⭕️ متافیکشن
زنی که هنوز نوشته نشده
🔺من این زن را ننوشتهام. شاید به همین دلیل هنوز وجود دارد.
https://t.me/saleabri/6504
زنی که هنوز نوشته نشده
🔺من این زن را ننوشتهام. شاید به همین دلیل هنوز وجود دارد.
آدمهایی که نوشته میشوند دیر یا زود به چیزی تبدیل میشوند: کودکی، خاطره، زخم، نامی در صفحهی سوم. این زن هنوز هیچکدام نیست. فقط هست، و همین «هست» گاهی از همهی آدمهای ساختهی من واقعیتر به نظر میرسد.🔻علی صارمیان
اولین بار ساعت سه شب به او فکر کردم. چهره نداشت، اسم نداشت. فقط این جمله آمد:
زنی منتظر کسی است.
همین. اما انتظار جا میخواهد، پس اتاقی به او دادم.
نمیدانم اتاق چه رنگی است، پنجره دارد یا نه، چراغی روشن است یا نه. او هم نمیتواند به من بگوید؛ او فقط میتواند در آنچه نوشته شده وجود داشته باشد، و من هنوز چیزی ننوشتهام.
گاهی فکر میکنم منتظر من نیست، منتظر جملهی بعدی است. این مرا ناراحت میکند، چون سالهاست خودم هم منتظر جملهی بعدیام.
اگر بگویم پنجره دارد، پنجره خواهد داشت. اما پنجره که باز شود، بیرون چیزی لازم است. چیز که باشد، نام میخواهد. نام که باشد، گذشته میآید. و آدمی که گذشته پیدا کند، دیگر آن آدم قبلی نیست. من نمیخواهم این زن گذشته داشته باشد. میخواهم فقط منتظر باشد. شاید همین انتظار تمام زندگی او باشد.
یک بار خواستم برایش چای بریزم. دستم روی کاغذ ماند. اگر بنویسم «چای ریخت»، فنجان در دستش ظاهر میشود و بخار از آن بلند میشود. اگر ننویسم، تشنه میماند، و این شاید بیرحمانهترین چیز دربارهی نویسندههاست: با ننوشتن میتواند تشنگی کسی را سالها ادامه دهد.
نامش را هم نمیگذارم. اسم یعنی شناسنامه، خانواده، خانه، یک قبر احتمالی. من فقط میخواهم زنی باشد که هنوز هیچکس، حتی من، دربارهاش تصمیم نگرفته است.
بعضی شبها فکر میکنم سرش را برمیگرداند. نه برای صدایی؛ چون حس کرده کسی دربارهاش فکر میکند. آن وقت من برای اولین بار از این طرف صفحه به او نگاه میکنم و او از آن طرف به منو اینطور اولین دیدار و دیدن اتفاق می افتد
اگر او مرا میبیند، شاید من هم یکی از شخصیتهای او باشم. شاید او نویسنده است. شاید ساعت سه شب، او به زنی فکر کرده که در اتاقی نشسته و مردی را تصور میکند که دارد همین جمله را مینویسد.
او در اتاقش، من در تختم. هر دو در تاریکی، هر دو منتظر.
فاصلهی ما فقط یک نقطه است، در انتهای یک جمله.
شاید او منتظر جملهی بعدی نیست. شاید منتظر است من دست بردارم. شاید از اول فهمیده که تنها راه نجاتش ناتمام ماندن است.
پس امشب نمینویسم. و هرچه کمتر مینویسم، بیشتر حس میکنم دارد نزدیک میشود.
من این زن را ننوشتهام.
اما امشب، برای اولین بار، مطمئن نیستم که او هم مرا ننوشته باشد
https://t.me/saleabri/6504
✍️ سفر در دنیای داستان و نویسندگی
موضوع: شی مرموز و ساختن داستان
ممکن است یک تصویر، پیش از آنکه داستانی داشته باشد، یک سؤال بسازد. یک کیوسک تلفن در میان برف، با شیشههای شکسته و بدنهای کج. چرا کسی باید در چنین جایی تلفن بزند؟ چه کسی منتظر تماس است؟ و چرا این کیوسک هنوز آنجاست؟ ☆در داستاننویسی، به چنین جزئیاتی میتوان مثل یک محرک روایی نگاه کرد. شیء بهخودیخود داستان نیست. داستان وقتی شکل میگیرد که آن را به خواستهای، مانعی و انتخابی انسانی وصل کنیم.
موضوع: شی مرموز و ساختن داستان
ممکن است یک تصویر، پیش از آنکه داستانی داشته باشد، یک سؤال بسازد. یک کیوسک تلفن در میان برف، با شیشههای شکسته و بدنهای کج. چرا کسی باید در چنین جایی تلفن بزند؟ چه کسی منتظر تماس است؟ و چرا این کیوسک هنوز آنجاست؟ ☆در داستاننویسی، به چنین جزئیاتی میتوان مثل یک محرک روایی نگاه کرد. شیء بهخودیخود داستان نیست. داستان وقتی شکل میگیرد که آن را به خواستهای، مانعی و انتخابی انسانی وصل کنیم.
تمرین:✍️ @shotnote1
در پنج دقیقه، داستانی کوتاه دربارهٔ این کیوسک بنویسید. شخصیت اصلی باید منتظر تماسی باشد، اما وقتی تلفن زنگ میزند، تصمیم بگیرد گوشی را برندارد.
بهتر این است پاسخ را در خود داستان نشان دهید، نه در توضیح مستقیم.
موضوع: ترکیب بندی و میزانسن
https://t.me/honarefilmnameh/7249
میدونی چرا بعضی کتابا انقدر مهمن؟
چون کتاب روزنه داره، ترکیب داره، توش زندگیای پیدا میکنی که بینهایته. هرچی روزنههاش بیشتر میشن، جزئیات ثبت شده بیشتری از زندگی رو توی هر اینچ مربع از صفحهش پیدا میکنی و پرتر و پرتر میشی..
@shotnote1✍
چون کتاب روزنه داره، ترکیب داره، توش زندگیای پیدا میکنی که بینهایته. هرچی روزنههاش بیشتر میشن، جزئیات ثبت شده بیشتری از زندگی رو توی هر اینچ مربع از صفحهش پیدا میکنی و پرتر و پرتر میشی..
ری بردبری // فارنهایت ۴۵۱ / رو پله
@shotnote1✍
Forwarded from Banke Filmnameh بانکِفیلمنامه
بانک فیلمنامه فضایی برای ثبت فیلمنامهها، نمایشنامهها و داستانهای شماست؛ همراه با بررسی اولیه و اعلام ایرادهای احتمالی در لاگلاین و خلاصه داستان.
برای شروع فعالیت سایت، ثبت هر اثر فقط ۴۵ هزار تومان است.
🔲▫️ هر اثر نوشتهشده، شایسته یک فرصت برای معرفیشدن است. اثرت را ثبت کن:
🌐 bankefilmnameh.ir
📝@bankefilmnameh
برای شروع فعالیت سایت، ثبت هر اثر فقط ۴۵ هزار تومان است.
🔲▫️ هر اثر نوشتهشده، شایسته یک فرصت برای معرفیشدن است. اثرت را ثبت کن:
🌐 bankefilmnameh.ir
📝@bankefilmnameh
جایی که در آن بزرگ شدهای، یک «قلمرو داستانی» است.
واکر پرسی از استادان نویسندگی خلاق بود. او میگفت: نویسندههای جوان فکر میکنند زندگی خودشان به اندازهٔ کافی جالب نیست. یک بار در یکی از کلاسهایش از شاگردانش خواست تا به جایی که در آن زندگی میکنند نگاه کنند و درباره اش داستانی بنویسند.
یکی از دانشجویان گفت که محلهاش هیچ چیز خاصی ندارد. یک محلهٔ معمولی در حومهٔ نیواورلئان.
استاد شروع کرد به پرسیدن سؤالاتی و ناگهان معلوم شد که آن محله اصلاً معمولی نیست.
استاد پرسید: محلهٔ کناری چه فرقی با محله شما دارد؟
«اونا حتی استخر هم ندارن!»
بعد دربارهٔ محلهٔ بعدی پرسید.
«اونها خانوادههای پولدارن. حتی بچههاشون BMW دارن و دخترهای کوچیکشون دمپاییهای برند میپوشن.»
و بعد محلهٔ دیگری...
یکدفعه چیزی که برای دانشجو «یک محلهٔ معمولی» بود، تبدیل شد به مجموعهای از طبقهٔ اجتماعی، حسادت، تفاوت فرهنگی، خانوادهها، بچهها، پول و رقابت.@shotnote1 ✍
پرسی به شاگردهایش گفت: نویسندهها معمولاً نمیفهمند جایی که در آن بزرگ شدهاند، یک «قلمرو داستانی» است؛ جایی که آنها دربارهاش از هر نویسندهٔ دیکری بهتر میدانند.
اتفاق جالبتر این بود که یکی از دانشجوها بعداً داستانی دربارهٔ همان محلهٔ خودش نوشت. خانههای آن منطقه بهخاطر نشست زمین کج شده بودند؛ بعضی خانهها چند درجه شیب داشتند. دانشجو یک خانوادهٔ ازهمگسیخته را در یکی از همین خانهها گذاشت.
و نتیجه چه شد؟
"پیانوها خودشان روی زمین سر میخوردند، وسایل از روی میز میافتادند، حیوانات خانگی و توپهای بیسبال زیر قسمتهای کج خانه گم میشدند!"
در نهایت داستان خیلی بامزه و موفقی از آب درآمد و نکته این بود که دانشجو برای پیدا کردن ایده تقریباً هیچ کاری نکرده بود جز اینکه به اطراف خودش نگاه کرده بود.
⚠️«مشکل تو کمبود ایده نیست؛ مشکل این است که هنوز به چیزهایی که هر روز میبینی، با چشم نویسنده نگاه نمیکنی.» پس اگر مجبور باشی فقط دربارهٔ کوچه، محله، خانواده یا محل کارت یک داستان بنویسی، چه چیزی آنجا هست که برای بقیه عادی است اما برای تو متفاوت؟
@BaDstnsamandook
✍ نویسندهّ تک شات
🔴 باور اشتباه و نقطهضعف شخصیت گاهی چیزی که شخصیت درباره خودش یا جهان باور دارد، مانع اصلی اوست. مثلاً زنی باور دارد اگر از دیگران کمک بخواهد، ضعیف به نظر میرسد. بنابراین همه مشکلات را بهتنهایی حل میکند، حتی وقتی این رفتار رابطهاش را با نزدیکانش خراب میکند.…
🔴 سه نوع مسیر تحول شخصیت
همه شخصیتها در پایان داستان تغییر نمیکنند. مسیر تحول آنها میتواند سه شکل متفاوت داشته باشد:
۱. آرک مثبت: شخصیت با یک باور اشتباه روبهرو میشود، آن را کنار میگذارد و به شناخت تازهای میرسد.
۲. آرک منفی: شخصیت در برابر حقیقت مقاومت میکند و بهجای تغییر، بیشتر در ترس، غرور یا باور اشتباه خود فرو میرود.
۳. شخصیت بدون تغییر: شخصیت باورهای اصلیاش را حفظ میکند، اما رفتار و انتخابهایش میتواند بر دیگران و جهان اطرافش اثر بگذارد.
✍️ تمرین نویسندگی
شخصیتی را تصور کن که برای نجات برادرش باید به دروغی قدیمی اعتراف کند.@shotnote1✍
سه پایان متفاوت بنویس:
۱. اعتراف میکند و مسئولیت گذشته را میپذیرد.
۲. دروغ تازهای میگوید و زندگی خودش و برادرش را پیچیدهتر میکند.
۳. اعتراف نمیکند، اما برای نجات برادرش بهای سنگینی میپردازد.
در هر پایان مشخص کن چه چیزی در شخصیت تغییر کرده یا بدون تغییر باقی مانده است.
Bankefilmnameh.ir
🔲▫️داستایفسکی
محبت، ای فرزند، نیرویی است که از همهٔ منطقها و برهانها قویتر است. تو میتوانی با استدلال، ذهنِ آدمی را تسخیر کنی، اما دلِ او را تنها با محبت میتوان فتح کرد. استارِتس زوسیما هرگز با کسی مجادله نمیکرد؛ او فقط محبت میکرد و همین محبت، گنهکاران را دگرگون میساخت. پس هر جا که منطق عاجز میماند، محبت آغاز میشود؛ و هر جا که محبت باشد، خداوند نیز حاضر است.
@shotnote1✍✨
http://Bankefilmnameh.ir
محبت، ای فرزند، نیرویی است که از همهٔ منطقها و برهانها قویتر است. تو میتوانی با استدلال، ذهنِ آدمی را تسخیر کنی، اما دلِ او را تنها با محبت میتوان فتح کرد. استارِتس زوسیما هرگز با کسی مجادله نمیکرد؛ او فقط محبت میکرد و همین محبت، گنهکاران را دگرگون میساخت. پس هر جا که منطق عاجز میماند، محبت آغاز میشود؛ و هر جا که محبت باشد، خداوند نیز حاضر است.
برادران کارامازوف
@shotnote1✍✨
http://Bankefilmnameh.ir
🔅چطور از یک رفتار عجیب، شخصیت داستانی بسازیم؟
اغلب یک رفتار ساده و غیرعادی، از یک زندگی کامل خبر میدهد. تصور کنید مردی را میبینید که هر روز به یک کافه میرود و دو فنجان قهوه سفارش میدهد، اما همیشه تنها مینشیند. برای نویسنده، این رفتار یک سرنخ است. اما چطور آن را به شخصیت داستانی تبدیل کنیم؟
🔰اول، رفتار را بدون قضاوت ثبت کنید. بعد از خودتان بپرسید چه نیازی پشت این رفتار پنهان شده است؟ مرد منتظر کسی است؟ به گذشتهای وابسته مانده؟ یا میخواهد چیزی را از دیگران پنهان کند؟
🔰در مرحله بعد، برای شخصیت یک خواسته مشخص طراحی کنید و مانعی مقابل آن قرار دهید.
مثلاً مرد سالهاست برای همسر درگذشتهاش قهوه سفارش میدهد. یک روز پیشخدمت اعلام میکند که دیگر اجازه ندارد برای یک مشتری، میز دو نفره رزرو کند. مرد برای اولین بار اعتراض میکند.
حالا رفتار تکراری به تعارض تبدیل شده است و شخصیت مجبور است واکنشی نشان دهد. در شخصیتپردازی، رفتار باید چیزی درباره شخصیت آشکار کند و در ادامه، امکان تغییر یا مقاومت او را به وجود بیاورد. تماشاگر قرار نیست فقط رفتار عجیب را ببیند؛ باید کمکم معنای آن را کشف کند.
تمرین:
زنی را تصور کنید که هر روز یک صندلی خالی را در اتوبوس کنار خودش نگه میدارد.
در ۱۵ دقیقه:
۱. سه دلیل متفاوت برای رفتارش پیدا کنید.
۲. یکی را انتخاب کنید و برای زن یک خواسته مشخص بسازید.
۳. اتفاقی طراحی کنید که او را مجبور به شکستن این عادت کند.
شرط: احساسات زن را توضیح ندهید. فقط با رفتار و کنش او شخصیتش را نشان دهید.
🌐 بانک فیلمنامه
Bankefilmnameh.ir
@shotnote1
Forwarded from هنر فیلمنامه، کارگردان مولف
فیلمنامه "صندلی خالی"
🔻ارائه در بانک فیلمنامه
🔻شناسه اثر: BFP-6900
نویسنده: شهلا سپهرینفر
دسته بندی: فیلمنامه, کوتاه/نیمهبلند, معمایی, سورئال, رازآلود
💢مشاهده فیلمنامه صندلی خالی
دعوت به ثبت اثر 🔻🔻
bankefilmnameh.ir
bankefilmnameh.ir
صندلی خالی
✍ نویسندهّ تک شات
🔅چطور از یک رفتار عجیب، شخصیت داستانی بسازیم؟ اغلب یک رفتار ساده و غیرعادی، از یک زندگی کامل خبر میدهد. تصور کنید مردی را میبینید که هر روز به یک کافه میرود و دو فنجان قهوه سفارش میدهد، اما همیشه تنها مینشیند. برای نویسنده، این رفتار یک سرنخ است. اما…
📕کتاب هنرنویسندگی خلاق
📝داخل خانهاش که جز یک خدمتکار مرد، که ضمنآ باغبان و آشپز هم بود، ظرف ده سال گذشته کسی دیگر درون آنرا ندیده بود.
وقتی که به انتهای فصل سوم میرسیم تمام شخصیتهای داستان بجز یک نفر از آنها وارد صحنه شدهاند و خصوصیات هر یک نشان داده شده است.
بعضی از نویسندگان شخصیتهای خود را از نظر جسمی و ظاهری تشریح نمیکنند زیرا که این نوع شرح و بسط برای داستان لازم نیست اما تأکید ظاهر و شکل و سیمای خاص اشخاص، امیلی را از زبان گوینده داستان در مقاطع مختلف زمانی ترسیم میکند و بدین ترتیب قسمتی از کشمکش داستان است. غالباً وضع ظاهری شخصیت وارد قرن جاری را چنین وصف میکند:
🛑 در شروع داستان شخصیتها باید معرفی شوند یا نشان داده شود و یا وجودشان تفهیم گردد. غالباً شخصیت اصلی و شخصیت مقابل و یک شخصیت کوچک دیگر را در این جمله معرفی میکند:«وقتی که خانم امیلی گریرسون* مرد، همهی اهل شهر ما به مراسم تدفین او رفتند. مردان از روی علاقهای تمام با احترامی که برای بنای یادبودی عظیم و سرنگون شده حس میکردند، و زنان اکثرآ از روی کنجکاوی برای دیدن...»
📝داخل خانهاش که جز یک خدمتکار مرد، که ضمنآ باغبان و آشپز هم بود، ظرف ده سال گذشته کسی دیگر درون آنرا ندیده بود.
وقتی که به انتهای فصل سوم میرسیم تمام شخصیتهای داستان بجز یک نفر از آنها وارد صحنه شدهاند و خصوصیات هر یک نشان داده شده است.
بعضی از نویسندگان شخصیتهای خود را از نظر جسمی و ظاهری تشریح نمیکنند زیرا که این نوع شرح و بسط برای داستان لازم نیست اما تأکید ظاهر و شکل و سیمای خاص اشخاص، امیلی را از زبان گوینده داستان در مقاطع مختلف زمانی ترسیم میکند و بدین ترتیب قسمتی از کشمکش داستان است. غالباً وضع ظاهری شخصیت وارد قرن جاری را چنین وصف میکند:
«خانم امیلی در آغاز قرن جاری زنی کوچکاندام و چاق بود که پیرایش نادرست داشت؛ با قامتی کوتاه، چنان چاق و فربه که به نظر میآمد وزن زیادی را حمل میکند. صورت چاق او، رنگ پریده گلبهی، با چشمهایی درشت و سیاه که در چهرهای چاق جای داشت. چون استخوانبندیاش کوچک و ظریف بود چاقی و فربهی بدنش بهنظر میرسید که بر بدن استخوانی نامتناسبی سوار است. شبیه دخترکی با هیکلی بادکرده. هرچند بدن او میتوانست متعلق به هر سنی باشد، چهرهاش پیر به نظر میرسید. او فقط اندکی بیش از پنجاه سال داشت، و با اینحال به نظر میآمد که متعلق به ایامی است که اسلکین فروشنده پیانو با موهای زنگی پرپشتش به شهر ما آمد. بیهیچ دلیلی مانند کسی که تنها در انزوا زندگی کرده باشد صورت او گم شده بود شبیه به دو قطعه ذغال سنگ بود که در چنانی خمیر فرو رفته باشد...»
کمی بعد خانم امیلی را در جوانی توصیف میکند و آنگاه که زنی میانسال بود و هنگامی که مرد. همه این شرح و بسطها برای پرورش داستان او لازم است. شخصیتهای دیگر بهصورت انسانیهای واقعی ظاهر میشوند ولی رفتار و خصوصیات و مشخصات آنها تا آنجا شرح داده میشود که مربوط به شخصیت اول میشود.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh 🎬
Bankefilmnameh.ir 🌐
🔴 «بانک ایدههای داستانی؛ فهرستی از کنشها و مکانها»
یک فهرست شخصی از فعلها، مکانها و موقعیتهای قابل استفاده در داستان بسازید.
از این فهرست شروع کنید. پنجاه کاری که میتوان بهتنهایی انجام داد. کنار هرکدام، مکان وقوع آن را هم بنویسید.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬http://Bankefilmnameh.ir
یک فهرست شخصی از فعلها، مکانها و موقعیتهای قابل استفاده در داستان بسازید.
از این فهرست شروع کنید. پنجاه کاری که میتوان بهتنهایی انجام داد. کنار هرکدام، مکان وقوع آن را هم بنویسید.
۱. پیادهروی طولانی📝حالا دفترتان را به این فهرست اختصاص دهید. هر روز فعلها، مکانها و موقعیتهای تازهای به آن اضافه کنید.
۲. رفتن به یک کنسرت
۳. برنامهریزی مسافرت و تعطیلات
۴. گلف
۵. تماشای رویدادهای ورزشی
۶. رفتن به مسابقات
۷. خواندن داستان، رمان، نمایشنامه یا شعر
۸. رفتن به سخنرانیها
۹. صرف نهار در رستوران
۱۰. کاوشگری
۱۱. میهمانی رفتن
۱۲. شرکت در یک عمل مذهبی (اجتماعی، طبقاتی، خیریه)
۱۳. رفتن به جلسه دعا، باشگاه اجتماعی
۱۴. اسکی بازی
۱۵. بیلیارد بازی کردن
۱۶. بولینگ بازی کردن
۱۷. آفتاب گرفتن
۱۸. رفتن به نمایشگاه، سیرک، باغ وحش یا شهربازی
۱۹. برنامهریزی یا سازماندهی یک چیز
۲۰. رفتن به گردهماییهای آموزشی
۲۱. جمعآوری اشیای طبیعی
۲۲. تماشای یک منظره زیبا
۲۳. غذاخوردن در خانه
۲۴. پیادهروی
۲۵. رفتن به موزه یا نمایشگاه
۲۶. ماهیگیری
۲۷. رفتن به باشگاههای حفظ سلامت یا سونا
۲۸. تماشای مناظر
۲۹. ملاقات با یک فرد تازه آشنای همجنس
۳۰. پرتاب کاغذ بهطرف زبالهدان
۳۱. یادگیری کارهای جدید
۳۲. رفتن به رستوران
۳۳. کالسکهسواری
۳۴. رفتن به سینما
۳۵. دویدن، قدمرو رفتن
۳۶. کتابخانه رفتن
۳۷. رفتن به لباسفروشی
۳۸. تماشای بچه ها در پارک
۳۹. رفتن به ضیافتها و میهمانیهای رسمی گروهی
۴۰. دوچرخهسواری
۴۱. خوردن چای، قهوه یا آبمیوه
۴۲. رفتن به مزایدهها یا حراجهای خانگی
۴۳. گوش کردن به موسیقی
۴۴. ملاقات با فردی تازه آشنا از جنس مخالف
۴۵. شرکت در مسابقات تلویزیونی
۴۶. رفتن به تئاتر
۴۷. بقالی رفتن
۴۸. تمرین تیراندازی
۴۹. رفتن به کوه
۵۰. تماشای ویترین مغازهها
🎯 گاهی ترکیب دو عنصر ساده، یک موقعیت داستانی میسازد. مثلاً: «تماشای ویترین مغازهها» و «پیدا کردن چیزی متعلق به گذشته». این دفتر بهتدریج به بانک شخصی ایدههای شما تبدیل میشود.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬http://Bankefilmnameh.ir
🎯 ۵ کتاب که نگاه نویسنده را عوض میکنند
🔻مسخ، فرانتس کافکا
🔻داستاننویسی به شیوه همینگوی، کارلوس بیکر
🔻درباره نوشتن، استیون کینگ
🔻قصهگویی، رابرت مککی
🔻جنایت و مکافات، فئودور داستایفسکی
🔻فیلمنامه، سید فیلد
📚 این پنج کتاب را بخوانید تا ببینید چطور میشود به شخصیت، روایت، زمان و حتی خودِ داستان جور دیگری نگاه کرد.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh 🎬
Bankefilmnameh.ir 🌐
🔻مسخ، فرانتس کافکا
🔻داستاننویسی به شیوه همینگوی، کارلوس بیکر
🔻درباره نوشتن، استیون کینگ
🔻قصهگویی، رابرت مککی
🔻جنایت و مکافات، فئودور داستایفسکی
🔻فیلمنامه، سید فیلد
📚 این پنج کتاب را بخوانید تا ببینید چطور میشود به شخصیت، روایت، زمان و حتی خودِ داستان جور دیگری نگاه کرد.
نویسنده از کتابها یاد میگیرد چطور جهان و آدمهایش را بسازد.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh 🎬
Bankefilmnameh.ir 🌐
گرگور شاگرد تاجری بود که مسافرت می کرد. گراوری که اخیرا از مجله ای چیده و قاب طلایی کرده بود، به خوبی دیده می شد. این تصویر زنی را نشان می داد که کلاه کوچکی به سر و یقه ی پوستی داشت و خیلی شق و رق نشسته و نیم آستین پرپشمی را که بازویش تا آرنج در آن فرو می رفت، به معرض تماشای اشخاص باذوق گذاشته بود. گرگور به پنجره نگاه کرد. صدای چکه های باران که به حلبی شیروانی می خورد، شنیده می شد؛ این هوای گرفته او را کاملا غمگین ساخت. فکر کرد: «کاش دوباره کمی می خوابیدم تا همه این مزخرفات را فراموش بکنم!» ولی این کار به کلی غیرممکن بود، زیرا وی عادت داشت که به پهلوی راست بخوابد و با وضع کنونی نمی توانست حالتی را که مایل بود به خود بگیرد. هرچه دست و پا می زد که به پهلو بخوابد با حرکت خفیفی مثل الاکلنگ، هی پشت می افتاد. صد بار دیگر هم آزمایش کرد و هر بار چشمش را می بست تا لرزش پاهایش را نبیند. زمانی دست از این کار کشید که یک نوع درد مبهم در پهلویش حس کرد، که تا آنگاه مانند آن را درنیافته بود.
@shotnote1 ✍
Bankefilmnameh.ir 🌐
مسخ /فرانتس کافکا
@shotnote1 ✍
Bankefilmnameh.ir 🌐
✍ نویسندهّ تک شات
گرگور شاگرد تاجری بود که مسافرت می کرد. گراوری که اخیرا از مجله ای چیده و قاب طلایی کرده بود، به خوبی دیده می شد. این تصویر زنی را نشان می داد که کلاه کوچکی به سر و یقه ی پوستی داشت و خیلی شق و رق نشسته و نیم آستین پرپشمی را که بازویش تا آرنج در آن فرو می…
☝️این بخش از رمان «مسخ» کافکا نمونه بسیار خوبی از شخصیتپردازی است؛ بیایید بررسی کنیم چطور کافکا تقریبا بدون هیچ توصیف مستقیمی ویژگیهای اخلاقی و روانی گرگور را ارائه میدهد.
شخصیتپردازی در اینجا از سه مسیر شکل میگیرد:
🔻1. جزئیات محیط و اشیا
تصویر زنی که گرگور از مجله بریده و در قاب طلایی گذاشته، جزئیاتی ظاهراً ساده است. اما انتخاب این تصویر و قاب کردن آن، اطلاعاتی درباره علایق و دنیای شخصی او به ما میدهد.
🔻2. واکنش به موقعیت
گرگور به پنجره نگاه میکند، صدای باران را میشنود و از هوای گرفته غمگین میشود. این واکنش، حالوهوای او را بدون توضیح مستقیم به خواننده منتقل میکند.
🔻3. رفتار و کنش فیزیکی
مهمترین بخش همینجاست. گرگور تلاش میکند به پهلوی راست بخوابد، اما نمیتواند. صد بار تقلا میکند و سرانجام به دلیل درد دست از تلاش میکشد. بدین طریق شخصیت از طریق رفتار معرفی میشود. حتی پیش از آنکه بدانیم گرگور چه کسی است، با وضعیت جسمی، عادتها و واکنشهایش آشنا میشویم.
🎯اگر بخواهیم این شیوه را وارد فیلمنامه کنیم، شخصیتپردازی فقط از طریق دیالوگ یا معرفی گذشته شخصیت اتفاق نمیافتد. انتخاب اشیا، عادتهای تکرارشونده، واکنش به محیط و حتی نحوه مواجهه با یک مانع کوچک میتوانند شخصیت را آشکار کنند.
🎯 نکته قابل توجه در این نمونه، کافکا از امکانات نثر برای ورود به ذهن گرگور استفاده میکند. در فیلمنامه باید این اطلاعات را تا جای ممکن به رفتار، تصویر، صدا و کنش قابل مشاهده تبدیل کنیم.
مثلاً بهجای اینکه بنویسیم «مرد از تنهایی خسته شده بود»، نشان بدهیم هر روز دو فنجان چای میگذارد، اما فقط از یکی استفاده میکند.
@shotnote1 ✍
@bankefilmnameh
bankefilmnameh.ir
شخصیتپردازی در اینجا از سه مسیر شکل میگیرد:
🔻1. جزئیات محیط و اشیا
تصویر زنی که گرگور از مجله بریده و در قاب طلایی گذاشته، جزئیاتی ظاهراً ساده است. اما انتخاب این تصویر و قاب کردن آن، اطلاعاتی درباره علایق و دنیای شخصی او به ما میدهد.
🔻2. واکنش به موقعیت
گرگور به پنجره نگاه میکند، صدای باران را میشنود و از هوای گرفته غمگین میشود. این واکنش، حالوهوای او را بدون توضیح مستقیم به خواننده منتقل میکند.
🔻3. رفتار و کنش فیزیکی
مهمترین بخش همینجاست. گرگور تلاش میکند به پهلوی راست بخوابد، اما نمیتواند. صد بار تقلا میکند و سرانجام به دلیل درد دست از تلاش میکشد. بدین طریق شخصیت از طریق رفتار معرفی میشود. حتی پیش از آنکه بدانیم گرگور چه کسی است، با وضعیت جسمی، عادتها و واکنشهایش آشنا میشویم.
🎯اگر بخواهیم این شیوه را وارد فیلمنامه کنیم، شخصیتپردازی فقط از طریق دیالوگ یا معرفی گذشته شخصیت اتفاق نمیافتد. انتخاب اشیا، عادتهای تکرارشونده، واکنش به محیط و حتی نحوه مواجهه با یک مانع کوچک میتوانند شخصیت را آشکار کنند.
🎯 نکته قابل توجه در این نمونه، کافکا از امکانات نثر برای ورود به ذهن گرگور استفاده میکند. در فیلمنامه باید این اطلاعات را تا جای ممکن به رفتار، تصویر، صدا و کنش قابل مشاهده تبدیل کنیم.
مثلاً بهجای اینکه بنویسیم «مرد از تنهایی خسته شده بود»، نشان بدهیم هر روز دو فنجان چای میگذارد، اما فقط از یکی استفاده میکند.
این تفاوت میان گفتنِ ویژگی شخصیت و نشان دادنِ آن است.
@shotnote1 ✍
@bankefilmnameh
bankefilmnameh.ir
🔲▫️ فئودور داستایفسکی
یک قاتل در پی کشتن من است،
گاهی او را در آینه میبینم...
@shotnote1✍
این جمله به طور خلاصه یکی از محوریترین مضامین فلسفی داستایوفسکی را بیان میکند:
▫️▫️
یک قاتل در پی کشتن من است،
گاهی او را در آینه میبینم...
@shotnote1✍
این جمله به طور خلاصه یکی از محوریترین مضامین فلسفی داستایوفسکی را بیان میکند:
نبرد درونی انسان با تاریکی درون خودش.@bankefilmnameh
· "یک قاتل در پی کشتن من است": این "قاتل" میتواند نماد شیطان درون، غرایز منفی، جنون، گناهکاری، یا جنبه تاریک شخصیت باشد. در آثار داستایوفسکی، قهرمانان اغلب با این هیولای درونی دست و پنجه نرم میکنند (مثل راسکولنیکف در "جنایت و مکافات" که ایده "انسان برتر" او را به سمت قتل سوق میدهد).
· "گاهی او را در آینه میبینم": این بخش از همه ترسناکتر است. یعنی تهدید از درون خود فرد میآید. وقتی در آینه (نماد خوداندیشی و مواجهه با حقیقت خود) نگاه میکنی، میبینی که دشمن در پشت چشمان تو، در وجود خود توست. این نشاندهنده شناخت خود و ترس از پتانسیل شری است که در هر انسانی نهفته است.
▫️▫️
Forwarded from Banke Filmnameh بانکِفیلمنامه
🔴 همراهان عزیز، در صورت قطعی یا اختلال اینترنت و عدم دسترسی به سایت و تلگرام، میتونید از طریق برنامههای «روبیکا» و «بله» به کانال های «هنر فیلمنامه | کارگردان مؤلف | نویسنده تکشات | بانک فیلمنامه» بپیوندید تا همچنان به مطالب آموزشی، اطلاعیهها و اخبار مربوط به فعالیتهای بانک فیلمنامه دسترسی داشته باشید.
هدف ما اینه که ارتباطمون با شما حفظ بشه و بتونیم در هر شرایطی همراهتون باشیم. 🌱
لینک عضویت:
ble.ir/shotnote1
ble.ir/honarefilmnameh
Ble.ir/bankefilmnameh_ir 🌐
Rubika.ir/honarefilmnameh
هدف ما اینه که ارتباطمون با شما حفظ بشه و بتونیم در هر شرایطی همراهتون باشیم. 🌱
لینک عضویت:
ble.ir/shotnote1
ble.ir/honarefilmnameh
Ble.ir/bankefilmnameh_ir 🌐
Rubika.ir/honarefilmnameh
▪︎▪︎
کاش میتوانستم جلوی فکر کردنم را بگیرم! سعی میکنم. موفق میشوم: انگار کلهام پر از دود میشود... و باز از سر گرفته میشود
«دود... فکر نکنم... نمیخواهم فکر کنم... فکر میکنم که نمیخواهم فکر کنم. نباید به این فکر کنم که نمیخواهم فکر کنم. چون این هم باز یک جور فکر است.» پس هیچوقت تمامی ندارد؟!
ژان پل سارتر
@shotnote1✨
کاش میتوانستم جلوی فکر کردنم را بگیرم! سعی میکنم. موفق میشوم: انگار کلهام پر از دود میشود... و باز از سر گرفته میشود
«دود... فکر نکنم... نمیخواهم فکر کنم... فکر میکنم که نمیخواهم فکر کنم. نباید به این فکر کنم که نمیخواهم فکر کنم. چون این هم باز یک جور فکر است.» پس هیچوقت تمامی ندارد؟!
ژان پل سارتر
@shotnote1✨
🔲▫️عباس معروفی
سَفر یعنی اینکه تو با دیدنِ یک درخت احساس کنی برای اولین بار است آن درخت را میبینی. وگرنه اینهمه خَلبان و راننده شب و روز از جایی میروند به جای دیگر. هیچ درختی براشان تازِگی ندارد. این که سفر نیست.
سفر یعنی دور شدن از یکنواختی. وسعتِ دید نسبت مستقیم دارد به بُعد مسافت؛ هرچه دورتر، وسعت دید بیشتر. و من این را پیش از سفر نمیدانستم.
سفر یعنی اینکه وقتی صبح از خواب بیدار شدی تعجب کنی، و از خودت بپرسی من اینجا چه میکنم؟!
@shotnote1✨
سَفر یعنی اینکه تو با دیدنِ یک درخت احساس کنی برای اولین بار است آن درخت را میبینی. وگرنه اینهمه خَلبان و راننده شب و روز از جایی میروند به جای دیگر. هیچ درختی براشان تازِگی ندارد. این که سفر نیست.
سفر یعنی دور شدن از یکنواختی. وسعتِ دید نسبت مستقیم دارد به بُعد مسافت؛ هرچه دورتر، وسعت دید بیشتر. و من این را پیش از سفر نمیدانستم.
سفر یعنی اینکه وقتی صبح از خواب بیدار شدی تعجب کنی، و از خودت بپرسی من اینجا چه میکنم؟!
@shotnote1✨
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فیلم کوتاه «نیروانا» ساخته پاتریک بیسمَنز اثری الهامگرفته از شعر معروف «نیروانا» سروده چارلز بوکوفسکی.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh 🎬
Bankefilmnameh.ir 🌐
✍ترجمه ادبی شعر:
بدون هیچ ایدهای، خالی از هر هدفی
مرد جوانی بود که در اتوبوسی برفی به سوی سرنوشت خود میرفت.
اتوبوس برای ناهار ایستاد. وارد کافه شد، غذای سادهای خورد، قهوهای نوشید و از آرامش و زیبایی لحظه لذت برد.
دلش میخواست همانجا بماند؛ اما به ناچار بازگشت، سوار اتوبوس شد و به راهش ادامه داد.
اما دیگر هیچگاه، آن لحظه را فراموش نکرد؛
لحظهای که نیروانا را، حتی برای چند دقیقه، لمس کرد...
روایت ساده و شاعرانه فیلم بیش از آنکه بر رخدادهای بیرونی تاکید داشته باشد، به جستوجوی درونی و لحظات عرفانی انسان میپردازد. حرکت مرد جوان در اتوبوس، توقف کوتاهش در کافه، و خوشی عمیق و زودگذرش در همان فضای ساده، استعارهای از جستوجوی سعادت و لحظههای نیروانایی در زندگی است.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh 🎬
Bankefilmnameh.ir 🌐