احمد شاملو▪︎
آیدا!
اینکه مرا به سوی تو میکشد، عشق نیست، شکوه توست؛ و آنچه مرا به انتخاب تو برمیانگیزد، نیاز تن من نیست،
یگانگی ارواح و اندیشههای ماست.
"قسمتی کوتاه از نامه شاملو"
▫️@shotnote1
آیدا!
اینکه مرا به سوی تو میکشد، عشق نیست، شکوه توست؛ و آنچه مرا به انتخاب تو برمیانگیزد، نیاز تن من نیست،
یگانگی ارواح و اندیشههای ماست.
"قسمتی کوتاه از نامه شاملو"
▫️@shotnote1
💠"مهلت"
داستانکی از ویل بیکر
اول از همه وضع هوا را میفهمی که عوض شده. آفتاب از پس گرد و غبار معلق توی جاده زردگون میدرخشد، که زنت همین چند لحظه پیش با ماشین سلیکا دنده چاق کرد و از کنار راهی که به صندوق پست میرسید گاز داد و رفت. آسمان طبق معمول آبی بود فقط انگار همه چیز ناگهان مختصری کش آمد بعد دوباره جمع شد.
قیچی برقی هرس را خاموش میکنی با این تصور که لابد لرزش دستگاه گوش تو را میلرزاند. بعد متوجه میشوی که سگ زیر ایوان زوزه میکشد. از طرف دیگر صدای هیچ پرندهای را توی آسمان نمیشنوی. تراکتور تریلرکشی در آن دوردست با اگزوز بلند خود دود سیاهی بیرون میدهد. کمی بالاتر از خط افق هواپیمای جت ناپیدایی خط سفیدی بر آسمان میکشد.
میخواهی قیچی برقی را دوباره روشن کنی که حس میکنی زمین زیر پایت میرنبد. رنبیدن واقعی نیست، انگار ضربان قوی چیزی در آن اعماق زمین را به حرکت آورده است. همان وقت نوسان نوری کوتاه از پشت تپهها میدرخشد. یک لحظه بعد یکی دیگر. باز هم همین حس ابلهانه به تو دست میدهد که همه چیز باد میکند و بعد آب میرود.
داستانکی از ویل بیکر
اول از همه وضع هوا را میفهمی که عوض شده. آفتاب از پس گرد و غبار معلق توی جاده زردگون میدرخشد، که زنت همین چند لحظه پیش با ماشین سلیکا دنده چاق کرد و از کنار راهی که به صندوق پست میرسید گاز داد و رفت. آسمان طبق معمول آبی بود فقط انگار همه چیز ناگهان مختصری کش آمد بعد دوباره جمع شد.
قیچی برقی هرس را خاموش میکنی با این تصور که لابد لرزش دستگاه گوش تو را میلرزاند. بعد متوجه میشوی که سگ زیر ایوان زوزه میکشد. از طرف دیگر صدای هیچ پرندهای را توی آسمان نمیشنوی. تراکتور تریلرکشی در آن دوردست با اگزوز بلند خود دود سیاهی بیرون میدهد. کمی بالاتر از خط افق هواپیمای جت ناپیدایی خط سفیدی بر آسمان میکشد.
میخواهی قیچی برقی را دوباره روشن کنی که حس میکنی زمین زیر پایت میرنبد. رنبیدن واقعی نیست، انگار ضربان قوی چیزی در آن اعماق زمین را به حرکت آورده است. همان وقت نوسان نوری کوتاه از پشت تپهها میدرخشد. یک لحظه بعد یکی دیگر. باز هم همین حس ابلهانه به تو دست میدهد که همه چیز باد میکند و بعد آب میرود.
دلت به تاپ تاپ میافتد ناگهان یاد اتساع شرایین میافتی؛ فشارت 135 روی هشتاد است و دو ماه قبل باید برای آزمایش میرفتی. نه، سگ حالا مینالد و تنها هم نیست. سگ سیاه همسایه هم به او ملحق شده و در فاصلهای دوردست ده دوازده تای دیگر همصدا شدهاند.@shotnote1✍
به خانه تن میکشی، شلنگانداز نه، سلانه سلانه هم نمیروی. به دوستی تلفن میکنی که توی شهر زندگی میکند آن طرف تپه مرکز منطقه. بعد از صدای تون شمارهگیر مکثی طولانی و بعد صدای بوق اشغال، نگران میشوی بعد شماره رئیس محلی سازمان آتشنشانی را میگیری که با او آشنایی. مشغول است.
سیم دراز تلفن را با خودت میکشی دم پنجره و زل میزنی بیرون را تماشا میکنی. ضربه این بار کاملاً محسوس است. آسمان سمت غرب کاملاً روشن میشود و در همان حال یکی از تیرچههای خانه در گوشهای ترک برمیدارد. شماره کلانتر را میگیری، اشغال است. گشت جادهای. اشغال. 911 اشغال. پیام ضبط شدهای توی گوشی میپیچد، صدایی محکم و گزنده و ماشینی به شما میگوید تمام خطوط اشغال است و امکان برقراری ارتباط نیست.
باز هم بیرون را نگاه میکنی و لرزه خفیف نور را توی هوا حس میکنی. کنار قرنیز پنجره بیرون از خانه، ذرات خاکستر روی شیشه نشسته. کیویتی ایکس. اشغال. کوریر. اشغال. دلت شور میزند به بیرون از ایالت زنگ میزنی، به پدر زنت، زنت کجاست، باید تا حالا نامه به دستش رسیده باشد، نه؟ پدر زنت استاد زمینشناسی است و توی دانشکدههای معتبر درس میدهد. تلفن زنگ میخورد. یکبار، دوبار، سهبار. تلق. «نیروگاه فیزیک بفرمایید.»
دکتر ابند ساکس، زیر لب میگویی، با دکتر ابند ساکس کار داری.
«اینجا نیروگاه است، میفهمی. نمیتوانیم به جایی وصل کنیم.»
داد میزنی: «چه خبر شده. سر جَو چه بلایی آمده...» او نمیداند. آنها توی زیرزمینی بدون روزنه هستند. همه چیز عادی و عالی است. وقت ناهار است و آنها قرعهکشی هفتگی فوتبال را داشتند.
حالا بیرون برف میبارد. برف راه ماشینرو دم در و کوچه و پرچین و گاراژ را میپوشاند. میبینی که قیچی برقیات کنار پرچین به چشم میخورد. بار دیگر با سرعت شماره پدر زنت را میگیری. تلق صدایی میآید.
پیام ضبط شده میگوید که همهٔ اپراتورها مشغول هستند و به محض اینکه خطی آزاد شود خبرتان میکنند. نوار تمام میشود و بعد صدای موسیقی. صدای آهنگ ارکستر بزرگ که ویولن مینوازد و «شبِ روزی سخت» را پخش میکند. جایی که باید قطع شود سوزن گیر میکند و مرتب یک تکه را تکرار میکند.
باز هم از پنجره بیرون را نگاه میکنی. خانه میلرزد. میبینی که روشن، روشن و روشنتر میشود.
📝 درس داستاننویسی
چگونه بدون نشان دادن فاجعه، وحشت خلق کنیم؟
داستانک بالا، «مهلت» نوشته ویل بیکر، نمونهای درخشان از ساختن تعلیق است. نویسنده از همان جمله اول انفجار یا جنگ را نشان نمیدهد؛ فقط چند نشانه کوچک را کنار هم میچیند: سکوت پرندگان، زوزه سگها، لرزش خفیف زمین، نورهای دوردست و تلفنهایی که یکییکی اشغال میشوند.
نکته مهم این است که هر نشانه بهتنهایی عادی به نظر میرسد، اما کنار هم ذهن مخاطب را وادار میکنند فاجعه را تصور کند. این همان قدرت انباشت جزئیات است.
@shotnote1✍
چگونه بدون نشان دادن فاجعه، وحشت خلق کنیم؟
داستانک بالا، «مهلت» نوشته ویل بیکر، نمونهای درخشان از ساختن تعلیق است. نویسنده از همان جمله اول انفجار یا جنگ را نشان نمیدهد؛ فقط چند نشانه کوچک را کنار هم میچیند: سکوت پرندگان، زوزه سگها، لرزش خفیف زمین، نورهای دوردست و تلفنهایی که یکییکی اشغال میشوند.
نکته مهم این است که هر نشانه بهتنهایی عادی به نظر میرسد، اما کنار هم ذهن مخاطب را وادار میکنند فاجعه را تصور کند. این همان قدرت انباشت جزئیات است.
از طرفی شخصیت مدام تلاش میکند با تلفن، پلیس، آتشنشانی و آشنایان ارتباط بگیرد؛ اما هیچ تلاشی نتیجه نمیدهد. هر اقدام ناموفق، احساس درماندگی را بیشتر میکند و بدون نیاز به صحنههای پرهیجان، تعلیق را افزایش میدهد.
در پایان نیز نویسنده توضیح نمیدهد چه اتفاقی افتاده است؛ فقط مینویسد: «همهجا روشنتر و روشنتر میشود.» باقی ماجرا را ذهن خواننده کامل میکند.
نکته مهم : همیشه لازم نیست خودِ حادثه را نشان دهید؛ گاهی نمایش واکنش انسانها و چند نشانه دقیق، از نمایش مستقیم فاجعه تأثیرگذارتر است.
به کانال نویسنده تک شات بپیوندید.
@shotnote1✍
▫️ مادر گفت: «گمونم واسه رسیدن به کالیفرنیا باید دوهزار مایل سفر کنیم... بهنظر تو دوهزار مایل چهقدره؟ فکر میکنی رفتنِ اینهمه راه چهقدر وقت میخواد؟»
توم گفت:
خوشه های خشم
✍🏻جان اشتاین_بک
@shotnote1
توم گفت:
گوش کن مادر، یه چیزی توی زندون یاد گرفتم که میخوام بهت بگم؛ آدم هیچوقت نباید به اون روزی که قراره آزاد بشه فکر کنه، اینه که آدمو دیوونه میکنه. باید به فکر امروز بود و بعد فردا هم همین کار رو کرد. این کاریه که آدمای کارکُشته میکنن. تازهواردا سرشونو به دیوار میکوبن و هی میپرسن «چهقدر دیگه باید بمونیم؟» چرا به روزی که هنوز نیومده فکر میکنی؟
خوشه های خشم
✍🏻جان اشتاین_بک
@shotnote1
بگذار ساعت دور خودش بچرخد!
تو جوانتر از زمانی
زیباتر از ناگهان
ساعت ها را بردار از دیدارمان
بگذار ناگهان به پای تو پیرشوم ...
¤ آیینه
تارکوفسکی
🍷@shotnote1
تو جوانتر از زمانی
زیباتر از ناگهان
ساعت ها را بردار از دیدارمان
بگذار ناگهان به پای تو پیرشوم ...
¤ آیینه
تارکوفسکی
🍷@shotnote1
💢اگر نمیدانید درباره چه چیزی بنویسید، از خودتان نپرسید «چه سوژهای خوب است؟»
بپرسید: «من به چه نوع داستانی علاقه دارم؟» گاهی سوژه را پیدا نمیکنیم؛ سوژه، انعکاس روحیات خود ماست. اگر به رازها علاقه دارید، سوژههای جنایی و معمایی به سراغتان میآیند. اگر مجذوب سقوط و رستگاری هستید، احتمالاً به تراژدی نزدیکترید. اگر ذهنتان مدام به سفر و کشف خود میرود، سوژههای بلوغ و تحول شخصی برایتان طبیعیتر خواهند بود.
این ۱۶ الگو میتوانند هم ساختار داستان باشند و هم ابزار سوژهیابی:
بپرسید: «من به چه نوع داستانی علاقه دارم؟» گاهی سوژه را پیدا نمیکنیم؛ سوژه، انعکاس روحیات خود ماست. اگر به رازها علاقه دارید، سوژههای جنایی و معمایی به سراغتان میآیند. اگر مجذوب سقوط و رستگاری هستید، احتمالاً به تراژدی نزدیکترید. اگر ذهنتان مدام به سفر و کشف خود میرود، سوژههای بلوغ و تحول شخصی برایتان طبیعیتر خواهند بود.
این ۱۶ الگو میتوانند هم ساختار داستان باشند و هم ابزار سوژهیابی:
. جستوجو@shotnote1✍
شخصیت در پی چیزی است؛ حقیقت، عشق، گنج یا هویت.
۲. انتقام
رنجی قدیمی باید پاسخ داده شود.
۳. صعود
آدمی معمولی به جایگاهی بزرگ میرسد.
۴. سقوط
موفقیت یا غرور، شخصیت را نابود میکند.
۵. عشق ممنوع
دو نفر در برابر موانعی بزرگ قرار میگیرند.
۶. بقا
نبرد با مرگ، طبیعت یا شرایط سخت.
۷. راز
کشف حقیقتی پنهان.
۸. سفر
حرکتی بیرونی که به تغییری درونی منجر میشود.
۹. دگردیسی
شخصیت از نظر روحی یا اخلاقی تغییر میکند.
۱۰. قربانی شدن
فداکاری برای دیگری یا آرمانی بزرگ.
۱۱. رقابت
دو نیرو، دو فرد یا دو ایدئولوژی در تقابلاند.
۱۲. بازگشت
بازگشت به خانه، گذشته یا ریشهها.
۱۳. رستگاری
تلاش برای جبران یک خطا.
۱۴. طغیان
ایستادن در برابر قدرت، سنت یا سرنوشت.
۱۵. فروپاشی خانواده
روابط نزدیک به تدریج از هم میپاشند.
۱۶. کشف خود
مهمترین سؤال: «من واقعاً چه کسی هستم؟»
*
کتابها از نظر من، خانه نمیسازند خودشان خانه اند همانطور که دری را باز می کنید کتابی را شروع می کنید و به درون آن می روید. در کتاب زمان و فضای دیگرگونی هست.
ژانت_وینترسون
@shotnote1
کتابها از نظر من، خانه نمیسازند خودشان خانه اند همانطور که دری را باز می کنید کتابی را شروع می کنید و به درون آن می روید. در کتاب زمان و فضای دیگرگونی هست.
ژانت_وینترسون
@shotnote1
Forwarded from هنر فیلمنامه، کارگردان مولف
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💢 فیلم کوتاه 💯 ثانیهای
نویسنده و کارگردان: سید محمد رضا خردمندان برنده جایزه بهترین فیلم کوتاه از جشنواره فیلمهای ورزشی میلان و دریافت دیپلم افتخار از جشنواره فیلم ۱۰۰ و ...
از نظر کارگردانی، چند ویژگی در این فیلم برجسته است. با داشتن ایدهی واحد و شفاف همه چیز در خدمت یک غافلگیری نهایی است. با یک کات معنایی شمارش معکوس مسابقه فوتبال به شمارش معکوس چراغ راهنمایی پیوند میخورد و یک «مچکات مفهومی» که دو جهان را به هم وصل میکند.
روایت بدون دیالوگ اضافی، شخصیت و موقعیت اجتماعی کودک را در کمتر از دو دقیقه معرفی میکند و در پایان بازتابدهنده داستان،
🎬 @honarefilmnameh
نویسنده و کارگردان: سید محمد رضا خردمندان برنده جایزه بهترین فیلم کوتاه از جشنواره فیلمهای ورزشی میلان و دریافت دیپلم افتخار از جشنواره فیلم ۱۰۰ و ...
از نظر کارگردانی، چند ویژگی در این فیلم برجسته است. با داشتن ایدهی واحد و شفاف همه چیز در خدمت یک غافلگیری نهایی است. با یک کات معنایی شمارش معکوس مسابقه فوتبال به شمارش معکوس چراغ راهنمایی پیوند میخورد و یک «مچکات مفهومی» که دو جهان را به هم وصل میکند.
روایت بدون دیالوگ اضافی، شخصیت و موقعیت اجتماعی کودک را در کمتر از دو دقیقه معرفی میکند و در پایان بازتابدهنده داستان،
تماشاگر بعد از پایان فیلم، برداشت قبلی خود از تمام نماهای ابتدایی را دوباره بازخوانی میکند؛ همان چیزی که در فیلمنامه به آن Recontextualization میگویند.✍ @shotnote1
🎬 @honarefilmnameh
چارلز بوکوفسکی
«به مرگ فکر میکنم مثل یک همسایهی بداخلاق که هر لحظه ممکن است در بزند. اما تا در را باز نکردهام، میخواهم موسیقی پخش کنم، شراب بریزم (حالا آبمیوه)، و به زنم بگویم که دوستش دارم. این تنها کاری است که از دستم برمیآید.»
@shotnote1✍
«به مرگ فکر میکنم مثل یک همسایهی بداخلاق که هر لحظه ممکن است در بزند. اما تا در را باز نکردهام، میخواهم موسیقی پخش کنم، شراب بریزم (حالا آبمیوه)، و به زنم بگویم که دوستش دارم. این تنها کاری است که از دستم برمیآید.»
@shotnote1✍
به یاد یکی از سکانسهای استعاری وودی آلن افتادم. وودی داخل یک قطار تاریک و پر از آدمهای خسته و افسرده نشسته. از پنجره که بیرون را نگاه میکند، قطار دیگری را میبیند؛ قطاری پر از آدمهای خوشپوش، خندان و در حال جشن. انگار آنطرف، همهچیز بهتر است. حتی اولین حضور کوتاه شارون استون در سینما هم در همان قطار است.
وودی مدام اصرار میکند که جایش را عوض کند و به آن قطار برود؛ چون فکر میکند خوشبختی آنجاست، نه اینجا.
اما چند لحظه بعد معلوم میشود هر دو قطار، با همه تفاوت ظاهریشان، به یک مقصد
میرسند: یک زبالهدانی بزرگ!
شاید به همین دلیل، این سکانس بیش از آنکه درباره مرگ باشد، درباره وسواس همیشگی ما برای تصورِ بهتر بودن زندگی دیگران است.
ما معمولاً از پنجره زندگی خودمان، زندگی دیگران را تماشا میکنیم و خیال میکنیم آن قطارِ کناری، شادتر، موفقتر یا خوشبختتر است.
سیمین دانشور
در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است!
حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس.
آدمیزاد میتواند اگر بخواهد کوهها را جابجا کند. میتواند آبها را بخشکاند. میتواند چرخ و فلک را بهم بریزد ... آدمیزاد حکایت است. میتواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت و حکایت پهلوانی ...
بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی در این دنیا به قدرت نیروی روحی او نمیرسد، بهشرطی که اراده داشته باشد.
📕 سووشون
@shotnote1✍
در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است!
حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس.
آدمیزاد میتواند اگر بخواهد کوهها را جابجا کند. میتواند آبها را بخشکاند. میتواند چرخ و فلک را بهم بریزد ... آدمیزاد حکایت است. میتواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت و حکایت پهلوانی ...
بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی در این دنیا به قدرت نیروی روحی او نمیرسد، بهشرطی که اراده داشته باشد.
📕 سووشون
@shotnote1✍
💠احمد محمود
گفتوگو با خسرو باقری
علاقه داشتم به کار نوشتن. از جوانی مینوشتم. شرایط ما به گونهای است که آدم به آنجا که دلش میخواهد نمیرسد. من میخواستم سینماگر بشوم، سینما را خیلی دوست داشتم. اگر وضع بسامانی بود یا من وضع بسامانی داشتم، بیتردید سینماگر میشدم.
@shotnote1✍
@gardoonedastan
گفتوگو با خسرو باقری
علاقه داشتم به کار نوشتن. از جوانی مینوشتم. شرایط ما به گونهای است که آدم به آنجا که دلش میخواهد نمیرسد. من میخواستم سینماگر بشوم، سینما را خیلی دوست داشتم. اگر وضع بسامانی بود یا من وضع بسامانی داشتم، بیتردید سینماگر میشدم.
اما کار سینما کار فردی نیست، کار گروهی است. کار دشواری است، آدم باید تعلیم ببیند. من در این فکر بودم که به خارج بروم درسش را بخوانم، اما نشد. هزار سنگ پیش پای آدم هست که آدم را به جهتهای مختلف میکشاند. این حس در من بود. حس کار سینما در من بسیار زیاد بود. خلق یعنی اظهار درون خود. وقتی آنجا نشد، جهت دیگری پیدا کرد. به طرف نوشتن که فردی است و هزینه ندارد رفتم. لزومی نداشت درسش را بخوانم. دانشگاه ما این چیزها را نداشت، حالا هم ندارد، اگر هم داشت بهدردبخور نبود. پس باید خودم شروع میکردم، امری فردی که باید خودم تلاش میکردم. شروع کردم و تلاش کردم و به تدریج همینطور شد که تا امروز شده است. حس هنری در من بیشتر به طرف سینما بود. خیلیها به من میگویند در کارهایت برشهای سینمایی هست. شاید این برشهای سینمایی همان حس و حال و روحیهای است که من برای سینما داشتم و هنوز هم دارم.
@shotnote1✍
@gardoonedastan
گرگ: چرا به نوشتن داستان علمی‑تخیلی علاقه داری؟
دیک: چون زمینِ بازیست برای جنونهایم و خوشبختانه بابتش حقالنوشته هم میگیرم. آزادم که چیزهای بهغایت غریب بنویسم، دربارهٔ آدمهایی با رفتارهای بس نامتعارف؛ مثلاً کسانی که از دل دیوار عبور میکنند، درست شبیه مسیح در واپسین بخش انجیلها. بعداً هم یک توجیه شبهعلمی برایش میبافم، مثلاً اینکه تکتک شخصیتها در واقع مُردهاند. در داستانهای جریان اصلی چنین کاری از حوصلهام خارج است.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
دیک: چون زمینِ بازیست برای جنونهایم و خوشبختانه بابتش حقالنوشته هم میگیرم. آزادم که چیزهای بهغایت غریب بنویسم، دربارهٔ آدمهایی با رفتارهای بس نامتعارف؛ مثلاً کسانی که از دل دیوار عبور میکنند، درست شبیه مسیح در واپسین بخش انجیلها. بعداً هم یک توجیه شبهعلمی برایش میبافم، مثلاً اینکه تکتک شخصیتها در واقع مُردهاند. در داستانهای جریان اصلی چنین کاری از حوصلهام خارج است.
میتوانم با هستی چون خمیر بازی برخورد کنم و به هر قالبی که بخواهم دربیاورم. زمانی یکی در نامهای نوشته بود جهان فیل دیک از خمیربازی تراشیده شده؛ کاملاً درست میگفت. شیفتهام که با رابطهٔ علّی‑معلولیِ فضا‑زمان ور بروم، و ریشهاش به دلبستگیِ دیرینهام به شناختشناسی بازمیگردد. صادقانه بگویم، هرگز نپذیرفتهام که جهان واقعی باشد، حتی باور ندارم همین الان اینجا نشستهایم. به نظرم ما انبوهی از مغزهای بههموصلشدهایم که مدام تحریکات حسی‑بصری را مستقیم به خوردمان میدهند و آنها دارند یادداشت میکنند که عکسالعمل ما در برابر اوضاعواحوال گوناگون چگونه است.•برگرفته از مصاحبهای با فیلیپ کی. دیک نویسندهٔ شهیر علمی‑تخیلی با گرگ ریکمن مصاحبهگر
گرگ: آنها چه کسانیاند؟
دیک: خب، گمان میکنم خدایان باشند. خیرخواه و نیکاند. اگر نه، خیلی پیش دست از سرمان برداشته بودند.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
«از کاربرد این بمب میترسم اما به لحاظ فنی زیباست و مشتاقم ببینم چگونه عمل میکند»
رابرت اپنهایمر/ فیزیکدان آمریکایی، ملقب به پدر بمب اتمی
🔲«هنوز هم طعم تلخ اشتیاق همکارانم برای اطلاع از نتیجه انفجار بمب در هیروشیما گرداگرد میز تلفن در هتل سانتافه را حس میکنم و اینکه چه احساس تهوعی داشتم از شادمانی برای نتیجه چندصد هزار نفری انفجار یک بمب»
اتو رابرت فریش/ دانشمند اتریشی و از بنیانگذاران نظریۀ شکافت هستهای
@shotnote1✍
رابرت اپنهایمر/ فیزیکدان آمریکایی، ملقب به پدر بمب اتمی
🔲«هنوز هم طعم تلخ اشتیاق همکارانم برای اطلاع از نتیجه انفجار بمب در هیروشیما گرداگرد میز تلفن در هتل سانتافه را حس میکنم و اینکه چه احساس تهوعی داشتم از شادمانی برای نتیجه چندصد هزار نفری انفجار یک بمب»
اتو رابرت فریش/ دانشمند اتریشی و از بنیانگذاران نظریۀ شکافت هستهای
@shotnote1✍
▪️
من در قفس هستم. میلهها در درون منند. «من» درواقع چیزی نیست جز قفس گذشته، با میلههایی مرکب از رؤیاهای جاودانی آینده
■گفتگو با کافکا
نوشتهٔ «گوستاو یانوش»
@shotnote1✍
من در قفس هستم. میلهها در درون منند. «من» درواقع چیزی نیست جز قفس گذشته، با میلههایی مرکب از رؤیاهای جاودانی آینده
■گفتگو با کافکا
نوشتهٔ «گوستاو یانوش»
@shotnote1✍
📝
نگاه کن بنویس
هر فریم، یک پرسش است؛ نویسنده کسی است که با داستانش به آن پرسش جواب میدهد.
@shotnote1✍
نگاه کن بنویس
هر فریم، یک پرسش است؛ نویسنده کسی است که با داستانش به آن پرسش جواب میدهد.
@shotnote1✍
🎯کشف "تم" در یک داستان یا اثر هنری، مهارتی است که با تمرین تقویت میشود. تم، ایدهی مرکزی و پیام جهانی است که اثر میخواهد آن را کاوش کند (مثل عشق، مرگ، آزادی، عدالت، تنهایی).
این تمرینهای روزانه (حداکثر ۱۵-۲۰ دقیقه) به شما کمک میکنند چشم تمبین پیدا کنید:
@shotnote1✍
این تمرینهای روزانه (حداکثر ۱۵-۲۰ دقیقه) به شما کمک میکنند چشم تمبین پیدا کنید:
هفتهی اول: تمرکز بر عناصر کوچک
۱. تمرین «تک جمله»: یک پاراگراف تصادفی از یک رمان، داستان کوتاه یا حتی یک خبر بخوان. سعی کن کل ایدهی آن پاراگراف را در یک جملهی کلی خلاصه کنی. (مثلاً: "این پاراگراف دربارهٔ بیعدالتی در سیستم اداری است.") این جمله، نزدیک به "تم" آن بخش است.
@shotnote1✍
تجربه_های_آزاد_از_شهرنوش_پارسی_پور.pdf
2.5 MB
🕊️ شهرنوش پارسیپور نویسنده و مترجم بزرگ ایرانی، چشم از جهان فروبست.
این کتاب، نخستین اثر داستانی وی میباشد.
فرم روایی این کتاب شامل ۹ فصل است و بسیاری آن را یک داستان بلند به هم پیوسته میدانند، نه مجموعهای از داستانهای کاملاً جدا.
داستان روایت اولشخص از زبان یک دختر جوان است که در خیابان با مردی مرموز به نام «ب» آشنا میشود و داستان به رابطه و گفتوگوهای آنها میپردازد.
این کتاب فضایی سورئال و مدرن دارد که برای آن سالها جلوتر از زمان خود بوده است .
📚زنان بدون مردان از بهترین آثار اوست.
یادش گرامی و راهش پررهرو 🤍
✍ @shotnote1
🎬 @honarefilmnameh
این کتاب، نخستین اثر داستانی وی میباشد.
فرم روایی این کتاب شامل ۹ فصل است و بسیاری آن را یک داستان بلند به هم پیوسته میدانند، نه مجموعهای از داستانهای کاملاً جدا.
داستان روایت اولشخص از زبان یک دختر جوان است که در خیابان با مردی مرموز به نام «ب» آشنا میشود و داستان به رابطه و گفتوگوهای آنها میپردازد.
این کتاب فضایی سورئال و مدرن دارد که برای آن سالها جلوتر از زمان خود بوده است .
📚زنان بدون مردان از بهترین آثار اوست.
یادش گرامی و راهش پررهرو 🤍
✍ @shotnote1
🎬 @honarefilmnameh
✍ نویسندهّ تک شات
🎯کشف "تم" در یک داستان یا اثر هنری، مهارتی است که با تمرین تقویت میشود. تم، ایدهی مرکزی و پیام جهانی است که اثر میخواهد آن را کاوش کند (مثل عشق، مرگ، آزادی، عدالت، تنهایی). این تمرینهای روزانه (حداکثر ۱۵-۲۰ دقیقه) به شما کمک میکنند چشم تمبین پیدا کنید:…
🎯 کشف تم | تمرین روزانه
یک اتفاق ساده از روزتان را در یک پاراگراف بنویسید؛ مثلاً:
دیر رسیدن به محل کار
یک گفتوگوی کوتاه با فروشنده
دیدن یک پرندهٔ زخمی
حالا برای همان متن، سه عنوان انتخاب کنید:
@shotnote1✍
یک اتفاق ساده از روزتان را در یک پاراگراف بنویسید؛ مثلاً:
دیر رسیدن به محل کار
یک گفتوگوی کوتاه با فروشنده
دیدن یک پرندهٔ زخمی
حالا برای همان متن، سه عنوان انتخاب کنید:
۱. عنوان واقعی (Literal): فقط اتفاق را نامگذاری میکند.
«کمک به یک سالمند»
۲. عنوان نمادین (Symbolic): اتفاق را به یک تصویر یا استعاره تبدیل میکند.
«دستهایی که پل شدند»
۳. عنوان فلسفی یا تماتیک (Thematic): ایدهٔ کلی و جهانشمولِ پشتِ اتفاق را بیان میکند.
«بارهای مشترک»
مثال دیگراین همان مسیری است که نویسنده را از گزارشنویسی به داستاننویسی و از داستاننویسی به خلق آثار ماندگار نزدیک میکند.
اتفاق: چند دقیقه زیر باران ایستادم تا غریبهای از خیابان عبور کند.
عنوان واقعی: «صبر زیر باران»
عنوان نمادین: «چترِ نادیده»
عنوان فلسفی: «مهربانی، مکثی در شتاب»
این تمرین به شما یاد میدهد که هر رویداد، سه لایه دارد:
رویداد (چه اتفاقی افتاد؟)
نماد (این اتفاق شبیه چیست؟)
تم (این اتفاق دربارهٔ زندگی چه میگوید؟)
@shotnote1✍