🔲✍گفتگو با شخصیتی کاریزماتیک
«قسمتی از مصاحبهی مارلون براندو در سپتامبر ۱۹۸۹، زمانی که براندو ۶۵ ساله بود.»
خبرنگار: بعد از ۱۶ سال، این اوّلین مصاحبهی شماست.
براندو: ببین رفیق! من دیگه هیچ احساسی نسبت به گذشت زمان ندارم. موقعی كه ۴ سالم بود، احساس میكردم هیچوقت بزرگ نمیشم. وقتی كه بزرگتر شدم، ترس برم داشت كه ای وای زندگی همینطور داره پوچ و بیهوده از دست میره! پس سعی كردم همهجا سروقت حاضر باشم و همهکار رو سر موقع انجام بدم. حالا زمان برای من خیلی كند میگذره. خیلی كند. من پیر شدم. میفهمی؟
@honarefilmnameh 🎬
«قسمتی از مصاحبهی مارلون براندو در سپتامبر ۱۹۸۹، زمانی که براندو ۶۵ ساله بود.»
خبرنگار: بعد از ۱۶ سال، این اوّلین مصاحبهی شماست.
براندو: ببین رفیق! من دیگه هیچ احساسی نسبت به گذشت زمان ندارم. موقعی كه ۴ سالم بود، احساس میكردم هیچوقت بزرگ نمیشم. وقتی كه بزرگتر شدم، ترس برم داشت كه ای وای زندگی همینطور داره پوچ و بیهوده از دست میره! پس سعی كردم همهجا سروقت حاضر باشم و همهکار رو سر موقع انجام بدم. حالا زمان برای من خیلی كند میگذره. خیلی كند. من پیر شدم. میفهمی؟
- شاید برای این باشه كه شما كلی فیلم بازی كردید.
+ نه. این فقط كاری بود كه برای وقت تلف کردن باید انجام میدادم. به هرحال، هركسی باید یک كاری توی زندگیش انجام بده. هیچ عشقی به بازیگری نداشتم. تو میخوای توی یک فیلم بازی كنی؟
- نه...
+ دروغ میگی. توی این زندگی لعنتی، همهی ما بازیگریم. هیچكس به طور واقعی هیچکاری رو انجام نمیده. ببینم چندبار در زندگی برات پیش اومده كه كسی رو ببینی كه لباس آشغال و مزخرفی پوشیده باشه و بعد بهش بگی: «خوشحالم كه اومدی ولی این دیگه چه مزخرفیه كه پوشیدی؟ از كدوم قبرستونی اینو خریدی؟» ها؟ چندبار این كار رو كردی؟ من بهت میگم. هیچوقت. چون تو یک بازیگری. چون تو به طرف میگی: «چه قدر خوشتیپ شدی.» به این میگن فیلم بازی كردن!
- میفهمم. ولی منظور من این بود كه شما واقعاً فوقالعادهاید. شما یک غول هستید!@shotnote1 ✍
+ چی؟! نه. نه.
- بس كنید. بعد از پدرخوانده، آل پاچینو و دیگران گفتند كه شما بزرگترین بازیگر تاریخ هستید!
+ اونا واقعاً همچنین چیزی گفتند؟ از كجا میدونی؟
- از اینور و اونور شنیدم...
+ مادرت به تو یاد نداده كه چیزهایی كه دیگران تعریف میكنن رو باور نكنی؟
- یعنی هنوز براتون روشن نشده كه خیلیها شما رو به عنوان بهترین بازیگر تاریخ میشناسن؟
+ «تیم» بهترین بازیگر همهی دورانهاست. (نگاهی به سگش میندازه) هر وقت كه گرسنهست، جوری رفتار میکنه كه انگار واقعاً من رو دوست داره.
- چرا در این سالها اینقدر كم كار شدین؟ شما این فیلم اخیر رو بعد از ۹ سال بازی كردین.
+ چون بازی در فیلم، حال من رو به هم میزنه. برای من نامطبوعه كه فقط یک بازیگر باشم، من رو ارضا نمیكنه. دائم سعی كردم به یک نتیجهی قطعی برسم كه واقعاً چی میخوام، ولی هنوز نفهمیدم. ترجیح میدم به چیزهای دیگهای در زندگی فكر كنم.
- مثلاً چه چیزی؟
+ مثلاً من ساعتها وقت صرف كردم كه بفهمم چرا مورچهها از دستشویی من بالا و پایین میرن و یا چرا خردههای نان رو جمع میکنن. سعی كردم بدونم كه اونا از كجا میآن ولی هنوز نفهمیدم.
- در آینده باز هم در فیلمی ظاهر میشین؟
+ (رو به سگش میكنه) «تیم!» نظرت چیه؟ در آینده بازهم یک فیلم دیگه بازی بكنیم؟ سناریوی به درد بخور داری؟ هیچكس از آینده خبر نداره.
- ولی آدم میتونه زندگیش رو در چنگ داشته باشه...
+ این بهترین جوكی بود كه تا امروز شنیدم!
- چرا میخواین فیلمهایی مثل «در بارانداز» و «پدرخوانده» را تخته كنید؟ شما محشر بودین!
+ در سرزمینِ كورها آدمِ یک چشم پادشاهه. من نمیدونم تو عالی بودن و بزرگ بودن رو چه جوری تعریف میكنی. متاسفانه این كلماتیه كه به طرز وحشتناكی ازش سوءاستفاده شده. برای همهكس و همهچیز به كار رفته. میدونی چه کسی بزرگه؟ شكسپیر.
- پس شما فكر نمیكنی كه بزرگ و عالی هستی؟
+ البته كه نه! تو چطور؟ تو بزرگ و عالی هستی؟
- نه.
+ پس بزن قدش، دوست من!
@honarefilmnameh 🎬
🔲▫️ هنگامی که ننه برای گرفتن خرجی اصرار میکرد بابا مینالید : عصری ، عصری ... یعنی که عصری خرجی میدهم و عصر هم که میآمد میگفت : فردا ، فردا ... و فردا باز میگفت : عصری ، عصری
این ادامه داشت عصرها و فرداها می آمدند و پدرم همیشه میگفت : پول ندارم و خرجی را ناتمام میداد یا اصلا نمیداد و همیشه بدهکار بود ، بعضی از روزها حتی کار به کتک کاری میکشید .
علی اشرف درویشیان
کتاب: فصل نان
@shotnote1
این ادامه داشت عصرها و فرداها می آمدند و پدرم همیشه میگفت : پول ندارم و خرجی را ناتمام میداد یا اصلا نمیداد و همیشه بدهکار بود ، بعضی از روزها حتی کار به کتک کاری میکشید .
بابا گیس ننه را میگرفت و دور کرسی میگرداند و ما از بند دل جیغ میکشیدیم ، فریاد میزدیم و به بیرون میدویدیم تا همسایه صدایمان را بشنود و به فریادمان برسد ، دوباره برمیگشتیم و روی دست و پای بابا می افتادیم ... بابا دیگر آن آدم همیشگی نبود.
صدای آن جیغها همیشه در گوشم خواهد ماند و تا ابد مرا بیدار نگاه خواهد داشت بر ضد آنان که همیشه خرجیشان آماده است ، آنکه شکمش مثل زالو پر است و کاری نمیکند همه خرجی داشته باشند ، بر ضد آنکه گوشش کر است و جیغهای ما را نمیشنود ، بر ضد آنکه نفهمید و نخواست بداند که چرا همیشه زیر چشم ننهام کبود بود ، چرا همیشه پر درد و گرسنه بود تا ما نیمسیر باشیم !!
علی اشرف درویشیان
کتاب: فصل نان
@shotnote1
🔲▫️"چارلز بوکفسکی"
برخی از من میپرسند که چه کار میکنم و چگونه مینویسم و آثار ادبیام را خلق میکنم و من تنها به آنها پاسخ میدهم تنها کاری که لازم است انجام دهی این است که هیچ کاری نکنی! کافی است دست از زور زدن برداری! این خیلی مهم است که زور نزنی، چه برای به دست آوردن یک کادیلاک، چه برای خلق یک اثر و چه برای جاودانگی. فقط کافی است که منتظر شوی و اگر اتفاق نیفتاد بیشتر منتظر شوی. درست مثل یک میخ روی دیوار. صبر میکنی تا خودش به سمت تو بیاید.
@shotnote1 ✍
برخی از من میپرسند که چه کار میکنم و چگونه مینویسم و آثار ادبیام را خلق میکنم و من تنها به آنها پاسخ میدهم تنها کاری که لازم است انجام دهی این است که هیچ کاری نکنی! کافی است دست از زور زدن برداری! این خیلی مهم است که زور نزنی، چه برای به دست آوردن یک کادیلاک، چه برای خلق یک اثر و چه برای جاودانگی. فقط کافی است که منتظر شوی و اگر اتفاق نیفتاد بیشتر منتظر شوی. درست مثل یک میخ روی دیوار. صبر میکنی تا خودش به سمت تو بیاید.
@shotnote1 ✍
🔲▫️ احمد محمود
اطلاعات را باید شخصیتهای داستان به خواننده بدهند، نه نویسندهی داستان. شخصیتها خودشان باید حرف بزنند. داستان به عقیدهی من یعنی تعریفِ حرکت. یعنی رویدادها جریان پیدا کنند و در طی جریانشان برای خواننده تعریف شوند. ما نباید بنشینیم و یک مشت عکس را برای خواننده تعریف کنیم. ما یک حرکت را میبینیم و آن حرکت را برای خواننده تعریف میکنیم.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh 🎬
اطلاعات را باید شخصیتهای داستان به خواننده بدهند، نه نویسندهی داستان. شخصیتها خودشان باید حرف بزنند. داستان به عقیدهی من یعنی تعریفِ حرکت. یعنی رویدادها جریان پیدا کنند و در طی جریانشان برای خواننده تعریف شوند. ما نباید بنشینیم و یک مشت عکس را برای خواننده تعریف کنیم. ما یک حرکت را میبینیم و آن حرکت را برای خواننده تعریف میکنیم.
محمود، پنجشنبهها، درکه
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh 🎬
✍ نویسندهّ تک شات
تاریخ_روایت 🔴 راوی نامطمئن چیست؟ در داستان کلاسیک معمولاً به روایت اعتماد میکنیم؛ اما داستان مدرن این اعتماد را به هم میزند. راوی نامطمئن کسی است که روایتش لزوماً با واقعیت یکی نیست. ممکن است دروغ بگوید، چیزی را فراموش کرده باشد، واقعیت را تحریف کند یا…
🔴 ابهام در داستان مدرن چیست؟
در داستان کلاسیک، معمولاً در پایان میفهمیم:
چه اتفاقی افتاد،
چه کسی مقصر بود،
و سرنوشت شخصیتها چه شد.
اما داستان مدرن همیشه چنین پاسخی نمیدهد گاهی نویسنده یا فیلمساز اطلاعات کافی را در اختیار مخاطب نمیگذارد تا او مجبور شود خودش میان چند احتمال انتخاب کند.
این یعنی ابهام، گنگ بودن نیست.
در روایت گنگ، مخاطب اطلاعات لازم را ندارد چون روایت درست ساخته نشده است اما در روایت مبهم، اطلاعات بهاندازه کافی وجود دارد؛ فقط یک پاسخ قطعی وجود ندارد.
@shotnote1 ✍
در داستان کلاسیک، معمولاً در پایان میفهمیم:
چه اتفاقی افتاد،
چه کسی مقصر بود،
و سرنوشت شخصیتها چه شد.
اما داستان مدرن همیشه چنین پاسخی نمیدهد گاهی نویسنده یا فیلمساز اطلاعات کافی را در اختیار مخاطب نمیگذارد تا او مجبور شود خودش میان چند احتمال انتخاب کند.
این یعنی ابهام، گنگ بودن نیست.
در روایت گنگ، مخاطب اطلاعات لازم را ندارد چون روایت درست ساخته نشده است اما در روایت مبهم، اطلاعات بهاندازه کافی وجود دارد؛ فقط یک پاسخ قطعی وجود ندارد.
📚 نمونه ادبی:
○مرگ ایوان ایلیچ — لئو تولستوی اهمیت داستان فقط در این نیست که ایوان ایلیچ چگونه میمیرد؛ بلکه در ابهام و پرسشهای وجودیِ مواجهه او با مرگ است.
○ در سینما، آثاری مثل Persona و Mulholland Drive از ابهام برای وادار کردن مخاطب به تفسیر استفاده میکنند در داستان مدرن، گاهی پرسش مهمتر از پاسخ است.در سینمای مدرن هم دقیقاً با چنین ساختاری روبهرو میشویم: گاهی فیلم نه یک معما را حل میکند، بلکه نشان میدهد خودِ شخصیت هم نمیتواند بفهمد واقعاً چه اتفاقی برایش افتاده است.
@shotnote1 ✍
Chekhov.pdf
874.6 KB
مجموعهای ارزنده از آثار چخوف
✉️ در انتهای کتاب قسمت ها يي از نامه های چخوف و پاسخهایی درباره ی داستان نويسی آمده است.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh 🎬
✉️ در انتهای کتاب قسمت ها يي از نامه های چخوف و پاسخهایی درباره ی داستان نويسی آمده است.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh 🎬
🔲▫️
هر چیز میتواند الهام بخش نوشتن باشد. تجربه نوشتن روزانه و تداعی معانی درهم و آشفته، حفاری در تونلهای چند شاخه خاطراتِ خود و خراش دادن و ساییدن آن است. گاهی آدم قطعه ای طلا پیدا میکند گاهی هم فقط تکه ای ناگت مرغ مانده و فاسد.
ده دقیقه بدون توقف و ترجیحاً با دست بنویس. خود را رها کن. فکر نکن! اگر آدم بخواهد زیاد فکر کند، فوراً دست از نوشتن بر میدارد. چیزهایی را که نوشتهای کنترل نکن. اشتباهات املایی و دستوری داشته باش. چرت و پرت بنویس؛ این بخشی از نوشتن است.
@shotnote1 ✍
▫️دعوت به نوشتن/ دوریس دوریه
هر چیز میتواند الهام بخش نوشتن باشد. تجربه نوشتن روزانه و تداعی معانی درهم و آشفته، حفاری در تونلهای چند شاخه خاطراتِ خود و خراش دادن و ساییدن آن است. گاهی آدم قطعه ای طلا پیدا میکند گاهی هم فقط تکه ای ناگت مرغ مانده و فاسد.
ده دقیقه بدون توقف و ترجیحاً با دست بنویس. خود را رها کن. فکر نکن! اگر آدم بخواهد زیاد فکر کند، فوراً دست از نوشتن بر میدارد. چیزهایی را که نوشتهای کنترل نکن. اشتباهات املایی و دستوری داشته باش. چرت و پرت بنویس؛ این بخشی از نوشتن است.
@shotnote1 ✍
🔴 قهرمان در داستان مدرن چه تغییری کرد؟
در داستان کلاسیک، قهرمان معمولاً هدف مشخصی دارد و داستان بر تلاش او برای رسیدن به آن هدف شکل میگیرد. اما با شکلگیری داستان مدرن، این الگو کمکم تغییر کرد. قهرمان دیگر الزاماً نمیداند چه میخواهد و حتی ممکن است نتواند جایگاه خودش را در جهان پیدا کند. به همین دلیل، کشمکش اصلی داستان گاهی به جای یک مانع بیرونی، در ذهن و درون شخصیت اتفاق میافتد.
در داستان مدرن، گاهی خودِ «گمشدن» شخصیت، داستان را میسازد.
@shotnote1✍
در داستان کلاسیک، قهرمان معمولاً هدف مشخصی دارد و داستان بر تلاش او برای رسیدن به آن هدف شکل میگیرد. اما با شکلگیری داستان مدرن، این الگو کمکم تغییر کرد. قهرمان دیگر الزاماً نمیداند چه میخواهد و حتی ممکن است نتواند جایگاه خودش را در جهان پیدا کند. به همین دلیل، کشمکش اصلی داستان گاهی به جای یک مانع بیرونی، در ذهن و درون شخصیت اتفاق میافتد.
مورسو در «بیگانه» کامو نمونه خوبی از این تغییر است؛ شخصیتی که برخلاف قهرمان کلاسیک، برای رسیدن به هدفی مشخص حرکت نمیکند و بیشتر درگیر بیگانگی خود با جهان است.
گرگور سامسا در «مسخ» کافکا نیز قهرمانی نیست که جهان را تغییر دهد؛ او در موقعیتی گرفتار شده که بهتدریج هویت و جایگاهش را از او میگیرد.
در داستان مدرن، گاهی خودِ «گمشدن» شخصیت، داستان را میسازد.
@shotnote1✍
🔲برشی از داستان کوتاه /جنوب
▫️خورخه لوئیس بورخس
در ایستگاه قطار متوجه شد که هنوز سی دقیقه وقت دارد. به سرعت به یاد آورد که در قهوهخانهای در کاله برزیل (در بیست قدمی خانه ایرگوین ) گربهای عظیم وجود دارد که چون ربالنوعی متفرعن، به ناز و نوازشهای مشتریان تن میدهد. به قهوهخانه وارد شد. گربه آنجا بود، خوابیده بود. یک فنجان قهوه سفارش داد، به آرامی آن را به هم زد، جرعه جرعه آن را نوشید. (این لذت در کلینیک از او دریغ شده بود.) وقتی به موهای سیاه گربه دست میکشید فکر کرد که این تماس خیالی بیش نیست و این دو موجود، انسان و گربه، گویی با دیواری شیشهای از یک دیگر جدا شدهاند، زیرا انسان در زمان، در تداوم، زندگی میکند، حال آنکه این جانور جادویی در زمان حال، در ابدیت لحظه، میزید.
@shotnote1 ✍
▫️خورخه لوئیس بورخس
در ایستگاه قطار متوجه شد که هنوز سی دقیقه وقت دارد. به سرعت به یاد آورد که در قهوهخانهای در کاله برزیل (در بیست قدمی خانه ایرگوین ) گربهای عظیم وجود دارد که چون ربالنوعی متفرعن، به ناز و نوازشهای مشتریان تن میدهد. به قهوهخانه وارد شد. گربه آنجا بود، خوابیده بود. یک فنجان قهوه سفارش داد، به آرامی آن را به هم زد، جرعه جرعه آن را نوشید. (این لذت در کلینیک از او دریغ شده بود.) وقتی به موهای سیاه گربه دست میکشید فکر کرد که این تماس خیالی بیش نیست و این دو موجود، انسان و گربه، گویی با دیواری شیشهای از یک دیگر جدا شدهاند، زیرا انسان در زمان، در تداوم، زندگی میکند، حال آنکه این جانور جادویی در زمان حال، در ابدیت لحظه، میزید.
▫️«قهرمان» نه یک شخصِ کنشگر، که یک ذهنِ متفکر است، در برابرِ یک گربهی ابدی. یک اتفاق ظاهراً ساده، نوازش کردن گربه تبدیل میشود به تأملی دربارهی زمان، مرگ و هستی.«جنوب» را یکی از نمونههای مهم داستان مدرن ميدانند.
@shotnote1 ✍
🎬 فراخوان مسابقه بینالمللی فیلمنامهنویسی
BlueCat Screenplay Competition 2027
📝 موضوع و ژانر آزاد است؛ بخش فیلمنامه کوتاه، آثار ۱ تا ۲۹ صفحهای را میپذیرد.
💰 هزینه ارسال فیلمنامه کوتاه در ددلاین نهایی: ۴۰ دلار.
🏆 جایزه بهترین فیلمنامه کوتاه ۳۰۰۰ دلار و جایزه بهترین فیلمنامه بینالمللی Fellini Award: ۲۰۰۰ دلار است.
⭐ نکته جذاب: تمام فیلمنامههای ارسالی، حتی آثار برندهنشده، یک تحلیل کتبی یکصفحهای دریافت میکنند.
⏰ ددلاین نهایی: ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۶ | ثبتنام و قوانین: "BlueCat Official
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh 🎬
BlueCat Screenplay Competition 2027
📝 موضوع و ژانر آزاد است؛ بخش فیلمنامه کوتاه، آثار ۱ تا ۲۹ صفحهای را میپذیرد.
💰 هزینه ارسال فیلمنامه کوتاه در ددلاین نهایی: ۴۰ دلار.
🏆 جایزه بهترین فیلمنامه کوتاه ۳۰۰۰ دلار و جایزه بهترین فیلمنامه بینالمللی Fellini Award: ۲۰۰۰ دلار است.
⭐ نکته جذاب: تمام فیلمنامههای ارسالی، حتی آثار برندهنشده، یک تحلیل کتبی یکصفحهای دریافت میکنند.
⏰ ددلاین نهایی: ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۶ | ثبتنام و قوانین: "BlueCat Official
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh 🎬
💢هفتهای یه بار آدمو نمیکشه
پسر نصف قوطی گوشت خوک و زردهی تخممرغش را که خورد سرش را گذاشت روی زمین خیس از باران، خستهوکوفته کلاهخود را از سرش برداشت، چشمانش را بست، ذهنش را از فکر هزار و یک سنگر و خاکریز خالی کرد، و در یک چشمبههم زدن به خواب رفت.
بیدار که شد، ساعت نزدیک ده بود _ زمان جنگ، زمان جنون، زمانی از آن هیچکس _ و آسمان سرد و مرطوب فرانسه داشت به تاریکی میزد. همانجا ماند و چشمانش را باز کرد تا فکر و خیالهای کوچک مربوط به جنگ، فکر و خیالهایی که نمیشد به فراموشی سپرد، فکر و خیالهایی که نمیشد به باطل شدنشان دل بست یا امیدی داشت، آرام آرام اما بی تردید باز به ذهنش برگردند.
وقتی ذهنش که متاسفانه خیلی گنجایش داشت از این فکر و خیالها پر شد، آن فکر نامیمون که شبها میآمد سراغش از راه رسید: بگرد دنبال جای خواب. بلند شو. پتوتو جمع کن. اینجا که جای خواب نیست.
•با عشق و نکبت / جی. دی. سلینجر
For Esmé – with Love and Squalor
@honarefilmnameh 🎬
پسر نصف قوطی گوشت خوک و زردهی تخممرغش را که خورد سرش را گذاشت روی زمین خیس از باران، خستهوکوفته کلاهخود را از سرش برداشت، چشمانش را بست، ذهنش را از فکر هزار و یک سنگر و خاکریز خالی کرد، و در یک چشمبههم زدن به خواب رفت.
بیدار که شد، ساعت نزدیک ده بود _ زمان جنگ، زمان جنون، زمانی از آن هیچکس _ و آسمان سرد و مرطوب فرانسه داشت به تاریکی میزد. همانجا ماند و چشمانش را باز کرد تا فکر و خیالهای کوچک مربوط به جنگ، فکر و خیالهایی که نمیشد به فراموشی سپرد، فکر و خیالهایی که نمیشد به باطل شدنشان دل بست یا امیدی داشت، آرام آرام اما بی تردید باز به ذهنش برگردند.
وقتی ذهنش که متاسفانه خیلی گنجایش داشت از این فکر و خیالها پر شد، آن فکر نامیمون که شبها میآمد سراغش از راه رسید: بگرد دنبال جای خواب. بلند شو. پتوتو جمع کن. اینجا که جای خواب نیست.
•با عشق و نکبت / جی. دی. سلینجر
For Esmé – with Love and Squalor
▫️«در تحلیل این قطعه، یک نکتهی مهم این است که جنگ مستقیماً صحنهآرایی نمیشود؛ بیشتر از طریق ذهن خستهی سرباز تجربه میشود.»@shotnote1✍
@honarefilmnameh 🎬
⏪ فرمول ساده برای پیدا کردن ایدهی فیلم کوتاه
برای فیلم کوتاه، لازم نیست حتماً یک داستان بزرگ با اتفاقات عجیب داشته باشید. گاهی یک موقعیت بسیار ساده، اگر درست تحت فشار قرار بگیرد، میتواند تبدیل به یک فیلم شود.
⏪⏪ یک شخصیت + یک موقعیت مشخص + یک مانع جدی + فشار فزاینده + جزئیاتی که جهان بزرگتری را آشکار میکنند.
مثلاً شخصیت فقط میخواهد به محل کارش برسد؛ اما اعتصاب حملونقل، مسئولیت بچهها، فشار اقتصادی و ترس از دست دادن شغل، همان موقعیت ساده را به یک بحران تبدیل میکنند. فیلم کوتاه قرار نیست همهچیز را تعریف کند؛ باید یک اتفاق کوچک را تا جایی پیش ببرد که دیگر کوچک به نظر نرسد.
فیلم Full Time منبع ایدهی خیلی خوبی است؛ چون موقعیتهای ساده را آنقدر تحت فشار میگذارد که هرکدام میتوانند تبدیل به یک داستان مستقل شوند.
https://t.me/honarefilmnameh/7021
@shotnote1✍
🔲📚معرفی فیلم و کتاب
توبیاس وولفوولف به خاطر مجموعههای داستان کوتاه شهرت زیادی دارد. او در کنار ریموند_کارور، ریچارد_فورد، آن_بیتی و دیگر نویسندگان مینیمالیست
او سه بار برنده جایزه اُ- هنری شده و به خاطر مجموعه داستانهای کوتاه، رمانها و خاطراتش مورد تقدیر قرار گرفته است.مشهورترین اثر وولف زندگی این پسر (۱۹۸۹) است که داستان دوران کودکی نویسنده در نورث وست است. وولف در این کتاب به بازگویی جدایی پدر و مادرش و شرح حال خانوادهٔ جدیدش میپردازد.
▫️”زندگی این پسر” جایزه کتاب لسآنجلس تایمز را در بخش زندگینامهنویسی از آن خود کرد. همچنین بر اساس این کتاب فیلم موفقی در سال ۱۹۹۳ با هنرمندی رابرت دنیرو و لئوناردو دیکاپریو ساخته شده است.
▫️▫️▫️
📝 بخشی از کتاب زندگی این پسر:
قرار بود وقتی به غرب میرسیم همهچیز
تغییر کند. مادرم کودکیاش را در بِوِرلی هیلز گذرانده بود، و منشأ زندگیِ پیشرویمان خاطراتش از کالیفرنیا در دوران پیش از رکود اقتصادی بود.
@shotnote1✍
توبیاس وولفوولف به خاطر مجموعههای داستان کوتاه شهرت زیادی دارد. او در کنار ریموند_کارور، ریچارد_فورد، آن_بیتی و دیگر نویسندگان مینیمالیست
از پیشتازان داستان کوتاه امروز آمریکا و استاد مسلم خاطرهنویسی و داستان کوتاه است.
او سه بار برنده جایزه اُ- هنری شده و به خاطر مجموعه داستانهای کوتاه، رمانها و خاطراتش مورد تقدیر قرار گرفته است.مشهورترین اثر وولف زندگی این پسر (۱۹۸۹) است که داستان دوران کودکی نویسنده در نورث وست است. وولف در این کتاب به بازگویی جدایی پدر و مادرش و شرح حال خانوادهٔ جدیدش میپردازد.
▫️”زندگی این پسر” جایزه کتاب لسآنجلس تایمز را در بخش زندگینامهنویسی از آن خود کرد. همچنین بر اساس این کتاب فیلم موفقی در سال ۱۹۹۳ با هنرمندی رابرت دنیرو و لئوناردو دیکاپریو ساخته شده است.
▫️▫️▫️
📝 بخشی از کتاب زندگی این پسر:
قرار بود وقتی به غرب میرسیم همهچیز
تغییر کند. مادرم کودکیاش را در بِوِرلی هیلز گذرانده بود، و منشأ زندگیِ پیشرویمان خاطراتش از کالیفرنیا در دوران پیش از رکود اقتصادی بود.
پدرِ مادرم که او را باباجون صدا میکردیم یکی از افسران نیروی دریایی بود که بهواسطهٔ ارزش سهامش میلیونر شده بود. آنها در خانهای بزرگ که برجک داشت زندگی میکردند. درست قبل از اینکه باباجون همهٔ پولِ خودش و اقوام ایرلندیِ آلونکنشینش را به باد بدهد و بگذارد برود آنور آب، مادرم یکی از چهار دختری بود که انتخاب شده بودند تا در جشنوارهٔ گل رُز بِوِرلیهیلز روی سکوی رژهٔ گل سوار شوند. موضوع رژهٔ گل رُز «پایان رنگینکمان» بود و با تحسین و تمجیدهای زیادی جایزهٔ آن سال را بُرد. بعدش مادر با جکی کوگَن آشنا شد. با هارولد لوید و مَریون دِیویس عکس گرفت که فیلمش، ملوان۴، روی کشتیِ باباجون فیلمبرداری شده بود. وقتی باباجون در سفر بود، مادرم و مادرش زندگیِ رؤیاییای داشتند، و گاهی روزهای متمادی نقش دو خواهر را بازی میکردند.
و آن ماشینها... همینطور که منتظر بودیم تا موتور رمبلِر خنک شود، مادرم در مورد ماشینهایشان برایم تعریف میکرد. میگفت باید آن ماشینها را میدیدم! باباجون یک فرانکلینِ روباز داشت. پسری که خودش کرایسلر کروک با بوق آهنگین داشت دنبال مادرم بود. و البته، بحث ماشینهای خانوادهٔ هِرناندِز هم بود، همسایههایی که پس از کشفِ نفت زیرِ مزرعهٔ کاکتوسشان از مکزیک به آنجا آمده بودند. خانوادهٔ بزرگی داشتند. هر وقت قرار بود همگی جایی بروند، دستهجمعی سوار پیِرس اَروزهای مشابهشان میشدند و کارناوال راه میانداختند.
قرار بود چنین اتفاقی هم برای ما بیفتد. مردم یوتا صبح فقیر از خواب بیدار میشدند و شب ثروتمند به خواب میرفتند. لازم نبود مهندس معدن یا معدنشناس باشید. تنها چیزی که نیاز داشتید یک گایگرسنج بود. ما بهسوی معادن اورانیوم میرفتیم؛ همانجایی که قرار بود مادرم کاری پیدا کند و حواسش به همهچیز باشد. وقتی فوتوفن کار را یاد گرفت، دنبال کشف و ثبت معدن خودش میرفت.
و تصمیم داشت وقتی پیدایش کرد، خوب همهچیز را جبران کند: سالهای بیگاری، سالهایی که ابتدا بستنیفروشی و نوشابهفروشی میکرد و بعد کارآموز منشیگری شد که چیزی جز بدبختی و جیب خالی برایش نداشت، و حتی گاهی وضع از این هم بدتر بود. مادرم قصد داشت ازهمپاشیدنِ خانوادهمان در پنج سال قبل را جبران کند، میخواست عوضِ بدبختیهایی را دربیاورد که بهخاطر رابطهٔ طولانی با مردی خشن تحمل کرده بود، و قصد داشت زمانِ ازدسترفته را جبران کند. من هم قصد داشتم به او کمک کنم.
@shotnote1✍
داستان نویسی-دالان خاطره
کانال کلاس هنر
🔲▫️عباس معروفی
داستان نویسی با خاطرات
«خاطرات خیلی وقتها به سراغم میآیند و گاهی آنها را مینویسم... برای من، رنگها، صداها یا یک بوی خاص، دریچهای به گذشته میگشایند. خاطرات هیچوقت خطی نیستند.»
@shotnote1✍
داستان نویسی با خاطرات
«خاطرات خیلی وقتها به سراغم میآیند و گاهی آنها را مینویسم... برای من، رنگها، صداها یا یک بوی خاص، دریچهای به گذشته میگشایند. خاطرات هیچوقت خطی نیستند.»
@shotnote1✍
کاغذ بی خط/ ناصر تقوایی
خسرو شکیبایی: میدونی اشکال تو، اینه که هروقت هرجات میسوزه،
یه جای دیگه رو فووت میکنی...
@shotnote1 ✍
خسرو شکیبایی: میدونی اشکال تو، اینه که هروقت هرجات میسوزه،
یه جای دیگه رو فووت میکنی...
@shotnote1 ✍
چارلز بوکفسکی
شايد باور نكنيد
اما آدم هايى پيدا مى شوند
كه بى هيچ غمى يا اضطرابى زندگى
مى كنند، خوب مى پوشند، خوب مى خورند
خوب مى خوابند، از زندگى خانوادگى لذت مى برند
گاهى غمگين مى شوند ولى خم به ابرو نمى آورندو غالبا حالشان خوب است و موقع مردن آسان مى ميرند معمولا در خواب لب چشمه..
@shotnote1
تقریبا صبح است.
توکاها روی کابل تلفن منتظرند و من امروز ساندویچ فراموش شدهی دیروز را میخورم.
صبح آرام روز جمعه، یک لنگه کفشم
یک گوشهی اتاق راست ایستاده
و لنگهی دیگر به پهلو افتاده است.
بله، بعضی زندگیها برای هدر دادن
آفریده شدهاند...
چارلز بوکفسکی
شايد باور نكنيد
اما آدم هايى پيدا مى شوند
كه بى هيچ غمى يا اضطرابى زندگى
مى كنند، خوب مى پوشند، خوب مى خورند
خوب مى خوابند، از زندگى خانوادگى لذت مى برند
گاهى غمگين مى شوند ولى خم به ابرو نمى آورندو غالبا حالشان خوب است و موقع مردن آسان مى ميرند معمولا در خواب لب چشمه..
@shotnote1
تقریبا صبح است.
توکاها روی کابل تلفن منتظرند و من امروز ساندویچ فراموش شدهی دیروز را میخورم.
صبح آرام روز جمعه، یک لنگه کفشم
یک گوشهی اتاق راست ایستاده
و لنگهی دیگر به پهلو افتاده است.
بله، بعضی زندگیها برای هدر دادن
آفریده شدهاند...
چارلز بوکفسکی
✍ نویسندهّ تک شات
🔴 ابهام در داستان مدرن چیست؟ در داستان کلاسیک، معمولاً در پایان میفهمیم: چه اتفاقی افتاد، چه کسی مقصر بود، و سرنوشت شخصیتها چه شد. اما داستان مدرن همیشه چنین پاسخی نمیدهد گاهی نویسنده یا فیلمساز اطلاعات کافی را در اختیار مخاطب نمیگذارد تا او مجبور شود…
🔴 چرا داستان مدرن پایانهای باز دارد؟
در داستان کلاسیک، معمولاً انتظار داریم کشمکش اصلی در پایان به نتیجه برسد؛ اما داستان مدرن همیشه چنین نیازی ندارد. گاهی داستان درست در جایی تمام میشود که پاسخ اصلی هنوز روشن نشده است.
پایان باز قرار نیست مخاطب را سردرگم کند؛ قرار است او را بعد از تمام شدن داستان، همچنان درگیر آن نگه دارد. شخصیت ممکن است تصمیمی بگیرد، اما ما نتیجه آن را نبینیم؛ یا اتفاقی بیفتد که معنای دقیقش به عهده مخاطب گذاشته شود.
در «مسخ» کافکا، ماجرا فقط با مرگ گرگور تمام نمیشود؛ پرسش درباره معنای زندگی او و رابطهاش با خانواده همچنان باقی میماند.
در سینما، «درخت زندگی» ترنس مالیک نیز بسیاری از پاسخها را بهجای توضیح، به تجربه و برداشت مخاطب واگذار میکند.
گاهی پایان داستان، پایان پرسشهای آن نیست.
کپی با ذکر منبع ☑️
@shotnote1✍
در داستان کلاسیک، معمولاً انتظار داریم کشمکش اصلی در پایان به نتیجه برسد؛ اما داستان مدرن همیشه چنین نیازی ندارد. گاهی داستان درست در جایی تمام میشود که پاسخ اصلی هنوز روشن نشده است.
پایان باز قرار نیست مخاطب را سردرگم کند؛ قرار است او را بعد از تمام شدن داستان، همچنان درگیر آن نگه دارد. شخصیت ممکن است تصمیمی بگیرد، اما ما نتیجه آن را نبینیم؛ یا اتفاقی بیفتد که معنای دقیقش به عهده مخاطب گذاشته شود.
در «مسخ» کافکا، ماجرا فقط با مرگ گرگور تمام نمیشود؛ پرسش درباره معنای زندگی او و رابطهاش با خانواده همچنان باقی میماند.
در سینما، «درخت زندگی» ترنس مالیک نیز بسیاری از پاسخها را بهجای توضیح، به تجربه و برداشت مخاطب واگذار میکند.
گاهی پایان داستان، پایان پرسشهای آن نیست.
کپی با ذکر منبع ☑️
@shotnote1✍
🔲▫️تمرین: پایان باز
یک داستان کوتاه بنویسید که شخصیت در پایان مجبور به گرفتن یک تصمیم مهم شود؛ اما نتیجه تصمیم را نشان ندهید.
داستان را دقیقاً در لحظهای تمام کنید که مخاطب باید خودش حدس بزند چه اتفاقی افتاده است.
▫️ هدف: پایان را نبندید؛ یک پرسش باز باقی بگذارید.
@shotnote1✍
یک داستان کوتاه بنویسید که شخصیت در پایان مجبور به گرفتن یک تصمیم مهم شود؛ اما نتیجه تصمیم را نشان ندهید.
داستان را دقیقاً در لحظهای تمام کنید که مخاطب باید خودش حدس بزند چه اتفاقی افتاده است.
▫️ هدف: پایان را نبندید؛ یک پرسش باز باقی بگذارید.
@shotnote1✍
✍ نویسندهّ تک شات pinned «🏵 همراهان عزیز کانال نویسنده تک شات از این به بعد، عکسها و متنهای کانال را تنها برای خواندن نبینید. _هر عکس میتواند یک ایده باشد. _هر متن میتواند یک موضوع باشد. _و هر جمله میتواند شروع یک داستان باشد. به هر پست مثل یک تمرین نویسندگی نگاه کنید: •…»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📽🔲
فیلم کوتاه /دیوید لینچ
David Lynch - Steps
تمامِ عکسهای «دیوید لینچ»
در حکمِ تک فریمهایی از فیلمهایش ثبت شدهاند. لینچ توضیح میدهد چطور کارش از نقاشی به سینما کشیده شد. روزی سرگرمِ نقاشی از منظرۀ شبانۀ باغی بوده و در حینِ کار احتمالاً سیگاری گیرانده و از تابلو فاصله گرفته و به آن خیره مانده که ناگهان بادی از بوم وزیدن گرفته و رنگها را به حرکت درآورده. آنگاه او به خود گفته: عجب، نقاشیِ متحرک!
@shotnote1✍
@honarefilmnameh🎬
پلهها بالا میروند،
اما نمیدانند به کجا.
پلهها مرا میشناسند.
قبل از آنکه قدم بردارم،
پلهی بعدی صدایم میکند.
هر بار یکی را پشت سر میگذارم،
یکی دیگر از تاریکی بیرون میآید.
بالا، کسی منتظر من نیست.
انگار ساختمان
مرا به جایی میبرد
که خودش هم از آن میترسد.
فیلم کوتاه /دیوید لینچ
David Lynch - Steps
تمامِ عکسهای «دیوید لینچ»
در حکمِ تک فریمهایی از فیلمهایش ثبت شدهاند. لینچ توضیح میدهد چطور کارش از نقاشی به سینما کشیده شد. روزی سرگرمِ نقاشی از منظرۀ شبانۀ باغی بوده و در حینِ کار احتمالاً سیگاری گیرانده و از تابلو فاصله گرفته و به آن خیره مانده که ناگهان بادی از بوم وزیدن گرفته و رنگها را به حرکت درآورده. آنگاه او به خود گفته: عجب، نقاشیِ متحرک!
@shotnote1✍
@honarefilmnameh🎬
پلهها بالا میروند،
اما نمیدانند به کجا.
پلهها مرا میشناسند.
قبل از آنکه قدم بردارم،
پلهی بعدی صدایم میکند.
هر بار یکی را پشت سر میگذارم،
یکی دیگر از تاریکی بیرون میآید.
بالا، کسی منتظر من نیست.
انگار ساختمان
مرا به جایی میبرد
که خودش هم از آن میترسد.