نویسندهّ تک شات
6.21K subscribers
962 photos
164 videos
86 files
242 links
کارگاه ادبیاتی ایران | سینما | نویسندگی
نوشتن را با نگاه آغاز و با هر تصویر، یک روایت تازه
متن‌های کوتاه، الهام‌های بلند
آموزه‌های موجز برای نویسندگی
هر هفته: تمرین نگاه‌نوشت

@ShSepehri1 ادمین
@shotnote1

✴️کانال سینمایی
@Honarefilmnameh
Download Telegram
نویسندهّ تک شات
Sh.Sepehri: همزمان همه‌جا 📌 شما هنگام نوشتن فیلمنامه، همزمان و به‌طور موازی جای چند نفر هستید: ۱. جای خودتان، به‌عنوان فیلمنامه‌نویس ۲. جای شخصیت‌های فیلمنامه ۳. جای مخاطب حتی تصورش هم کمی سرگیجه‌آور است. مگر می‌شود همزمان جای چند نفر بود؟ نه. اما یک راه‌حل…
🔲 ۱. بازنویسی از جایگاه شخصیت

اینجا دیگر فیلمنامه‌نویس نیستید؛ خودتان را داخل پوست شخصیت می‌برید.
برای هر شخصیت جداگانه فیلمنامه را بخوانید و در هر صحنه از خودتان بپرسید:
این شخصیت الان چه می‌خواهد؟
از چه چیزی می‌ترسد؟
چه چیزی را می‌داند و چه چیزی را نمی‌داند؟
اگر جای او بودم، واقعاً همین کار را می‌کردم؟
آیا این واکنش از شخصیت می‌آید یا از نیاز نویسنده برای جلو بردن داستان؟
آیا دیالوگش چیزی است که خودش می‌گوید یا چیزی که نویسنده می‌خواهد مخاطب بداند؟
مثال سینمایی:
فرض کنید زنی متوجه می‌شود شوهرش به او دروغ گفته است.
در نسخه اول ممکن است بنویسیم:
زن عصبانی می‌شود و می‌گوید: «چرا به من دروغ گفتی؟»
اما وقتی از جایگاه شخصیت بازنویسی می‌کنیم، شاید بفهمیم این زن اساساً آدمی نیست که هنگام ترس یا خیانت، مستقیم سؤال کند. شاید سکوت کند، چای بریزد، فنجان را جلوی شوهرش بگذارد و فقط بگوید:
«امروز هم دیر میای؟»
در اینجا شخصیت، صحنه را بازنویسی کرده است.
این نوع بازنویسی به منطق روانی و رفتاری شخصیت کمک می‌کند و گاهی حتی باعث تغییر یک صحنه یا مسیر داستان می‌شود. بازنویسی شخصیت معمولاً نباید به «اضافه کردن ویژگی‌های جذاب» محدود شود؛ باید دید شخصیت چگونه انتخاب می‌کند و چگونه دیگران او را تحت فشار قرار می‌دهند.


۲. بازنویسی از جایگاه مخاطب
حالا از شخصیت‌ها بیرون می‌آیید و می‌نشینید در سالن سینما.
اما نکته مهم این است:
مخاطب را با خودتان اشتباه نگیرید.
شما داستان را می‌دانید، چون خودتان آن را نوشته‌اید. مخاطب هیچ‌کدام از اطلاعات پشت ذهن شما را ندارد.
پس فیلمنامه را یک‌بار بدون توقف بخوانید و از خودتان بپرسید:
مخاطب در این لحظه چه می‌داند؟
چه چیزی را حدس می‌زند؟
چه چیزی را اشتباه برداشت می‌کند؟
و چه چیزی را هنوز نمی‌داند؟
این مرحله به‌شدت به اطلاعات، ریتم، تعلیق، ابهام و غافلگیری مربوط می‌شود.
مثلاً اگر قرار است در پایان بفهمیم مردی قاتل است، نباید در صفحه ۱۰ چنان سرنخ‌هایی بگذاریم که مخاطب در صفحه ۱۵ مطمئن شود.
از طرف دیگر، نباید آن‌قدر هم اطلاعات را پنهان کنیم که پایان تبدیل به یک «اطلاعات ناگهانی» شود.
بازنویسی مخاطب یعنی تنظیم دقیق توزیع اطلاعات.
در فیلم The Sixth Sense، مسئله فقط این نیست که چه اتفاقی می‌افتد؛ مسئله این است که مخاطب در هر لحظه چه برداشتی از آنچه می‌بیند دارد.
حتی یک صحنه معمولی، در بازبینی دوم می‌تواند معنای دیگری پیدا کند.

@shotnote1
@honarefilmnameh
🔲▫️ "خنده داره... نه؟"

عوض کردن مدام کانالای تلوزیون!
قیافه‌هایی رو می‌بینی که هیچ‌کدوم واقعی نیستن!
با یه وحشت واقعی شاخ به شاخی!
بجنب!
بجنب!
بیشتر!
کمتر!
صورتا بهت فرمون می‌دن!
اونا رو با چی پر کردن؟
چه‌جوری جا شدن تو اون شیشه؟
کی چپوندشون اون تو؟
چیزی نیست؟
تو این دنیا...
اینا مردم من نیستن
مردم من کجا رفتن؟

چارلز بوکفسکی
از کتابچه‌ی، به‌سلامتی برادرم، هیچ‌کس


@shotnote1
نویسندهّ تک شات
🔲 ۱. بازنویسی از جایگاه شخصیت اینجا دیگر فیلمنامه‌نویس نیستید؛ خودتان را داخل پوست شخصیت می‌برید. برای هر شخصیت جداگانه فیلمنامه را بخوانید و در هر صحنه از خودتان بپرسید: این شخصیت الان چه می‌خواهد؟ از چه چیزی می‌ترسد؟ چه چیزی را می‌داند و چه چیزی را نمی‌داند؟…
۳. بازنویسی از جایگاه فیلمنامه‌نویس


اینجا دوباره به فاصله‌ای بیرونی می‌ایستید و می‌پرسید: من اصلاً چه فیلمی نوشته‌ام؟
نه اینکه: «این جمله خوب نوشته شده؟»
بلکه: «آیا این صحنه اصلاً باید وجود داشته باشد؟»
مثلاً:
آیا داستان از نقطه درستی شروع می‌شود؟

آیا صحنه‌ای اضافه است؟

آیا دو صحنه یک کار مشابه انجام می‌دهند؟

آیا شخصیت واقعاً به این تصمیم می‌رسد؟

آیا پایان نتیجه منطقی مسیر داستان است؟

آیا چیزی را توضیح داده‌ام که می‌توانستم نشان بدهم؟

آیا یک دیالوگ صرفاً اطلاعاتی است؟

آیا می‌توانم این ده صفحه را در پنج صفحه بیان کنم؟

اینجا دیگر با کلمه‌ها کار ندارید؛ با ساختار فیلم کار دارید. به همین دلیل، در بازنویسی حرفه‌ای معمولاً توصیه می‌شود مشکلات بزرگ‌تر ــ مثل ساختار و شخصیت ــ قبل از پرداخت دیالوگ و جمله‌ها حل شوند؛ چون پرداختن به دیالوگ یک صحنه بی‌فایده است اگر قرار باشد خود صحنه حذف شود.

@shotnote1
🔲▫️▫️
و بعد می‌رسیم به مرحله چهارم:
Proofreading / ویرایش نهایی

اینجاست که می‌رویم سراغ:
غلط تایپی، املا، نشانه‌گذاری، فاصله‌ها، نیم‌فاصله، جمله‌بندی، فرمت فیلمنامه و یکدست‌کردن متن.

پس اگر بخواهیم پست قبلی را از نظر تخصصی دقیق‌تر کنیم، ترتیب پیشنهادی من این است:

شخصیت مخاطب ◀️ نویسنده/ساختار ◀️ ویرایش نهایی


این ترتیب یک مزیت مهم دارد:
اول می‌پرسیم «این شخصیت چه می‌کند؟»
بعد «مخاطب چه می‌فهمد؟»
بعد «آیا فیلمی که نوشته‌ام واقعاً کار می‌کند؟»
و در پایان «آیا متن به‌درستی نوشته و ارائه شده؟»در واقع بازنویسی یعنی هر بار از یک صندلی متفاوت به همان فیلم نگاه کنید؛ چون وقتی همیشه روی صندلی نویسنده نشسته‌اید، بسیاری از ایرادهای فیلم را دیگر نمی‌بینید. فاصله گرفتن از متن هم یکی از توصیه‌های مکرر در فرایند بازنویسی است.

کپی همراه ذکر منبع ☑️
@shotnote1
@honarefilmnameh
🔲▫️ در داستان کلاسیک، معمولاً ابهام برای این است که بعداً حل شود.
در داستان مدرن، ممکن است ابهام خودِ وضعیت داستان باشد؛ یعنی نویسنده عمداً پاسخ قطعی ندهد و مخاطب مجبور شود خودش معنا بسازد.
یک نمونه خیلی خوب: «مسخ» کافکا
گرگور سامسا صبح از خواب بیدار می‌شود و می‌بیند به موجودی عجیب تبدیل شده است.
اما کافکا توضیح نمی‌دهد:
چرا؟
جادوگر؟ بیماری؟ کابوس؟ استعاره؟ مجازات؟ فروپاشی روانی؟
داستان هیچ‌کدام را قطعی نمی‌کند.
مهم‌تر اینکه داستان اصلاً نمی‌گوید «این اتفاق نماد فلان چیز است.»
ما فقط وضعیت را می‌پذیریم و شروع می‌کنیم به معنا دادن.
حالا همین را روی داستان خودت پیاده کن.

@shotnote1
💻 🔲بهترین نرم‌افزار فیلمنامه‌نویسی بر اساس نیاز دوستان هنرمند:

🔹 حرفه‌ای‌ترین (استاندارد هالیوود):
👉 Final Draft (~۲۵۰ دلار)
ابزار کامل، اما گران‌قیمت.
🔹 به‌صرفه‌ترین جایگزین حرفه‌ای:
👉 Fade In (~۸۰ دلار)
همه امکانات Final Draft رو داره با قیمت خیلی کمتر.
🔹 رایگان و بدون دردسر (آفلاین):
👉 OpenDraft
رایگان ابدی، فارسی هم کار می‌کنه، حریم خصوصی عالی.
🔹 برای کار گروهی و هم‌نویسی آنلاین:
👉 Arc Studio Pro یا WriterDuet
نسخه رایگان محدود دارن، عالی برای تیمی کار کردن.
🔹 برای پروژه‌های بزرگ و ساختاردهی داستان:
👉 Scrivener (~۶۰ دلار)
مناسب رمان‌نویسی و فیلمنامه‌های سنگین با تحقیق زیاد.
📝 نکته: OpenDraft برای فیلمنامه‌نویسی، فارسی رو پشتیبانی می‌کنه و غلط‌یاب داره. (فقط اشتباه با OpenDraft علمی نشه!)

@shotnote1
@honarefilmnam

وقتی بچه بودم بهم یاد دادن که دزدا میرن جهنم، ولی وقتی بزرگ شدم دیدم دزدها به لندن، توکیو و پاریس میرن!


🎥 Legend


@shotnote1
@honarefilmnamh
🔲▫️ در دنیای تو ساعت چند است؟

فرهاد:
سلیقه‌ی تو رو یادمه. هرچی تو دوست داشتی رو دوس داشتم. اون روز رو یادمه که خانم معلم پرسید هر کسی از چی توی زمستون خوشش میاد؟ همایون خله گفت از شیر سرد. لاله گفت از دماغ هویجی آدم برفی. پانته‌آ گفت از برف. یاسمن گفت از هیچیش. ناهید گفت از سرما خوردن. علی گفت از صدای برف. من گفتم از تعطیلی مدرسه به‌خاطر برف. تو گفتی «از بوی پوست پرتقال سوخته روی بخاری، وسط روز برفی.» می‌دونستم تو یه چیزی می‌گی که شبیه بقیه نیست. تو فرق داشتی گلی.»


دیالوگ 📽️

@shotnote1
@honarefilmnamh
🔲▫️ داستان کوتاه: ((ماهی و جفتش))
((ابراهیم گلستان))

مرد به ماهی‌ها نگاه می‌کرد. ماهی‌ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. پشت شیشه برایشان از تخته سنگ‌ها آبگیری ساخته بودند که بزرگ بود و دیواره‌اش دور می‌شد و دوریش در نیمه تاریکی می‌رفت. دیواره‌ی روبروی مرد از شیشه بود. در نیم تاریکی راهرو غار مانند در هر دوسو از این دیواره‌ها بود که هر کدام آبگیری بودند نمایشگاه ماهی‌های جور به‌جور و رنگارنگ. هر آبگیر را نوری از بالا روشن می‌کرد. نور دیده نمی‌شد، اما اثرش روشنایی آبگیر بود. و مرد اکنون نشسته بود و به ماهی‌ها در روشنایی سرد و تاریک نگاه می‌کرد. ماهی‌ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. انگار پرنده بودند، بی‌پر زدن، انگار در هوا بودند. اگر گاهی حبابی بالا نمی‌رفت، آب بودن فضایشان حس نمی‌شد. حباب، و هم چنین حرکت کم و کند پره‌هایشان. مرد درته دور روبرو، ‌دوماهی را دید که با هم بودند.
دو ماهی بزرگ نبودند، با هم بودند. اکنون سرهایشان کنار هم بود و دم‌هایشان از هم جدا. دور بودند، ناگهان جنبیدند و رو به بالا رفتند و میان راه چرخیدند و دوباره سرازیر شدند و باز کنار هم ماندند. انگار می‌خواستند یکدیگر را ببوسند، اما باز با هم از هم جدا شدند و لولیدند و رفتند و آمدند.
مرد نشست. اندیشید هرگز این همه یکدمی ندیده بوده است. هر ماهی برای خویش شنا می‌کند و گشت وگذار ساده خود را دارد. در آبگیرهای دیگر، و بیرون از آبگیرها در دنیا، در بیشه، در کوچه‌ ماهی و مرغ و آدم را دیده بود و در آسمان ستاره‌ها را دیده بود که می‌گشتند، می‌رفتند اما هرگز نه این همه هماهنگ. در پاییز برگها با هم نمی‌ریزند و سبزه‌های نوروزی روی کوزه‌ها با هم نرستند و چشمک ستاره‌ها این همه با هم نبود. اما باران. شاید باران. شاید رشته‌های ریزان با هم باریدند و شاید بخار از روی دریا به یک نفس برخاست؛ اما او ندیده بود. هرگز ندیده بود.
دو ماهی شاید از بس با هم بودند، همسان بودند؛ یا شاید چون همسان بودند، همدم بودند. گردش هماهنگ از همدمی بود، یا همدمی از گردش هماهنگ زاده بود؟ یا شاید همزاد بودند. آیا ماهی همزادی دارد؟
مرد آهنگی نمی‌شنید، اما پسندید بیاندیشد که ماهی نوایی دارد، یا گوش شنوایی، که آهنگ یگانگی می‌پذیرد. اما چرا نه ماهیان دیگر؟
دو ماهی آشنا بودند. دو ماهی زندگی در آبگیر تنگ را با رقص موزونی مزین کرده بودند. اما چگونه همچنان خواهند رقصید؟ از اینجا تا کجا خواهند رقصید؟
یک پیرزن که دست کودکی را گرفته بود،‌آمد و پیش آبگیر به تماشا ایستاد و پیش دید مرد را گرفت.
زن با انگشت ماهی‌ها را به کودک نشان می‌داد. مرد برخاست و سوی آبگیر رفت، ماهی‌ها زیبا بودند و رفتارشان آزاد و نرم بود و آبگیر خوش روشنایی بود و همه چیز سکون سبکی داشت. زن با انگشت ماهی‌ها را به کودک نشان می‌داد، بعد خواست کودک را بلند کند، تا او بهتر ببیند. زورش نرسید. مرد زیر بغل کودک را گرفت و او را بلند کرد. پیرزن گفت: "ممنون. آقا."
اندکی که گذشت، مرد به کودک گفت: "ببین اون دو تا چه قشنگ با همن."
دو ماهی اکنون سینه به سینه‌ی هم داشتند و پرک‌هایشان نرم و مواج و با هم می‌جنبید. نور نرم انتهای آبگیر، مثل خواب صبح‌های زود بود. هر دو تخته سنگ را مثل یک حباب می‌نمود، پاک و صاف و راحت و سبک.
دو ماهی اکنون با هم از هم دور شدند، تا با هم، به هم نزدیک شوند و کنار هم سر بخورند. مرد به کودک گفت: "ببین اون دو تا چه قشنگ با همن."
کودک اندکی بعد پرسید:"کدوم دو تا؟"
مرد گفت: "اون دو تا. اون دو تا را می‌گم. اون دو تا را ببین." و با انگشت به دیواره‌ی شیشه‌ای آبگیر زد. روی شیشه کسی با سوزن یا میخ یادگاری نوشته بود. کودک اندکی بعد گفت: "دوتا نیستن."
مرد گفت: "اون، آآ، اون، اون دو تا."
کودک گفت: "همونا. دو تا نیستن. یکیش عکسه که توی شیشه اونوری افتاده."
مرد اندکی بعد کودک را به زمین گذاشت؛ آنگاه رفت به تماشای آبگیرهای دیگر.

پایان 🎏
@shotnote1
🔲▫️ عباس معروفی

چرا دلتنگی آدم مثل درخت خشک نمی  شود؟


📕نام تمام مردگان یحیاست


این رمان سرشار از دغدغه‌های همیشگی معروفی یعنی مرگ، فقدان، و کشمکش انسان با تقدیر است. خودش گفته حدود ۳۰ سال روی این کتاب کار کرده تا بتواند افسانه‌ای مدرن بیافریند .

· داستان و درون‌مایه: روایت زندگی داور هیزم‌شکن است که شش فرزندش را از دست داده و در پیری صاحب پسری به نام مندل می‌شود. داستان در مرز میان واقعیت، اسطوره و رؤیا پیش می‌رود .
· فرم و ساختار: نثر موزون و شاعرانه است و با رفت‌وآمد در زمان، حس سوگ را به خواننده منتقل می‌کند . منتقدان آن را اثری چندلایه با اشارات اسطوره‌ای می‌دانند .

@shotnote1
@honarefilmnameh🎬