خیالات و رویاهایمان را خرد میکند
و سیاهی و خودخواهی را در قلبها مینشاند.
ترجمه: #فرزاد_قباد 🌿
emelmathlouthi 🎼
و رویاها دستان مرا میگرفتند،
برمیخاستم و بر آسمانهای نو پرمیگشودم
و آنگاه حزن خود را فراموش میکردم.
اگر میتوانستم در تخیل خود سفر کنم،
کاخها و شبهایی پرعشق خلق میکردم،
تا آنجا امیدهایم قد بکشند
و آنوقت دردهایمان را فراموش میکردیم.
دنیایی که مردمان امروز را در آن میبینیم،
سیمایی انباشته از ظلم، بدبختی و رنج دارد.
همراه با واقعیتی تلخ که همۀ خواستههایمان را درو میکند.
دنیایی که دیوارههای استبداد بالاتر میرود
و همۀ خیالات و رویاهایمان را خرد میکند
و سیاهی و خودخواهی را در قلبها مینشاند.
ترجمه: #فرزاد_قباد 🌿
emelmathlouthi 🎼
❤1
@siminsagh 🌿
شعورِ عبرت اگر نیست، جای توبیخ است...
چقدر حرمله در آستین تاریخ است!
#حسین_جنتی
شعرِ تصویر #الیاس_علوی
#غیزانیه
شعورِ عبرت اگر نیست، جای توبیخ است...
چقدر حرمله در آستین تاریخ است!
#حسین_جنتی
شعرِ تصویر #الیاس_علوی
#غیزانیه
بگیر فطرهام، اما مخور، برادر جان !
که من در این رمضان، قوتِ غالبم غم بود.
#مهدی_اخوان_ثالث 🌿
#شما_فرستادید
که من در این رمضان، قوتِ غالبم غم بود.
#مهدی_اخوان_ثالث 🌿
#شما_فرستادید
تو به آیینه،
نه
آیینه به تو، خیره شده است
تو اگر خنده کنی، او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا، که چه ها خواهد کرد
گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف
بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش
ظرف این لحظه، ولیکن خالی است
ساحت سینه، پذیرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید، در این سینه بر او باز مکن
تا خدا، یک رگ گردن باقی است
تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده!
#سهراب_سپهری 🌿
نه
آیینه به تو، خیره شده است
تو اگر خنده کنی، او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا، که چه ها خواهد کرد
گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف
بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش
ظرف این لحظه، ولیکن خالی است
ساحت سینه، پذیرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید، در این سینه بر او باز مکن
تا خدا، یک رگ گردن باقی است
تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده!
#سهراب_سپهری 🌿
لحظه های من پر از هوای توست
بر دلم ببار چون بهار
با هزار و یک جوانه
تازه می شوم
بر قرار این مدار
#محمدرضا_عبدالملکیان 🌿
بر دلم ببار چون بهار
با هزار و یک جوانه
تازه می شوم
بر قرار این مدار
#محمدرضا_عبدالملکیان 🌿
سیمین ساق | شعر فارسی
کنار اين همه ويران براى اين همه درد نمى شود كه پريشان نبود و گريه نكرد.. #پروانه_اسکندری 🌿 @siminsagh
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
ميان کوچه می ماند
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می ميرد...
زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گيرد
زنی را می شناسم من...
#فریبا_شش_بلوکی 🌿
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
ميان کوچه می ماند
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می ميرد...
زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گيرد
زنی را می شناسم من...
#فریبا_شش_بلوکی 🌿
@siminsagh 🌿
نمی توانم تاریخی را دوست بدارم
که تنها
بوی پیکر و گیسوی سوخته ی زن از آن بیاید.
نمی توانم آینه ای را دوست بدارم
که در برابرش بایستم
و تنها کلکسیونِ خون و خشم را در آن نظاره کنم.
نمی توانم آن پدری را دوست بدارم
که روزگارش در گذشته هایش سپری می شود
در گذشته هایش زندگی می کند وُ
در گذشته هایش می میرد.
نه، هرگز نمی توانم
در توانم نیست.
من موطنِ خویش را بازیافته ام اکنون،
وطنم دختری ست.
وطنِ من
نه آن وطنِ کهنه و خشمناک شماست.
می گویید آب؟
که گوراراترین آب در دیدگانِ او جاری ست.
از بیشه زاران سبز و کوه های چشم نواز می گویید؟
که در قامت و در شانه هایش
که در گردن و در سینه هایش
هستند اینان همه.
نه هرگز
هرگز نمی توانم در وطنِ پیردل شما
روزگار به سر برم.
من به رنگین کمانِ پرتلألؤِ وطنم
به قامتِ رعنای آن دخترک می روم،
به آن سحرگاهی
که بتوانم در آن سر بر بالین بگذارم
رؤیاهایم را در خواب ببینم
در آنجا که آسوده بتوانم
بنویسم و بخوانم
و در کرانه های پر از آرامشش گام بگذارم.
میخواهم در وطنم
در آغوشِ آن دخترک
آسوده دراز کشم
و به تماشای بارش برف بنشینم وُ
رقصِ پروانه.
می خواهم دوست داشتن را تجربه کنم
لمسش کنم
ببویم اش.
میخواهم به درونِ پیله ی محبت برگردم
همانجا زندگی کنم وُ همانجا بمیرم.
دیگر چشمِ دیدنِ آن همه آن خنجرهای کشیده بر گلو را ندارم
چشم دیدنِ آن گردابِ خشم را ندارم.
چشم دیدنِ آن قصه های دروغینی
که تمام عمر
چشم هایم را بسته بود را ندارم.
همان ها که احساس را پوچ کرده بودند وُ
قلب را تهی.
مگر چه می خواهم از وطن؟
جز لقمه ای نان و خیالی آسوده
چه می خواهم؟
جز تکه ای آفتاب وُ
بارانی که آهسته ببارد.
جز پنجره ای که رو به عشق و آزادی گشوده شود.
مگر چه خواستم از وطن که از من دریغش کردند؟
همین بود
که شبیخون و زدم
دیوارهای پولادی اش را شکستم و
از آن به در شدم.
آه ای میهنِ مغموم
وطنِ افتاده از پا
بدرود
بدرود
وطنم، وطن تازه ی من
چو آفتاب سر میزند.
و من او با هم
چونان دو پرسش نر و ماده
گشنه و تشنه
بالاتر از هر حرف و حدیث،
چونان باد وُ
چونان بوران
بی خیال از جغرافیای حرام وُ
تاریخ ترس،
دوشادوش هم
با شانه ای افراشته و صورت های بالاگرفته
به باغ آرزوها می رویم.
به باغی که
نه خزان دارد
نه تباهی
#شیرکو_بیکس
ترجمه #بابک_زمانی
نمی توانم تاریخی را دوست بدارم
که تنها
بوی پیکر و گیسوی سوخته ی زن از آن بیاید.
نمی توانم آینه ای را دوست بدارم
که در برابرش بایستم
و تنها کلکسیونِ خون و خشم را در آن نظاره کنم.
نمی توانم آن پدری را دوست بدارم
که روزگارش در گذشته هایش سپری می شود
در گذشته هایش زندگی می کند وُ
در گذشته هایش می میرد.
نه، هرگز نمی توانم
در توانم نیست.
من موطنِ خویش را بازیافته ام اکنون،
وطنم دختری ست.
وطنِ من
نه آن وطنِ کهنه و خشمناک شماست.
می گویید آب؟
که گوراراترین آب در دیدگانِ او جاری ست.
از بیشه زاران سبز و کوه های چشم نواز می گویید؟
که در قامت و در شانه هایش
که در گردن و در سینه هایش
هستند اینان همه.
نه هرگز
هرگز نمی توانم در وطنِ پیردل شما
روزگار به سر برم.
من به رنگین کمانِ پرتلألؤِ وطنم
به قامتِ رعنای آن دخترک می روم،
به آن سحرگاهی
که بتوانم در آن سر بر بالین بگذارم
رؤیاهایم را در خواب ببینم
در آنجا که آسوده بتوانم
بنویسم و بخوانم
و در کرانه های پر از آرامشش گام بگذارم.
میخواهم در وطنم
در آغوشِ آن دخترک
آسوده دراز کشم
و به تماشای بارش برف بنشینم وُ
رقصِ پروانه.
می خواهم دوست داشتن را تجربه کنم
لمسش کنم
ببویم اش.
میخواهم به درونِ پیله ی محبت برگردم
همانجا زندگی کنم وُ همانجا بمیرم.
دیگر چشمِ دیدنِ آن همه آن خنجرهای کشیده بر گلو را ندارم
چشم دیدنِ آن گردابِ خشم را ندارم.
چشم دیدنِ آن قصه های دروغینی
که تمام عمر
چشم هایم را بسته بود را ندارم.
همان ها که احساس را پوچ کرده بودند وُ
قلب را تهی.
مگر چه می خواهم از وطن؟
جز لقمه ای نان و خیالی آسوده
چه می خواهم؟
جز تکه ای آفتاب وُ
بارانی که آهسته ببارد.
جز پنجره ای که رو به عشق و آزادی گشوده شود.
مگر چه خواستم از وطن که از من دریغش کردند؟
همین بود
که شبیخون و زدم
دیوارهای پولادی اش را شکستم و
از آن به در شدم.
آه ای میهنِ مغموم
وطنِ افتاده از پا
بدرود
بدرود
وطنم، وطن تازه ی من
چو آفتاب سر میزند.
و من او با هم
چونان دو پرسش نر و ماده
گشنه و تشنه
بالاتر از هر حرف و حدیث،
چونان باد وُ
چونان بوران
بی خیال از جغرافیای حرام وُ
تاریخ ترس،
دوشادوش هم
با شانه ای افراشته و صورت های بالاگرفته
به باغ آرزوها می رویم.
به باغی که
نه خزان دارد
نه تباهی
#شیرکو_بیکس
ترجمه #بابک_زمانی