This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❇️همیشه پای یک ایده در میان است
شیمبورسکا در شعری، از چیزهایی که گم کرده بوده نوشته. آخر از بادبادک کوچکی مینویسه که بعد از سالها سروکلهش پیداش شده، همون بادبادک "که باد مدتها آن را دزدیده بود".
میگوید: حالا اومدی؟ حالا که هیچ بچهای اینجا نیست؟
▫️معین دهاز
پیشنهاد تمرین:
چند تایی از چیزهای مورد علاقه اتان را که طی سالها پیش گم کرده بودید، بخاطر بیاورید و یادداشت کنید.
بعد تصور کنید به نوعی جالب سر و کله یک یا دو تاشان پیدا شده و داستان را به سلیقه خودتان ادامه دهید.
@shotnote1✍
🫧
"فرانتس کافکا"
من پيوسته از تو گريخته ام
و به اتاقم، کتابهايم، دوستان ديوانه ام
و افکار ماليخوليائی ام پناه برده ام
قبول دارم که کله شق بودم
اما تو هم همواره فقط در پی اثبات سه چيز بودی:
اول آنکه در اين ارتباط بی تقصيری
دوم آنکه من مقصرم
و سوم، با بزرگواری تمام حاضری مرا ببخشی.
@shotnote1✍
"فرانتس کافکا"
من پيوسته از تو گريخته ام
و به اتاقم، کتابهايم، دوستان ديوانه ام
و افکار ماليخوليائی ام پناه برده ام
قبول دارم که کله شق بودم
اما تو هم همواره فقط در پی اثبات سه چيز بودی:
اول آنکه در اين ارتباط بی تقصيری
دوم آنکه من مقصرم
و سوم، با بزرگواری تمام حاضری مرا ببخشی.
@shotnote1✍
George Clooney - Gravity 2013
💠Dialog
سال 1996بود و 42 روز این بالا بودم؛هر بار که از بالای تگزاس رد می شدم پایین رو نگاه می کردم و می دونستم که خانم کوالسکی هم داره بالا رو نگاه میکنه و به فکر منه.
برای شش هفته؛ با دست برای این زن بوسه میفرستادم و بعدها در ادواردز فرود اومدم و فهمیدم اون با یک وکیل فرار کرده.
@shotnote1✍
💠Dialog
سال 1996بود و 42 روز این بالا بودم؛هر بار که از بالای تگزاس رد می شدم پایین رو نگاه می کردم و می دونستم که خانم کوالسکی هم داره بالا رو نگاه میکنه و به فکر منه.
برای شش هفته؛ با دست برای این زن بوسه میفرستادم و بعدها در ادواردز فرود اومدم و فهمیدم اون با یک وکیل فرار کرده.
@shotnote1✍
✍گونتر گراس:
شب، هرگز، هرگز! من به نوشتن در شب اعتقاد ندارم؛ چون خیلی راحت به دست می آید! وقتی چیز هایی را که شب نوشته ام صبح روز بعد می خوانم می بینم خوب نیست. برای شروع کار به نور روز نیاز دارم. بین ساعت نه و ده صبح صبحانه طولانی ای می خورم به همراه مطالعه و موسیقی. بعد از صبحانه کار می کنم، و سپس در بعدازظهر برای نوشیدن قهوه استراحت مختصری میکنم. بعد دوباره کار را شروع میکنم و ساعت هفت غروب تمامش میکنم. وقتی دارم روی کتابی حماسی کار میکنم، روند نویسندگی نسبتا طولانی میشود. نوشتن همه پیشنویسهای چنین کتابی از چهار تا پنج سال طول میکشد. وقتی از شدت خستگی از پا افتادم، آن موقع دیگر نوشتن کتاب به پایان رسیده!
این را هم بگویم من کتابی مثل «طبل حلبی» یا «از دفتر خاطرات یک حلزون» را فقط در دوره خاصی از زندگی ام می توانم بنویسم. این کتابها ماحصل احساسات و افکار من در همان دوره از عمرم بوده. مطمئنم اگر بنا بود بنشینم و «طبل حلبی» یا «سال های سگی» یا «از دفتر خاطرات یک حلزون» را بازنویسی کنم، نابودشان می کردم.
@shotnote1 ✍
شب، هرگز، هرگز! من به نوشتن در شب اعتقاد ندارم؛ چون خیلی راحت به دست می آید! وقتی چیز هایی را که شب نوشته ام صبح روز بعد می خوانم می بینم خوب نیست. برای شروع کار به نور روز نیاز دارم. بین ساعت نه و ده صبح صبحانه طولانی ای می خورم به همراه مطالعه و موسیقی. بعد از صبحانه کار می کنم، و سپس در بعدازظهر برای نوشیدن قهوه استراحت مختصری میکنم. بعد دوباره کار را شروع میکنم و ساعت هفت غروب تمامش میکنم. وقتی دارم روی کتابی حماسی کار میکنم، روند نویسندگی نسبتا طولانی میشود. نوشتن همه پیشنویسهای چنین کتابی از چهار تا پنج سال طول میکشد. وقتی از شدت خستگی از پا افتادم، آن موقع دیگر نوشتن کتاب به پایان رسیده!
این را هم بگویم من کتابی مثل «طبل حلبی» یا «از دفتر خاطرات یک حلزون» را فقط در دوره خاصی از زندگی ام می توانم بنویسم. این کتابها ماحصل احساسات و افکار من در همان دوره از عمرم بوده. مطمئنم اگر بنا بود بنشینم و «طبل حلبی» یا «سال های سگی» یا «از دفتر خاطرات یک حلزون» را بازنویسی کنم، نابودشان می کردم.
@shotnote1 ✍
Forwarded from هنر فیلمنامه، کارگردان مولف
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎗سکانسی بیاد ماندنی از انیمیشن راتاتوی
از دیگر تکنیک های داستان نویسی، فلاش بک یا خرده روایت است.
علت و انگیزه ای در زمان حال که راوی داستان را یاد واقعه ای در گذشته می اندازد. به گونه ای که زمان حال رها میشود و خاطره و یاد گذشته پیش کشیده می شود.
برای بسط دادن اتفاقات و عمق دادت به داستان استفاده میشود.
@honarefilmnameh 🎬
از دیگر تکنیک های داستان نویسی، فلاش بک یا خرده روایت است.
علت و انگیزه ای در زمان حال که راوی داستان را یاد واقعه ای در گذشته می اندازد. به گونه ای که زمان حال رها میشود و خاطره و یاد گذشته پیش کشیده می شود.
برای بسط دادن اتفاقات و عمق دادت به داستان استفاده میشود.
@shotnote1 ✍
به کانال نویسنده تک شات بپیوندید 🔼
@honarefilmnameh 🎬
حقیقت و مرد دانا - بهرام بیضایی.zip
2.7 MB
حقیقت و مرد دانا کتابی است در ستایش روح پرسشگری و نکوهش سکون و ایستایی. کتابی که با دیدهی احترام به جهان هستی مینگرد و به پاکی روح طبیعت باور دارد. توصیفهای کتاب به شدت تصویری است، متن همچون یک نمایشنامه صحنه به صحنه و با توصیف فضای جدید پیش میرود. تصویرهای کتاب به خوبی، متن را همراهی و زیبایی اثر را دو چندان میکند.
📗 حقیقت و مرد دانا
بهرام بیضایی
@shotnote1
@honarefilmnameh🎬
کتاب حقیقت و مرد دانا، داستان پسرکی روستایی است که به قصد یافتن حقیقت از خانه بیرون می آید. پسرک این داستان فردای یک جشن عروسی، به تقلید از بازی مطربان، می خواهد با دوستانش نمایشی اجرا کند اما طرح یک پرسش در این باره که آیا بازی حقیقی است یا نه سرآغازی می شود برای یک سفر بی پایان. سفری در جست وجوی حقیقت. پسرک که پاسخی از پدر و آموزگار نمیگیرد برای یافتن مرد دانا کسی که حقیقت را به او بنمایاند قدم به سرزمین های تازه ای میگذارد.
📗 حقیقت و مرد دانا
بهرام بیضایی
@shotnote1
@honarefilmnameh🎬
▫️▫️▫️
پيرمرد در برابر او سه چيز قرار داد. یک قلم، نیزه و نی: وقتی هست برای نوشتن، وقتی برای جنگيدن و وقتی برای نغمه سر دادن. زمانی بايد نوشت. زمانی بايد جنگيد و زمانی بايد به صدای خود گوش داد.
•••
حقیقت و مرد دانا
بهرام بیضایی
@shotnote1
@honarefilmnameh🎬
پيرمرد در برابر او سه چيز قرار داد. یک قلم، نیزه و نی: وقتی هست برای نوشتن، وقتی برای جنگيدن و وقتی برای نغمه سر دادن. زمانی بايد نوشت. زمانی بايد جنگيد و زمانی بايد به صدای خود گوش داد.
•••
«پيرمرد لحظهای چشمهايش را برهم گذاشت. ولی صدای پسرك را می شنيد: به من گفتهاند كسی هست كه می داند چگونه با قلم می توان جنگيد و با نيزه می توان نغمه ساخت و با نی می توان نوشت. ای پير چه میگویی در باب نيزه و قلم و نی؟
➖ هوم! من اين هر سه را يكی می بينم. حقيقت اين هر سه، آن نی است كه كنار كلبه ی من، سبز شده. اين آيينهای است چون همه آينه ها.
➖چطور ساقه ی نی را آيينه می خوانی، كه چيزی نشان نمی دهد؟
پيرمرد با حيرت گفت: نشان نمی دهد؟ نگاه كن تا ببينی؛ اين آينه ی تن نيست؛ آينه ی روح است. هان تو خشم كن و آن نيزه می شود؛ شعر بپرداز و آن قلم میشود؛ فرياد درد برآور و آن نی بند بند میشود. خشم و شعر و فرياد. آيا يك نی، خودت را به خودت نشان نداد؟ برای زمانی دراز كسی چيزی نگفت. پشت پنجره، ابری آرام میگذشت. عاقبت پسرك سكوت را شكست: ای پير! ای پدر! آيا تو داناتريني؟
➖نه، نه، كسی هست كه بسيار از من داناتر است. او پس از اين می آيد.
➖او را چگونه بشناسم؟
پدر لبخندی زد و به دور خيره شد:
➖ من نشستهام و او راه می رود. من به آخر رسيدهام و او آغاز میكند. او هرگز يك جای نمیماند. او اينك پسركی است در سنّ و سال تو. او دريای پرسش است و میخواهد بداند»
حقیقت و مرد دانا
بهرام بیضایی
@shotnote1
@honarefilmnameh🎬
داستانک: 《اهدا عضو》
هیچکدام از آدمهای این سالن فکرش را هم نمیکنند که در صفِ انتظار، برای گرفتن نوبت اعضای بدن من نشستهاند. منی که برای تکتک اعضای تنم رضایت دادهام، منی که همین حالا گوشهی سالنِ بیمارستان ایستادهام و توی چشمهایشان نگاه میکنم.
برای این بدن بیمو و صورت رنگپریده منتظرند.
مطمئنم آن مرد صورتسوخته، پوستِ صورتِ مرا میخواهد. بقیه را نمیدانم. اما او مرفه به نظر میآید؛ لباس مرتب، کفشهای واکسخورده، نگاه بیصبر کسی که عادت ندارد منتظر بماند. حتماً پول خوبی به خانوادهام خواهد داد.
زن جوانش اما، کمتر نگران است و بیشتر مشتاق جراحی. شیرین و برنزه است؛ مثل گندمک صبحانه.
اگر قرار باشد تکهای از من در تن دیگری به زندگی ادامه دهد، شاید چیزی از خاطرههایم هم از مرگ جان سالم به در ببرد.
آیا او را به خاطر خواهم آورد؟
✍شهلا سپهری
@shotnote1🍃✨🍃
هیچکدام از آدمهای این سالن فکرش را هم نمیکنند که در صفِ انتظار، برای گرفتن نوبت اعضای بدن من نشستهاند. منی که برای تکتک اعضای تنم رضایت دادهام، منی که همین حالا گوشهی سالنِ بیمارستان ایستادهام و توی چشمهایشان نگاه میکنم.
برای این بدن بیمو و صورت رنگپریده منتظرند.
مطمئنم آن مرد صورتسوخته، پوستِ صورتِ مرا میخواهد. بقیه را نمیدانم. اما او مرفه به نظر میآید؛ لباس مرتب، کفشهای واکسخورده، نگاه بیصبر کسی که عادت ندارد منتظر بماند. حتماً پول خوبی به خانوادهام خواهد داد.
زن جوانش اما، کمتر نگران است و بیشتر مشتاق جراحی. شیرین و برنزه است؛ مثل گندمک صبحانه.
اگر قرار باشد تکهای از من در تن دیگری به زندگی ادامه دهد، شاید چیزی از خاطرههایم هم از مرگ جان سالم به در ببرد.
آیا او را به خاطر خواهم آورد؟
✍شهلا سپهری
@shotnote1🍃✨🍃
گیل: میتونم ازتون بخوام که بزرگترین لطف دنیا رو بکنین؟
همینگوی: چی هست؟
گیل: امکان داره رمان منو بخونین؟
همینگوی: رمان تو رو؟
گیل: بله. چیز خاصی نیست. حدود 400 صفحه. من فقط دوست دارم نظر شما رو در مورد نوشته م بدونم.
همینگوی: خب من نظرم اینه که ازش متنفرم!
گیل: شما که هنوز نخوندیش!
همینگوی: اگه بد باشه، ازش متنفرم چون از نوشته های بد متنفرم. اگر هم خوب باشه، حسودیم میشه که چرا من ننوشتمش و بیشتر ازش متنفر میشم. قضیه اینه که تو هیچوقت نباید دنبال نظر یه نویسنده دیگه در مورد نوشته ت باشی.
نیمه شب در پاریس (Midnight in Paris)
وودی آلن
@shotnote1🍃✨🍃
همینگوی: چی هست؟
گیل: امکان داره رمان منو بخونین؟
همینگوی: رمان تو رو؟
گیل: بله. چیز خاصی نیست. حدود 400 صفحه. من فقط دوست دارم نظر شما رو در مورد نوشته م بدونم.
همینگوی: خب من نظرم اینه که ازش متنفرم!
گیل: شما که هنوز نخوندیش!
همینگوی: اگه بد باشه، ازش متنفرم چون از نوشته های بد متنفرم. اگر هم خوب باشه، حسودیم میشه که چرا من ننوشتمش و بیشتر ازش متنفر میشم. قضیه اینه که تو هیچوقت نباید دنبال نظر یه نویسنده دیگه در مورد نوشته ت باشی.
نیمه شب در پاریس (Midnight in Paris)
وودی آلن
@shotnote1🍃✨🍃
احمد شاملو▪︎
آیدا!
اینکه مرا به سوی تو میکشد، عشق نیست، شکوه توست؛ و آنچه مرا به انتخاب تو برمیانگیزد، نیاز تن من نیست،
یگانگی ارواح و اندیشههای ماست.
"قسمتی کوتاه از نامه شاملو"
▫️@shotnote1
آیدا!
اینکه مرا به سوی تو میکشد، عشق نیست، شکوه توست؛ و آنچه مرا به انتخاب تو برمیانگیزد، نیاز تن من نیست،
یگانگی ارواح و اندیشههای ماست.
"قسمتی کوتاه از نامه شاملو"
▫️@shotnote1
💠"مهلت"
داستانکی از ویل بیکر
اول از همه وضع هوا را میفهمی که عوض شده. آفتاب از پس گرد و غبار معلق توی جاده زردگون میدرخشد، که زنت همین چند لحظه پیش با ماشین سلیکا دنده چاق کرد و از کنار راهی که به صندوق پست میرسید گاز داد و رفت. آسمان طبق معمول آبی بود فقط انگار همه چیز ناگهان مختصری کش آمد بعد دوباره جمع شد.
قیچی برقی هرس را خاموش میکنی با این تصور که لابد لرزش دستگاه گوش تو را میلرزاند. بعد متوجه میشوی که سگ زیر ایوان زوزه میکشد. از طرف دیگر صدای هیچ پرندهای را توی آسمان نمیشنوی. تراکتور تریلرکشی در آن دوردست با اگزوز بلند خود دود سیاهی بیرون میدهد. کمی بالاتر از خط افق هواپیمای جت ناپیدایی خط سفیدی بر آسمان میکشد.
میخواهی قیچی برقی را دوباره روشن کنی که حس میکنی زمین زیر پایت میرنبد. رنبیدن واقعی نیست، انگار ضربان قوی چیزی در آن اعماق زمین را به حرکت آورده است. همان وقت نوسان نوری کوتاه از پشت تپهها میدرخشد. یک لحظه بعد یکی دیگر. باز هم همین حس ابلهانه به تو دست میدهد که همه چیز باد میکند و بعد آب میرود.
داستانکی از ویل بیکر
اول از همه وضع هوا را میفهمی که عوض شده. آفتاب از پس گرد و غبار معلق توی جاده زردگون میدرخشد، که زنت همین چند لحظه پیش با ماشین سلیکا دنده چاق کرد و از کنار راهی که به صندوق پست میرسید گاز داد و رفت. آسمان طبق معمول آبی بود فقط انگار همه چیز ناگهان مختصری کش آمد بعد دوباره جمع شد.
قیچی برقی هرس را خاموش میکنی با این تصور که لابد لرزش دستگاه گوش تو را میلرزاند. بعد متوجه میشوی که سگ زیر ایوان زوزه میکشد. از طرف دیگر صدای هیچ پرندهای را توی آسمان نمیشنوی. تراکتور تریلرکشی در آن دوردست با اگزوز بلند خود دود سیاهی بیرون میدهد. کمی بالاتر از خط افق هواپیمای جت ناپیدایی خط سفیدی بر آسمان میکشد.
میخواهی قیچی برقی را دوباره روشن کنی که حس میکنی زمین زیر پایت میرنبد. رنبیدن واقعی نیست، انگار ضربان قوی چیزی در آن اعماق زمین را به حرکت آورده است. همان وقت نوسان نوری کوتاه از پشت تپهها میدرخشد. یک لحظه بعد یکی دیگر. باز هم همین حس ابلهانه به تو دست میدهد که همه چیز باد میکند و بعد آب میرود.
دلت به تاپ تاپ میافتد ناگهان یاد اتساع شرایین میافتی؛ فشارت 135 روی هشتاد است و دو ماه قبل باید برای آزمایش میرفتی. نه، سگ حالا مینالد و تنها هم نیست. سگ سیاه همسایه هم به او ملحق شده و در فاصلهای دوردست ده دوازده تای دیگر همصدا شدهاند.@shotnote1✍
به خانه تن میکشی، شلنگانداز نه، سلانه سلانه هم نمیروی. به دوستی تلفن میکنی که توی شهر زندگی میکند آن طرف تپه مرکز منطقه. بعد از صدای تون شمارهگیر مکثی طولانی و بعد صدای بوق اشغال، نگران میشوی بعد شماره رئیس محلی سازمان آتشنشانی را میگیری که با او آشنایی. مشغول است.
سیم دراز تلفن را با خودت میکشی دم پنجره و زل میزنی بیرون را تماشا میکنی. ضربه این بار کاملاً محسوس است. آسمان سمت غرب کاملاً روشن میشود و در همان حال یکی از تیرچههای خانه در گوشهای ترک برمیدارد. شماره کلانتر را میگیری، اشغال است. گشت جادهای. اشغال. 911 اشغال. پیام ضبط شدهای توی گوشی میپیچد، صدایی محکم و گزنده و ماشینی به شما میگوید تمام خطوط اشغال است و امکان برقراری ارتباط نیست.
باز هم بیرون را نگاه میکنی و لرزه خفیف نور را توی هوا حس میکنی. کنار قرنیز پنجره بیرون از خانه، ذرات خاکستر روی شیشه نشسته. کیویتی ایکس. اشغال. کوریر. اشغال. دلت شور میزند به بیرون از ایالت زنگ میزنی، به پدر زنت، زنت کجاست، باید تا حالا نامه به دستش رسیده باشد، نه؟ پدر زنت استاد زمینشناسی است و توی دانشکدههای معتبر درس میدهد. تلفن زنگ میخورد. یکبار، دوبار، سهبار. تلق. «نیروگاه فیزیک بفرمایید.»
دکتر ابند ساکس، زیر لب میگویی، با دکتر ابند ساکس کار داری.
«اینجا نیروگاه است، میفهمی. نمیتوانیم به جایی وصل کنیم.»
داد میزنی: «چه خبر شده. سر جَو چه بلایی آمده...» او نمیداند. آنها توی زیرزمینی بدون روزنه هستند. همه چیز عادی و عالی است. وقت ناهار است و آنها قرعهکشی هفتگی فوتبال را داشتند.
حالا بیرون برف میبارد. برف راه ماشینرو دم در و کوچه و پرچین و گاراژ را میپوشاند. میبینی که قیچی برقیات کنار پرچین به چشم میخورد. بار دیگر با سرعت شماره پدر زنت را میگیری. تلق صدایی میآید.
پیام ضبط شده میگوید که همهٔ اپراتورها مشغول هستند و به محض اینکه خطی آزاد شود خبرتان میکنند. نوار تمام میشود و بعد صدای موسیقی. صدای آهنگ ارکستر بزرگ که ویولن مینوازد و «شبِ روزی سخت» را پخش میکند. جایی که باید قطع شود سوزن گیر میکند و مرتب یک تکه را تکرار میکند.
باز هم از پنجره بیرون را نگاه میکنی. خانه میلرزد. میبینی که روشن، روشن و روشنتر میشود.
📝 درس داستاننویسی
چگونه بدون نشان دادن فاجعه، وحشت خلق کنیم؟
داستانک بالا، «مهلت» نوشته ویل بیکر، نمونهای درخشان از ساختن تعلیق است. نویسنده از همان جمله اول انفجار یا جنگ را نشان نمیدهد؛ فقط چند نشانه کوچک را کنار هم میچیند: سکوت پرندگان، زوزه سگها، لرزش خفیف زمین، نورهای دوردست و تلفنهایی که یکییکی اشغال میشوند.
نکته مهم این است که هر نشانه بهتنهایی عادی به نظر میرسد، اما کنار هم ذهن مخاطب را وادار میکنند فاجعه را تصور کند. این همان قدرت انباشت جزئیات است.
@shotnote1✍
چگونه بدون نشان دادن فاجعه، وحشت خلق کنیم؟
داستانک بالا، «مهلت» نوشته ویل بیکر، نمونهای درخشان از ساختن تعلیق است. نویسنده از همان جمله اول انفجار یا جنگ را نشان نمیدهد؛ فقط چند نشانه کوچک را کنار هم میچیند: سکوت پرندگان، زوزه سگها، لرزش خفیف زمین، نورهای دوردست و تلفنهایی که یکییکی اشغال میشوند.
نکته مهم این است که هر نشانه بهتنهایی عادی به نظر میرسد، اما کنار هم ذهن مخاطب را وادار میکنند فاجعه را تصور کند. این همان قدرت انباشت جزئیات است.
از طرفی شخصیت مدام تلاش میکند با تلفن، پلیس، آتشنشانی و آشنایان ارتباط بگیرد؛ اما هیچ تلاشی نتیجه نمیدهد. هر اقدام ناموفق، احساس درماندگی را بیشتر میکند و بدون نیاز به صحنههای پرهیجان، تعلیق را افزایش میدهد.
در پایان نیز نویسنده توضیح نمیدهد چه اتفاقی افتاده است؛ فقط مینویسد: «همهجا روشنتر و روشنتر میشود.» باقی ماجرا را ذهن خواننده کامل میکند.
نکته مهم : همیشه لازم نیست خودِ حادثه را نشان دهید؛ گاهی نمایش واکنش انسانها و چند نشانه دقیق، از نمایش مستقیم فاجعه تأثیرگذارتر است.
به کانال نویسنده تک شات بپیوندید.
@shotnote1✍
▫️ مادر گفت: «گمونم واسه رسیدن به کالیفرنیا باید دوهزار مایل سفر کنیم... بهنظر تو دوهزار مایل چهقدره؟ فکر میکنی رفتنِ اینهمه راه چهقدر وقت میخواد؟»
توم گفت:
خوشه های خشم
✍🏻جان اشتاین_بک
@shotnote1
توم گفت:
گوش کن مادر، یه چیزی توی زندون یاد گرفتم که میخوام بهت بگم؛ آدم هیچوقت نباید به اون روزی که قراره آزاد بشه فکر کنه، اینه که آدمو دیوونه میکنه. باید به فکر امروز بود و بعد فردا هم همین کار رو کرد. این کاریه که آدمای کارکُشته میکنن. تازهواردا سرشونو به دیوار میکوبن و هی میپرسن «چهقدر دیگه باید بمونیم؟» چرا به روزی که هنوز نیومده فکر میکنی؟
خوشه های خشم
✍🏻جان اشتاین_بک
@shotnote1
بگذار ساعت دور خودش بچرخد!
تو جوانتر از زمانی
زیباتر از ناگهان
ساعت ها را بردار از دیدارمان
بگذار ناگهان به پای تو پیرشوم ...
¤ آیینه
تارکوفسکی
🍷@shotnote1
تو جوانتر از زمانی
زیباتر از ناگهان
ساعت ها را بردار از دیدارمان
بگذار ناگهان به پای تو پیرشوم ...
¤ آیینه
تارکوفسکی
🍷@shotnote1
💢اگر نمیدانید درباره چه چیزی بنویسید، از خودتان نپرسید «چه سوژهای خوب است؟»
بپرسید: «من به چه نوع داستانی علاقه دارم؟» گاهی سوژه را پیدا نمیکنیم؛ سوژه، انعکاس روحیات خود ماست. اگر به رازها علاقه دارید، سوژههای جنایی و معمایی به سراغتان میآیند. اگر مجذوب سقوط و رستگاری هستید، احتمالاً به تراژدی نزدیکترید. اگر ذهنتان مدام به سفر و کشف خود میرود، سوژههای بلوغ و تحول شخصی برایتان طبیعیتر خواهند بود.
این ۱۶ الگو میتوانند هم ساختار داستان باشند و هم ابزار سوژهیابی:
بپرسید: «من به چه نوع داستانی علاقه دارم؟» گاهی سوژه را پیدا نمیکنیم؛ سوژه، انعکاس روحیات خود ماست. اگر به رازها علاقه دارید، سوژههای جنایی و معمایی به سراغتان میآیند. اگر مجذوب سقوط و رستگاری هستید، احتمالاً به تراژدی نزدیکترید. اگر ذهنتان مدام به سفر و کشف خود میرود، سوژههای بلوغ و تحول شخصی برایتان طبیعیتر خواهند بود.
این ۱۶ الگو میتوانند هم ساختار داستان باشند و هم ابزار سوژهیابی:
. جستوجو@shotnote1✍
شخصیت در پی چیزی است؛ حقیقت، عشق، گنج یا هویت.
۲. انتقام
رنجی قدیمی باید پاسخ داده شود.
۳. صعود
آدمی معمولی به جایگاهی بزرگ میرسد.
۴. سقوط
موفقیت یا غرور، شخصیت را نابود میکند.
۵. عشق ممنوع
دو نفر در برابر موانعی بزرگ قرار میگیرند.
۶. بقا
نبرد با مرگ، طبیعت یا شرایط سخت.
۷. راز
کشف حقیقتی پنهان.
۸. سفر
حرکتی بیرونی که به تغییری درونی منجر میشود.
۹. دگردیسی
شخصیت از نظر روحی یا اخلاقی تغییر میکند.
۱۰. قربانی شدن
فداکاری برای دیگری یا آرمانی بزرگ.
۱۱. رقابت
دو نیرو، دو فرد یا دو ایدئولوژی در تقابلاند.
۱۲. بازگشت
بازگشت به خانه، گذشته یا ریشهها.
۱۳. رستگاری
تلاش برای جبران یک خطا.
۱۴. طغیان
ایستادن در برابر قدرت، سنت یا سرنوشت.
۱۵. فروپاشی خانواده
روابط نزدیک به تدریج از هم میپاشند.
۱۶. کشف خود
مهمترین سؤال: «من واقعاً چه کسی هستم؟»
*
کتابها از نظر من، خانه نمیسازند خودشان خانه اند همانطور که دری را باز می کنید کتابی را شروع می کنید و به درون آن می روید. در کتاب زمان و فضای دیگرگونی هست.
ژانت_وینترسون
@shotnote1
کتابها از نظر من، خانه نمیسازند خودشان خانه اند همانطور که دری را باز می کنید کتابی را شروع می کنید و به درون آن می روید. در کتاب زمان و فضای دیگرگونی هست.
ژانت_وینترسون
@shotnote1
Forwarded from هنر فیلمنامه، کارگردان مولف
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💢 فیلم کوتاه 💯 ثانیهای
نویسنده و کارگردان: سید محمد رضا خردمندان برنده جایزه بهترین فیلم کوتاه از جشنواره فیلمهای ورزشی میلان و دریافت دیپلم افتخار از جشنواره فیلم ۱۰۰ و ...
از نظر کارگردانی، چند ویژگی در این فیلم برجسته است. با داشتن ایدهی واحد و شفاف همه چیز در خدمت یک غافلگیری نهایی است. با یک کات معنایی شمارش معکوس مسابقه فوتبال به شمارش معکوس چراغ راهنمایی پیوند میخورد و یک «مچکات مفهومی» که دو جهان را به هم وصل میکند.
روایت بدون دیالوگ اضافی، شخصیت و موقعیت اجتماعی کودک را در کمتر از دو دقیقه معرفی میکند و در پایان بازتابدهنده داستان،
🎬 @honarefilmnameh
نویسنده و کارگردان: سید محمد رضا خردمندان برنده جایزه بهترین فیلم کوتاه از جشنواره فیلمهای ورزشی میلان و دریافت دیپلم افتخار از جشنواره فیلم ۱۰۰ و ...
از نظر کارگردانی، چند ویژگی در این فیلم برجسته است. با داشتن ایدهی واحد و شفاف همه چیز در خدمت یک غافلگیری نهایی است. با یک کات معنایی شمارش معکوس مسابقه فوتبال به شمارش معکوس چراغ راهنمایی پیوند میخورد و یک «مچکات مفهومی» که دو جهان را به هم وصل میکند.
روایت بدون دیالوگ اضافی، شخصیت و موقعیت اجتماعی کودک را در کمتر از دو دقیقه معرفی میکند و در پایان بازتابدهنده داستان،
تماشاگر بعد از پایان فیلم، برداشت قبلی خود از تمام نماهای ابتدایی را دوباره بازخوانی میکند؛ همان چیزی که در فیلمنامه به آن Recontextualization میگویند.✍ @shotnote1
🎬 @honarefilmnameh
چارلز بوکوفسکی
«به مرگ فکر میکنم مثل یک همسایهی بداخلاق که هر لحظه ممکن است در بزند. اما تا در را باز نکردهام، میخواهم موسیقی پخش کنم، شراب بریزم (حالا آبمیوه)، و به زنم بگویم که دوستش دارم. این تنها کاری است که از دستم برمیآید.»
@shotnote1✍
«به مرگ فکر میکنم مثل یک همسایهی بداخلاق که هر لحظه ممکن است در بزند. اما تا در را باز نکردهام، میخواهم موسیقی پخش کنم، شراب بریزم (حالا آبمیوه)، و به زنم بگویم که دوستش دارم. این تنها کاری است که از دستم برمیآید.»
@shotnote1✍
به یاد یکی از سکانسهای استعاری وودی آلن افتادم. وودی داخل یک قطار تاریک و پر از آدمهای خسته و افسرده نشسته. از پنجره که بیرون را نگاه میکند، قطار دیگری را میبیند؛ قطاری پر از آدمهای خوشپوش، خندان و در حال جشن. انگار آنطرف، همهچیز بهتر است. حتی اولین حضور کوتاه شارون استون در سینما هم در همان قطار است.
وودی مدام اصرار میکند که جایش را عوض کند و به آن قطار برود؛ چون فکر میکند خوشبختی آنجاست، نه اینجا.
اما چند لحظه بعد معلوم میشود هر دو قطار، با همه تفاوت ظاهریشان، به یک مقصد
میرسند: یک زبالهدانی بزرگ!
شاید به همین دلیل، این سکانس بیش از آنکه درباره مرگ باشد، درباره وسواس همیشگی ما برای تصورِ بهتر بودن زندگی دیگران است.
ما معمولاً از پنجره زندگی خودمان، زندگی دیگران را تماشا میکنیم و خیال میکنیم آن قطارِ کناری، شادتر، موفقتر یا خوشبختتر است.
سیمین دانشور
در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است!
حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس.
آدمیزاد میتواند اگر بخواهد کوهها را جابجا کند. میتواند آبها را بخشکاند. میتواند چرخ و فلک را بهم بریزد ... آدمیزاد حکایت است. میتواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت و حکایت پهلوانی ...
بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی در این دنیا به قدرت نیروی روحی او نمیرسد، بهشرطی که اراده داشته باشد.
📕 سووشون
@shotnote1✍
در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است!
حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس.
آدمیزاد میتواند اگر بخواهد کوهها را جابجا کند. میتواند آبها را بخشکاند. میتواند چرخ و فلک را بهم بریزد ... آدمیزاد حکایت است. میتواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت و حکایت پهلوانی ...
بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی در این دنیا به قدرت نیروی روحی او نمیرسد، بهشرطی که اراده داشته باشد.
📕 سووشون
@shotnote1✍