✍ نویسندهّ تک شات
7.32K subscribers
1.06K photos
180 videos
92 files
270 links
کارگاه ادبیاتی ایران| سینما |نویسندگی
نوشتن را با نگاه آغاز و با هر تصویر، یک روایت تازه
متن‌های کوتاه، الهام‌های بلند
آموزه‌های موجز برای نویسندگی
هر هفته: تمرین نگاه‌نوشت

کپی با ذکرمنبع
@ShSepehri1 پشتیبانی
@shotnote1
✴️کانال سینمایی
@Honarefilmnameh
Download Telegram
⬛️واقعیت این است که داستان علمی‌تخیلی از یک سؤال شروع می‌شود: «اگر...؟»
اگر تمدنی آن‌قدر پیشرفته شود که بتواند شهری را داخل اسکلت یک موجود کیهانی بسازد، چه؟

▫️برای خلق چنین فضایی سه لایه بسازید:
۱. گذشته (History) این جمجمه متعلق به چه موجودی بوده؟ یک خدا؟ یک موجود بین‌ستاره‌ای؟ یا بقایای یک ایستگاه زیستی؟

۲. فناوری (Technology) چرا مردم هنوز اینجا زندگی می‌کنند؟ آیا استخوان‌ها انرژی تولید می‌کنند؟ آیا این شهر داخل یک موجود زنده قرار دارد؟

۳. فرهنگ (Culture) کودکان این شهر چه افسانه‌ای درباره جمجمه می‌شنوند؟ آیا مردم آن را مقدس می‌دانند یا زندان؟

وقتی این سه سؤال را جواب دهید، دیگر فقط یک تصویر ندارید؛ بلکه یک جهان خلق کرده‌اید.

🔲یک تمرین خلاقیت
به تصویر فقط ۳۰ ثانیه نگاه کنید و فقط به این سؤال پاسخ دهید:
«اگر امشب این جمجمه چشمش را باز کند، اولین اتفاقی که در شهر می‌افتد چیست؟»
پاسخ شما، اولین صحنه داستان شماست.
نکته‌ای که نویسندگان حرفه‌ای رعایت می‌کنند، آن را با جزئیات معنادار نشان می‌دهند. در این تصویر، جمجمه مهم نیست. مهم این است که مردم، زیر آن زندگی عادی می‌کنند.

@shotnote1✍✍
@honarefilmnameh🎬
•چارلز بوکفسکی

در طول زندگی، توی تله‌های مختلفی زخمی و گرفتار می‌شویم. هیچ‌کس نمی‌تواند از این تله‌ها در برود. تازه، بعضی‌ها با همین تله‌ها زندگی می‌کنند. موضوع این است که باید بفهمی تله، واقعاً تله است. اگر گرفتار یک تله شوی و نفهمی توی تله‌ای، دیگر فاتحه‌ات خوانده است.

•ناخدا برای ناهار رفته و کشتی دست ملوان‌ها افتاده


@shotnote1✍
🏵داستان کوتاه
"بازگشت به خانه"

من بازگشته‌ام، از زیر طاق نما گذشته ام و دارم دور و برم را نگاه می‌کنم. این حیاط کهنه ی پدرم است. آبچاله در وسطش. ابزارهای اسقاط در هم بر هم ریخته راه پلکان اتاق زیر شیروانی را گرفته است. گربه روی طارمی به کمین نشسته. شندره ای که زمانی دور چوبی در بازی پیچیده بودند، در نسیم پر می کشد. من از راه رسیده ام. کی ازم پذیرائی می کند؟ کی پشت در آشپزخانه منتظر است؟ دود از دودکش بالا می رود، قهوه برای شام دم می کنند. آیا احساس تعلق می کنی؟ آیا احساس می کنی در خانه ای؟ نمی دانم، خیلی مطمئن نیستم. خانه که خانه ی پدرم است، ولی هر شیئی سرد کنار شی ء دیگر قرار گرفته، انگار دلمشغول کاروبار خودش است که من نیمی فراموششان کرده ام و نیمی هرگز نشناخته امشان. من چه فایده ای به حالشان دارم، چه معنایی برایشان دارم، ولو پسر پدرم باشم، کشاورز پیر؟ و دلش را ندارم که به در آشپزخانه بکوبم، فقط از دور گوش می دهم، ایستاده، جوری که به جای آدمی که گوش ایستاده باشد غافلگیرش نکنند و چون از دور گوش می دهم، هیچی نمی‌شنوم بجز نواختن خفیف ساعت که روی روزگار کودکی ام می گذرد، ولی شاید فقط فکر می کنم که می شنومش. هر چیز دیگری که در آشپزخانه رخ می دهد راز کسانی است که آنجا نشسته اند، رازی که از من پنهان می دارند. هر چه بیشتر جلوی در درنگ کنید، بیشتر بیگانه می شوید. چه پیش می آمد اگر کسی در را اکنون می گشود و از من سوالی می پرسید؟ آیا من خودم عین کسی رفتار نمی کردم که میخواهد رازش را پنهان دارد؟

• فرانتس کافکا

@shotnote1✍
@gardoonedastan
‌
بدون تقلید هیچ کسی قادر به یادگیری
هیچ چیزی نخواهد بود، فقط چیزی که این
وسط خیلی مهم است ادا درنیاوردن است ...

•اورهان پاموک / کتاب سیاه

قدرت تخیل خود را از حالت سرکشی و غیر منفعل به تخیلی هدایتگر و منفعل تبدیل کنید. خودتان را فراخور حال فضای داستان بجای کاراکترها بگذارید و تخیل کنید، و شروع به همزاد پنداری و بداهه گویی در چهارچوب داستان بکنید، فضای داستان را عوض نکنيد.


@shotnote1✍
• سیمین دانشور

این مرگ چیست که حضورش آدم را به مرور زندگی‌اش وا می‌دارد؟
انگار زندگی در پیش چشم‌هایش رژه میرود و آدم از خودش می‌پرسد: من در این زندگی چه کرده‌ام؟ نمی پرسد چه خواهم کرد؟
چرا که نمیداند کی نوبت او میرسد...

▪︎ساربان سرگردان



@shotnote1✍
🏵
آلبر کامو
آدم اول (زندگینامه خودنوشت آلبر کامو)

در پاسخ به پرسش های آغاز سال می توانست بگوید پدرش در جنگ کشته شده که این خود در جامعه منزلتی داشت. اما در زمینه های دیگر دردسرها شروع شد. نمی دانست در اوراق چاپی که به آن ها داده بودند در ستون "شغل والدین" چه بنویسد، اول نوشته بود "خانه دار"، درحالی که پی یِر نوشته بود "کارمند پست و تلگراف و تلفن" اما پی یِر برای او روشن کرد که خانه داری شغل نیست بلکه خانه دار به زنی می گویند که خانه ی خود را اداره می کند و به کارهای آن می رسد.
ژاک گفت: "نه، مادرم برای دیگران خانه داری می کند مخصوصا برای خرازی فروش روبروی خانه مان". پی یر گفت: "خب پس گمان می کنم باید بنویسی کلفت." این فکر هرگز به ذهن ژاک نرسیده بود صرفاً به این دلیل که در خانه ی آن ها هیچ کس احساس نمی کرد که مادرش برای غریبه ها کار می کند، مادرش در درجه ی اول برای بچه هایش کار می کرد. ژاک می خواست همین کلمه را بنویسد، مکث کرد و ناگهان معنی عار داشتن و عار داشتن از عار داشتن را ناگهان فهمید. غرور سخت و بدی داشت که دست کم در این گیر و دار به او یاری کرد تا کلمه ی "کلفت" را روی ورقه ی چاپی با قوت بنویسد، سپس ورقه را با قیافه ی درهم کشیده ای پیش مربی برد که حتی به آن نگاه نکرد. با همه ی این ها، ژاک ابدا دلش نمی خواست وضعش یا خانواده اش غیر از آن باشد که بود و مادرش همان جور که بود همچنان همان کسی بود که او را بیش از هر کس در این دنیا دوست می داشت.
آخر چگونه می توان به مردم فهماند که بچه ی فقیر ممکن است گاهی از فقر خود عار داشته باشد بی آن که هرگز غبطه ی چیزی را بخورد؟

@shotnote1✍
@honarefilmnameh🎬
وقتی طوفان میشه ...اگه جلوی یک درخت ایستاده باشی..اگه به شاخه هاش نگاه کنی،مطمئنی که سقوط میکنه اما اگه به تنش نگاه کنی ،استواریش رو میبینی ...

The Revenant .2015



@shotnote1✍
@honarefilmnameh
🏵اجازه می فرمایید گاهی شما را خواب ببینم؟
محمد صالح اعلاء

پنج شنبه ۱۴ اسفند، ساعت ۱۱ صبح من عاشق شدم. هوا ابری بود و همه باران‎های عالم سر من می‎ریخت. گفتن از آن روزی که عاشق شدم چه خوب است. مثل اینکه روی زخمی را بخارانی، نه بیشتر. عشق مثل دامنی گر گرفته است، به هر طرف که می‎دوی شعله‎ورتر می‎گردی. چیزی به ظهر نمانده بود، تا ده شمردم و عاشق شدم، عا‎لم توفانی شد. پنجره را باز کردم و ناگهان عاشق شدم. پدر و مادرم هم بیدار بودند، چنان که گفتگوی ایشان را می‎شنیدم، گفتگوی والدینم مناجات بود. پدرم می‎فرمودند: «خانم! پسرمان به سلامتی عاشق شده است» و مادرم آهسته آهسته به نجوا می‎گفتند: «اسپند دود می‎کنم، عشق در خانه ما شگون دارد.»  بعد سر می ‎چرخانیدند رو به آسمان و می‎گفتند: «خدایا! بار الها! همه بچه‎های این سرزمین عاشق باشند. صدقه سر آنها، بچه‎های من هم عاشق باشند.» ... روزی که من عاشق شدم متبسم شد و سراسیمه دور خورشید می چرخید، جوری که عالم فقط دو فصل میشد؛ برای عاشق یا بهار است و یا پاییز.

@shotnote1✍
@honarefilmnameh
از در بالا رفتم
پله‌ها را باز کردم
لباسِ خوابم را خواندم و
دکمه‌های دعایم را بَستم
ملافه را خاموش کردم و
چراغِ خواب را روی سَرم کشیدم

آخ، از دیشب که مَرا بوسيدی
همه چیز را قاطی کرده‌اَم

رومن لنسکی▫️


@shotnote1 🍃✨🍃🍃
@honarefilmnameh
📙غروب جلال
✍سیمین دانشور
🎙خوانش :ناصر زراعتی

غروب جلال اثر غیرداستانی سیمین دانشور است.
وی در کتاب «غروب جلال» به اختصار از اخلاق و خصوصیات جلال آل‌احمد می‌گوید. از رفتار او و آخرین روز زندگی مشترکشان
.
جالب است که سیمین دانشور، به‌جای ساختن یک تصویر بی‌نقص از جلال آل‌احمد، اجازه می‌دهد او را با همه تندی‌ها، اضطراب‌ها، شوخی‌ها و سکوت‌هایش ببینیم. انگار نویسنده، به‌جای قضاوت کردن، فقط چراغ را روشن کرده تا ما تماشاگر زندگی باشیم.
چرا شناختن یک نویسنده از خلال زندگی روزمره‌اش، گاهی به اندازه خواندن آثارش جذاب است؟ و چرا صداقت، حتی وقتی تلخ است، این‌قدر دوست‌داشتنی می‌شود؟
اگر به نویسندگی، زندگی نویسنده‌ها یا حتی پشت‌صحنه شکل گرفتن یک جهان ادبی علاقه دارید، «غروب جلال» از آن کتاب‌هایی است که بعید می‌دانم بی‌تفاوت از کنارش بگذرید.
یادشان گرامی🤍

@shotnote1✍
Audio
گروه تلگرامی کتابخانه گویا
سیمین دانشور در قسمتی از مقدمه و مطلع کتاب «غروب جلال» می‌نویسد:
«... معمولاً زنهای هنرمندان کم‌کم نسبت به آثار هنری شوهرانشان بی‌علاقه می‌شوند و بعد نسبت به این آثار کینه می‌ورزند، چرا که شاهد آفرینش این آثار و دردسرهای مقدمات و نتایجش بوده‌اند. اما من که زن جلال آل‌احمد هستم او را از نوشته‌هایش جدا نمی‌کنم و نه تنها به عنوان یک مرد بلکه او را به عنوان مردی که نویسنده است می‌شناسم. این گونه شناسایی بیشتر به این علت است که جلال خیلی شبیه نوشته‌هایش است. یعنی سبک جلال خود اوست با این تفاوت که من با چرکنویسش سر و کار دارم و دیگران با پاکنویسش…»
@shotnote1
📝

اگر هنوز آمادگی این را ندارید که درباره افکارتان تجدید نظر کنید، با هیچ‌کس در هیچ موردی وارد بحث نشوید. فقط کسانیکه در برابر تغییر منعطف هستند می‌توانند به معنای واقعی وارد مناظره شوند؛ وگرنه نَفْسِ ما راه را روی ذهن میبندد.
مطلق بودن یک‌جور ضعف است،
بی‌ دینی مطلق یا دین‌ داری مطلق.
آنقدر ذهنمان را با شناسنامه‌ها، قوانین، جزئیات پر کرده‌ایم که از فلسفه خداوند دور شدیم. اگر همه چیز را اشتباه فهمیده باشیم، چه!؟



الیف شافاک

از کتاب "سه دختر حوا"

@shotnote1✍
🔰🔰🔰

فلاش‌بک و خرده‌روایت؛ تفاوت در چیست؟


فلاش‌بک: ●
تکنیکی برای بازگشت به گذشته است؛ یعنی ترتیب زمانی روایت را به‌طور موقت می‌شکند تا رویدادی پیشین را نشان دهد.

خرده‌روایت: ●
روایتی کوچک و نسبتاً مستقل در دلِ روایت اصلی است که آغاز، میانه و پایان خود را دارد.

تفاوت ماهوی: ■
فلاش‌بک، شیوهٔ روایت است.
خرده‌روایت، بخشی از ساختار روایت است.

کارکرد: ■
فلاش‌بک گذشته را آشکار می‌کند.
خرده‌روایت معنایی، اطلاعاتی یا عاطفی به روایت اصلی می‌افزاید.

رابطهٔ آن‌ها: ■
خرده‌روایت می‌تواند با فلاش‌بک روایت شود، اما الزامی نیست.
همچنین هر فلاش‌بکی لزوماً خرده‌روایت نیست؛ گاهی فقط تصویری کوتاه از گذشته است.

مثال ۱: ■
شخصیت صدای زنگ مدرسه را می‌شنود و یک تصویر دوثانیه‌ای از دوران کودکی‌اش می‌بینیم.
این فقط یک فلاش‌بک است.

مثال ۲: ■
شخصیت به گذشته بازمی‌گردد؛ تعارضش با پدر را می‌بینیم، اتفاقی سرنوشت‌ساز رخ می‌دهد و دلیل رفتار امروزش روشن می‌شود.
این یک خرده‌روایت است که از طریق فلاش‌بک روایت شده است.

✍ @shotnote1
🎬 @honarefilmnameh
✍🏻 عباس معروفی

روزگار نکبتی شده، آن‌قدر که آدم دلش می‌خواهد مدام به خاطره‌هاش چنگ بیندازد و آن‌جاها دنبال چیزی بگردد. یاد بچگی‌ها و سایه بعدازظهر و توت‌های کال روی آجر فرش، و صدای نامفهوم دوره‌گردها، انگار خواب بوده و حسرتش حالا به بزرگی یک حشره چسبنده روی سینه آدم می‌مانَد. یاد پنجره‌ای که باد مدام بازش می‌کرد، یاد اسکناس‌های کوچولو، یاد پدربزرگی که معلوم نشد کی مرد...•••

تمرین:•••
ادامه با یک خرده روایت و یک فلش بک.


@shotnote1📝
@honarefilmnameh🎬🎬
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این کارتون درباره لحظه‌ای است که فرم، جای محتوا را می‌گیرد؛ مقررات اجرا می‌شوند، اما مسئله اصلی نادیده می‌ماند.
طنز از همین فاصله به وجود می‌آید؛ یعنی وقتی اجرای دقیق قانون، بدون درک موقعیت باشد فریاد کمک به چشم «زباله» دیده می‌شود.

•محتوا: یک انسان در خطر است و کمک می‌خواهد.
•فرم (یا رویه): بطری در دریا انداختن، از نظر مأمور، مصداق ریختن زباله است.

از نظر ساختار دراماتیک هم پایان شبیه یک وارونگی (reversal) است: مخاطب انتظار «نجات» دارد، اما به‌جای آن «جریمه» اتفاق می‌افتد. همین جابه‌جایی انتظار، موتور طنز و نقد اثر است.

@shotnote1✍
@honarefilmnameh
🔅«فرم» یعنی چگونگی بیان یا اجرای یک چیز؛ در مقابلِ محتوا که یعنی «خودِ آن چیز یا معنایش».

چند مثال:
•یک شعر و یک خبر ممکن است هر دو درباره مرگ باشند.
محتوا: مرگ.
فرم: یکی شعر است، دیگری گزارش خبری.
•دو فیلم ممکن است هر دو درباره عشق باشند.
محتوا: عشق.
فرم: یکی کمدی رمانتیک، دیگری تریلر یا درام.
☆ در سینما، فرم شامل عناصری مثل:
قاب‌بندی / میزانسن/ نور/ تدوین/ صدا/ ریتم /شیوه روایت
این‌ها تعیین می‌کنند داستان چگونه روایت می‌شود، نه اینکه داستان درباره چیست.
در فلسفه و نقد اجتماعی هم «فرم» گاهی معنای گسترده‌تری پیدا می‌کند و به شکل ظاهری، تشریفات، قوانین و رویه‌ها در برابر هدف و معنا اشاره دارد.
به همین دلیل طنز اثر این است که پایبندی به رویه، جای فهم هدف را گرفته است.

اگر بخواهم با یک مثال سینمایی توضیح بدهم: فرض کن در یک فیلم، شخصیت اصلی در حال فرار از قاتل است، اما مأمور پلیس او را فقط به خاطر عبور از چراغ قرمز جریمه می‌کند و اصلاً به تعقیب‌کننده توجهی ندارد. قانون اجرا شده، اما هدف قانون یعنی حفاظت از انسان، فراموش شده است. همین تضاد، هستهٔ طنز و نقد اجتماعی را می‌سازد.
@shotnote1✍
@honarefilmnameh🎬🎥