✍ نویسندهّ تک شات
7.17K subscribers
1.05K photos
180 videos
92 files
269 links
کارگاه ادبیاتی ایران| سینما |نویسندگی
نوشتن را با نگاه آغاز و با هر تصویر، یک روایت تازه
متن‌های کوتاه، الهام‌های بلند
آموزه‌های موجز برای نویسندگی
هر هفته: تمرین نگاه‌نوشت

کپی با ذکرمنبع
@ShSepehri1 پشتیبانی
@shotnote1
✴️کانال سینمایی
@Honarefilmnameh
Download Telegram
🔲▫️‌دیالوگ


الکساندر سوکوروف، کارگردان روسی:
«هنر نشان می‌دهد آنچه در مرگ هراس‌انگیز است، فراق است. برای من این عشق است که در این رابطه پیش از مرگ مهم است. عشقی آرام و سرشار از متانت که نیازی نیست جای دیگری دنبالش بگردی. عشق در مادر و پسری که بسیار مراقب نوع رفتارشان با هم هستند، در لحظه‌های غریب فرارسیدن مرگ و در آستانهٔ فراق.» 
مادر: من از مرگ می‌ترسم.
پسر: خب نمیر! کی مجبورت می‌کنه بمیری؟
مادر: تو!
پسر: تو می‌تونی تا هر وقت بخوای زندگی کنی، مادر.
مادر: برای چی؟
پسر: مردم بدون هیچ دلیل خاصی زندگی می‌کنن، اما به دلیل خاصی می‌‌میرن. 
مادر: دلیل خاص من برای مردن چیه؟
پسر: هیچ. فقط زنده بمون و از زندگی لذت ببر. 
مادر: اونقدر دلم برات می‌سوزه که قلبم فشرده می‌شه و می‌خوام برات اشک بریزم. تو هم باید همین مسیری رو بری که من رفتم. همون مسیری که در اون رنج کشیدم. این اصلاً انصاف نیست. 


فیلم: «مادر و پسر» ساختهٔ الکساندر سوکوروف،۱۹۹۷، روسیه.

@shotnote1 ✍
پدرم قول می‌داد دیگر لب به شراب نزند ولی ارادهٔ ترکش را نداشت. به عقیدهٔ او رد کردن لیوان شراب مسئولیت داشت، باعث از بین رفتن آداب و رسوم محلی می‌شد. باعث می‌شد یکی از نادرترین رسومی که به سود کارگران بود برای همیشه از بین برود.

آن وقت در آینده به هیچ کارگری شراب تعارف نمی‌کردند و تقصیرش هم به گردن پدرم می‌افتاد. مسئولیت شدیدی بود. بیچاره می‌گفت: «به خاطر خودم نیست. به خاطر دفاع از حق کارگران است.» همیشه نسبت به «حق» احساس مسئولیت می‌کرد.

مادرم بیهوده سعی کرده بود مشتریها را تشویق کند تا به‌جای لیوان شراب، پول خرد بیشتر یا قرص نانی به او بدهند، ولی برای آنها صرف نمی‌کرد. چون شراب مثل آب خوردن بود. مستی پدرم اجباری بود. همین که مست می‌شد خجالت می‌کشید. اغلب در گودالی نزدیک خانه مخفی می‌شد و به خانه نمی‌آمد تا مبادا برای من سرمشق بدی باشد.

صبح فردایش، کثیف و با حال خراب، به خانه برمی‌گشت و دروغی سرهم می‌کرد. من هم وانمود می‌کردم که دروغش را پذیرفته‌ام. در عمرم فقط به خاطر او گریه کرده‌ام. مرد ریزه و سبزه‌ای بود. لاغر، مثل یک درخت ذغال شده در خود پیچیده بود. مدام دل درد داشت. خوش‌قلبی‌اش رقت‌انگیز بود. در سالهای آخر عمرش سق دهان و گلویش چنان از بین رفته بود که مزه و نوع مشروبی را که تعارفش می‌کردند تشخیص نمی‌داد. هر نوع مایعی را می‌نوشید. کافی بود رنگ شراب داشته باشد.
وقتی مردم از این موضوع با خبر شدند، شوخیهای وحشتناکشان شروع شد. با دهان و دندانهای سرخ‌رنگ به خانه می‌آمد چون جوهر قرمز تعارفش کرده بودند. وقتی اولین بار از سینه‌اش خون آمد ما اهمیتی ندادیم. فکر کردیم یکی از همان شوخیهای بی‌مزهٔ همیشگی است. مادرم غرغرکنان می‌گفت: شراب را در خانه دارند ولی جوهر را باید بخرند. نمی‌شود به‌جای این کارها کمی
دستمزدش را بالا ببرند؟

یک مشت تمشک /اینیاتسیو سیلونه

@shotnote1
🔴 در روایت پسامدرن، وقتی شخصیت می‌داند در یک داستان است
https://t.me/shotnote1/3632
(ادامه پست قبلی👆)

گاهی شخصیت فقط از اتفاق‌های دنیای خودش خبر ندارد؛ متوجه می‌شود که رفتار و سرنوشتش بخشی از یک داستان یا فیلم است. مثلاً تصور کنید شخصیت در میانه‌ی داستان ناگهان به دوربین نگاه کند و بگوید: «اگر این فیلم طبق معمول پیش برود، الان باید در را باز کنم و قاتل پشت آن باشد!» از این لحظه، شخصیت دیگر فقط درون داستان زندگی نمی‌کند؛ درباره‌ی قواعد داستان هم آگاهی دارد.

در فیلم «Deadpool»، شخصیت اصلی بارها از اتفاق‌های داستان، کلیشه‌های ابرقهرمانی و حتی ساختار فیلم آگاه است و مستقیماً با تماشاگر حرف می‌زند.
البته خودآگاهی شخصیت همیشه به معنی شکستن دیوار چهارم نیست؛ ممکن است شخصیت فقط از کلیشه‌ها و قواعد روایتی که در آن قرار گرفته آگاه باشد. اینجا داستان فقط روایت نمی‌شود؛ خودِ سازوکار داستان هم وارد بازی می‌شود.

@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh 🎬
🔲▫️ یک تمرین پسامدرن
وقتی شخصیت می‌داند در یک داستان است.

مردی هر شب منتظر تلفن خاصی است. یک شب تلفن زنگ می‌خورد، اما خودش آن‌قدر منتظر مانده که دیگر نمی‌داند اگر جواب بدهد چه باید بگوید.
حالا یک اتفاق اضافه کنید که باعث شود مرد بفهمد او فقط یک شخصیت در یک داستان است.
مثلاً تلفن را برمی‌دارد و صدای نویسنده را می‌شنود:
«نه، هنوز جواب نده.»
اینجا شخصیت برای اولین‌بار متوجه می‌شود کسی بیرون از جهان او، داستانش را کنترل می‌کند.


@shotnote1✍
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔲▫️ ما هم برای عاشق شدن
عجب وقتی رو گیر اووردیم،
درست وقتی تمام دنیا داره
از هم می‌ پاشه...


🎥 Casablanca

@shotnote1✍
🔲▫️ پیشنهاد و تحلیل فیلم
🎬 Close (2022)
Lukas Dhont | درام | ۱۰۴ دقیقه
⚠️ اسپویل
دو پسر نوجوان، لئو و رمی، دوستی بسیار نزدیک و صمیمانه‌ای دارند. رابطه‌ای که برای خودشان کاملاً طبیعی است، اما نگاه و حرف‌های بچه‌های مدرسه کم‌کم روی آن سایه می‌اندازد.

اهمیت مطلب، نشان دادن تأثیر فشار اجتماعی بدون تبدیل کردن آن به سخنرانی است. چند نگاه، یک شوخی یا یک جملهٔ ساده کافی است تا رفتار شخصیت‌ها تغییر کند و رابطه‌ای که تا چند لحظه قبل طبیعی به نظر می‌رسید، وارد وضعیت تازه‌ای شود. اینجا «نظر دیگران» خودش تبدیل به یک نیروی دراماتیک میشود. فشار بیرونی کم‌کم رابطه‌شان را به یک «مسئله» تبدیل می‌کند و تعارض از درون رابطه می‌جوشد، نه از یک آنتاگونیست بیرونی.

🎯 نکته: برای ساختن تعارض همیشه به یک آدم بد نیاز نیست. گاهی فشار یک جمع، بدون اینکه کسی عمداً بخواهد آسیبی بزند، می‌تواند مسیر رابطهٔ دو شخصیت را عوض کند.
دو کتاب📚 که از نظر «ایده و مسئلهٔ داستانی» به فیلم نزدیک باشد، نه صرفاً سبک و ژانر:

1. «دوست نابغهٔ من» اثر النا فرانته
2. «مرا با نامت صدا کن» اثر آندره آسیمان


@shotnote1✍
@honarefilmnameh
Forwarded from ngahinoo
Audio
مسافر
سهراب سپهری
دکلمه :حسین
Audio
مسافر ۲
سهراب سپهری
دکلمه :حسین
هر نویسنده‌ای باید «مسافر» را بخواند. چون سهراب نشان می‌دهد برای ساختن یک اثر، همیشه به حادثه و اتفاق بزرگ احتیاج نداریم.

مسافر حرکت می‌کند، می‌بیند، مکث می‌کند و از کنار چیزهایی می‌گذرد که شاید در نگاه اول اتفاق خاصی نباشند. اما همین دیدن‌ها کم‌کم نگاه او را تغییر می‌دهند. مثلاً آدمی هر روز از کنار یک خانه رد می‌شود. یک روز فقط متوجه پنجره است، روز دیگر صدای داخل خانه را می‌شنود و روزی دیگر می‌فهمد صاحب آن خانه دیگر آنجا نیست.
در «مسافر» داستان با حرکت شخصیت جلو نمی‌رود؛ با تغییر چیزی که شخصیت می‌بیند، جلو می‌رود.اتفاق اصلی، تغییر نگاه اوست.

🌿 ۱۵ مهر؛ زادروز سهراب سپهری

@shotnote1✍
انواع تعارض shotnote1@-.pdf
87.2 KB
🔴شخصیت پردازی


انواع اصلی تعارض:

تعارض (Conflict) در فیلمنامه یعنی برخورد میان خواستِ یک شخصیت و مانعی که سر راه او قرار می‌گیرد. بدون تعارض، شخصیت انگیزه‌ای برای حرکت ندارد و داستان کشش پیدا نمی‌کند.

به زبان ساده: تعارض = خواستن چیزی + وجود مانع بر سر راه رسیدن به آن


@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh 🎬
✍ نویسندهّ تک شات
🔲▫️ پیشنهاد و تحلیل فیلم 🎬 Close (2022) Lukas Dhont | درام | ۱۰۴ دقیقه ⚠️ اسپویل دو پسر نوجوان، لئو و رمی، دوستی بسیار نزدیک و صمیمانه‌ای دارند. رابطه‌ای که برای خودشان کاملاً طبیعی است، اما نگاه و حرف‌های بچه‌های مدرسه کم‌کم روی آن سایه می‌اندازد. اهمیت…
🔲▫️تحلیل کامل تعارض در ☝️فیلم close

🔲▫️ دو پسر نوجوان، لئو و رمی، دوستی بسیار نزدیک و صمیمانه‌ای دارند. رابطه‌ای که برای خودشان کاملاً طبیعی است، اما نگاه و حرف‌های بچه‌های مدرسه کم‌کم روی آن سایه می‌اندازد.
🔅تعارض در این داستان چندلایه و تدریجی است — و دقیقاً همین لایه‌ای بودنش آن را قوی می‌کند. بیایید بشکافیمش:
۱. تعارض اصلی (هسته‌ی داستان):

دوستی طبیعی لئو و رمی در برابر نگاه و قضاوت جامعه (بچه‌های مدرسه)

· لئو و رمی از درون مشکلی با رابطه‌شان ندارند.
· اما فشار بیرونی کم‌کم رابطه‌شان را به یک «مسئله» تبدیل می‌کند.
· پس تعارض اصلی اینجاست: آیا می‌توانند همان‌طور که هستند بمانند، وقتی دنیای بیرون مدام می‌گوید «اینطور نباشید»؟


۲. تعارض درونی (مهم‌ترین لایه):

هر کدام از پسرها با خودش درگیر می‌شود:

· لئو: آیا واقعاً این رابطه دوستی است یا چیز دیگری؟ آیا باید فاصله بگیرد تا «عادی» به نظر برسد؟
· رمی: چرا رفتار لئو عوض شده؟ آیا من اشتباهی کردم؟ آیا باید خودم را تغییر بدهم؟

این تعارض از بیرون شروع می‌شود، اما درون را می‌خورد.


۳. تعارض میان دو شخصیت:

· کم‌کم یکی از آن‌ها (مثلاً لئو) تحت فشار مدرسه فاصله می‌گیرد.
· رمی نمی‌فهمد چرا و احساس طردشدگی می‌کند.
· اینجا تعارض از «بیرون» به «بین خودشان» منتقل می‌شود: لئو در برابر رمی و رمی در برابر لئو.


۴. تعارض با جامعه / هنجار:

· بچه‌های مدرسه نماینده‌ی هنجار غالب هستند: «پسرها نباید این‌قدر نزدیک باشند.»
· لئو و رمی نماینده‌ی طبیعی بودن رابطه‌شان هستند.
· تعارض: فرد در برابر جمع، اصالت در برابر تأیید اجتماعی.


۵. تعارض اخلاقی:

· لئو باید انتخاب کند: وفاداری به دوست یا پذیرش در جمع؟
· رمی باید انتخاب کند: ماندن و جنگیدن یا رها کردن؟
· هیچ‌کدام انتخاب «درست» واضحی ندارند
⬅️ تعارض قوی‌تر می‌شود.


۶. تعارض زمانی (در ساختار):

· تعارض تدریجی است، نه لحظه‌ای.
· هر روز کمی بیشتر: یک نگاه، یک پچ‌پچ، یک شوخی، یک فاصله.
· پنجره‌ی فرصت اینجاست: هر روز که می‌گذرد، فاصله عمیق‌تر می‌شود و برگشت سخت‌تر.

۷. تعارض هویتی (لایه‌ی عمیق):

· هر دو در سنی هستند که هویت‌شان در حال شکل‌گیری است.
· سؤال زیرپوستی داستان: من کی هستم؟ آیا این رابطه بخشی از من است یا باید کنارش بگذارم؟

خلاصه در یک جمله تعارض این داستان برخورد «طبیعی بودن» با «قضاوت دیگران» است و جایی که این برخورد داخل خودِ آدم‌ها نفوذ می‌کند.

قوی‌ترین قسمت این داستان وقتی است که هیچ‌کس واقعاً «شرور» نباشد:

· بچه‌های مدرسه فقط هنجار را بازتولید می‌کنند.
· لئو و رمی هر دو قربانی و عامل فاصله می‌شوند.
· تعارض از درون رابطه می‌جوشد، نه از یک آنتاگونیست بیرونی. این‌جاست که تماشاگر نمی‌داند طرف کیست و همین تعارض را ماندگار می‌کند.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh 🎬
دیری‌ است بیشتر وقت خود را در خانه می‌گذرانم.
از برخورد‌های با این و آن کاسته‌ام.
اگر یاران مثل درخت بید خانه ما کم حرف بودند،
هر روز به دیدنشان می‌رفتم.

•سهراب سپهری

@shotnote1✍
داستان خیلی کوتاه «جوراب شلواری»


هِنری دابینز آدم خوبی بود، سربازی معرکه اما پیچیدگی تو کارش نبود. طنز و کنایه به او نمی‌چسبید. خیلی از خصلت‌هایش به آمریکا رفته بود. گنده و پر زور و خوش نیت. دو پرده گوشت اضافی و چربی تو شکمش قل می‌خورد. نمی‌توانست تند برود. پا می‌کوفت و می‌رفت. هر وقت لازمش داشتیم، حاضر بود. اعتقاد خاصی به مزایای سادگی و روراست بودن و تلاش و کار داشت. دابینز هم مثل کشورش به سمت رویاپردازی گرایش داشت.
حتی همین الان که بیست سال گذشته او را مجسم می‌کنم که جوراب شلواری نامزدش را دور گردنش گره زده، بعد برای کمین راه می‌افتاد. این هم از بازی‌های او بود. می‌گفت جوراب شلواری طلسم خوش‌اقبالی اوست. دوست داشت آن را به بینی خودش بمالد و نفس بکشد. می‌گفت بوی او را می‌دهد و خاطرات او را زنده می‌کند. گاهی به جای پشه‌بند روی صورتش می‌کشید و می‌خوابید درست مثل بچه‌ای که زیر پتوی جادویی، امن و آسوده می‌خوابید. جوراب شلواری بیش از هر چیزی طلسم خوشبختی او بود. از خطر حفظش می‌کرد. او را به عالمی دیگر می‌برد. جایی که همه چیز ملایم و متعادل بود. جایی که شاید روزگاری نامزدش را می‌برد که با هم زندگی کنند. دابینز هم مثل خیلی از ما توی ویتنام به خرافات و جادو و جنبل رو آورده بود و دقیقا باور داشت که جوراب شلواری او را از گزند حفظ می‌کند. فکر می‌کرد مثل زره است. هر وقت گردان آماده شبیخون می‌شد و همه ما کلاه خود به سر می‌گذاشتیم و جلیقه ضد گلوله می‌پوشیدیم، هنری دابینز مراسم آیینی خود را به جا می‌آورد و جوراب را دور گردن خود می‌پیچید و به دقت آن را گره می‌زد. هر دو لنگه را به طرف چپ شانه‌اش می‌انداخت. خیلی‌ها سر به سرش می‌گذاشتند اما به هر حال بدمان نمی‌آمد. دابینز رویین‌تن هیچ وقت زخمی نشد. خراش هم برنداشت. ماه اوت یک خمپاره خوشگل آمد کنار پایش اما عمل نکرد. یک هفته بعد توی دشت باز وسط معرکه آتش‌بازی گیر افتاد. هیچ پوششی نداشت بلافاصله جوراب را دم دهانش گرفت و نفس عمیق کشید و جادو کار خودش را کرد. همگی گردان به او ایمان آوردند. آخر دروغ که به این گندگی نمی‌شد. اواخر اکتبر نامزدش جا زد. ضربه مهلکی بود. دابینز ماتش برد. نامه او را با چشمان وق‌زده بالا و پایین کرد. بعد دست کرد تو جیبش جوراب را درآورد و دور گردنش گره زد. گفت: "نه عزیز! بی‌خیال! هنوز دوستش دارم جادو که از بین نمی‌رود." همگی خیال‌مان راحت شد.
این اثر نوشته تیم اوبرایان است و از مجموعه داستان‌های او به نام «چیزهایی که با خود حمل می‌کردند» (The Things They Carried) / برگردان اسدالله امرایی

@shotnote1 ✍
✍ نویسندهّ تک شات
🔴 در روایت پسامدرن، وقتی شخصیت می‌داند در یک داستان است https://t.me/shotnote1/3632 (ادامه پست قبلی👆) گاهی شخصیت فقط از اتفاق‌های دنیای خودش خبر ندارد؛ متوجه می‌شود که رفتار و سرنوشتش بخشی از یک داستان یا فیلم است. مثلاً تصور کنید شخصیت در میانه‌ی داستان…
🔴 در روایت پسامدرن، وقتی فرهنگ عامه وارد داستان می‌شود./ قسمت آخر

در روایت‌های سنتی، معمولاً میان «فرهنگ جدی» و چیزهایی که متعلق به فرهنگ عامه هستند فاصله‌ای وجود داشت. اما پسامدرنیسم این مرز را چندان جدی نمی‌گیرد. ممکن است یک فیلم درباره‌ی تنهایی، مرگ یا بحران هویت حرف بزند و هم‌زمان از موسیقی پاپ، تبلیغات، کمیک، تلویزیون، ستاره‌های سینما یا حتی شخصیت‌های مشهور استفاده کند.

🎬 در «پالپ فیکشن»، گفتگوهای روزمره درباره‌ی همبرگر و برنامه‌های تلویزیونی در کنار خشونت، مرگ و موقعیت‌های جدی قرار می‌گیرند. همین کنار هم قرار گرفتن چیزهایی که معمولاً جدی و غیرجدی تلقی می‌شوند، بخشی از بازی فیلم با فرهنگ عامه است.
در روایت پسامدرن، فرهنگ عامه فقط پس‌زمینه نیست؛ می‌تواند بخشی از زبان اثر و حتی ابزاری برای ساختن معنا باشد.

@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh 🎬
🔲▫️ چالش: در یک صحنه‌ی کوتاه نشان دهید که یک عنصر عامه‌پسند چگونه می‌تواند در کنار یک موقعیت جدی، معنایی متفاوت پیدا کند.

✍️ مثلاً آهنگی شاد از رادیو پخش می‌شود، درست وقتی زنی خانه‌ی خالی‌اش را برای آخرین بار ترک می‌کند. آهنگ باید معنای تازه‌ای به وضعیت شخصیت بدهد.

@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
🔲▫️ بهترين توصيه شما برای نویسندگان نویسان در حال ظهور امروز چيست؟ به نظر شما براي آنهايي که تلاش می‌کنند وارد اين حرفه شوند، مهم ترين نکته کدام است ؟
رابرت مک‌کی: به باشگاه برويد و ورزش کنيد. نوشتن، گوشت تن تان را آب مي کند. تازه بعد از آنکه نوشتيد، مجبوريد که تن خسته تان را جمع و جور کنيد و فيلمنامه را زير بغل بزنيد و آنقدر به اين در و آن در بزنيد تا از دست تان خون بچکد. اين کار به انرژی يک کودک پنج ساله، تمرکز يک استاد شطرنج، ايمان يک «اوانجليست» و دل و جرات يک صخره نورد نياز دارد. پس خودتان را بسازيد.

@shotnote1 ✍
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
.
راوی قصه ‌ات کیست؟
مهارت روایت،‌ جزیی از مهارت‌های نرم هر انسان‌ است. / آلن دوباتن


@shotnote1✍

.
🎬 هر اثر نوشته‌شده، شایسته یک فرصت برای معرفی‌شدن است.

بانک فیلمنامه فضایی برای ثبت فیلمنامه‌ها، نمایشنامه‌ها و داستان‌های شماست؛ همراه با بررسی اولیه و اعلام ایرادهای احتمالی در لاگ‌لاین و خلاصه داستان.

برای شروع فعالیت سایت، ثبت هر اثر فقط ۴۵ هزار تومان است.

اثرت را ثبت کن:
🌐 bankefilmnameh.ir
تا حدی ایرادهای شما را قبول دارم. حق دارید. هر چیز تا وقتی به تجربه ثابت نشود جز یک تئوری پا در هوا و تجریدی نیست. حال وقت آن رسیده است که آن را با عمل محک بزنیم. اگر واقعا بخواهید، رنج نمی برید، تا وقتی رنج می کشید که از رنج کشیدن خوشتان می آید؛ همین که خواستید، خودتان می توانید آن را قطع کنید...بگذارید بقایای یک تربیت غلط از وجودتان پاک شود. آه که افکار اکتسابی چه قدر سرسخت و لجوج اند! وقتی از پیشداوری های زشت خود خلاص شدید، تقریبا آزاد خواهید بود، یا بهتر بگویم برای آزادی آماده خواهید بود...

تشنگی و گشنگی
اوژن یونسکو



@shotnote1 ✍
✍ نویسندهّ تک شات
🔴شخصیت پردازی ۱- آرک شخصیت چیست؟ آرک شخصیت یعنی تغییری که شخصیت در طول داستان تجربه می‌کند؛ تغییری در باور، رفتار یا نگاهش به خودش و جهان. این تغییر می‌تواند مثبت یا منفی باشد، یا شخصیت در برابر آن مقاومت کند. ✍️ برای طراحی آرک شخصیت، به این پرسش‌ها جواب…
🔲۲- آرک معکوس شخصیت (Reverse Character Arc)

معمولاً انتظار داریم شخصیت در طول داستان به حقیقتی برسد، چیزی یاد بگیرد یا به آدم بهتری تبدیل شود. اما گاهی مسیر برعکس است. شخصیت به چیزی ایمان دارد که اتفاقات داستان، کم‌کم آن را از اعتبار می‌اندازند. این تغییر را می‌توان «آرک فروپاشی باور» (Disillusionment Arc) نامید.
در این ساختار، شخصیت لزوماً سقوط اخلاقی نمی‌کند. ممکن است فقط بفهمد چیزی که تمام عمر به آن تکیه کرده، آن‌قدرها هم قابل اعتماد نبوده است. ☆ اگر آنرا با پست‌مدرن ترکیب کنیم؛ چه می‌شود اگر شخصیت بفهمد حتی حقیقتی که به آن رسیده، ساخته‌وپرداخته‌ی یک داستان بوده است؟

✍️تمرین خلاقانه
دختری می‌تواند روی آب راه برود و باور دارد این توانایی نشانه‌ی برگزیده بودن اوست. روزی، هنگام عبور از دریا، با کسی روبه‌رو می‌شود که ادعا می‌کند داستان زندگی او را نوشته است.دختر میان حفظ باورش و پذیرفتن این ادعا مردد می‌شود. هر بار که می‌خواهد به حقیقت برسد، اتفاقی روایت را زیرسؤال ببرد. پایان باید باور اولیه‌ی دختر را فروبپاشد، بی‌آنکه معلوم شود نویسنده واقعاً وجود دارد یا حقیقت چیز دیگر است.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh 🎬