Forwarded from هنر فیلمنامه، کارگردان مولف
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این کارتون درباره لحظهای است که فرم، جای محتوا را میگیرد؛ مقررات اجرا میشوند، اما مسئله اصلی نادیده میماند.
طنز از همین فاصله به وجود میآید؛ یعنی وقتی اجرای دقیق قانون، بدون درک موقعیت باشد فریاد کمک به چشم «زباله» دیده میشود.
•محتوا: یک انسان در خطر است و کمک میخواهد.
•فرم (یا رویه): بطری در دریا انداختن، از نظر مأمور، مصداق ریختن زباله است.
از نظر ساختار دراماتیک هم پایان شبیه یک وارونگی (reversal) است: مخاطب انتظار «نجات» دارد، اما بهجای آن «جریمه» اتفاق میافتد. همین جابهجایی انتظار، موتور طنز و نقد اثر است.
@shotnote1✍
@honarefilmnameh
طنز از همین فاصله به وجود میآید؛ یعنی وقتی اجرای دقیق قانون، بدون درک موقعیت باشد فریاد کمک به چشم «زباله» دیده میشود.
•محتوا: یک انسان در خطر است و کمک میخواهد.
•فرم (یا رویه): بطری در دریا انداختن، از نظر مأمور، مصداق ریختن زباله است.
از نظر ساختار دراماتیک هم پایان شبیه یک وارونگی (reversal) است: مخاطب انتظار «نجات» دارد، اما بهجای آن «جریمه» اتفاق میافتد. همین جابهجایی انتظار، موتور طنز و نقد اثر است.
@shotnote1✍
@honarefilmnameh
🔅«فرم» یعنی چگونگی بیان یا اجرای یک چیز؛ در مقابلِ محتوا که یعنی «خودِ آن چیز یا معنایش».
چند مثال:
قاببندی / میزانسن/ نور/ تدوین/ صدا/ ریتم /شیوه روایت
@honarefilmnameh🎬🎥
چند مثال:
•یک شعر و یک خبر ممکن است هر دو درباره مرگ باشند.
محتوا: مرگ.
فرم: یکی شعر است، دیگری گزارش خبری.
•دو فیلم ممکن است هر دو درباره عشق باشند.☆ در سینما، فرم شامل عناصری مثل:
محتوا: عشق.
فرم: یکی کمدی رمانتیک، دیگری تریلر یا درام.
قاببندی / میزانسن/ نور/ تدوین/ صدا/ ریتم /شیوه روایت
اینها تعیین میکنند داستان چگونه روایت میشود، نه اینکه داستان درباره چیست.@shotnote1✍
در فلسفه و نقد اجتماعی هم «فرم» گاهی معنای گستردهتری پیدا میکند و به شکل ظاهری، تشریفات، قوانین و رویهها در برابر هدف و معنا اشاره دارد.
به همین دلیل طنز اثر این است که پایبندی به رویه، جای فهم هدف را گرفته است.
اگر بخواهم با یک مثال سینمایی توضیح بدهم: فرض کن در یک فیلم، شخصیت اصلی در حال فرار از قاتل است، اما مأمور پلیس او را فقط به خاطر عبور از چراغ قرمز جریمه میکند و اصلاً به تعقیبکننده توجهی ندارد. قانون اجرا شده، اما هدف قانون یعنی حفاظت از انسان، فراموش شده است. همین تضاد، هستهٔ طنز و نقد اجتماعی را میسازد.
@honarefilmnameh🎬🎥
🔲📝
داستان شبیه یک پرنده است، این پرنده برای پرواز کردن، (موفقیت) به دو بال نیاز دارد؛ یک بال آن شخصیت و بال دیگر آن گره است که اساسی ترین نیاز های پرواز داستان میباشد.
محمدرضا ایرانزاده
شاعر / نویسنده
@shotnote1 ✍
داستان شبیه یک پرنده است، این پرنده برای پرواز کردن، (موفقیت) به دو بال نیاز دارد؛ یک بال آن شخصیت و بال دیگر آن گره است که اساسی ترین نیاز های پرواز داستان میباشد.
محمدرضا ایرانزاده
شاعر / نویسنده
@shotnote1 ✍
🔲▫️
«مامان گنجشکها را خیلی دوست داشت و جیک جیک آنها را که میشنید گاه بیاختیار میگفت: جان.
هر روز من با سر و صدای گنجشکها از خواب بیدار میشوم و میبینم که از مادرم خبری نیست....»
سوگ مادر/ شاهرخ مسکوب.
• Flash back
@shotnote1 ✍
«مامان گنجشکها را خیلی دوست داشت و جیک جیک آنها را که میشنید گاه بیاختیار میگفت: جان.
هر روز من با سر و صدای گنجشکها از خواب بیدار میشوم و میبینم که از مادرم خبری نیست....»
سوگ مادر/ شاهرخ مسکوب.
• Flash back
@shotnote1 ✍
🔲▫️
تا به حال دقت کرده اید؛
هر کس از شما آرام تر رانندگی میکند، احمق است!!
و هر کس سریع تر از شما رانندگی میکند؛ دیوانه است...؟!!
جرج کارلین
@shotnote1✍
تا به حال دقت کرده اید؛
هر کس از شما آرام تر رانندگی میکند، احمق است!!
و هر کس سریع تر از شما رانندگی میکند؛ دیوانه است...؟!!
جرج کارلین
@shotnote1✍
📝🎗
تفننی بنویس. من همه چیز نوشتهام. از شعر تا مقاله در روزنامه و داستانهای تخیلی و واقعی.
چون اگر فقط در یک زمینه بنویسی تحلیل میروی بدتر از این نوشتههایت تازگی نخواهد داشت. اگر نوشتن رمانت پیش نمیرود یک داستانک بنویس؛ اگر داستانت پیش نمیرود؛ یک قطعه شعر بنویس و بعد به سراغ کار اصلیات برو. این کار، گاهی مشکلات را از بین میبرد.
@shotnote1✍
تفننی بنویس. من همه چیز نوشتهام. از شعر تا مقاله در روزنامه و داستانهای تخیلی و واقعی.
چون اگر فقط در یک زمینه بنویسی تحلیل میروی بدتر از این نوشتههایت تازگی نخواهد داشت. اگر نوشتن رمانت پیش نمیرود یک داستانک بنویس؛ اگر داستانت پیش نمیرود؛ یک قطعه شعر بنویس و بعد به سراغ کار اصلیات برو. این کار، گاهی مشکلات را از بین میبرد.
مریلو کارنی
@shotnote1✍
من رنج بسیار کشیده ام و می کشم، اما به آرامی و در عین کرامت رنج می برم. رنج را بخشی از زندگی میدانم، بخشی بسیار مهم. چگونه چیزی بیاموزم اگر رنج نبرم؟ اما به هنگام رنج آرام می مانم. چه کسی باور میکند من رنجی عمیق دارم؟ گمان نمیکنم نباید رنجی باشد؛ گمان نمیکنم وجود رنج نشانه اشکال است؛ گمان نمیکنم نباید در تکاپوی رفع رنج باشم؛ سعی در غلبه بر رنج ندارم، اما در تلاش ام که رنج را "معنا" کنم ؛در تلاش ام رنج را عمیقا "درک" کنم. بدون مقاومت. افسرده و پریشان نیستم. تنها امید دارم به حد کافی برای درک رنج و زندگی خردمند باشم.
برف در تابستان
سایاداو یو جوتیکا
@shotnote1✍
برف در تابستان
سایاداو یو جوتیکا
@shotnote1✍
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✍ تحلیل فیلمنامه (Screenwriting)
در فیلمنامه، این صحنه فقط برای انتقال پیام «امید خوب است» نوشته نشده است. بلکه سه کار همزمان انجام میدهد:
• الف) تقابل فلسفی شخصیتها (Character Ideology)
درام قوی زمانی شکل میگیرد که شخصیتها فقط با هم دعوا نکنند؛ بلکه جهانبینیشان با هم در تضاد باشد.
اندی میگوید:
_چیزی هست که زندان نمیتواند لمسش کند...
رد پاسخ میدهد:
_امید چیز خطرناکی است.
اینجا نویسنده دو ایدئولوژی را روبهروی هم میگذارد:
اندی = انسان آزاد، حتی در زندان
رد = انسان زندانی، حتی اگر آزاد شود
در حقیقت، قهرمان با مشت نمیجنگد؛ با یک ایده میجنگد.
• ب) کاشت (Planting)
دیالوگ درباره امید، فقط برای همان لحظه نیست.
این صحنه بذر پایان فیلم را میکارد.
در پایان، همین رد است که میگوید:
I hope...
یعنی شخصیتی که امید را خطرناک میدانست، اکنون با امید زندگی میکند. این یکی از کاملترین قوسهای شخصیتی سینماست.•☆
@shotnote1✍
@honarefilmnameh
در فیلمنامه، این صحنه فقط برای انتقال پیام «امید خوب است» نوشته نشده است. بلکه سه کار همزمان انجام میدهد:
• الف) تقابل فلسفی شخصیتها (Character Ideology)
درام قوی زمانی شکل میگیرد که شخصیتها فقط با هم دعوا نکنند؛ بلکه جهانبینیشان با هم در تضاد باشد.
اندی میگوید:
_چیزی هست که زندان نمیتواند لمسش کند...
رد پاسخ میدهد:
_امید چیز خطرناکی است.
اینجا نویسنده دو ایدئولوژی را روبهروی هم میگذارد:
اندی = انسان آزاد، حتی در زندان
رد = انسان زندانی، حتی اگر آزاد شود
در حقیقت، قهرمان با مشت نمیجنگد؛ با یک ایده میجنگد.
• ب) کاشت (Planting)
دیالوگ درباره امید، فقط برای همان لحظه نیست.
این صحنه بذر پایان فیلم را میکارد.
در پایان، همین رد است که میگوید:
I hope...
یعنی شخصیتی که امید را خطرناک میدانست، اکنون با امید زندگی میکند. این یکی از کاملترین قوسهای شخصیتی سینماست.•☆
@shotnote1✍
@honarefilmnameh
🔰 هوشنگ گلشیری
🔰نیمهی تاریک ماه
و من همیشه می خوردم به دری که بسته بود، یا می رسیدم به جمعیتی که راه نمی دادند، حتی به عمد دست دراز می کردند تا نگذارند جلوتر بروم.
می دانستم که نمی رسم،
اما رفتم،
تمام شب،
تمام روز!
@shotnote1✍
🔰نیمهی تاریک ماه
و من همیشه می خوردم به دری که بسته بود، یا می رسیدم به جمعیتی که راه نمی دادند، حتی به عمد دست دراز می کردند تا نگذارند جلوتر بروم.
می دانستم که نمی رسم،
اما رفتم،
تمام شب،
تمام روز!
@shotnote1✍
📝
نمی دانم لازم بود آن کتاب ها را بخوانم یا نه!
انگار زندگی کردن در غفلت و نادانی، بسیار راحت تر به نظر می رسد...
یازده دقیقه / پائولو کوئلیو
@shotnote1 ✍
نمی دانم لازم بود آن کتاب ها را بخوانم یا نه!
انگار زندگی کردن در غفلت و نادانی، بسیار راحت تر به نظر می رسد...
یازده دقیقه / پائولو کوئلیو
@shotnote1 ✍
خانم اسمیت گفت: «پسرهای من، پسرهای من!» و با جویبارِ سرازیرِ اشک بر صورت، به سوی آنها دوید. مهم نبود که آنها در جنگ، مردهایی مثلِ خودشان را کُشته بودند. مهم نبود که جنگ چهاندازه تغییرشان داده بود. آنها هنوز همان کودکانی بودند که او کهنهشان را عوض میکرد و غذاشان میداد، همانهایی که اشکهاشان را پاک کرده و زخمهاشان را با بوسهای مرهم نهاده بود. اما شفای زخمهایی که در بازگشت از جبهه با خود آورده بودند در دستهای او نبود.
مرغان شاخسار طرب
کالین_مککالو
@shotnote1✍
@honarefilmnameh 🎬
مرغان شاخسار طرب
کالین_مککالو
@shotnote1✍
@honarefilmnameh 🎬
✅ ۶ جزئیات کوچک از زبان بدن که شخصیت داستان را واقعیتر میکنند:
○ وقتی شخصیت قبل از جواب دادن، مکث میکند و نگاهش را برای لحظهای از مخاطب میدزدد، خواننده حس میکند دارد میان چند فکر یا احساس گیر کرده است.
○ کسی که هنگام حرف زدن مدام فک یا لبهایش را فشار میدهد، میتواند در حال کنترل استرس، خشم یا حرفی ناگفته باشد.
@shotnote1 ✍
○ وقتی شخصیت قبل از جواب دادن، مکث میکند و نگاهش را برای لحظهای از مخاطب میدزدد، خواننده حس میکند دارد میان چند فکر یا احساس گیر کرده است.
○ کسی که هنگام حرف زدن مدام فک یا لبهایش را فشار میدهد، میتواند در حال کنترل استرس، خشم یا حرفی ناگفته باشد.
○ خندهای که فقط روی لبها دیده میشود و چشمها در آن سهمی ندارند، اغلب حس تصنع یا فاصله عاطفی ایجاد میکند.
○ شخصیتی که مرتب یقه، ساعت یا آستینش را مرتب میکند، ممکن است در موقعیتی ناآرام یا تحت فشار باشد.
○ حالت دستها شخصیت را تعریف میکند؛ دستهای باز و آرام معمولاً اعتمادبهنفس بیشتری القا میکنند، درحالیکه دستهای جمعشده یا پنهان میتوانند نشانه احتیاط یا دفاع باشند.
○ گاهی شخصیت به جای آنکه احساسش را بگوید، آن را در حرکتی ناخواسته لو میدهد؛ مثل لرزش کوتاه انگشتان، سفت شدن شانهها یا گره کردن دستها.
📌 در داستان، زبان بدن نباید جای دیالوگ را بگیرد؛ بلکه باید لایهای پنهان به شخصیت اضافه کند. بهترین شخصیتها احساساتشان را بیشتر نشان میدهند تا اینکه دربارهشان حرف بزنند.
@shotnote1 ✍
▫️نگاه خیره ی اولیس
تو اینهمه راه رو برای چیزی اومدی که همه فکـر می کردن نابود شده. یا ایمانت خیلی قویه، یا خیلی ناامیـدی!
تئو آنجلوپولوس
@shotnote1 ✍
تو اینهمه راه رو برای چیزی اومدی که همه فکـر می کردن نابود شده. یا ایمانت خیلی قویه، یا خیلی ناامیـدی!
تئو آنجلوپولوس
@shotnote1 ✍
داستان کوتاه 💠💠💠چند روز پیش، خانم یولیا واسیلی یونا، معلم سر خانهی بچهها را به اتاق کارم دعوت کردم. قرار بود با او تسویه حساب کنم. گفتم:
"بی عرضه"
آنتوان_چخوف
ــ بفرمایید بنشینید یولیا واسیلی یونا! بیایید حساب و کتابمان را روشن کنیم… لابد به پول هم احتیاج دارید اما ماشاءالله آنقدر اهل تعارف هستید که به روی مبارکتان نمیآورید… خوب … قرارمان با شما ماهی 30 روبل…
ــ نخیر 40 روبل!
ــ نه، قرارمان 30 روبل بود. من یادداشت کردهام. به مربیهای بچهها همیشه 30 روبل میدادم. خوب… دو ماه کار کردهاید…
ــ دو ماه و پنج روز!
ــ درست دو ماه. من یادداشت کردهام. بنابراین جمع طلب شما میشود 60 روبل. 9 روز کسر میشود بابت تعطیلات یکشنبه… شما که روزهای یکشنبه با کولیا کار نمیکردید… جز استراحت و گردش که کاری نداشتید… و سه روز تعطیلات عید.
چهرهی یولیا واسیلی یونا ناگهان سرخ شد، به والان پیراهن خود دست برد و چندین بار تکانش داد اما… اما لام تا کام نگفت!
ــ بله، 3 روز هم تعطیلات عید… به عبارتی کسر میشود 12 روز. 4 روز هم که کولیا ناخوش و بستری بود که در این چهار روز فقط با واریا کار کردید. 3 روز هم گرفتار درد دندان بودید که با کسب اجازه از زنم، نصف روز یعنی بعد از ظهرها با بچهها کار کردید… 12 و 7 میشود 19 روز… 60 منهای 19، باقی میماند 41 روبل… هوم… درست است؟
چشم چپ یولیا واسیلی یونا سرخ و مرطوب شد. چانهاش لرزید، با حالت عصبی سرفهای کرد و آب بینیاش را بالا کشید. اما لام تا کام نگفت!
ــ در ضمن، شب سال نو، یک فنجان چایخوری با نعلبکیاش از دستتان افتاد و خرد شد… پس کسر میشود 2 روبل دیگر بابت فنجان… البته فنجانمان بیش از اینها میارزید “یادگار خانوادگی بود” اما… بگذریم! بقول معروف: آب که از سر گذشت چه یک نی، چه صد نی… گذشته از اینها، روزی به علت عدم مراقبت شما، کولیا از درخت بالا رفت و کتش پاره شد. این هم 10 روبل دیگر… و باز به علت بی توجهی شما، کلفت سابقمان کفشهای واریا را دزدید. شما باید مراقب همه چیز باشید، بابت همین چیزهاست که حقوق میگیرید. بگذریم… 5 روبل دیگر کسر میشود… دهم ژانویه مبلغ 10 روبل به شما داده بودم…
به نجوا گفت:
ــ من که از شما پولی نگرفتهام…!
ــ من که بیخودی اینجا یادداشت نمیکنم!
ــ بسیار خوب… باشد.
ــ 41 منهای 27 باقی میماند 14…
این بار هر دو چشم یولیا واسیلی یونا از اشک پر شد. قطرههای درشت عرق، بینی دراز و خوش ترکیبش را پوشاند. دخترک بینوا! با صدایی که میلرزید گفت:
ــ من فقط یک دفعه، آن هم از خانمتان پول گرفتم… فقط همین… پول دیگری نگرفتهام…
ــ راست میگویید؟… میبینید؟ این یکی را یادداشت نکرده بودم… پس 14 منهای 3 میشود 11… بفرمایید این هم 11 روبل طلبتان! این 3 روبل، این هم دو اسکناس 3 روبلی دیگر… و این هم دو اسکناس 1 روبلی… جمعاً 11 روبل… بفرمایید!
و پنج اسکناس سه روبلی و یک روبلی را به طرف او دراز کردم. اسکناسها را گرفت، آنها را با انگشتهای لرزانش در جیب پیراهن گذاشت و زیر لب گفت:
ــ مرسی.
از جایم جهیدم و همانجا، در اتاق، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب، پر شده بود. پرسیدم:
ــ «مرسی» بابت چه؟!!
ــ بابت پول…
ــ آخر من که سرتان کلاه گذاشتم! لعنت بر شیطان، غارتتان کردهام! علناً دزدی کردهام! «مرسی!» چرا؟!!
ــ پیش از این، هر جا کار کردم، همین را هم از من مضایقه میکردند.
ــ مضایقه میکردند؟ هیچ جای تعجب نیست! ببینید، تا حالا با شما شوخی میکردم، قصد داشتم درس تلخی به شما بدهم… هشتاد روبل طلبتان را میدهم… همهاش توی آن پاکتی است که ملاحظهاش میکنید! اما حیف آدم نیست کهاینقدر بی دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نمیکنید؟ چرا سکوت میکنید؟ در دنیای ما چطور ممکن است انسان، تلخ زبانی بلد نباشد؟ چطور ممکن است اینقدر بیعرضه باشد؟!
به تلخی لبخند زد. در چهرهاش خواندم: «آره، ممکن است!»
بخاطر درس تلخی که به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حیرت فراوانش، 80 روبل طلبش را پرداختم. با حجب و کمروئی، تشکر کرد و از در بیرون رفت… به پشت سر او نگریستم و با خود فکر کردم: «در دنیای ما، قوی بودن و زور گفتن، چه سهل و ساده است!».
@shotnote1 ✍نویسنده تک شات
@gardoonedastan
📝 هر كسى یک روز يكجا تمام ميشود، اما تو ديگر آدم روز اولت نيستى.
هر نوع رفتنى كه باشد هميشه تو را چند سالى بزرگتر ميكند، ديگر نميتوانى به سرخوشى و آسودگى قبلت باشى. مثلا موقع گاز زدن به پيراشكى كرم دار فكرت ميپرد جايى كه نبايد، و پيراشكى كرم دار نيمه خورده چند هفته توى يخچال مى ماند. يا بين خنده هاى از ته دلت سكوت ميكنى.
بعضى رفتن ها هست كه ديگر بعد آن، شب ها به موقع ميخوابى و صبح هم به موقع بلند ميشوى.
ميدانى، یک نوع رفتن هايى هست كه فقط پاى خودشان حساب نميشود. حسابش با من و تو هم نيست. ميماند به قيامت.
دلارام انگورانی
@shotnote1✍
@honarefilmnameh
هر نوع رفتنى كه باشد هميشه تو را چند سالى بزرگتر ميكند، ديگر نميتوانى به سرخوشى و آسودگى قبلت باشى. مثلا موقع گاز زدن به پيراشكى كرم دار فكرت ميپرد جايى كه نبايد، و پيراشكى كرم دار نيمه خورده چند هفته توى يخچال مى ماند. يا بين خنده هاى از ته دلت سكوت ميكنى.
بعضى رفتن ها هست كه ديگر بعد آن، شب ها به موقع ميخوابى و صبح هم به موقع بلند ميشوى.
ميدانى، یک نوع رفتن هايى هست كه فقط پاى خودشان حساب نميشود. حسابش با من و تو هم نيست. ميماند به قيامت.
دلارام انگورانی
@shotnote1✍
@honarefilmnameh
خاطره نوشتن مرا وادار به مکث کردن میکند تا با دقت به یاد بیاورم؛ در حقیقت این یک تمرین است. در یک خاطره من به خود، به زندگی، به کسانی که بیش از همه دوستشان دارم در آیینهای صاف مینگرم. در خاطره، احساسات اهمیت بیشتری نسبت به حقایق دارند و برای صادقانه نوشتن باید با اهریمن درونم نبرد کنم. در هر خاطره دربارهٔ خودم چیزهایی آموختهام؛ چرا که هر کتابی بازتابی است از شخصیتی که دارم. من فکر میکنم که نوشتن خاطرات به شکل مؤثری باعث میشود که فرد یا نویسنده بهتری شوم. (شاید هم فکر احمقانهای باشد!)
@shotnote1✍
ایزابل آلنده
"ژورنالیست و نویسنده شیلیایی"
@shotnote1✍
🔲▫️▫️
این یکی از قدرتمندترین تکنیکهای اقتباس است:
اگر میخواهی داستانت تازه شود، لازم نیست پایانش را عوض کنی؛ راوی را عوض کن.
داستان را تکرار نکن، دوربین را جابهجا کن. ببین چه کسی در داستان اصلی فرصت حرف زدن نداشته است.
گاهی بهترین اقتباس، روایت همان حادثه از چشم کسی است که نویسنده اول فراموشش کرده بود.
@honarefilmnameh
این یکی از قدرتمندترین تکنیکهای اقتباس است:
اگر میخواهی داستانت تازه شود، لازم نیست پایانش را عوض کنی؛ راوی را عوض کن.
داستان را تکرار نکن، دوربین را جابهجا کن. ببین چه کسی در داستان اصلی فرصت حرف زدن نداشته است.
گاهی بهترین اقتباس، روایت همان حادثه از چشم کسی است که نویسنده اول فراموشش کرده بود.
💬 در «بیگانه» آلبر کامو، یک عرب در چند خط کشته میشود؛ حتی اسمش را هم نمیفهمیم.
پنجاه سال بعد، کمال داوود همان داستان را از نگاه برادر مقتول نوشت. "مرسو چه کسی را کشت؟"
ناگهان آن «عرب بینام» تبدیل شد به موسی؛ انسانی با خانواده، گذشته و رؤیا.
اتفاق همان اتفاق است.
قاتل همان قاتل است.
اما چون زاویه دید عوض شده، کل معنای داستان تغییر میکند.
💬 نمونههای سینمایی:@shotnote1✍
Rosencrantz & Guildenstern Are Dead
هملت را از نگاه دو شخصیت فرعی میبینیم.
Wicked
جادوگر بدِ «جادوگر شهر اُز» تبدیل به قهرمان میشود.
Maleficent
ضدقهرمان «زیبای خفته» را از زاویه خودش میبینیم.
Joker
شخصیت فرعی بتمن تبدیل به شخصیت اصلی میشود.
همه این آثار یک اصل مشترک دارند:
تغییر زاویه دید، داستان تازه تولید میکند.
@honarefilmnameh
محمد صالح علا
محبوب من !
یک سه شنبه پاییز در کوچهی شما بودم ...
دیدم؛ صدای هق هق گریه می آید
دلم سوخت
جلو رفتم ...
دیدم یک دسته کلید است.
گفتم چرا گریه میکنی ؟!
کلید ها گفتند:
ما گم شده ایم
گفتم برای همین گریه میکنید؟
کلید ها گفتند: نه !!!
«ما گریه میکنیم
چون آنکه ما را گم کرده
دنبال ما نمیگردد»
یاد خودم افتادم ...
کنار کلید ها نشستم
من هم با کلید ها گریه کردم ...
@shotnote1✍
محبوب من !
یک سه شنبه پاییز در کوچهی شما بودم ...
دیدم؛ صدای هق هق گریه می آید
دلم سوخت
جلو رفتم ...
دیدم یک دسته کلید است.
گفتم چرا گریه میکنی ؟!
کلید ها گفتند:
ما گم شده ایم
گفتم برای همین گریه میکنید؟
کلید ها گفتند: نه !!!
«ما گریه میکنیم
چون آنکه ما را گم کرده
دنبال ما نمیگردد»
یاد خودم افتادم ...
کنار کلید ها نشستم
من هم با کلید ها گریه کردم ...
@shotnote1✍
🔲▫️
من احمقم
که خیال کردم تنها سفر کردهام،
در هر فرودگاهی که فرود آمدم
تو را در چمدانم یافتند ...
@shotnote1
من احمقم
که خیال کردم تنها سفر کردهام،
در هر فرودگاهی که فرود آمدم
تو را در چمدانم یافتند ...
نزار قبانی
@shotnote1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💠 دیالوگ
@shotnote1✍
@honarefilmnameh
«خستهام، رئیس. خسته از اینکه همیشه در جادهام، تنها مثل گنجشکی در باران. خسته از اینکه هیچوقت یه رفیق ندارم که باهاش باشم، یا بهم بگه از کجا میایم و به کجا میریم، یا چرا. بیشتر از همه، خستهام از اینکه مردم با هم زشتاند. خستهام از همه دردی که هر روز توی دنیا حس میکنم و میشنوم. دیگه زیادی شده. مثل تکههای شیشهست که همیشه توی سرمه. میفهمی چی میگم؟»
این دیالوگ در لحظهای احساسی بیان میشود که جان از خستگی از رنج و درد دنیا حرف میزند و آمادگی خود را برای مرگ اعلام میکند.
@shotnote1✍
@honarefilmnameh