This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔲▫️ ناصر تقوایی
شغلها اساسی ترین موارد داستانند.
برا اساس شغل ،دغدغها ، شخصیت و موقیعتهای پرسوناژ مشخص میشوند.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh
شغلها اساسی ترین موارد داستانند.
برا اساس شغل ،دغدغها ، شخصیت و موقیعتهای پرسوناژ مشخص میشوند.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh
✍ نویسندهّ تک شات
🔲۲- آرک معکوس شخصیت (Reverse Character Arc) معمولاً انتظار داریم شخصیت در طول داستان به حقیقتی برسد، چیزی یاد بگیرد یا به آدم بهتری تبدیل شود. اما گاهی مسیر برعکس است. شخصیت به چیزی ایمان دارد که اتفاقات داستان، کمکم آن را از اعتبار میاندازند. این تغییر…
🔲▫️ سایه و تضاد درونی شخصیت
گاهی شخصیت چیزی را میخواهد، اما خودش مانع رسیدن به آن میشود.
سایه در روانشناسی یونگ به بخشهایی از وجود ما گفته میشود که نمیخواهیم آنها را در خودمان ببینیم یا بپذیریم. ترس، حسادت، خشم یا حتی میل به قدرت میتواند بخشی از این سایه باشد. برای نویسنده، این مفهوم فرصتی است برای ساخت شخصیتهایی که همیشه با خواستههای خودشان هماهنگ نیستند.
برای طراحی تضاد درونی شخصیت، بپرسید:
۱. شخصیت چه ویژگیای را در دیگران محکوم میکند، اما خودش هم آن را دارد؟
۲. چه احساسی را از خودش پنهان میکند؟
۳. چه چیزی را درباره خودش نمیخواهد بپذیرد؟
۴. این بخش پنهان چگونه بر تصمیمها و رابطههایش اثر میگذارد؟
نکته مهم: سایه را فقط با فکر و احساس نشان ندهید. بگذار در رفتار شخصیت، واکنشهای ناگهانی و انتخابهایی که با تصویر ذهنی او از خودش تناقض دارند، آشکار شود.
تمرین@shotnote1 ✍
شخصیتی بساز که همیشه دروغگویی را محکوم میکند، اما خودش رازی را از نزدیکترین دوستش پنهان کرده است.
بنویس: چرا نمیخواهد حقیقت را بپذیرد؟
در چه موقعیتی مجبور میشود با تناقض رفتارش روبهرو شود؟
@honarefilmnameh🎬
داستان کوتاه
موش گفت: دریغا که جهان هر روز کوچکتر می گردد! در آغاز به قدری بزرگ بود که میترسیدم، هی میدویدم و میدویدم، و خوشحال بودم که سرانجام در دوردست دیوارهایی در راست و چپ می دیدم، اما این دیوارهای دراز چنان زود تنگ شده است که من دیگر در آخرین اتاق هستم و آنجا در گوشه تلهای هست که من باید تویش بیفتم.
گربه گفت: فقط باید مسیرت را تغییر دهی و آن را بلعید.
فرانتس کافکا
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
موش گفت: دریغا که جهان هر روز کوچکتر می گردد! در آغاز به قدری بزرگ بود که میترسیدم، هی میدویدم و میدویدم، و خوشحال بودم که سرانجام در دوردست دیوارهایی در راست و چپ می دیدم، اما این دیوارهای دراز چنان زود تنگ شده است که من دیگر در آخرین اتاق هستم و آنجا در گوشه تلهای هست که من باید تویش بیفتم.
گربه گفت: فقط باید مسیرت را تغییر دهی و آن را بلعید.
فرانتس کافکا
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
Forwarded from Banke Filmnameh بانکِفیلمنامه
بانک فیلمنامه فضایی برای ثبت فیلمنامهها، نمایشنامهها و داستانهای شماست؛ همراه با بررسی اولیه و اعلام ایرادهای احتمالی در لاگلاین و خلاصه داستان.
برای شروع فعالیت سایت، ثبت هر اثر فقط ۴۵ هزار تومان است.
🔲▫️ هر اثر نوشتهشده، شایسته یک فرصت برای معرفیشدن است. اثرت را ثبت کن:
🌐 bankefilmnameh.ir
برای شروع فعالیت سایت، ثبت هر اثر فقط ۴۵ هزار تومان است.
🔲▫️ هر اثر نوشتهشده، شایسته یک فرصت برای معرفیشدن است. اثرت را ثبت کن:
🌐 bankefilmnameh.ir
Forwarded from هنر فیلمنامه، کارگردان مولف
100120_001
معمولاً ذهن من در آن واحد به چند موضوع مشغول است. يکی بيشتر وقتم را می گيرد ولی بقيه هم در گوشه و کنار ديمی بزرگ میشوند، طبعاً با رشدی کندتر، تا وقت تر و خشک کردن و صيقل دادنشان برسد. از کاری که هنوز به اين مرحله نرسيده راه دستم نيست حرفی بزنم چون به تجربه میدانم که اگر زياد صحبتش را بکنم برای پروراندنش تنبل میشوم.
مهشید امیرشاهی
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
مهشید امیرشاهی
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
چرا تراژدی وجود دارد؟
چون تو پُر از خشمی.
چرا تو پُر از خشمی؟
چون تو پُر از اندوهی.
آن کارسون
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
چون تو پُر از خشمی.
چرا تو پُر از خشمی؟
چون تو پُر از اندوهی.
آن کارسون
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
Jalal al ahmad یک داستان کوتاه با صدای زنده یاد جلال ال احمد
Mehdi Emamjomae
🔲▫️ قصه کوتاهی از جلال آل احمد
با صدای نویسنده
@shotnote1 ✍
با صدای نویسنده
«نون و القلم» که داستان دو میرزابنویس را روایت میکند .
@shotnote1 ✍
✍ نویسندهّ تک شات
🔲▫️ سایه و تضاد درونی شخصیت گاهی شخصیت چیزی را میخواهد، اما خودش مانع رسیدن به آن میشود. سایه در روانشناسی یونگ به بخشهایی از وجود ما گفته میشود که نمیخواهیم آنها را در خودمان ببینیم یا بپذیریم. ترس، حسادت، خشم یا حتی میل به قدرت میتواند بخشی از این…
🔴 میل و نیاز شخصیت
شخصیت چه میخواهد و واقعاً به چه چیزی نیاز دارد؟ این دو همیشه یکی نیستند. میل، هدفی است که شخصیت آگاهانه دنبال میکند. نیاز، تغییری است که باید در خودش یا نگاهش به زندگی ایجاد کند، حتی اگر هنوز از آن خبر نداشته باشد.
• مثلاً زنی را تصور کنید که میخواهد در مسابقهای مهم برنده شود تا به همه ثابت کند از دیگران کمتر نیست. بردن، میل اوست. اما نیازش شاید این باشد که ارزش خودش را وابسته به تأیید دیگران نداند.
این فاصله میان میل و نیاز میتواند شخصیت را در موقعیتهای دشوار قرار دهد و انتخابهایش را معنادار کند.
برای طراحی میل و نیاز شخصیت، بپرسید:
۱. شخصیت دقیقاً چه میخواهد؟@shotnote1✍
۲. چرا این خواسته برایش اهمیت دارد؟
۳. اگر به آن نرسد، چه چیزی را از دست میدهد؟
۴. چه ترس یا باور اشتباهی پشت این خواسته پنهان است؟
۵. برای رشد کردن، چه چیزی را باید در خودش تغییر دهد؟
۶. آیا در پایان این تغییر را میپذیرد یا در برابرش مقاومت میکند؟
🔲▫️ تمرین نویسندگی
شخصیتی بسازید که میخواهد عشق کسی را به دست بیاورد. در سه جمله بنویسید:
@shotnote1 ✍
شخصیتی بسازید که میخواهد عشق کسی را به دست بیاورد. در سه جمله بنویسید:
یادتان باشد داستان از جایی جان میگیرد که رسیدن به خواسته، دیگر بهسادگی ممکن نیست و شخصیت برای انتخاب کردن باید بهایی بپردازد.
۱. میل او چیست و برای رسیدن به آن چه میکند؟
۲. نیاز واقعی او چیست که خودش هنوز نمیفهمد؟
۳. موقعیتی طراحی کن که مجبور شود بین میلش و نیازش یکی را انتخاب کند.
@shotnote1 ✍
✍ نویسندهّ تک شات
🔲▫️ تمرین نویسندگی شخصیتی بسازید که میخواهد عشق کسی را به دست بیاورد. در سه جمله بنویسید: ۱. میل او چیست و برای رسیدن به آن چه میکند؟ ۲. نیاز واقعی او چیست که خودش هنوز نمیفهمد؟ ۳. موقعیتی طراحی کن که مجبور شود بین میلش و نیازش یکی را انتخاب کند. یادتان…
اجرای تمرین قبل با سکانسی از دومینیک (بری کیوگن) در فیلم «بنشیهای اینیشرین» /۲۰۲۲
نکته اینجاست که، شخصیت ممکن است رفتار درستی انجام دهد، بیآنکه هنوز به شناخت درستی از خودش رسیده باشد. تغییر واقعی زمانی اتفاق میافتد که شخصیت معنای شکستش را دوباره درک کند.
@shotnote1✍
۱. میل و اقدام: دومینیک میخواهد سیوبهان عاشقش شود. پس مستقیم به سراغش میرود، کنار دریاچه احساسش را بیان میکند و میپرسد: «احتمالاً هرگز عاشق پسری مثل من نمیشوی، نه؟» او حتی پیش از شنیدن پاسخ، خودش را در جایگاه کسی قرار میدهد که انتظار پذیرفتهشدن ندارد.
۲. نیاز پنهان: دومینیک نیاز دارد بفهمد ارزش او به تأیید دیگران وابسته نیست. باید بتواند خودش را فراتر از پذیرفتهشدن یا نشدن از سوی یک زن ببیند؛ اما هنوز چنین درکی ندارد و رد شدن را بهمنزله تأیید بیارزشی خودش تجربه میکند.
۳. موقعیت انتخاب: سیوبهان علاقهای به او ندارد و دومینیک با شکست رؤیایش روبهرو میشود. میتواند برای تغییر نظر او اصرار کند یا پاسخ او را بپذیرد و عقب بکشد. میگوید: «خب، این هم از رؤیای من» و میرود. اما این عقبنشینی لزوماً انتخابی آگاهانه نیست؛ او از خواستهاش دست میکشد، بیآنکه بفهمد رد شدن از سوی یک نفر، به معنای بیارزش بودن خودش نیست.
نکته اینجاست که، شخصیت ممکن است رفتار درستی انجام دهد، بیآنکه هنوز به شناخت درستی از خودش رسیده باشد. تغییر واقعی زمانی اتفاق میافتد که شخصیت معنای شکستش را دوباره درک کند.
@shotnote1✍
🔲▫️فیلمنامه / بهرام بیضایی
«به ما بسی بد رفته است.
هرچه را که جبران کنی، عمرهای رفتهی ما را چه میکنی؟»
@shotnote1✍
«به ما بسی بد رفته است.
هرچه را که جبران کنی، عمرهای رفتهی ما را چه میکنی؟»
@shotnote1✍
Forwarded from گردون داستان
اتاق دوباره شناور شد، بعد کف زمین از زیر پایم سر خورد و من از بالای سقف داشتم به زمین و نمایشنامهای که در حال اجرا بود نگاه میکردم. شخصیتی که نقش مامان را به عهده داشت، هنوز داشت حرف میزد؛ شخصیتی که نقش مرا داشت، با یک تکه نخ آویزان از مبل ور میرفت.
آن طرف صحنۀ نمایش، یک بستۀ شکلات از ماشین فروش اتوماتیک پایین افتاد. سعی کردم حواسم را روی حرفهای مامان متمرکز کنم؛ چیزی راجع به اینکه دوستانش را در فروشگاه دیده بوده. «به اونها گفتم که حالت خوب نیست.» حالا دستمال کاغذی یک مربع خیلی خیلی کوچک شده بود که بدون کنترل در دستهای مامان میلرزید. «کارهای مدرسهات رو میرسی انجام بدی؟»
دهان مامان همچنان حرکت میکرد، ولی شخصیتی که نقش مرا به عهده داشت، از آنجا دور میشد، از بین پیچ و خم مبلها و میزهای پیش دستی و باز هم مبلهای دیگر، تا اینکه من بالاخره به دستشویی ملاقات کنندگان میرسم، و مچ دستم را به بریدگیهای دندانه دندانه جای دستمال توالت میکشم.
انگار کل بدنم در همین نقطه روی مچم خلاصه شده بود که داشت التماس میکرد که خراشیده شود، کنده شود، بریده شود... هر کاری در جهت تسکین. یک سوراخ و رشتههای روشن خون... و من بالاخره حالم خوب میشود. آستین بلوزم را پایین میکشم، صورتم را لحظهای به کاشی خنک دیوار میچسبانم، و بعد به اتاق پذیرش برمیگردم، جوری که انگار همه چیز خوب است.
به جز این نکته که اتاق پذیرش حالا خالی است. با خودم فکر کردم من که فقط یک دقیقه به دستشویی رفتم، ولی چطور مامان و سام و همۀ ملاقات کنندههای دیگر رفتهاند.
@gardoonedastan
📚 بریده
#پاتریشیا_مککورمیک
ترجمه:
#نازنین_عباسی
#گردون_داستان
آن طرف صحنۀ نمایش، یک بستۀ شکلات از ماشین فروش اتوماتیک پایین افتاد. سعی کردم حواسم را روی حرفهای مامان متمرکز کنم؛ چیزی راجع به اینکه دوستانش را در فروشگاه دیده بوده. «به اونها گفتم که حالت خوب نیست.» حالا دستمال کاغذی یک مربع خیلی خیلی کوچک شده بود که بدون کنترل در دستهای مامان میلرزید. «کارهای مدرسهات رو میرسی انجام بدی؟»
دهان مامان همچنان حرکت میکرد، ولی شخصیتی که نقش مرا به عهده داشت، از آنجا دور میشد، از بین پیچ و خم مبلها و میزهای پیش دستی و باز هم مبلهای دیگر، تا اینکه من بالاخره به دستشویی ملاقات کنندگان میرسم، و مچ دستم را به بریدگیهای دندانه دندانه جای دستمال توالت میکشم.
انگار کل بدنم در همین نقطه روی مچم خلاصه شده بود که داشت التماس میکرد که خراشیده شود، کنده شود، بریده شود... هر کاری در جهت تسکین. یک سوراخ و رشتههای روشن خون... و من بالاخره حالم خوب میشود. آستین بلوزم را پایین میکشم، صورتم را لحظهای به کاشی خنک دیوار میچسبانم، و بعد به اتاق پذیرش برمیگردم، جوری که انگار همه چیز خوب است.
به جز این نکته که اتاق پذیرش حالا خالی است. با خودم فکر کردم من که فقط یک دقیقه به دستشویی رفتم، ولی چطور مامان و سام و همۀ ملاقات کنندههای دیگر رفتهاند.
@gardoonedastan
📚 بریده
#پاتریشیا_مککورمیک
ترجمه:
#نازنین_عباسی
#گردون_داستان
وقتی که هیچکس صبح بیدارت نمیکند، و کسی شب منتظرت نمیماند، و هرکاری بخواهی میتوانی انجام دهی، نامش را چه میگذاری، آزادی یا تنهایی؟
چارلز بوکوفسکی
@shotnote1
چارلز بوکوفسکی
@shotnote1
ما در روزگاری به سر میبریم نه شهرت و نوشتن دور از دسترس است، و نه خواننده و خریدار پیدا کردن دشوار. کافیست انگشتهای خودمان را روی کلیدهای کامپیوترمان بگذاریم و، اگر نه از دیگران، از خودمان بگوییم و دربارۀ خودمان بنویسیم. هم بازار زندگینگاری گرم است، هم گفته میشود که یادنگاری ژانری برای همه است. وبلاگنویسی هم بهراحتی آب خوردن است. به یاری اینترنت و بهرایگان هم میشود فوتوفنهایی را یاد گرفت.
فرشته مولوی
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
فرشته مولوی
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
۲۰ درام الهامبخش
به همراه هسته و لاگلاین
https://bankefilmnameh.ir/contents_pages/inspirational-dramas-loglines-20/
به همراه هسته و لاگلاین
https://bankefilmnameh.ir/contents_pages/inspirational-dramas-loglines-20/
bankefilmnameh.ir
۲۰ درام الهامبخش سینما
با ۲۰ فیلم درام الهامبخش آشنا شوید؛ همراه با هستهٔ داستان و لاگلاین هر فیلم. از این نمونهها برای ایدهپردازی، شخصیتپردازی و نوشتن فیلمنامه الهام بگیرید.
🔲▫️ داستانهای ۵۵ کلمهای بنویسیم.
آخرين چراغ جادوي دنيا را يك تمساح موقعی كه در اعماق چالهی آبي در كنيا به دنبال شكار ميگشت، خيلي اتفاقی پيدا كرد و دم خود را به آن كشيد. به همين دليل آخرين جادوی واقعي دنيا هيچكس را شگفتزده نكرد؛ تنها چند زيستشناس كشف كردند كه غزالهای منطقه ناگهان چاقتر، كندتر و تشنهتر شدهاند.
@shotnote1 📝
@honarefilmnameh🎬
استیفن مکلو ✍
آخرين چراغ جادوي دنيا را يك تمساح موقعی كه در اعماق چالهی آبي در كنيا به دنبال شكار ميگشت، خيلي اتفاقی پيدا كرد و دم خود را به آن كشيد. به همين دليل آخرين جادوی واقعي دنيا هيچكس را شگفتزده نكرد؛ تنها چند زيستشناس كشف كردند كه غزالهای منطقه ناگهان چاقتر، كندتر و تشنهتر شدهاند.
@shotnote1 📝
@honarefilmnameh🎬
Forwarded from Banke Filmnameh بانکِفیلمنامه
🔲▫️استفاده از ابزارهای رایگان/ بانکِفیلمنامه
🔅 ویرایشگر حرفهای نوشتن، (آماده سازی محتوی فارسی)
🔅 کلمه شمار و صفحه A4
🔅 چک لیست قوانین داستان و جشنواره
https://bankefilmnameh.ir/professional-writing-editor/
bankefilmnameh.ir
ویرایشگر آنلاین متن فارسی؛ خروجی Word و PDF
ابزار رایگان بانک فیلمنامه برای نوشتن و قالببندی مطالب فارسی، بررسی آمار متن و دریافت خروجی Word و PDF.
"اگر من دزدی میکردم
تا اخر دزدی میکردند و کشور میشد دزدخانه!
همه هم دنبال دزد میگشتیم و چون همه دزد بودیم
هیچ دزدی را محکوم نمیکردیم"
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
تا اخر دزدی میکردند و کشور میشد دزدخانه!
همه هم دنبال دزد میگشتیم و چون همه دزد بودیم
هیچ دزدی را محکوم نمیکردیم"
زنده یاد امیرکبیر
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
توی دهکدهء ما یه دختری بود که بهش اتهام جادوگری زدن.
لباسش رو پر از سنگ کردن و انداختنش توی دریاچه.
گفتن اگه آدم باشه حتما غرق میشه و معلومه که بی گناهه!!
اون بدبخت هم اونقدر شنا کرد تاغرق نشد.
آوردنش بیرون و گفتن آدم نیست، جادوگره! آتیشش زدن!
@shotnote1 ✍
لباسش رو پر از سنگ کردن و انداختنش توی دریاچه.
گفتن اگه آدم باشه حتما غرق میشه و معلومه که بی گناهه!!
اون بدبخت هم اونقدر شنا کرد تاغرق نشد.
آوردنش بیرون و گفتن آدم نیست، جادوگره! آتیشش زدن!
@shotnote1 ✍
موسمافسونگر /دومنیک سنا