نویسندهّ تک شات
6.21K subscribers
967 photos
164 videos
86 files
243 links
کارگاه ادبیاتی ایران | سینما | نویسندگی
نوشتن را با نگاه آغاز و با هر تصویر، یک روایت تازه
متن‌های کوتاه، الهام‌های بلند
آموزه‌های موجز برای نویسندگی
هر هفته: تمرین نگاه‌نوشت

@ShSepehri1 ادمین
@shotnote1

✴️کانال سینمایی
@Honarefilmnameh
Download Telegram
🔰برشی از نمایشنامۀ «طرز تهیه اُملت هندی»


مرد: داری چی کار می‌کنی؟
زن: می‌بینی که!
مرد: دس ور دار! این خونه این‌جوری مرتب نمی‌شه.
زن: دارم ذهن خودمو مرتب می‌کنم!
مرد: ولی داری ذهن منو به هم می‌ریزی.
زن: تو از شلختگی خوشت می‌یاد؟
مرد: خوبیِ شلختگی اینه که واسه پیدا کردن هر چیزی باید همه جارو بگردی.
زن: این کجاش خوبه؟
مرد: این‌جاش که یه چیزای جدیدی پیدا می‌کنی که مدت‌هاست گمشون کردی و یادت رفته که گمشون کرده بودی!
زن: اگه همه جا منظم باشه، دیگه چیزی گم نمی‌شه که بخوای دنبالش بگردی.
مرد: ولی آدم کم‌کم خودشو گم می‌کنه.
زن: همه مثل تو نیستن...
مرد: یه جایی خوندم خانومای منظم، آلزایمر می‌گیرن!
زن: ننوشته بود آقایون شلخته چی می‌گیرن؟
مرد: خانومای منظمو!

یاسر یسنا


@shotnote1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نویسندهّ تک شات
#تاریخ_روایت و داستان‌گویی 🔴 داستان کلاسیک چیست؟ تقریباً تمام فیلم‌ها و رمان‌های محبوب جهان بر پایه‌ی روایت کلاسیک ساخته شده‌اند. در داستان کلاسیک، همه‌چیز حول یک پرسش اصلی می‌چرخد: «قهرمان به هدفش می‌رسد یا نه؟» داستان با یک تعادل آغاز می‌شود، حادثه‌ای…
#تاریخ_روایت

🔴 ساختار سه‌پرده‌ای؛ ستون فقرات داستان کلاسیک است. بیشتر داستان‌های کلاسیک، از این الگوی سه‌بخشی پیروی می‌کنند:
🔰 پرده اول: آغاز

شخصیت، جهان داستان و مسئله اصلی معرفی می‌شوند. حادثه‌ای زندگی قهرمان را تغییر می‌دهد و او را وارد مسیر داستان می‌کند.

🔰 پرده دوم: تقابل

قهرمان برای رسیدن به هدفش با موانع، شکست‌ها و تصمیم‌های دشوار روبه‌رو می‌شود. این بخش معمولاً طولانی‌ترین قسمت داستان است.

🔰 پرده سوم: فرجام

کشمکش اصلی به اوج می‌رسد و نتیجه نهایی مشخص می‌شود؛ قهرمان یا به هدفش می‌رسد یا شکست می‌خورد، اما داستان به یک پایان روشن می‌انجامد.

این ساختار بیش از دو هزار سال است که در نمایشنامه‌ها، رمان‌ها و فیلم‌های کلاسیک به‌کار می‌رود و هنوز هم پایه بسیاری از آثار سینمایی است.
@shotnote1
@honarefilmnameh
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔲▫️

یک بار طعم عشق را چشیده ام؛
مزه ی تلخ قهوه ی سیاه را می داد، تپش قلبم را تند کرد، بدن زنده ام را دیوانه، حواسم را به هم ریخت، و تمام شد.

هالینا پوشویاتوسکا

@shotnote1
نویسندهّ تک شات
shotnote1 داستان مدرن.pdf
#تاریخ_روایت

🔴 چرا نویسندگان از داستان کلاسیک فاصله گرفتند؟

تا اواخر قرن نوزدهم، بسیاری از داستان‌ها بر این باور بودند که جهان نظمی مشخص دارد؛ هر اتفاق علتی دارد و هر مسئله‌ای در پایان حل می‌شود.
اما جنگ‌ها، انقلاب‌های صنعتی و دگرگونی‌های فکری این نگاه را تغییر دادند. نویسندگان احساس کردند زندگی واقعی همیشه منطقی، منظم و قابل پیش‌بینی نیست.
به همین دلیل، داستان‌ها کم‌کم از «اتفاقات بیرونی» به سمت «دنیای درونی انسان» حرکت کردند. قهرمان دیگر همیشه مطمئن نبود، حقیقت همیشه روشن نبود و پایان‌ها هم الزاماً بسته و قطعی نبودند.
اگر داستان کلاسیک می‌پرسید «چه اتفاقی افتاد؟»، داستان مدرن بیشتر می‌پرسد: «انسان این اتفاق را چگونه تجربه می‌کند؟»
از همین‌جا، ادبیات و سینمای مدرن متولد شدند.


@shotnote1
🔲▫️ مادام بوواری

واقعا هم چه چیزی بهتر از این که شب، درحالیکه باد به شیشه ها میکوبد و چراغ هم روشن است آدم کنار آتش بنشیند و کتاب بخواند...؟!

آدم هیچ دغدغه ای ندارد، ساعت ها میگذرد بی حرکت در سرزمین هایی که جلو چشمت ظاهر میشوند میگردی، فکرت با خیال آمیخته میشود و ماجراها را دنبال میکنی یا حتی وارد جزئیاتشان میشوی.
فکرت حتی با شخصیت های ماجراها هم یکی میشود، انگار تویی که لباس آنها را به تن داری.

گوستاو فلوبر


@shotnote1
🔲▫️
عقاید یک دلقک
هاینریش بُل

از توضیح دادن استعاره ها متنفرم!  
مردم یا متوجه حرف هایم می‌شوند یا نه؛
من مسئول فهم دیگران نیستم...



@shotnote1
🔲 درد جاودانگی
🔲 میگل اونامونو

تا بدینجا که من زائرانه در وادی عقل در طلب خدا بوده‌ام او را نیافته‌ام، زیرا فریب تصور خدا را نخورده‌ام و نتوانسته‌ام تصوری از خدا داشته باشم و آنگاه همچنانکه در برهوت خرد‌گرایی سرگردان بودم به خود گفتم نباید جز در حقیقت تسلی جست و آنجا منظورم از حقیقت، عقل بود؛ و هنوز و هرگز تسلی و آرامش نیافته‌ام ولی همچنانکه از یک سو ژرفتر و ژرفتر در شک‌گرایی عقلانی و از سوی دیگر در نومیدی دل فرو می‌رفتم، عطش خدا در دلم پدیدار می‌شد و خفقان روحانی مرا محتاج به خدا و واقعیت داشتن او می‌کرد
آرزو میکردم خدایی وجود داشته باشد و خدا وجود ندارد، بلکه پُر وجود دارد و وجود ما را برپا نگه می‌دارد، ما را هست میکند.

@shotnote1
نویسندهّ تک شات
#تاریخ_روایت 🔴 چرا نویسندگان از داستان کلاسیک فاصله گرفتند؟ تا اواخر قرن نوزدهم، بسیاری از داستان‌ها بر این باور بودند که جهان نظمی مشخص دارد؛ هر اتفاق علتی دارد و هر مسئله‌ای در پایان حل می‌شود. اما جنگ‌ها، انقلاب‌های صنعتی و دگرگونی‌های فکری این نگاه را…
#تاریخ_روایت
🔴 وقتی ذهن شخصیت، خودِ داستان می‌شود

در داستان کلاسیک، معمولاً با اتفاقاتی روبه‌رو هستیم که در جهان بیرونی رخ می‌دهند. اما داستان مدرن یک قدم به درون شخصیت می‌رود. ترس، خاطره، خیال، تردید، وسواس و برداشت شخص از واقعیت، می‌توانند به اندازه یک حادثه بیرونی اهمیت پیدا کنند.
به همین دلیل، در روایت مدرن گاهی اتفاق چندانی نمی‌افتد؛ اما در ذهن شخصیت، یک جهان کامل در حال فروپاشی است.
و از همین‌جا به یکی از مهم‌ترین تکنیک‌های روایت مدرن می‌رسیم: جریان سیال ذهن.


🎬 نمونه سینمایی:
در Persona ساخته اینگمار برگمان، مرز میان هویت، خاطره، سکوت و واقعیت آن‌قدر درهم می‌ریزد که دیگر نمی‌توانیم با اطمینان بگوییم «واقعاً چه اتفاقی افتاده است».

📚نمونه در ادبیات مدرن:

• مسخ/ فرانتس کافکا: روایت بیش از آنکه بر «چه اتفاقی افتاد» متمرکز باشد، بر تجربه‌ی ذهنی، بیگانگی و اضطراب گرگور تمرکز می‌کند.
• اولیس/ جیمز جویس: بخش مهمی از روایت در جریان ذهن شخصیت‌ها می‌گذرد؛ افکار، خاطرات و تداعی‌ها بدون نظم خطیِ معمول جریان پیدا می‌کنند.

@shotnote1
@honarefilmnameh
🔲▫️کت کرولی

مارتین امروز عصر می‌پرسد: "داری چی می‌خونی؟"
جرجی بدون اینکه سرش را بلند کند می‌گوید: "مسخ اثر کافکا."
"در مورد چیه؟"
"در مورد پسری که به یک حشره‌ی غول‌پیکر تبدیل می‌شه و در نهایت هم می‌میره."
مارتین می‌گوید: "درواقع احساس خوبی نسبت به زندگی به آدم نمی‌ده."
جرجی می‌گوید: "درواقع حس خوبی در خودِ زندگی هم وجود نداره!!

واژه هایی در اعماق آبی دریا


@shotnote1
@honarefilmnameh 🎬
🔲از کتابِ داستان رابرت مک کی

▪️ قهرمان دارای یک میل و آرزوی خودآگاه است.
یا دقیقتر، اراده قهرمان او را به سوی یک آرزویِ معلوم و شناخته شده سوق می دهد. قهرمان دارای یک نیاز یا هدف، یک مقصود (an object of desire) است و خود از آن اطلاع دارد. اگر میتوانستی قهرمان را به کناری بکشی و خیلی خصوصی از او بپرسی "چه میخواهی؟" او پاسخی خواهد داد: " من امروز الف را میخواهم و هفته آینده ب را، اما در نهایت خواستار ج هستم."
خواسته قهرمان میتواند خارجی و عینی باشد: نابود کردن کوسه در آرواره ها. اما این خواسته ممکن است درونی و ذهنی نیز باشد: رسیدن به بلوغ در فیلم بزرگ. در هر دو حالت، قهرمان میداند که چه میخواهد و برای بسیاری از شخصیتها یک آرزوی ساده، روشن و خودآگاه کافی است.

@shotnote1
@honarefilmnameh
برگ و باد.pdf
1013.7 KB
🏵استاد کیارستمی

🍃 مجموعه ای از اشعار و هایکوهای عباس کیارستمی‌.

@shotnote1
@honarefilmnameh
درخت نمیدانست چیست
تا وقتی یک بار از خودش بیرون آمد
به شکل چیزی دیگر از خودش بالا رفت
به شکل چیزی دیگر از خودش پایین آمد
دست کشید به پوست سفید و محکم خود
احساس کرد درون خودش است
درون یک درخت..

صمد تیمورلو
در این کتاب یک نفر به دنیا می آید



نویسنده تک شات
@shotnote1
نویسندهّ تک شات
#تاریخ_روایت 🔴 وقتی ذهن شخصیت، خودِ داستان می‌شود در داستان کلاسیک، معمولاً با اتفاقاتی روبه‌رو هستیم که در جهان بیرونی رخ می‌دهند. اما داستان مدرن یک قدم به درون شخصیت می‌رود. ترس، خاطره، خیال، تردید، وسواس و برداشت شخص از واقعیت، می‌توانند به اندازه یک…
🔴 زمان در داستان مدرن؛ چرا روایت دیگر خطی نیست؟

در داستان کلاسیک معمولاً زمان چنین حرکت می‌کند: گذشته ← حال ← آینده

اما در داستان مدرن، زمان می‌تواند تابع ذهن شخصیت باشد. یک اتفاق کوچک در زمان حال، ممکن است ناگهان شخصیت را به کودکی ببرد؛ سپس خاطره‌ای دیگر را فعال کند و دوباره به زمان حال برگردد.
در اینجا ترتیب اتفاقات مهم نیست؛
ترتیب تجربه‌کردن آن‌ها مهم است.

📚 دو نمونه:
¤در جست‌وجوی زمان از دست‌رفته/ مارسل پروست
یک مزه یا بو می‌تواند گذشته‌ای فراموش‌شده را ناگهان زنده کند.

¤خانم دالووی ویرجینیا وولف
یک اتفاق ساده در زمان حال، ذهن شخصیت را به سال‌ها قبل می‌برد و گذشته و حال در ذهن او هم‌زمان جریان پیدا می‌کنند.

☆ پس در روایت مدرن:
زمانِ داستان ≠ زمانِ ذهن شخصیت
و این یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های روایت مدرن با روایت کلاسیک است.

@shotnote1
🔲فیودور داستایفسکی
جنایت و مکافات

پنج دقیقه گذشت. راسکلنیکف بدون اینکه به سونیا بنگرد همچنان در اتاق راه می‌رفت. سرانجام به او نزدیک شد؛ چشمانش می‌درخشید، با دو دست شانه‌هایش را گرفت و مستقیماً به چهرۀ گریانش نگریست. نگاه راسکلنیکف خشک و ملتهب و تیز بود و لبانش سخت می‌پریدند... ناگهان بسرعت تمام بدنش خم شد و درحالیکه بر زمین افتاد پاهای سونیا را بوسه زد. سونیا با وحشت، چنانکه گویی از دیوانه‌ای دوری کند، کنار جست. واقعاً هم راسکلنیکف به نظر کاملاً دیوانه می‌آمد. دختر با رنگی پریده، درحالیکه قلبش به هم فشرده شد، زمزمه کرد:
ــ شما را چه می‌شود؟ چه می‌کنید، در مقابل من!...
راسکلنیکف فوراً برخاست و درحالیکه به سوی پنجره می‌رفت با لحن خاصی گفت:
ــ من در برابر تو زانو نزدم، در برابر تمام رنج و عذاب بشری زانو زدم.


@shotnote1🍀
🔲▫️ زندگی گالیله
برتولت برشت

گالیله: به خلاف تصور همگان، جهانِ با عظمت با همه صورت های فلکی اش به دور زمینِ ناچیز ما نمی گردد.
ساگردو: پس یعنی همه این ها فقط ستاره است؟ پس خدا کجاست؟

گالیله: مقصودت چیست؟
ساگردو: خدا ! خدا کجاست؟

گالیله: آن بالا نیست. همان طور که اگر موجوداتی در آن بالا باشند و بخواهند خدا را در اینجا پیدا کنند، در زمین گیرش نمی آورند.
ساگردو: پس خدا کجاست ؟

گالیله: من که در الهیات کار نکرده ام. من ریاضی دانم.
ساگردو: قبل از هر چیز تو آدمی. و من از تو می پرسم که در دستگاه دنیایی تو، خدا کجاست؟

گالیله: "یا در ما یا هیچ جا".

@shotnote1
🔲 «با من همانند سگ رفتار کنید»
🎨 رشتنیکوف

اگر این تابلو یک صحنه داستانی بود، لازم نبود کسی بگوید پسر امتحانش را خراب کرده است. کافی بود به واکنش آدم‌های خانه نگاه کنیم. مادر از ناراحتی به او نگاه می‌کند، خواهر او را قضاوت می‌کند و برادر کوچک‌تر ماجرا را جدی نمی‌گیرد. خود پسر هم در سکوت، شکست و شرمندگی‌اش را با بدنش نشان می‌دهد.
اما سگ به چیزی غیر از نمره توجه دارد. او فقط صاحبش را می‌بیند و به سمت او می‌رود.

این همان چیزی است که در فیلمنامه‌نویسی اهمیت دارد؛ حادثه را توضیح نده، اثر حادثه را روی شخصیت‌ها نشان بده. تماشاگر می‌تواند از واکنش آدم‌ها بفهمد چه اتفاقی افتاده، بدون اینکه کسی آن را برایش تعریف کند. درام اغلب نه در خود حادثه، بلکه در تفاوت واکنش آدم‌ها به آن شکل می‌گیرد.

@shotnote1
@honarefilmnameh 🎬
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔲▫️
وقتی آگهی های ترحیم را می خوانم همیشه سن متوفی را نگاه می کنم. ناخودآگاه عدد را به سن خودم مقایسه میکنم. فکر می کنم، چهار سال مانده. نُه سال دیگر. دو سال دیگرمی میرم. قدرت اعداد هیچگاه به اندازه ی وقتی که برای محاسبه ی زمان مرگ مان ازشان استفاده می کنیم نمایان نمی شود. بعضی اوقات با خودم چانه می زنم. دوست دارم شصت و پنج سالگی بمیرم؟ چنگیز خان هم شصت و پنج سالگی مرد. سلیمان محتشم هفتاد و شش سال عمر کرد. بد هم نیست، خصوصا با حال و روز الانم، ولی وقتی به هفتاد و سه سالگی  برسم نظرم چه خواهد بود؟

برفک / دان دلیلو

@shotnote1 🍀
🏵 همراهان عزیز کانال نویسنده تک شات

از این به بعد، عکس‌ها و متن‌های کانال را تنها برای خواندن نبینید.
_هر عکس می‌تواند یک ایده باشد.
_هر متن می‌تواند یک موضوع باشد.
_و هر جمله می‌تواند شروع یک داستان باشد.

به هر پست مثل یک تمرین نویسندگی نگاه کنید:

• از این تصویر چه داستانی می‌توان ساخت؟
• اگر قرار بود ادامهٔ این متن را بنویسید، چه می‌نوشتید؟
• شخصیت داخل عکس به چه چیزی فکر می‌کند؟
• چه اتفاقی درست قبل یا بعد از این لحظه افتاده است؟
لازم نیست حتماً چیزی شبیه متن اصلی بنویسید؛
در اصل هدف، ایجاد یک جرقه و پیدا کردن روایت خودتان است. موفق باشید.

@shotnote1
نرگس صرافیان طوفان

شب را دوست دارم ...
همه ی آدم ها خوابیده اند ،
و اگر خبری از مهربانی و انسانیت نباشد ؛
لا اقل توجیهی برایش هست...


@shotnote1