🏵اجازه می فرمایید گاهی شما را خواب ببینم؟
محمد صالح اعلاء
پنج شنبه ۱۴ اسفند، ساعت ۱۱ صبح من عاشق شدم. هوا ابری بود و همه بارانهای عالم سر من میریخت. گفتن از آن روزی که عاشق شدم چه خوب است. مثل اینکه روی زخمی را بخارانی، نه بیشتر. عشق مثل دامنی گر گرفته است، به هر طرف که میدوی شعلهورتر میگردی. چیزی به ظهر نمانده بود، تا ده شمردم و عاشق شدم، عالم توفانی شد. پنجره را باز کردم و ناگهان عاشق شدم. پدر و مادرم هم بیدار بودند، چنان که گفتگوی ایشان را میشنیدم، گفتگوی والدینم مناجات بود. پدرم میفرمودند: «خانم! پسرمان به سلامتی عاشق شده است» و مادرم آهسته آهسته به نجوا میگفتند: «اسپند دود میکنم، عشق در خانه ما شگون دارد.» بعد سر می چرخانیدند رو به آسمان و میگفتند: «خدایا! بار الها! همه بچههای این سرزمین عاشق باشند. صدقه سر آنها، بچههای من هم عاشق باشند.» ... روزی که من عاشق شدم متبسم شد و سراسیمه دور خورشید می چرخید، جوری که عالم فقط دو فصل میشد؛ برای عاشق یا بهار است و یا پاییز.
@shotnote1✍
@honarefilmnameh
محمد صالح اعلاء
پنج شنبه ۱۴ اسفند، ساعت ۱۱ صبح من عاشق شدم. هوا ابری بود و همه بارانهای عالم سر من میریخت. گفتن از آن روزی که عاشق شدم چه خوب است. مثل اینکه روی زخمی را بخارانی، نه بیشتر. عشق مثل دامنی گر گرفته است، به هر طرف که میدوی شعلهورتر میگردی. چیزی به ظهر نمانده بود، تا ده شمردم و عاشق شدم، عالم توفانی شد. پنجره را باز کردم و ناگهان عاشق شدم. پدر و مادرم هم بیدار بودند، چنان که گفتگوی ایشان را میشنیدم، گفتگوی والدینم مناجات بود. پدرم میفرمودند: «خانم! پسرمان به سلامتی عاشق شده است» و مادرم آهسته آهسته به نجوا میگفتند: «اسپند دود میکنم، عشق در خانه ما شگون دارد.» بعد سر می چرخانیدند رو به آسمان و میگفتند: «خدایا! بار الها! همه بچههای این سرزمین عاشق باشند. صدقه سر آنها، بچههای من هم عاشق باشند.» ... روزی که من عاشق شدم متبسم شد و سراسیمه دور خورشید می چرخید، جوری که عالم فقط دو فصل میشد؛ برای عاشق یا بهار است و یا پاییز.
@shotnote1✍
@honarefilmnameh
از در بالا رفتم
پلهها را باز کردم
لباسِ خوابم را خواندم و
دکمههای دعایم را بَستم
ملافه را خاموش کردم و
چراغِ خواب را روی سَرم کشیدم
آخ، از دیشب که مَرا بوسيدی
همه چیز را قاطی کردهاَم
رومن لنسکی▫️
@shotnote1 🍃✨🍃🍃
@honarefilmnameh
پلهها را باز کردم
لباسِ خوابم را خواندم و
دکمههای دعایم را بَستم
ملافه را خاموش کردم و
چراغِ خواب را روی سَرم کشیدم
آخ، از دیشب که مَرا بوسيدی
همه چیز را قاطی کردهاَم
رومن لنسکی▫️
@shotnote1 🍃✨🍃🍃
@honarefilmnameh
📙غروب جلال
✍سیمین دانشور
🎙خوانش :ناصر زراعتی
غروب جلال اثر غیرداستانی سیمین دانشور است.
یادشان گرامی🤍
@shotnote1✍
✍سیمین دانشور
🎙خوانش :ناصر زراعتی
غروب جلال اثر غیرداستانی سیمین دانشور است.
وی در کتاب «غروب جلال» به اختصار از اخلاق و خصوصیات جلال آلاحمد میگوید. از رفتار او و آخرین روز زندگی مشترکشاناگر به نویسندگی، زندگی نویسندهها یا حتی پشتصحنه شکل گرفتن یک جهان ادبی علاقه دارید، «غروب جلال» از آن کتابهایی است که بعید میدانم بیتفاوت از کنارش بگذرید.
.
جالب است که سیمین دانشور، بهجای ساختن یک تصویر بینقص از جلال آلاحمد، اجازه میدهد او را با همه تندیها، اضطرابها، شوخیها و سکوتهایش ببینیم. انگار نویسنده، بهجای قضاوت کردن، فقط چراغ را روشن کرده تا ما تماشاگر زندگی باشیم.
چرا شناختن یک نویسنده از خلال زندگی روزمرهاش، گاهی به اندازه خواندن آثارش جذاب است؟ و چرا صداقت، حتی وقتی تلخ است، اینقدر دوستداشتنی میشود؟
یادشان گرامی🤍
@shotnote1✍
Audio
گروه تلگرامی کتابخانه گویا
سیمین دانشور در قسمتی از مقدمه و مطلع کتاب «غروب جلال» مینویسد:
«... معمولاً زنهای هنرمندان کمکم نسبت به آثار هنری شوهرانشان بیعلاقه میشوند و بعد نسبت به این آثار کینه میورزند، چرا که شاهد آفرینش این آثار و دردسرهای مقدمات و نتایجش بودهاند. اما من که زن جلال آلاحمد هستم او را از نوشتههایش جدا نمیکنم و نه تنها به عنوان یک مرد بلکه او را به عنوان مردی که نویسنده است میشناسم. این گونه شناسایی بیشتر به این علت است که جلال خیلی شبیه نوشتههایش است. یعنی سبک جلال خود اوست با این تفاوت که من با چرکنویسش سر و کار دارم و دیگران با پاکنویسش…»
@shotnote1
📝
اگر هنوز آمادگی این را ندارید که درباره افکارتان تجدید نظر کنید، با هیچکس در هیچ موردی وارد بحث نشوید. فقط کسانیکه در برابر تغییر منعطف هستند میتوانند به معنای واقعی وارد مناظره شوند؛ وگرنه نَفْسِ ما راه را روی ذهن میبندد.
مطلق بودن یکجور ضعف است،
بی دینی مطلق یا دین داری مطلق.
آنقدر ذهنمان را با شناسنامهها، قوانین، جزئیات پر کردهایم که از فلسفه خداوند دور شدیم. اگر همه چیز را اشتباه فهمیده باشیم، چه!؟
از کتاب "سه دختر حوا"
@shotnote1✍
اگر هنوز آمادگی این را ندارید که درباره افکارتان تجدید نظر کنید، با هیچکس در هیچ موردی وارد بحث نشوید. فقط کسانیکه در برابر تغییر منعطف هستند میتوانند به معنای واقعی وارد مناظره شوند؛ وگرنه نَفْسِ ما راه را روی ذهن میبندد.
مطلق بودن یکجور ضعف است،
بی دینی مطلق یا دین داری مطلق.
آنقدر ذهنمان را با شناسنامهها، قوانین، جزئیات پر کردهایم که از فلسفه خداوند دور شدیم. اگر همه چیز را اشتباه فهمیده باشیم، چه!؟
الیف شافاک
از کتاب "سه دختر حوا"
@shotnote1✍
🔰🔰🔰
فلاشبک: ●
تکنیکی برای بازگشت به گذشته است؛ یعنی ترتیب زمانی روایت را بهطور موقت میشکند تا رویدادی پیشین را نشان دهد.
خردهروایت: ●
روایتی کوچک و نسبتاً مستقل در دلِ روایت اصلی است که آغاز، میانه و پایان خود را دارد.
تفاوت ماهوی: ■
فلاشبک، شیوهٔ روایت است.
خردهروایت، بخشی از ساختار روایت است.
کارکرد: ■
فلاشبک گذشته را آشکار میکند.
خردهروایت معنایی، اطلاعاتی یا عاطفی به روایت اصلی میافزاید.
رابطهٔ آنها: ■
خردهروایت میتواند با فلاشبک روایت شود، اما الزامی نیست.
همچنین هر فلاشبکی لزوماً خردهروایت نیست؛ گاهی فقط تصویری کوتاه از گذشته است.
✍ @shotnote1
🎬 @honarefilmnameh
فلاشبک و خردهروایت؛ تفاوت در چیست؟
فلاشبک: ●
تکنیکی برای بازگشت به گذشته است؛ یعنی ترتیب زمانی روایت را بهطور موقت میشکند تا رویدادی پیشین را نشان دهد.
خردهروایت: ●
روایتی کوچک و نسبتاً مستقل در دلِ روایت اصلی است که آغاز، میانه و پایان خود را دارد.
تفاوت ماهوی: ■
فلاشبک، شیوهٔ روایت است.
خردهروایت، بخشی از ساختار روایت است.
کارکرد: ■
فلاشبک گذشته را آشکار میکند.
خردهروایت معنایی، اطلاعاتی یا عاطفی به روایت اصلی میافزاید.
رابطهٔ آنها: ■
خردهروایت میتواند با فلاشبک روایت شود، اما الزامی نیست.
همچنین هر فلاشبکی لزوماً خردهروایت نیست؛ گاهی فقط تصویری کوتاه از گذشته است.
مثال ۱: ■
شخصیت صدای زنگ مدرسه را میشنود و یک تصویر دوثانیهای از دوران کودکیاش میبینیم.
این فقط یک فلاشبک است.
مثال ۲: ■
شخصیت به گذشته بازمیگردد؛ تعارضش با پدر را میبینیم، اتفاقی سرنوشتساز رخ میدهد و دلیل رفتار امروزش روشن میشود.
این یک خردهروایت است که از طریق فلاشبک روایت شده است.
✍ @shotnote1
🎬 @honarefilmnameh
✍🏻 عباس معروفی
روزگار نکبتی شده، آنقدر که آدم دلش میخواهد مدام به خاطرههاش چنگ بیندازد و آنجاها دنبال چیزی بگردد. یاد بچگیها و سایه بعدازظهر و توتهای کال روی آجر فرش، و صدای نامفهوم دورهگردها، انگار خواب بوده و حسرتش حالا به بزرگی یک حشره چسبنده روی سینه آدم میمانَد. یاد پنجرهای که باد مدام بازش میکرد، یاد اسکناسهای کوچولو، یاد پدربزرگی که معلوم نشد کی مرد...•••
تمرین:•••
ادامه با یک خرده روایت و یک فلش بک.
@shotnote1📝
@honarefilmnameh🎬🎬
روزگار نکبتی شده، آنقدر که آدم دلش میخواهد مدام به خاطرههاش چنگ بیندازد و آنجاها دنبال چیزی بگردد. یاد بچگیها و سایه بعدازظهر و توتهای کال روی آجر فرش، و صدای نامفهوم دورهگردها، انگار خواب بوده و حسرتش حالا به بزرگی یک حشره چسبنده روی سینه آدم میمانَد. یاد پنجرهای که باد مدام بازش میکرد، یاد اسکناسهای کوچولو، یاد پدربزرگی که معلوم نشد کی مرد...•••
تمرین:•••
ادامه با یک خرده روایت و یک فلش بک.
@shotnote1📝
@honarefilmnameh🎬🎬
Forwarded from هنر فیلمنامه، کارگردان مولف
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این کارتون درباره لحظهای است که فرم، جای محتوا را میگیرد؛ مقررات اجرا میشوند، اما مسئله اصلی نادیده میماند.
طنز از همین فاصله به وجود میآید؛ یعنی وقتی اجرای دقیق قانون، بدون درک موقعیت باشد فریاد کمک به چشم «زباله» دیده میشود.
•محتوا: یک انسان در خطر است و کمک میخواهد.
•فرم (یا رویه): بطری در دریا انداختن، از نظر مأمور، مصداق ریختن زباله است.
از نظر ساختار دراماتیک هم پایان شبیه یک وارونگی (reversal) است: مخاطب انتظار «نجات» دارد، اما بهجای آن «جریمه» اتفاق میافتد. همین جابهجایی انتظار، موتور طنز و نقد اثر است.
@shotnote1✍
@honarefilmnameh
طنز از همین فاصله به وجود میآید؛ یعنی وقتی اجرای دقیق قانون، بدون درک موقعیت باشد فریاد کمک به چشم «زباله» دیده میشود.
•محتوا: یک انسان در خطر است و کمک میخواهد.
•فرم (یا رویه): بطری در دریا انداختن، از نظر مأمور، مصداق ریختن زباله است.
از نظر ساختار دراماتیک هم پایان شبیه یک وارونگی (reversal) است: مخاطب انتظار «نجات» دارد، اما بهجای آن «جریمه» اتفاق میافتد. همین جابهجایی انتظار، موتور طنز و نقد اثر است.
@shotnote1✍
@honarefilmnameh
🔅«فرم» یعنی چگونگی بیان یا اجرای یک چیز؛ در مقابلِ محتوا که یعنی «خودِ آن چیز یا معنایش».
چند مثال:
قاببندی / میزانسن/ نور/ تدوین/ صدا/ ریتم /شیوه روایت
@honarefilmnameh🎬🎥
چند مثال:
•یک شعر و یک خبر ممکن است هر دو درباره مرگ باشند.
محتوا: مرگ.
فرم: یکی شعر است، دیگری گزارش خبری.
•دو فیلم ممکن است هر دو درباره عشق باشند.☆ در سینما، فرم شامل عناصری مثل:
محتوا: عشق.
فرم: یکی کمدی رمانتیک، دیگری تریلر یا درام.
قاببندی / میزانسن/ نور/ تدوین/ صدا/ ریتم /شیوه روایت
اینها تعیین میکنند داستان چگونه روایت میشود، نه اینکه داستان درباره چیست.@shotnote1✍
در فلسفه و نقد اجتماعی هم «فرم» گاهی معنای گستردهتری پیدا میکند و به شکل ظاهری، تشریفات، قوانین و رویهها در برابر هدف و معنا اشاره دارد.
به همین دلیل طنز اثر این است که پایبندی به رویه، جای فهم هدف را گرفته است.
اگر بخواهم با یک مثال سینمایی توضیح بدهم: فرض کن در یک فیلم، شخصیت اصلی در حال فرار از قاتل است، اما مأمور پلیس او را فقط به خاطر عبور از چراغ قرمز جریمه میکند و اصلاً به تعقیبکننده توجهی ندارد. قانون اجرا شده، اما هدف قانون یعنی حفاظت از انسان، فراموش شده است. همین تضاد، هستهٔ طنز و نقد اجتماعی را میسازد.
@honarefilmnameh🎬🎥
🔲📝
داستان شبیه یک پرنده است، این پرنده برای پرواز کردن، (موفقیت) به دو بال نیاز دارد؛ یک بال آن شخصیت و بال دیگر آن گره است که اساسی ترین نیاز های پرواز داستان میباشد.
محمدرضا ایرانزاده
شاعر / نویسنده
@shotnote1 ✍
داستان شبیه یک پرنده است، این پرنده برای پرواز کردن، (موفقیت) به دو بال نیاز دارد؛ یک بال آن شخصیت و بال دیگر آن گره است که اساسی ترین نیاز های پرواز داستان میباشد.
محمدرضا ایرانزاده
شاعر / نویسنده
@shotnote1 ✍
🔲▫️
«مامان گنجشکها را خیلی دوست داشت و جیک جیک آنها را که میشنید گاه بیاختیار میگفت: جان.
هر روز من با سر و صدای گنجشکها از خواب بیدار میشوم و میبینم که از مادرم خبری نیست....»
سوگ مادر/ شاهرخ مسکوب.
• Flash back
@shotnote1 ✍
«مامان گنجشکها را خیلی دوست داشت و جیک جیک آنها را که میشنید گاه بیاختیار میگفت: جان.
هر روز من با سر و صدای گنجشکها از خواب بیدار میشوم و میبینم که از مادرم خبری نیست....»
سوگ مادر/ شاهرخ مسکوب.
• Flash back
@shotnote1 ✍
🔲▫️
تا به حال دقت کرده اید؛
هر کس از شما آرام تر رانندگی میکند، احمق است!!
و هر کس سریع تر از شما رانندگی میکند؛ دیوانه است...؟!!
جرج کارلین
@shotnote1✍
تا به حال دقت کرده اید؛
هر کس از شما آرام تر رانندگی میکند، احمق است!!
و هر کس سریع تر از شما رانندگی میکند؛ دیوانه است...؟!!
جرج کارلین
@shotnote1✍
📝🎗
تفننی بنویس. من همه چیز نوشتهام. از شعر تا مقاله در روزنامه و داستانهای تخیلی و واقعی.
چون اگر فقط در یک زمینه بنویسی تحلیل میروی بدتر از این نوشتههایت تازگی نخواهد داشت. اگر نوشتن رمانت پیش نمیرود یک داستانک بنویس؛ اگر داستانت پیش نمیرود؛ یک قطعه شعر بنویس و بعد به سراغ کار اصلیات برو. این کار، گاهی مشکلات را از بین میبرد.
@shotnote1✍
تفننی بنویس. من همه چیز نوشتهام. از شعر تا مقاله در روزنامه و داستانهای تخیلی و واقعی.
چون اگر فقط در یک زمینه بنویسی تحلیل میروی بدتر از این نوشتههایت تازگی نخواهد داشت. اگر نوشتن رمانت پیش نمیرود یک داستانک بنویس؛ اگر داستانت پیش نمیرود؛ یک قطعه شعر بنویس و بعد به سراغ کار اصلیات برو. این کار، گاهی مشکلات را از بین میبرد.
مریلو کارنی
@shotnote1✍
من رنج بسیار کشیده ام و می کشم، اما به آرامی و در عین کرامت رنج می برم. رنج را بخشی از زندگی میدانم، بخشی بسیار مهم. چگونه چیزی بیاموزم اگر رنج نبرم؟ اما به هنگام رنج آرام می مانم. چه کسی باور میکند من رنجی عمیق دارم؟ گمان نمیکنم نباید رنجی باشد؛ گمان نمیکنم وجود رنج نشانه اشکال است؛ گمان نمیکنم نباید در تکاپوی رفع رنج باشم؛ سعی در غلبه بر رنج ندارم، اما در تلاش ام که رنج را "معنا" کنم ؛در تلاش ام رنج را عمیقا "درک" کنم. بدون مقاومت. افسرده و پریشان نیستم. تنها امید دارم به حد کافی برای درک رنج و زندگی خردمند باشم.
برف در تابستان
سایاداو یو جوتیکا
@shotnote1✍
برف در تابستان
سایاداو یو جوتیکا
@shotnote1✍
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✍ تحلیل فیلمنامه (Screenwriting)
در فیلمنامه، این صحنه فقط برای انتقال پیام «امید خوب است» نوشته نشده است. بلکه سه کار همزمان انجام میدهد:
• الف) تقابل فلسفی شخصیتها (Character Ideology)
درام قوی زمانی شکل میگیرد که شخصیتها فقط با هم دعوا نکنند؛ بلکه جهانبینیشان با هم در تضاد باشد.
اندی میگوید:
_چیزی هست که زندان نمیتواند لمسش کند...
رد پاسخ میدهد:
_امید چیز خطرناکی است.
اینجا نویسنده دو ایدئولوژی را روبهروی هم میگذارد:
اندی = انسان آزاد، حتی در زندان
رد = انسان زندانی، حتی اگر آزاد شود
در حقیقت، قهرمان با مشت نمیجنگد؛ با یک ایده میجنگد.
• ب) کاشت (Planting)
دیالوگ درباره امید، فقط برای همان لحظه نیست.
این صحنه بذر پایان فیلم را میکارد.
در پایان، همین رد است که میگوید:
I hope...
یعنی شخصیتی که امید را خطرناک میدانست، اکنون با امید زندگی میکند. این یکی از کاملترین قوسهای شخصیتی سینماست.•☆
@shotnote1✍
@honarefilmnameh
در فیلمنامه، این صحنه فقط برای انتقال پیام «امید خوب است» نوشته نشده است. بلکه سه کار همزمان انجام میدهد:
• الف) تقابل فلسفی شخصیتها (Character Ideology)
درام قوی زمانی شکل میگیرد که شخصیتها فقط با هم دعوا نکنند؛ بلکه جهانبینیشان با هم در تضاد باشد.
اندی میگوید:
_چیزی هست که زندان نمیتواند لمسش کند...
رد پاسخ میدهد:
_امید چیز خطرناکی است.
اینجا نویسنده دو ایدئولوژی را روبهروی هم میگذارد:
اندی = انسان آزاد، حتی در زندان
رد = انسان زندانی، حتی اگر آزاد شود
در حقیقت، قهرمان با مشت نمیجنگد؛ با یک ایده میجنگد.
• ب) کاشت (Planting)
دیالوگ درباره امید، فقط برای همان لحظه نیست.
این صحنه بذر پایان فیلم را میکارد.
در پایان، همین رد است که میگوید:
I hope...
یعنی شخصیتی که امید را خطرناک میدانست، اکنون با امید زندگی میکند. این یکی از کاملترین قوسهای شخصیتی سینماست.•☆
@shotnote1✍
@honarefilmnameh
🔰 هوشنگ گلشیری
🔰نیمهی تاریک ماه
و من همیشه می خوردم به دری که بسته بود، یا می رسیدم به جمعیتی که راه نمی دادند، حتی به عمد دست دراز می کردند تا نگذارند جلوتر بروم.
می دانستم که نمی رسم،
اما رفتم،
تمام شب،
تمام روز!
@shotnote1✍
🔰نیمهی تاریک ماه
و من همیشه می خوردم به دری که بسته بود، یا می رسیدم به جمعیتی که راه نمی دادند، حتی به عمد دست دراز می کردند تا نگذارند جلوتر بروم.
می دانستم که نمی رسم،
اما رفتم،
تمام شب،
تمام روز!
@shotnote1✍
📝
نمی دانم لازم بود آن کتاب ها را بخوانم یا نه!
انگار زندگی کردن در غفلت و نادانی، بسیار راحت تر به نظر می رسد...
یازده دقیقه / پائولو کوئلیو
@shotnote1 ✍
نمی دانم لازم بود آن کتاب ها را بخوانم یا نه!
انگار زندگی کردن در غفلت و نادانی، بسیار راحت تر به نظر می رسد...
یازده دقیقه / پائولو کوئلیو
@shotnote1 ✍