✍ نویسندهّ تک شات
7.01K subscribers
1.05K photos
179 videos
92 files
265 links
کارگاه ادبیاتی ایران | سینما | نویسندگی
نوشتن را با نگاه آغاز و با هر تصویر، یک روایت تازه
متن‌های کوتاه، الهام‌های بلند
آموزه‌های موجز برای نویسندگی
هر هفته: تمرین نگاه‌نوشت

@ShSepehri1 ادمین
@shotnote1 ✍

✴️کانال سینمایی
@Honarefilmnameh
Download Telegram
✍ نویسندهّ تک شات
🔴 داستان مدرن با «واقعیت» چه می‌کند؟ در داستان کلاسیک، معمولاً یک جهان بیرونی داریم که قواعدش برای نویسنده و مخاطب روشن است. اما داستان مدرن کم‌کم این اطمینان را از بین می‌برد؛ چون چیزی که شخصیت می‌بیند، الزاماً همان چیزی نیست که واقعاً اتفاق افتاده است.…
🔴 زمان در داستان مدرن دیگر فقط ساعت و تقویم نیست

در داستان کلاسیک، معمولاً اتفاق‌ها به ترتیب زمانی پیش می‌روند؛ کودکی، جوانی، حادثه و بعد نتیجه. اما در داستان مدرن، زمان می‌تواند تابع ذهن شخصیت باشد. یک صدا، یک بو یا حتی یک تصویر ساده در زمان حال می‌تواند شخصیت را ناگهان به سال‌ها قبل ببرد. گذشته دیگر چیزی نیست که فقط «اتفاق افتاده» باشد؛ چیزی است که ممکن است هر لحظه دوباره در ذهن شخصیت زنده شود.

در کتاب «در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته» پروست، یک مزه ساده می‌تواند خاطره‌ای فراموش‌شده را به شکلی ناگهانی زنده کند.
در سینما هم «درخشش ابدی یک ذهن پاک» از همین امکان استفاده می‌کند؛ خاطرات جوئل هنگام پاک شدن، به‌صورت تکه‌تکه و غیرخطی در ذهن او ظاهر می‌شوند.

در داستان مدرن، زمان فقط چیزی نیست که شخصیت از آن عبور می‌کند؛ چیزی است که در ذهن او دوباره ساخته می‌شود.
کپی با ذکر منبع ☑️

@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
🔲▫️ " هر یک از ما جمعیتی در خود نهان دارد، هرچند که با گذشت زمان تمایل می یابیم این کثرت را به فردیتی بی مایه تبدیل کنیم. ما مجبوریم فرد بمانیم و تنها یک اسم داشته باشیم و نسبت به آن پاسخگو باشیم از اینرو اشخاص متنوعی را که وجود ما گرد آمده اند به خاموش ماندن عادت داده ایم. نوشتن کمک می کند آنها را بازیابیم."


@shotnote1✍
@gardoonedastan
"طبقه همکف"
اری_دلوکا
✍ نویسندهّ تک شات
🔴 زمان در داستان مدرن دیگر فقط ساعت و تقویم نیست در داستان کلاسیک، معمولاً اتفاق‌ها به ترتیب زمانی پیش می‌روند؛ کودکی، جوانی، حادثه و بعد نتیجه. اما در داستان مدرن، زمان می‌تواند تابع ذهن شخصیت باشد. یک صدا، یک بو یا حتی یک تصویر ساده در زمان حال می‌تواند…
🔲▫️ مارسل پروست

دیر زمانی زود به بستر می‌رفتم. گاهی، هنوز شمع را خاموش نکرده چشمانم چنان زود بسته می‌شد که فرصت نمی‌کردم با خود بگویم: دیگر می‌خوابم. و نیم ساعت بعد، از فکر این که زمان خوابیدن است بیدار می‌شدم؛ می‌خواستم کتابی را که می‌پنداشتم به دست دارم کنار بگذارم و شمع را خاموش کنم؛ در خواب همچنان به آنچه تازه خوانده بودم می‌اندیشیدم، اما این اندیشه‌ها حالت اندکی شگرفی به خود گرفته بود؛ به نظرم می‌آمد خودم آن چیزی باشم که کتاب درباره‌اش سخن می‌گوید: یک کلیسا، یک کوارتت، رقابت فرانسوای اول و شارل پنجم. این باور تا چند لحظه پس از بیداری با من بود؛ مایه شگفتی‌ام نمی‌شد اما چون فلس‌هایی روی چشمانم سنگینی می‌کرد و نمی‌گذاشت دریابم که شمعدان روشن نیست.

سپس رفته‌رفته برایم نامفهوم می‌شد، ان گونه که افکار موجود پیشین در تناسخ. موضوع کتاب از من جدا می‌شد، با من بود که خود را با آن یکی بدانم یا نه؛ آنگاه بود که چشمانم می‌دید و در شگفت می‌شدم از تاریکی پیرامونم، که برای چشمانم خوب و آرام‌بخش بود، اما شاید بیشتر برای ذهنم که تاریکی را چیزی بی‌دلیل، بی‌مفهوم و به راستی گنگ و تیره می‌یافت.
از خود می‌پرسیدم ببینی چه ساعتی است؛ سوت قطارهایی را می‌شنیدم که کم یا بیش دور، چون آواز پرنده‌ای در جنگل که فاصله‌ها را بنمایاند، گستره دشت خلوت را به چشمم می‌اورد که در آن مسافر به شتاب به سوی ایستگاه می‌رود؛ و کوره راهی را که می‌پیماید هیجان جاهای تازه و کارهای بیرون از عادت، گپ اندکی بیشتر هنگام خداحافظی زیر چراغ غریبه که هنوز در سکوت شب در ذهن اوست، و شیرینی لحظه آینده بازگشت، در یادش خواهد نگاشت.

گونه‌هایم را به نرمی به گونه‌های زیبای بالش می‌فشردم که، پر و خنک، به گونه‌های کودکی ما می‌مانند. کبریتی می‌زدم تا ساعتم را ببینم. چیزی به نیمه شب نمانده. لحظه‌ای است که بیمار، ناگزیر از سفر و خوابیدن در مهمانخانه‌ای ناشناس، از درد بیدار می‌شود و دیدن خطی از روشنایی در پایین در خوشحالش می‌کند.
چه خوب، دیگر صبح شده است. به زودی خدمتکاران پا می‌شوند، او زنگ می‌زند، به کمکش می‌ایند. امید رسیدن به آرامش او را در تحمل درد یاری می‌کند. پنداری صدای پایی شنید؛ پاهایی نزدیک و سپس دور شد. و خط روشنایی پایین در فرو مرد. نیمه‌شب است؛ چراغ گاز را خاموش کردند؛ آخرین خدمتکار رفت و همه شب را باید بی‌دوایی درد کشید.


📚در جستجوی زمان از دست رفته، جلد اول، راه خانه سوان


@shotnote1 ✍
@gardoonedastan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.


درسی از :استاد عباس #معروفی
مبحث: منطق روایت در داستان
زمان :7دقیقه

✍️ @shotnote1
🔲▫️

«‏شب یک حالت از وقت است. من غرق در وقتم. شب منطقی است که شب باشد. شب هست. اشکال در شب نیست. اشکال در نبودنِ نور است؛ و در نشستن و گفتن که صبر باید کرد، و انتظارِ صبح باید داشت.»


ابراهیم گلستان؛ مدّ و مه - ۱۳۴۸



@shotnote1✍
🔲▫️ چرا هر زنی كه یه ذره
بهم توجه نشون می ده،
عاشقش میشم

📽 Eternal Sunshine of the Spotless Mind

@shotnote1
Episode 62
DialogueBox
🔲▫️
ناصر تقوایی
این اپیزود بر اساس فیلم "کاغذ بی‌خط" محصول سال 1380 و با کارگردانی ناصر تقوایی ساخته شده است. داستان این فیلم از یک صبح پاییزی در ساعت هفت شروع می‌شود...
🔲▫️

مصاحبه‌های ده دقیقه پایانی اپیزود از مستند "گفتن با نگفتن، سینما و سانسور به روایت ناصر تقوایی" ساخته عارف محمدی (تولید شرکت تصویری موج نو) استفاده شده است.


@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
▫️▫️

مسافر کناری‌ام که پیاده شد
پنجره‌ای گیرم آمد،
باقیِ مسیر را گریستم...

🔲 لیلا کردبچه

@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدئویی انگیزه بخش ✍
📚دختری در قطار /نویسنده: پائولا هاوکینز

از نقاط قوت کتاب، می‌توان به راوی های متعدد و بازی با تاریخ و زمان اشاره کرد، نویسنده به جای اینکه وقایع را به صورت خطی روایت کند، بین زاویه دید شخصیت ها و ساعات و تاریخ های متفاوت جا به جا می‌شود و به نوعی از نقطه ای به بعد، خواننده نیازمند دقت بیشتری برای به خاطر سپردن سیر اتفاقات می‌شود؛ علاوه بر این، توصیف برداشت ها و تحلیل های ذهنی شخصیت های مختلف از اتفاقات یکسان، به نوعی عملکرد متنوع ماشین ذهنی انسان ها، حتی در یک خانواده و یک خانه را به خوبی به نمایش گذاشته و خواننده را مطلقا با مفهوم بیگانگی در عین نزدیکی، آشنا می‌سازد.

🔹از دیگر نقاط عطف پررنگ این کتاب، می‌توان به عمق و چهارچوب فوق العاده‌ی شخصیت پردازی اشاره کرد. هرکدام از شخصیت های کتاب، حتی اگر به طور ثابت و تا پایان داستان حضور نداشته باشند و سهمشان در حد چندین صفحه‌ی کتاب باشد، به خوبی ردی کامل و واضح از خود در ذهن خواننده بر جای می‌گذارند.

•کانون مهرنگار
@shotnote1✍
.
یک تصویر، شعری است بدون کلمه...
ادامه...✍


Satantango (1994)

@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
🔲▫️ بیلی وایلدر /دیالوگ

‏فقط دو نفر تو این جمع میدونن که من مقصر نیستم؛
خودم و اونی که مقصره!!
ادامه...✍

🎥 بازداشتگاه شماره 17

@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
✍ نویسندهّ تک شات
🔴 زمان در داستان مدرن دیگر فقط ساعت و تقویم نیست در داستان کلاسیک، معمولاً اتفاق‌ها به ترتیب زمانی پیش می‌روند؛ کودکی، جوانی، حادثه و بعد نتیجه. اما در داستان مدرن، زمان می‌تواند تابع ذهن شخصیت باشد. یک صدا، یک بو یا حتی یک تصویر ساده در زمان حال می‌تواند…
🔴 داستان پسامدرن چیست؟

داستان مدرن به حقیقت شک کرد، اما هنوز در جست‌وجوی آن بود. داستان پسامدرن یک قدم جلوتر رفت و پرسید: اگر اصلاً یک حقیقت واحد وجود نداشته باشد چه؟
در روایت پسامدرن، همه‌چیز می‌تواند قطعی نباشد؛ واقعیت از چند زاویه دیده شود، زمان به هم بریزد و روایت‌ها با یکدیگر رقابت کنند. نویسنده حتی ممکن است با قواعد خودِ داستان بازی کند و به ما یادآوری کند آنچه می‌بینیم، یک روایت ساخته‌شده است.

🎬 «پالپ فیکشن» تارانتینو نمونه‌ای از این بازی است؛ فیلم زمان را به هم می‌ریزد، روایت‌های مختلف را جابه‌جا می‌کند و از ترکیب ژانرها و فرهنگ عامه لذت می‌برد.

اگر داستان مدرن می‌پرسید:
«حقیقت چیست؟»
داستان پسامدرن می‌پرسد:
«کدام حقیقت؟ و چه کسی آن را روایت می‌کند؟»

@shotnote1 ✍
🔲▫️نمونه و تمرین پسامدرن

. مرد وارد کافه می‌شود و زنی گریه‌کنان بیرون می‌آید.
از نگاه مرد:
او فقط آمده بود نامه‌ای را که سال‌ها پیش نوشته، به زن بدهد. زن نامه را خواند و گریه کرد.
از نگاه زن:
مرد اصلاً برای نامه نیامده بود؛ آمده بود بگوید که دیگر او را نمی‌شناسد. نامه فقط بهانه‌ای بود.
از نگاه پیشخدمت:
مرد و زن حتی یکدیگر را نمی‌شناختند. زن قبل از ورود مرد هم گریه می‌کرد و مرد فقط صندلی خالی کنارش را اشغال کرده بود.

این بار تمرین را کمی سینمایی‌تر و چالشی‌تر بکنیم:
✍️ تمرین داستان پسامدرن
یک اتفاق ساده طراحی کنید؛ مثلاً:
«زنی وارد خانه می‌شود و می‌بیند یک لیوان شکسته روی زمین است.»
حالا صحنه را سه بار بنویسید یا فیلم‌برداری کنید.
در روایت اول، زن مطمئن است که خودش لیوان را شکسته.
در روایت دوم، شوهرش می‌گوید لیوان را او شکسته.
در روایت سوم، دوربین چیزی نشان می‌دهد که هر دو روایت را زیر سؤال می‌برد.
اما در پایان مشخص نکنید کدام روایت حقیقت دارد.
هدف تمرین این نیست که مخاطب را گیج کنید؛ باید کاری کنید که برای هر سه روایت، شواهدی داشته باشد.
حالا سؤال اصلی اینکه اگر مخاطب نتواند حقیقت نهایی را پیدا کند، آیا داستان ناقص است یا واقعیت چند روایت دارد؟
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
سقوط از طبقه سوم همانقدر درد آور است که سقوط از طبقه صدم! اگر قرار است سقوط کنم، بگذار از جایی بلند باشد؛ نه پست...


"پائولو کوئیلو"



@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
تعداد آدم ها و اشیایی که در گذشته آدم دیگر حرکتی ندارند، دیوانه کننده است.زنده هایی که در دخمه های زمان سرگردانند.
ادامه...✍


لویی فردینان سلین، سفر به انتهای شب



@shotnote1 ✍
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این زنده‌بودن و پویایی شگفت‌انگیز است،
... هرچند که به هیچ‌کس تعلق ندارد،
... به‌ویژه از این جهت که مال هیچ‌کس نیست،
و همین پویاییِ تسخیرناپذیر است که در دسترس همگان قرار دارد،
حتی همین حالا، در اتاقی که در آن نشسته‌ای...
... این پویایی منتظر شما نیست تا کشفش کنید،
چرا که یک راز نیست،
بلکه آشکارترین چیزی است که وجود دارد...

نیل دنهام


@shotnote1 ✍
عناصر داستان

پرداخت صحنه، به معنای توصیف زمان و مکان، داستان را اغلب یکی از عناصر بنیادی ادبیات داستانی می‌دانند. در برخی موارد صحنه خود به یکی از شخصیت‌های داستان بدل می‌شود و ممکن است لحن ویژه‌ای به داستان بدهد.

۱. The Shining
هتل اورلوک فقط محل وقوع داستان نیست؛ مانند شخصیتی زنده عمل می‌کند. راهروها و فضاهای سرد آن، جنون جک را تشدید می‌کنند.

۲. Rear Window
آپارتمان جف و پنجرهٔ روبه‌روی حیاط، جهان داستان را محدود می‌کند. همین محدودیت، «تماشا کردن» را به عنصر اصلی درام تبدیل می‌کند.
۳. Do the Right Thing
یک روز داغ تابستانی در محله‌ای از بروکلین، خودش بخشی از نیروی دراماتیک داستان است. گرمای هوا به‌تدریج تنش میان شخصیت‌ها را افزایش می‌دهد تا به انفجار برسد.

۱. بلندی‌های بادگیر – امیلی برونته
خانه و دشت‌های بادخیز فقط محل وقوع داستان نیستند.
طبیعت خشن و طوفانی، عشق و شخصیت‌های سرکش داستان را بازتاب می‌دهد.

۲. مسخ – فرانتس کافکا
آپارتمان بسته و فضای خفهٔ خانه، زندان شخصیت اصلی می‌شود.
هرچه گرگور بیشتر از جهان بیرون جدا می‌شود، مکان نیز نقش پررنگ‌تری در داستان پیدا می‌کند.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
الفبای داستان نویسی.pdf
155.2 KB
📚 الفبای داستان نویسی

• برداشت شده از كلاس
داستان نويسی سيد هادی نوری


@shotnote1✍
🔲▫️
   ایده برای ادامه ✍...

• انگار مرد، کبوتر و رهگذران، هرکدام از خواب متفاوتی آمده بودند؛ اما همه، اشتباهی در یک کوچه بیدار شده بودند.

ما متوجه نیستیم که
مهمترین لحظات در زندگیمون،
درست وقتیه که
اون لحظات اتفاق میفتن

• سرزمین رویاها
🎥 Field of dreams 1989

@shotnote1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔲▫️ایده و تمرین:
سالها پیش دوست عزیزی داشتم که از تصویر داخل استیکرها هم داستان می‌ساخت! بنظر شما این استیکر بالا حال و هوای کارهای کیارستمی رو نداره؟

پ.ن: «هستهٔ داستان»
ون سفید و قدیمی در جاده‌ای خارج از شهر، با صدای بلند تلق‌وتلوق، به سمت افق می‌رفت. جاده خالی بود. صدای موتور ون با صدای باد در هم می‌آمیخت. از دور، مردی کنار جاده ایستاده بود. معلوم نبود منتظر ماشینی است یا فقط همان‌جا ایستاده است. ون نزدیک شد و بی‌آنکه توقف کند، از کنارش گذشت. چند لحظه بعد، راننده نگاهی به آینه انداخت. مرد دیگر کنار جاده نبود.

🔲▫️گسترش داستان از روی هسته با فضای مینیمال و تصویری و رازآلود:
ون سفید و قدیمی، با بدنه‌ای که در هر دست‌انداز تق‌‌وتق می‌کرد، در جاده‌ای خارج از شهر به سمت افق می‌رفت. جاده آن‌قدر خلوت بود که انگار مدت‌ها هیچ ماشینی از آن عبور نکرده بود.
راننده، مردی میانسال با صورتی آفتاب‌سوخته، هر دو دستش را محکم به فرمان گرفته بود. رادیو خراب بود و فقط گاهی صدای خش‌خش کوتاهی از آن بلند می‌شد. باقیِ صداها، صدای موتور بود و باد که از لای پنجره نیمه‌باز به داخل می‌آمد.
چند کیلومتر که گذشت، راننده مردی را در کنار جاده دید. مرد تنها ایستاده بود. نه دست تکان می‌داد، نه به ماشین‌ها اشاره می‌کرد. فقط رو به جاده ایستاده بود و به نقطه‌ای دور خیره شده بود؛ انگار منتظر کسی بود، یا شاید اصلاً منتظر هیچ‌کس نبود. راننده کمی سرعتش را کم کرد. لحظه‌ای فکر کرد بایستد و از او بپرسد کمک می‌خواهد یا نه. اما چیزی در سکوت مرد باعث شد پایش را دوباره روی گاز فشار دهد.
ون از کنار او گذشت. راننده از آینه بغل نگاه کرد. مرد هنوز همان‌جا ایستاده بود. چند ثانیه بعد، دوباره به آینه نگاه کرد. کنار جاده خالی بود. راننده پایش را از روی گاز برداشت. صدای تلق‌وتلوق ون آرام‌تر شد. چند لحظه به آینه خیره ماند، اما چیزی جز جاده، باد و غبار پشت سرش نبود.
ون دوباره کشان کشان به حرکت ادامه داد. در افق، جاده کش می‌آمد و گم می‌شد. راننده دیگر به آینه نگاه نکرد.
@shotnote1✍