Forwarded from هنر فیلمنامه، کارگردان مولف
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💢 فیلم کوتاه 💯 ثانیهای
نویسنده و کارگردان: سید محمد رضا خردمندان برنده جایزه بهترین فیلم کوتاه از جشنواره فیلمهای ورزشی میلان و دریافت دیپلم افتخار از جشنواره فیلم ۱۰۰ و ...
از نظر کارگردانی، چند ویژگی در این فیلم برجسته است. با داشتن ایدهی واحد و شفاف همه چیز در خدمت یک غافلگیری نهایی است. با یک کات معنایی شمارش معکوس مسابقه فوتبال به شمارش معکوس چراغ راهنمایی پیوند میخورد و یک «مچکات مفهومی» که دو جهان را به هم وصل میکند.
روایت بدون دیالوگ اضافی، شخصیت و موقعیت اجتماعی کودک را در کمتر از دو دقیقه معرفی میکند و در پایان بازتابدهنده داستان،
🎬 @honarefilmnameh
نویسنده و کارگردان: سید محمد رضا خردمندان برنده جایزه بهترین فیلم کوتاه از جشنواره فیلمهای ورزشی میلان و دریافت دیپلم افتخار از جشنواره فیلم ۱۰۰ و ...
از نظر کارگردانی، چند ویژگی در این فیلم برجسته است. با داشتن ایدهی واحد و شفاف همه چیز در خدمت یک غافلگیری نهایی است. با یک کات معنایی شمارش معکوس مسابقه فوتبال به شمارش معکوس چراغ راهنمایی پیوند میخورد و یک «مچکات مفهومی» که دو جهان را به هم وصل میکند.
روایت بدون دیالوگ اضافی، شخصیت و موقعیت اجتماعی کودک را در کمتر از دو دقیقه معرفی میکند و در پایان بازتابدهنده داستان،
تماشاگر بعد از پایان فیلم، برداشت قبلی خود از تمام نماهای ابتدایی را دوباره بازخوانی میکند؛ همان چیزی که در فیلمنامه به آن Recontextualization میگویند.✍ @shotnote1
🎬 @honarefilmnameh
چارلز بوکوفسکی
«به مرگ فکر میکنم مثل یک همسایهی بداخلاق که هر لحظه ممکن است در بزند. اما تا در را باز نکردهام، میخواهم موسیقی پخش کنم، شراب بریزم (حالا آبمیوه)، و به زنم بگویم که دوستش دارم. این تنها کاری است که از دستم برمیآید.»
@shotnote1✍
«به مرگ فکر میکنم مثل یک همسایهی بداخلاق که هر لحظه ممکن است در بزند. اما تا در را باز نکردهام، میخواهم موسیقی پخش کنم، شراب بریزم (حالا آبمیوه)، و به زنم بگویم که دوستش دارم. این تنها کاری است که از دستم برمیآید.»
@shotnote1✍
به یاد یکی از سکانسهای استعاری وودی آلن افتادم. وودی داخل یک قطار تاریک و پر از آدمهای خسته و افسرده نشسته. از پنجره که بیرون را نگاه میکند، قطار دیگری را میبیند؛ قطاری پر از آدمهای خوشپوش، خندان و در حال جشن. انگار آنطرف، همهچیز بهتر است. حتی اولین حضور کوتاه شارون استون در سینما هم در همان قطار است.
وودی مدام اصرار میکند که جایش را عوض کند و به آن قطار برود؛ چون فکر میکند خوشبختی آنجاست، نه اینجا.
اما چند لحظه بعد معلوم میشود هر دو قطار، با همه تفاوت ظاهریشان، به یک مقصد
میرسند: یک زبالهدانی بزرگ!
شاید به همین دلیل، این سکانس بیش از آنکه درباره مرگ باشد، درباره وسواس همیشگی ما برای تصورِ بهتر بودن زندگی دیگران است.
ما معمولاً از پنجره زندگی خودمان، زندگی دیگران را تماشا میکنیم و خیال میکنیم آن قطارِ کناری، شادتر، موفقتر یا خوشبختتر است.
سیمین دانشور
در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است!
حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس.
آدمیزاد میتواند اگر بخواهد کوهها را جابجا کند. میتواند آبها را بخشکاند. میتواند چرخ و فلک را بهم بریزد ... آدمیزاد حکایت است. میتواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت و حکایت پهلوانی ...
بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی در این دنیا به قدرت نیروی روحی او نمیرسد، بهشرطی که اراده داشته باشد.
📕 سووشون
@shotnote1✍
در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است!
حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس.
آدمیزاد میتواند اگر بخواهد کوهها را جابجا کند. میتواند آبها را بخشکاند. میتواند چرخ و فلک را بهم بریزد ... آدمیزاد حکایت است. میتواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت و حکایت پهلوانی ...
بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی در این دنیا به قدرت نیروی روحی او نمیرسد، بهشرطی که اراده داشته باشد.
📕 سووشون
@shotnote1✍
💠احمد محمود
گفتوگو با خسرو باقری
علاقه داشتم به کار نوشتن. از جوانی مینوشتم. شرایط ما به گونهای است که آدم به آنجا که دلش میخواهد نمیرسد. من میخواستم سینماگر بشوم، سینما را خیلی دوست داشتم. اگر وضع بسامانی بود یا من وضع بسامانی داشتم، بیتردید سینماگر میشدم.
@shotnote1✍
@gardoonedastan
گفتوگو با خسرو باقری
علاقه داشتم به کار نوشتن. از جوانی مینوشتم. شرایط ما به گونهای است که آدم به آنجا که دلش میخواهد نمیرسد. من میخواستم سینماگر بشوم، سینما را خیلی دوست داشتم. اگر وضع بسامانی بود یا من وضع بسامانی داشتم، بیتردید سینماگر میشدم.
اما کار سینما کار فردی نیست، کار گروهی است. کار دشواری است، آدم باید تعلیم ببیند. من در این فکر بودم که به خارج بروم درسش را بخوانم، اما نشد. هزار سنگ پیش پای آدم هست که آدم را به جهتهای مختلف میکشاند. این حس در من بود. حس کار سینما در من بسیار زیاد بود. خلق یعنی اظهار درون خود. وقتی آنجا نشد، جهت دیگری پیدا کرد. به طرف نوشتن که فردی است و هزینه ندارد رفتم. لزومی نداشت درسش را بخوانم. دانشگاه ما این چیزها را نداشت، حالا هم ندارد، اگر هم داشت بهدردبخور نبود. پس باید خودم شروع میکردم، امری فردی که باید خودم تلاش میکردم. شروع کردم و تلاش کردم و به تدریج همینطور شد که تا امروز شده است. حس هنری در من بیشتر به طرف سینما بود. خیلیها به من میگویند در کارهایت برشهای سینمایی هست. شاید این برشهای سینمایی همان حس و حال و روحیهای است که من برای سینما داشتم و هنوز هم دارم.
@shotnote1✍
@gardoonedastan
گرگ: چرا به نوشتن داستان علمی‑تخیلی علاقه داری؟
دیک: چون زمینِ بازیست برای جنونهایم و خوشبختانه بابتش حقالنوشته هم میگیرم. آزادم که چیزهای بهغایت غریب بنویسم، دربارهٔ آدمهایی با رفتارهای بس نامتعارف؛ مثلاً کسانی که از دل دیوار عبور میکنند، درست شبیه مسیح در واپسین بخش انجیلها. بعداً هم یک توجیه شبهعلمی برایش میبافم، مثلاً اینکه تکتک شخصیتها در واقع مُردهاند. در داستانهای جریان اصلی چنین کاری از حوصلهام خارج است.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
دیک: چون زمینِ بازیست برای جنونهایم و خوشبختانه بابتش حقالنوشته هم میگیرم. آزادم که چیزهای بهغایت غریب بنویسم، دربارهٔ آدمهایی با رفتارهای بس نامتعارف؛ مثلاً کسانی که از دل دیوار عبور میکنند، درست شبیه مسیح در واپسین بخش انجیلها. بعداً هم یک توجیه شبهعلمی برایش میبافم، مثلاً اینکه تکتک شخصیتها در واقع مُردهاند. در داستانهای جریان اصلی چنین کاری از حوصلهام خارج است.
میتوانم با هستی چون خمیر بازی برخورد کنم و به هر قالبی که بخواهم دربیاورم. زمانی یکی در نامهای نوشته بود جهان فیل دیک از خمیربازی تراشیده شده؛ کاملاً درست میگفت. شیفتهام که با رابطهٔ علّی‑معلولیِ فضا‑زمان ور بروم، و ریشهاش به دلبستگیِ دیرینهام به شناختشناسی بازمیگردد. صادقانه بگویم، هرگز نپذیرفتهام که جهان واقعی باشد، حتی باور ندارم همین الان اینجا نشستهایم. به نظرم ما انبوهی از مغزهای بههموصلشدهایم که مدام تحریکات حسی‑بصری را مستقیم به خوردمان میدهند و آنها دارند یادداشت میکنند که عکسالعمل ما در برابر اوضاعواحوال گوناگون چگونه است.•برگرفته از مصاحبهای با فیلیپ کی. دیک نویسندهٔ شهیر علمی‑تخیلی با گرگ ریکمن مصاحبهگر
گرگ: آنها چه کسانیاند؟
دیک: خب، گمان میکنم خدایان باشند. خیرخواه و نیکاند. اگر نه، خیلی پیش دست از سرمان برداشته بودند.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
«از کاربرد این بمب میترسم اما به لحاظ فنی زیباست و مشتاقم ببینم چگونه عمل میکند»
رابرت اپنهایمر/ فیزیکدان آمریکایی، ملقب به پدر بمب اتمی
🔲«هنوز هم طعم تلخ اشتیاق همکارانم برای اطلاع از نتیجه انفجار بمب در هیروشیما گرداگرد میز تلفن در هتل سانتافه را حس میکنم و اینکه چه احساس تهوعی داشتم از شادمانی برای نتیجه چندصد هزار نفری انفجار یک بمب»
اتو رابرت فریش/ دانشمند اتریشی و از بنیانگذاران نظریۀ شکافت هستهای
@shotnote1✍
رابرت اپنهایمر/ فیزیکدان آمریکایی، ملقب به پدر بمب اتمی
🔲«هنوز هم طعم تلخ اشتیاق همکارانم برای اطلاع از نتیجه انفجار بمب در هیروشیما گرداگرد میز تلفن در هتل سانتافه را حس میکنم و اینکه چه احساس تهوعی داشتم از شادمانی برای نتیجه چندصد هزار نفری انفجار یک بمب»
اتو رابرت فریش/ دانشمند اتریشی و از بنیانگذاران نظریۀ شکافت هستهای
@shotnote1✍
▪️
من در قفس هستم. میلهها در درون منند. «من» درواقع چیزی نیست جز قفس گذشته، با میلههایی مرکب از رؤیاهای جاودانی آینده
■گفتگو با کافکا
نوشتهٔ «گوستاو یانوش»
@shotnote1✍
من در قفس هستم. میلهها در درون منند. «من» درواقع چیزی نیست جز قفس گذشته، با میلههایی مرکب از رؤیاهای جاودانی آینده
■گفتگو با کافکا
نوشتهٔ «گوستاو یانوش»
@shotnote1✍
📝
نگاه کن بنویس
هر فریم، یک پرسش است؛ نویسنده کسی است که با داستانش به آن پرسش جواب میدهد.
@shotnote1✍
نگاه کن بنویس
هر فریم، یک پرسش است؛ نویسنده کسی است که با داستانش به آن پرسش جواب میدهد.
@shotnote1✍
🎯کشف "تم" در یک داستان یا اثر هنری، مهارتی است که با تمرین تقویت میشود. تم، ایدهی مرکزی و پیام جهانی است که اثر میخواهد آن را کاوش کند (مثل عشق، مرگ، آزادی، عدالت، تنهایی).
این تمرینهای روزانه (حداکثر ۱۵-۲۰ دقیقه) به شما کمک میکنند چشم تمبین پیدا کنید:
@shotnote1✍
این تمرینهای روزانه (حداکثر ۱۵-۲۰ دقیقه) به شما کمک میکنند چشم تمبین پیدا کنید:
هفتهی اول: تمرکز بر عناصر کوچک
۱. تمرین «تک جمله»: یک پاراگراف تصادفی از یک رمان، داستان کوتاه یا حتی یک خبر بخوان. سعی کن کل ایدهی آن پاراگراف را در یک جملهی کلی خلاصه کنی. (مثلاً: "این پاراگراف دربارهٔ بیعدالتی در سیستم اداری است.") این جمله، نزدیک به "تم" آن بخش است.
@shotnote1✍
تجربه_های_آزاد_از_شهرنوش_پارسی_پور.pdf
2.5 MB
🕊️ شهرنوش پارسیپور نویسنده و مترجم بزرگ ایرانی، چشم از جهان فروبست.
این کتاب، نخستین اثر داستانی وی میباشد.
فرم روایی این کتاب شامل ۹ فصل است و بسیاری آن را یک داستان بلند به هم پیوسته میدانند، نه مجموعهای از داستانهای کاملاً جدا.
داستان روایت اولشخص از زبان یک دختر جوان است که در خیابان با مردی مرموز به نام «ب» آشنا میشود و داستان به رابطه و گفتوگوهای آنها میپردازد.
این کتاب فضایی سورئال و مدرن دارد که برای آن سالها جلوتر از زمان خود بوده است .
📚زنان بدون مردان از بهترین آثار اوست.
یادش گرامی و راهش پررهرو 🤍
✍ @shotnote1
🎬 @honarefilmnameh
این کتاب، نخستین اثر داستانی وی میباشد.
فرم روایی این کتاب شامل ۹ فصل است و بسیاری آن را یک داستان بلند به هم پیوسته میدانند، نه مجموعهای از داستانهای کاملاً جدا.
داستان روایت اولشخص از زبان یک دختر جوان است که در خیابان با مردی مرموز به نام «ب» آشنا میشود و داستان به رابطه و گفتوگوهای آنها میپردازد.
این کتاب فضایی سورئال و مدرن دارد که برای آن سالها جلوتر از زمان خود بوده است .
📚زنان بدون مردان از بهترین آثار اوست.
یادش گرامی و راهش پررهرو 🤍
✍ @shotnote1
🎬 @honarefilmnameh
✍ نویسندهّ تک شات
🎯کشف "تم" در یک داستان یا اثر هنری، مهارتی است که با تمرین تقویت میشود. تم، ایدهی مرکزی و پیام جهانی است که اثر میخواهد آن را کاوش کند (مثل عشق، مرگ، آزادی، عدالت، تنهایی). این تمرینهای روزانه (حداکثر ۱۵-۲۰ دقیقه) به شما کمک میکنند چشم تمبین پیدا کنید:…
🎯 کشف تم | تمرین روزانه
یک اتفاق ساده از روزتان را در یک پاراگراف بنویسید؛ مثلاً:
دیر رسیدن به محل کار
یک گفتوگوی کوتاه با فروشنده
دیدن یک پرندهٔ زخمی
حالا برای همان متن، سه عنوان انتخاب کنید:
@shotnote1✍
یک اتفاق ساده از روزتان را در یک پاراگراف بنویسید؛ مثلاً:
دیر رسیدن به محل کار
یک گفتوگوی کوتاه با فروشنده
دیدن یک پرندهٔ زخمی
حالا برای همان متن، سه عنوان انتخاب کنید:
۱. عنوان واقعی (Literal): فقط اتفاق را نامگذاری میکند.
«کمک به یک سالمند»
۲. عنوان نمادین (Symbolic): اتفاق را به یک تصویر یا استعاره تبدیل میکند.
«دستهایی که پل شدند»
۳. عنوان فلسفی یا تماتیک (Thematic): ایدهٔ کلی و جهانشمولِ پشتِ اتفاق را بیان میکند.
«بارهای مشترک»
مثال دیگراین همان مسیری است که نویسنده را از گزارشنویسی به داستاننویسی و از داستاننویسی به خلق آثار ماندگار نزدیک میکند.
اتفاق: چند دقیقه زیر باران ایستادم تا غریبهای از خیابان عبور کند.
عنوان واقعی: «صبر زیر باران»
عنوان نمادین: «چترِ نادیده»
عنوان فلسفی: «مهربانی، مکثی در شتاب»
این تمرین به شما یاد میدهد که هر رویداد، سه لایه دارد:
رویداد (چه اتفاقی افتاد؟)
نماد (این اتفاق شبیه چیست؟)
تم (این اتفاق دربارهٔ زندگی چه میگوید؟)
@shotnote1✍
⬛️ژان پل سارتر
تهوع
به طرز مبهمی به این فکر می کردم که خودم را از سر راه بردارم تا دست کم یکی از هستی های زاید را نابود کنم.
اما مرگم هم زیادی بود. جنازه ام، خونم روی این سنگریزه ها، بین این گیاهان، ته این باغ با طراوت زیادی بود. و استخوان هایم نیز، که سرانجام عاری از گوشت و مثل دندان تر و تمیز می شد، زیادی بود.
من تا ابد زیادی بودم !
@shotnote1✍
تهوع
به طرز مبهمی به این فکر می کردم که خودم را از سر راه بردارم تا دست کم یکی از هستی های زاید را نابود کنم.
اما مرگم هم زیادی بود. جنازه ام، خونم روی این سنگریزه ها، بین این گیاهان، ته این باغ با طراوت زیادی بود. و استخوان هایم نیز، که سرانجام عاری از گوشت و مثل دندان تر و تمیز می شد، زیادی بود.
من تا ابد زیادی بودم !
@shotnote1✍
⬛️
هروقت که با آدمی تازه آشنا میشوم
شعری تازه دارم
و میدانم،
که کلاهی دیگر
سرم رفته است..
شهرام شیدایی
@shotnote1✍
هروقت که با آدمی تازه آشنا میشوم
شعری تازه دارم
و میدانم،
که کلاهی دیگر
سرم رفته است..
شهرام شیدایی
@shotnote1✍
⬛️واقعیت این است که داستان علمیتخیلی از یک سؤال شروع میشود: «اگر...؟»
اگر تمدنی آنقدر پیشرفته شود که بتواند شهری را داخل اسکلت یک موجود کیهانی بسازد، چه؟
▫️برای خلق چنین فضایی سه لایه بسازید:
🔲یک تمرین خلاقیت
به تصویر فقط ۳۰ ثانیه نگاه کنید و فقط به این سؤال پاسخ دهید:
«اگر امشب این جمجمه چشمش را باز کند، اولین اتفاقی که در شهر میافتد چیست؟»
پاسخ شما، اولین صحنه داستان شماست.
نکتهای که نویسندگان حرفهای رعایت میکنند، آن را با جزئیات معنادار نشان میدهند. در این تصویر، جمجمه مهم نیست. مهم این است که مردم، زیر آن زندگی عادی میکنند.
@shotnote1✍✍
@honarefilmnameh🎬
اگر تمدنی آنقدر پیشرفته شود که بتواند شهری را داخل اسکلت یک موجود کیهانی بسازد، چه؟
▫️برای خلق چنین فضایی سه لایه بسازید:
۱. گذشته (History) این جمجمه متعلق به چه موجودی بوده؟ یک خدا؟ یک موجود بینستارهای؟ یا بقایای یک ایستگاه زیستی؟
۲. فناوری (Technology) چرا مردم هنوز اینجا زندگی میکنند؟ آیا استخوانها انرژی تولید میکنند؟ آیا این شهر داخل یک موجود زنده قرار دارد؟
۳. فرهنگ (Culture) کودکان این شهر چه افسانهای درباره جمجمه میشنوند؟ آیا مردم آن را مقدس میدانند یا زندان؟
وقتی این سه سؤال را جواب دهید، دیگر فقط یک تصویر ندارید؛ بلکه یک جهان خلق کردهاید.
🔲یک تمرین خلاقیت
به تصویر فقط ۳۰ ثانیه نگاه کنید و فقط به این سؤال پاسخ دهید:
«اگر امشب این جمجمه چشمش را باز کند، اولین اتفاقی که در شهر میافتد چیست؟»
پاسخ شما، اولین صحنه داستان شماست.
نکتهای که نویسندگان حرفهای رعایت میکنند، آن را با جزئیات معنادار نشان میدهند. در این تصویر، جمجمه مهم نیست. مهم این است که مردم، زیر آن زندگی عادی میکنند.
@shotnote1✍✍
@honarefilmnameh🎬
•چارلز بوکفسکی
در طول زندگی، توی تلههای مختلفی زخمی و گرفتار میشویم. هیچکس نمیتواند از این تلهها در برود. تازه، بعضیها با همین تلهها زندگی میکنند. موضوع این است که باید بفهمی تله، واقعاً تله است. اگر گرفتار یک تله شوی و نفهمی توی تلهای، دیگر فاتحهات خوانده است.
•ناخدا برای ناهار رفته و کشتی دست ملوانها افتاده
@shotnote1✍
در طول زندگی، توی تلههای مختلفی زخمی و گرفتار میشویم. هیچکس نمیتواند از این تلهها در برود. تازه، بعضیها با همین تلهها زندگی میکنند. موضوع این است که باید بفهمی تله، واقعاً تله است. اگر گرفتار یک تله شوی و نفهمی توی تلهای، دیگر فاتحهات خوانده است.
•ناخدا برای ناهار رفته و کشتی دست ملوانها افتاده
@shotnote1✍
🏵داستان کوتاه
"بازگشت به خانه"
من بازگشتهام، از زیر طاق نما گذشته ام و دارم دور و برم را نگاه میکنم. این حیاط کهنه ی پدرم است. آبچاله در وسطش. ابزارهای اسقاط در هم بر هم ریخته راه پلکان اتاق زیر شیروانی را گرفته است. گربه روی طارمی به کمین نشسته. شندره ای که زمانی دور چوبی در بازی پیچیده بودند، در نسیم پر می کشد. من از راه رسیده ام. کی ازم پذیرائی می کند؟ کی پشت در آشپزخانه منتظر است؟ دود از دودکش بالا می رود، قهوه برای شام دم می کنند. آیا احساس تعلق می کنی؟ آیا احساس می کنی در خانه ای؟ نمی دانم، خیلی مطمئن نیستم. خانه که خانه ی پدرم است، ولی هر شیئی سرد کنار شی ء دیگر قرار گرفته، انگار دلمشغول کاروبار خودش است که من نیمی فراموششان کرده ام و نیمی هرگز نشناخته امشان. من چه فایده ای به حالشان دارم، چه معنایی برایشان دارم، ولو پسر پدرم باشم، کشاورز پیر؟ و دلش را ندارم که به در آشپزخانه بکوبم، فقط از دور گوش می دهم، ایستاده، جوری که به جای آدمی که گوش ایستاده باشد غافلگیرش نکنند و چون از دور گوش می دهم، هیچی نمیشنوم بجز نواختن خفیف ساعت که روی روزگار کودکی ام می گذرد، ولی شاید فقط فکر می کنم که می شنومش. هر چیز دیگری که در آشپزخانه رخ می دهد راز کسانی است که آنجا نشسته اند، رازی که از من پنهان می دارند. هر چه بیشتر جلوی در درنگ کنید، بیشتر بیگانه می شوید. چه پیش می آمد اگر کسی در را اکنون می گشود و از من سوالی می پرسید؟ آیا من خودم عین کسی رفتار نمی کردم که میخواهد رازش را پنهان دارد؟
• فرانتس کافکا
@shotnote1✍
@gardoonedastan
"بازگشت به خانه"
من بازگشتهام، از زیر طاق نما گذشته ام و دارم دور و برم را نگاه میکنم. این حیاط کهنه ی پدرم است. آبچاله در وسطش. ابزارهای اسقاط در هم بر هم ریخته راه پلکان اتاق زیر شیروانی را گرفته است. گربه روی طارمی به کمین نشسته. شندره ای که زمانی دور چوبی در بازی پیچیده بودند، در نسیم پر می کشد. من از راه رسیده ام. کی ازم پذیرائی می کند؟ کی پشت در آشپزخانه منتظر است؟ دود از دودکش بالا می رود، قهوه برای شام دم می کنند. آیا احساس تعلق می کنی؟ آیا احساس می کنی در خانه ای؟ نمی دانم، خیلی مطمئن نیستم. خانه که خانه ی پدرم است، ولی هر شیئی سرد کنار شی ء دیگر قرار گرفته، انگار دلمشغول کاروبار خودش است که من نیمی فراموششان کرده ام و نیمی هرگز نشناخته امشان. من چه فایده ای به حالشان دارم، چه معنایی برایشان دارم، ولو پسر پدرم باشم، کشاورز پیر؟ و دلش را ندارم که به در آشپزخانه بکوبم، فقط از دور گوش می دهم، ایستاده، جوری که به جای آدمی که گوش ایستاده باشد غافلگیرش نکنند و چون از دور گوش می دهم، هیچی نمیشنوم بجز نواختن خفیف ساعت که روی روزگار کودکی ام می گذرد، ولی شاید فقط فکر می کنم که می شنومش. هر چیز دیگری که در آشپزخانه رخ می دهد راز کسانی است که آنجا نشسته اند، رازی که از من پنهان می دارند. هر چه بیشتر جلوی در درنگ کنید، بیشتر بیگانه می شوید. چه پیش می آمد اگر کسی در را اکنون می گشود و از من سوالی می پرسید؟ آیا من خودم عین کسی رفتار نمی کردم که میخواهد رازش را پنهان دارد؟
• فرانتس کافکا
@shotnote1✍
@gardoonedastan
بدون تقلید هیچ کسی قادر به یادگیری
هیچ چیزی نخواهد بود، فقط چیزی که این
وسط خیلی مهم است ادا درنیاوردن است ...
•اورهان پاموک / کتاب سیاه
@shotnote1✍
بدون تقلید هیچ کسی قادر به یادگیری
هیچ چیزی نخواهد بود، فقط چیزی که این
وسط خیلی مهم است ادا درنیاوردن است ...
•اورهان پاموک / کتاب سیاه
قدرت تخیل خود را از حالت سرکشی و غیر منفعل به تخیلی هدایتگر و منفعل تبدیل کنید. خودتان را فراخور حال فضای داستان بجای کاراکترها بگذارید و تخیل کنید، و شروع به همزاد پنداری و بداهه گویی در چهارچوب داستان بکنید، فضای داستان را عوض نکنيد.
@shotnote1✍