✍ نویسندهّ تک شات
7.32K subscribers
1.06K photos
180 videos
92 files
270 links
کارگاه ادبیاتی ایران| سینما |نویسندگی
نوشتن را با نگاه آغاز و با هر تصویر، یک روایت تازه
متن‌های کوتاه، الهام‌های بلند
آموزه‌های موجز برای نویسندگی
هر هفته: تمرین نگاه‌نوشت

کپی با ذکرمنبع
@ShSepehri1 پشتیبانی
@shotnote1
✴️کانال سینمایی
@Honarefilmnameh
Download Telegram
✅ ۶ جزئیات کوچک از زبان بدن که شخصیت داستان را واقعی‌تر می‌کنند:

○ وقتی شخصیت قبل از جواب دادن، مکث می‌کند و نگاهش را برای لحظه‌ای از مخاطب می‌دزدد، خواننده حس می‌کند دارد میان چند فکر یا احساس گیر کرده است.

○ کسی که هنگام حرف زدن مدام فک یا لب‌هایش را فشار می‌دهد، می‌تواند در حال کنترل استرس، خشم یا حرفی ناگفته باشد.

○ خنده‌ای که فقط روی لب‌ها دیده می‌شود و چشم‌ها در آن سهمی ندارند، اغلب حس تصنع یا فاصله عاطفی ایجاد می‌کند.

○ شخصیتی که مرتب یقه، ساعت یا آستینش را مرتب می‌کند، ممکن است در موقعیتی ناآرام یا تحت فشار باشد.

○ حالت دست‌ها شخصیت را تعریف می‌کند؛ دست‌های باز و آرام معمولاً اعتمادبه‌نفس بیشتری القا می‌کنند، درحالی‌که دست‌های جمع‌شده یا پنهان می‌توانند نشانه احتیاط یا دفاع باشند.

○ گاهی شخصیت به جای آنکه احساسش را بگوید، آن را در حرکتی ناخواسته لو می‌دهد؛ مثل لرزش کوتاه انگشتان، سفت شدن شانه‌ها یا گره کردن دست‌ها.

📌 در داستان، زبان بدن نباید جای دیالوگ را بگیرد؛ بلکه باید لایه‌ای پنهان به شخصیت اضافه کند. بهترین شخصیت‌ها احساساتشان را بیشتر نشان می‌دهند تا اینکه درباره‌شان حرف بزنند.

@shotnote1 ✍
▫️نگاه خیره ی اولیس

تو اینهمه راه رو برای چیزی اومدی که همه فکـر می کردن نابود شده. یا ایمانت خیلی قویه، یا خیلی ناامیـدی!


تئو آنجلوپولوس

@shotnote1  ✍
داستان کوتاه 💠💠💠
"بی عرضه"
آنتوان_چخوف
چند روز پیش، خانم یولیا واسیلی یونا، معلم سر خانه‌ی بچه‌ها را به اتاق کارم دعوت کردم. قرار بود با او تسویه حساب کنم. گفتم:
ــ بفرمایید بنشینید یولیا واسیلی یونا! بیایید حساب و کتابمان را روشن کنیم… لابد به پول هم احتیاج دارید اما ماشاءالله آن‌قدر اهل تعارف هستید که به روی مبارکتان نمی‌آورید… خوب … قرارمان با شما ماهی 30 روبل…
ــ نخیر 40 روبل!
ــ نه، قرارمان 30 روبل بود. من یادداشت کرده‌ام. به مربی‌های بچه‌ها همیشه 30 روبل می‌دادم. خوب… دو ماه کار کرده‌اید…
ــ دو ماه و پنج روز!
ــ درست دو ماه. من یادداشت کرده‌ام. بنابراین جمع طلب شما می‌شود 60 روبل. 9 روز کسر می‌شود بابت تعطیلات یک‌شنبه… شما که روز‌های یک‌شنبه با کولیا کار نمی‌کردید… جز استراحت و گردش که کاری نداشتید… و سه روز تعطیلات عید.

چهره‌ی یولیا واسیلی یونا ناگهان سرخ شد، به والان پیراهن خود دست برد و چندین بار تکانش داد اما… اما لام تا کام نگفت!
ــ بله، 3 روز هم تعطیلات عید… به عبارتی کسر می‌شود 12 روز. 4 روز هم که کولیا ناخوش و بستری بود که در این چهار روز فقط با واریا کار کردید. 3 روز هم گرفتار درد دندان بودید که با کسب اجازه از زنم، نصف روز یعنی بعد از ظهر‌ها با بچه‌ها کار کردید… 12 و 7 می‌شود 19 روز… 60 منهای 19، باقی می‌ماند 41 روبل… هوم… درست است؟
چشم چپ یولیا واسیلی یونا سرخ و مرطوب شد. چانه‌اش لرزید، با حالت عصبی سرفه‌ای کرد و آب بینی‌اش را بالا کشید. اما لام تا کام نگفت!
ــ در ضمن، شب سال نو، یک فنجان چایخوری با نعلبکی‌اش از دستتان افتاد و خرد شد… پس کسر می‌شود 2 روبل دیگر بابت فنجان… البته فنجانمان بیش از این‌ها می‌ارزید “یادگار خانوادگی بود” اما… بگذریم! بقول معروف: آب که از سر گذشت چه یک نی، چه صد نی… گذشته از این‌ها، روزی به علت عدم مراقبت شما، کولیا از درخت بالا رفت و کتش پاره شد. این هم 10 روبل دیگر… و باز به علت بی توجهی شما، کلفت سابقمان کفش‌های واریا را دزدید. شما باید مراقب همه چیز باشید، بابت همین چیز‌هاست که حقوق می‌گیرید. بگذریم… 5 روبل دیگر کسر می‌شود… دهم ژانویه مبلغ 10 روبل به شما داده بودم…
به نجوا گفت:
ــ من که از شما پولی نگرفته‌ام…!
ــ من که بیخودی اینجا یادداشت نمی‌کنم!
ــ بسیار خوب… باشد.
ــ 41 منهای 27 باقی می‌ماند 14…
این بار هر دو چشم یولیا واسیلی یونا از اشک پر شد. قطره‌های درشت عرق، بینی دراز و خوش ترکیبش را پوشاند. دخترک بینوا! با صدایی که می‌لرزید گفت:
ــ من فقط یک دفعه، آن هم از خانمتان پول گرفتم… فقط همین… پول دیگری نگرفته‌ام…
ــ راست می‌گویید؟… می‌بینید؟ این یکی را یادداشت نکرده بودم… پس 14 منهای 3 می‌شود 11… بفرمایید این هم 11 روبل طلبتان! این 3 روبل، این هم دو اسکناس 3 روبلی دیگر… و این هم دو اسکناس 1 روبلی… جمعاً 11 روبل… بفرمایید!
و پنج اسکناس سه روبلی و یک روبلی را به طرف او دراز کردم. اسکناس‌ها را گرفت، آن‌ها را با انگشت‌های لرزانش در جیب پیراهن گذاشت و زیر لب گفت:
ــ مرسی.
از جایم جهیدم و همانجا، در اتاق، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب، پر شده بود. پرسیدم:
ــ «مرسی» بابت چه؟!!
ــ بابت پول…
ــ آخر من که سرتان کلاه گذاشتم! لعنت بر شیطان، غارتتان کرده‌ام! علناً دزدی کرده‌ام! «مرسی!» چرا؟!!
ــ پیش از این، هر جا کار کردم، همین را هم از من مضایقه می‌کردند.
ــ مضایقه می‌کردند؟ هیچ جای تعجب نیست! ببینید، تا حالا با شما شوخی می‌کردم، قصد داشتم درس تلخی به شما بدهم… هشتاد روبل طلبتان را می‌دهم… همه‌اش توی آن پاکتی است که ملاحظه‌اش می‌کنید! اما حیف آدم نیست که‌اینقدر بی دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نمی‌کنید؟ چرا سکوت می‌کنید؟ در دنیای ما چطور ممکن است انسان، تلخ زبانی بلد نباشد؟ چطور ممکن است اینقدر بی‌عرضه باشد؟!
به تلخی لبخند زد. در چهره‌اش خواندم: «آره، ممکن است!»
بخاطر درس تلخی که به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حیرت فراوانش، 80 روبل طلبش را پرداختم. با حجب و کمروئی، تشکر کرد و از در بیرون رفت… به پشت سر او نگریستم و با خود فکر کردم: «در دنیای ما، قوی بودن و زور گفتن، چه سهل و ساده است!».

@shotnote1  ✍نویسنده تک شات
@gardoonedastan
📝 هر كسى یک روز يكجا تمام ميشود، اما تو ديگر آدم روز اولت نيستى.
هر نوع رفتنى كه باشد هميشه تو را چند سالى بزرگتر ميكند، ديگر نميتوانى به سرخوشى و آسودگى قبلت باشى. مثلا موقع گاز زدن به پيراشكى كرم دار فكرت ميپرد جايى كه نبايد، و پيراشكى كرم دار نيمه خورده چند هفته توى يخچال مى ماند. يا بين خنده هاى از ته دلت سكوت ميكنى.
بعضى رفتن ها هست كه ديگر بعد آن، شب ها به موقع ميخوابى و صبح هم به موقع بلند ميشوى.
ميدانى، یک نوع رفتن هايى هست كه فقط پاى خودشان حساب نميشود. حسابش با من و تو هم نيست. ميماند به قيامت.


دلارام انگورانی
@shotnote1✍
@honarefilmnameh
خاطره نوشتن مرا وادار به مکث کردن می‌کند تا با دقت به یاد بیاورم؛ در حقیقت این یک تمرین است. در یک خاطره من به خود، به زندگی، به کسانی که بیش از همه دوستشان دارم در آیینه‌ای صاف می‌نگرم. در خاطره، احساسات اهمیت بیشتری نسبت به حقایق دارند و برای صادقانه نوشتن باید با اهریمن درونم نبرد کنم. در هر خاطره دربارهٔ خودم چیزهایی آموخته‌ام؛ چرا که هر کتابی بازتابی است از شخصیتی که دارم. من فکر می‌کنم که نوشتن خاطرات به شکل مؤثری باعث می‌شود که فرد یا نویسنده بهتری شوم. (شاید هم فکر احمقانه‌ای باشد!)

ایزابل آلنده
"ژورنالیست و نویسنده شیلیایی"


@shotnote1✍
🔲▫️▫️

این یکی از قدرتمندترین تکنیک‌های اقتباس است:
اگر می‌خواهی داستانت تازه شود، لازم نیست پایانش را عوض کنی؛ راوی را عوض کن.
داستان را تکرار نکن، دوربین را جابه‌جا کن. ببین چه کسی در داستان اصلی فرصت حرف زدن نداشته است.
گاهی بهترین اقتباس، روایت همان حادثه از چشم کسی است که نویسنده اول فراموشش کرده بود.

💬 در «بیگانه» آلبر کامو، یک عرب در چند خط کشته می‌شود؛ حتی اسمش را هم نمی‌فهمیم.
پنجاه سال بعد، کمال داوود همان داستان را از نگاه برادر مقتول نوشت. "مرسو چه کسی را کشت؟"
ناگهان آن «عرب بی‌نام» تبدیل شد به موسی؛ انسانی با خانواده، گذشته و رؤیا.
اتفاق همان اتفاق است.
قاتل همان قاتل است.
اما چون زاویه دید عوض شده، کل معنای داستان تغییر می‌کند.

💬 نمونه‌های سینمایی:
Rosencrantz & Guildenstern Are Dead
هملت را از نگاه دو شخصیت فرعی می‌بینیم.
Wicked
جادوگر بدِ «جادوگر شهر اُز» تبدیل به قهرمان می‌شود.
Maleficent
ضدقهرمان «زیبای خفته» را از زاویه خودش می‌بینیم.
Joker
شخصیت فرعی بتمن تبدیل به شخصیت اصلی می‌شود.
همه این آثار یک اصل مشترک دارند:
تغییر زاویه دید، داستان تازه تولید می‌کند.
@shotnote1✍
@honarefilmnameh
محمد صالح علا


محبوب من !
یک سه شنبه پاییز در کوچه‌ی شما بودم ...
دیدم؛ صدای هق هق گریه می آید
دلم سوخت
جلو رفتم ...
دیدم یک دسته کلید است.
گفتم چرا گریه می‌کنی ؟!
کلید ها گفتند:
ما گم شده ایم
گفتم برای همین گریه می‌کنید؟
کلید ها گفتند: نه !!!
«ما گریه می‌کنیم
چون آنکه ما را گم کرده
دنبال ما نمی‌گردد»
یاد خودم افتادم ...
کنار کلید ها نشستم
من هم با کلید ها گریه کردم ...

@shotnote1✍
🔲▫️

من احمقم
که خیال کردم تنها سفر کرده‌ام،
در هر فرودگاهی که فرود آمدم
تو را در چمدانم یافتند ...

نزار قبانی



@shotnote1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💠 دیالوگ

«خسته‌ام، رئیس. خسته از اینکه همیشه در جاده‌ام، تنها مثل گنجشکی در باران. خسته از اینکه هیچوقت یه رفیق ندارم که باهاش باشم، یا بهم بگه از کجا می‌ایم و به کجا می‌ریم، یا چرا. بیشتر از همه، خسته‌ام از اینکه مردم با هم زشت‌اند. خسته‌ام از همه دردی که هر روز توی دنیا حس می‌کنم و می‌شنوم. دیگه زیادی شده. مثل تکه‌های شیشه‌ست که همیشه توی سرمه. می‌فهمی چی می‌گم؟»
این دیالوگ در لحظه‌ای احساسی بیان می‌شود که جان از خستگی از رنج و درد دنیا حرف می‌زند و آمادگی خود را برای مرگ اعلام می‌کند.

@shotnote1✍
@honarefilmnameh
گفت:
" تو دختر قشنگی هستی. با شعوری "

این جور مقدمه را خوب می‌شناختم.
خوبی‌ها را به تو می‌گفتند تا خوب ‌ترها را از تو دریغ کنند.


فریبا وفی
رویای تبت


shotnote1✍
جاناتان فرانزن رمان نویس معروف آمریکایی


"نویسندگان جوان همیشه باید به این نکته اساسی در نویسندگی توجه داشته باشند که آنها در مرکز توجه مخاطب نیستند بلکه این نوشته‌های آنهاست که مخاطب را جذب می‌کند و به خاطر همین فکر کنید که این یک بازی است. تا خودتان از بازی‌کردن لذت نبرید نباید انتظار داشته باشید که دیگران هم از آن سرگرم شوند.."


shotnote1✍
یک بار گفتی کتاب بخوان. خواندن را شروع کردم در کتابها مردمانی یافتم که صدای بلندی نداشتند صدایشان در درونم بلند بود با صدایشان می‌خواندم.
أدمهایی که خیلی چیزها می‌فهمیدند؛ آدمهایی که می‌کشتند زنده می‌شدند قهر می‌کردند می‌مردند و عاشق می‌شدند
آدمهایی که شناسنامه ای ندارند اما بیشمارند وهروفت کتاب را باز می‌کردم آشنایانی بودند که برایم از میان صفحات کاغذین کتاب دست تکان می‌دادند.
تو نمی دانی که نام چه خیابانها و محلاتی را در مصر و کلمبیا و فرانسه و انگلیس یاد گرفتم وچندین بار روی نقشه زمین چرخیدم.


@shotnote1✍
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ریموند کارور - دربارۀ نوشتن.pdf
121.6 KB
📚Architecture of a Glimpse
✍Raymond karor

به‌گفته وی. اس. پریچت، داستان کوتاه «چیزی است که هنگام عبور، با نگاهی آنی از گوشه‌ی چشم دیده می‌شود.» به «نگاه آنی» توجه کنید.
نخست، یک نگاه آنی است. سپس این نگاه آنی جان می‌گیرد و تبدیل به چیزی می‌شود که روشنی‌بخشِ لحظه است و اگر بختش را داشته باشیم – باز همان کلمه‌ی کلیدی – به معنا و پیامدهای دور از دسترسِ آن دست می یابیم. وظیفه‌ی نویسنده‌ی داستان کوتاه این است که همه‌ی توانش را روی همین نگاه آنی مایه بگذارد. او از هوش و مهارت ادبی‌اش استفاده می‌کند تا احساسش را از تناسب و توازن چیزها پرورش دهد، و استعدادش را در تشخیص اینکه چیزهای بیرون واقعاً چگونه هستند و او این چیزها را چگونه می بیند کار گیرد.

این امر با استفاده از زبانی خاص و روشن میسّر میشود؛ زبانی که به جزئیاتی جان می‌دهد که داستان را برای خواننده روشن می‌کنند. برای اینکه جزئیات ملموس و معنادار باشند، زبان باید دقیق باشد و به‌درستی ارائه شود. کلمات را می‌توان چنان دقیق نوشت که حتی به نظر نیایند، اما همچنان می‌توان به طنینِ آنها گوش سپرد و اگر درست به کار روند، می‌توان با آنها تمام نتها را نواخت.

shotnote1✍
فراخوان سومین جشنواره عکس تهران

🎯 دو بخش: مستند اجتماعی و هنرهای زیبا

📅 مهلت ارسال: ۶ تیر تا ۶ مرداد ۱۴۰۵

📎 ثبت‌نام و ارسال آثار:
iycs.ir
اولویت موضوعی: «جنگ رمضان»، «جلوه‌های ایران زیبا (سرزمین و اقوام)» و «خانواده ایرانی» .

@shotnote1✍
@honarefilmnameh
💢
قبلا می‌توانستم دختری بی‌ فکر و بی‌ خیال و آسوده باشم! چون چیز ارزشمندی نداشتم که از دست بدهم. ولی حالا، تا آخر عمر یک نگرانی بزرگ خواهم داشت!
هر وقت که تو از من دور باشی به همه‌ ی اتومبیل‌ هایی فکر می‌‌کنم که ممکن است تو را زیر بگیرند.
یا همه‌ ی تخته‌ های اعلامیه‌ای که ممکن است روی سرت بیفتد!
و یا همه‌ی میکروب‌های وحشتناکی که ممکن است بخوری. آرامش خیالم تا ابد از بین رفته است.


💢بابا لنگ دراز / جین وبستر



@shotnote1 🏵
ما همان چیزی هستیم که فکر میکنیم


همە آنچه که ما هستیم با افکار ما شکل میگیرد.
ما با افکارمان جهان را میسازیم
اگر با ذهن ناخالص صحبت کنید و عمل کنید مشکل شما را دنبال خواهد کرد،

همانطور که چرخ گاری، گاوی که ارابه را میکشد، دنبال میکند.
ما همان چیزی هستیم که فکر میکنیم،
همە آنچه که ما هستیم با افکارمان شکل میگیرد.
ما با افکارمان جهان را میسازیم.
اگر با ذهن خالص صحبت و عمل کنید شادمانی شما را دنبال خواهد کرد، همچون سایە شما، محکم و استوار

«بنگر او چگونه از من سوء استفاده کرد و مرا زد، چگونه مرا زمین زد و مرا چاپید.»
اگر با چنین افکاری زندگی کنید،
در نفرت زندگی میکنید.
چنین افکاری را ترک کنید و در عشق زندگی کنید.
در این جهان، هرگز نفرت موجب زوال نفرت نمیشود.

#تنها_عشق_است_که_نفرت_را_دفع_میکند.
با دانستن این، چگونه میتوانی نزاع کنی؟
چه آسان باد، درختی نازک را واژگون میکند.
باد نمیتواند کوه را واژگون کند.
وسوسه ها نمیتواند بر انسانی غلبه کند که بیدار است، و قوی و فروتن، فردی که ارباب خویش است. و به قانون توجه میکند.
#اشو
#کتاب_داماپادا_راه_بودا
@oshoi
@shotnote1
فرانتس کافکا

گرچه باید گفت، در سن و سالی که اکنون دارم دیگر کم‌وبیش، نیازی به دلگرمی ندارم. دیگر به چه کارم می‌آید، آن وقت که می‌خواستم نداشتم.

نامه به پدر



@@shotnote1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دعوت به نوشتن
دوریس دوریه / فرانتس کافکا


همیشه وقتی آدم می‌نویسد، درباره خود می‌نویسد. نوشتن به تناوب شگفت آور، دردناک، همراه با خودشیفتگی، شفابخش، فوق‌العاده، رهایی بخش، عمیقاً غم افزا، الهام‌‌بخش، ملال آور کسالت‌بار و حیات‌بخش است. من با نوشتن خود را زنده نگه می‌دارم و جان به در می‌برم. هر روز از نو می‌نویسم تا این موقعیت باورنکردنی زنده بودن را کاملاً و دقیقاً درک کنم. می‌نویسم تا معنا و هدفی بیابم اگرچه در نهایت شاید هیچ معنایی وجود نداشته باشد.

اگر درباره افکارمان تأمل کنیم، خیلی زود شرمسار می‌شویم و وقتی شرمسار باشیم به سختی می‌توانیم بنویسیم. از چه خجالت‌زده‌ایم؟ از خودمان خجالت می‌کشیم که جسارت می کنیم و درباره خود می.نویسیم. از زندگی کوچکمان، نقصانها دروغها انتظارات برآورده نشده از زندگی و خود شرمساریم فقط با فکر نکردن بلکه به نوشتن ادامه دادن و چرت و پرت نوشتن است که از دست این شرمندگی خلاص می‌شویم.
کار سختی است که آدم به خود مجوز دهد چرت و پرت بنویسد اشتباه کند. کلمات را غلط بنویسد و نداند مقصد سفر کجاست. برنامه نداشتن و رها کردن خویش؛ ولی بعد از مدتی نوشتن، ناگهان جزییاتی جالب خاطرات و تصاویری خارق العاده و داستانهایی عجیب و شگفت آور پدیدار می‌شوند که به نظر می‌رسید فراموش شده‌اند.

برای انجامش باید تمام افکاری را که می‌خواهند مرا از این کار بازدارند دور کنم. افکار زیادی که تا حدودی کسالت بار و همیشه یکسانند. چند مثال می آورم:
۱. من زیادی احمقم
۲. زیادی بدون ایده و الهام هستم
۳. به قدر کافی ابتکار ندارم
کلید نوشتن این است که نباید فکر کرد تا الهام گرفتن قطع نشود. امتحانش کن شروع به نوشتن کن.
@shotnote1✍
ریموند کارور

«من دوست دارم در داستان کوتاه احساسی از تهدید و رعب وجود داشته باشد. فکر می‌کنم وجود کمی رعب در داستان کوتاه بد نیست، و بی‌شک از نظر فروش هم مفید است. باید تنشی در کار باشد؛ احساس وقوع چیزی قریب‌الوقوع. در غیر این صورت، اگر احساس نکنیم که چیزها در جنبشی بی‌امان پیش می‌روند، داستانی در کار نخواهد بود. ایجاد تنش در داستان کوتاه تا حدی موکول است به نحوه‌ی پیوند کلمات ملموس با هم، تا کنشِ رویت‌پذیر داستان را به وجود آورند. اما در این میان، چیزهایی هم هست که از قلم می‌افتند یا فقط تلویحاً به آن‌ها اشاره می‌شود: چشم‌انداز، یعنی آنچه درست زیر سطحِ صافِ چیزهاست (سطحی که گاهی شکسته و درهم‌ریخته می‌شود).»



@shotnote1 ✍