هریک از ما، شبها پیش از خواب،
از شاخهای به شاخهی دیگر میپریم
و دور کرهی زمین میچرخیم.
آینده هزار در دارد
و کلید این درها در جیبهای ماست.
جرینگجرینگِ آنها را میشنویم
و نمیدانیم کدام در را، کی و کجا، باز کنیم…
دو_دنیا
گلی_ترقی
@shotnote1✍
از شاخهای به شاخهی دیگر میپریم
و دور کرهی زمین میچرخیم.
آینده هزار در دارد
و کلید این درها در جیبهای ماست.
جرینگجرینگِ آنها را میشنویم
و نمیدانیم کدام در را، کی و کجا، باز کنیم…
دو_دنیا
گلی_ترقی
@shotnote1✍
🎬 #نکتههای دیالوگنویسی | ۲
چطور با حذف کردن، دیالوگ حرفهای بنویسیم؟
بسیاری از دیالوگهای ضعیف، پر از توضیحاند.
راهحل اغلب «اضافه کردن» نیست؛ «حذف کردن» است.
•°•مثال:(فیلم جدایی نادر از سیمین )
آنها با چند کلمه، سکوت، مکث یا حتی نصفهکاره رها کردن جمله، احساسشان را آشکار میکنند.
گاهی بهترین جملهای که میتوان نوشت، جملهای است که حذف میشود.
✍ @shotnote1
@honarefilmname
چطور با حذف کردن، دیالوگ حرفهای بنویسیم؟
بسیاری از دیالوگهای ضعیف، پر از توضیحاند.
راهحل اغلب «اضافه کردن» نیست؛ «حذف کردن» است.
•°•مثال:(فیلم جدایی نادر از سیمین )
✘ «من خیلی ناراحتم، چون احساس میکنم در این زندگی نادیده گرفته میشوم و هیچکس مرا درک نمیکند.»هرچه شخصیت بیشتر توضیح بدهد، دیالوگ ادبیتر و مصنوعیتر میشود. شخصیتها معمولاً احساساتشان را تحلیل نمیکنند؛
✔ «انگار اصلاً نمیبینی منو.»
✘ «من عصبانیام، چون همیشه تصمیمها را تو میگیری.»
✔ «بازم خودت تصمیم گرفتی؟»
✘ «من نمیخواهم پدرم را تنها بگذارم، چون احساس مسئولیت میکنم.»
✔ «نمیتونم ولش کنم.»
آنها با چند کلمه، سکوت، مکث یا حتی نصفهکاره رها کردن جمله، احساسشان را آشکار میکنند.
گاهی بهترین جملهای که میتوان نوشت، جملهای است که حذف میشود.
✍ @shotnote1
@honarefilmname
🫧
کاترین: از حرفهای من ناراحت نشو ما هردو یکی هستیم نباید عمدا بین خودمون سوءتفاهم به وجود بیاریم.
فردریک: چه جوری؟
کاترین: آدمهایی که همدیگر رو دوست دارند مخصوصا بین خودشون سوءتفاهم بوجود میارند و دعوا می کنند بعد یهو می بینند که دیگه همدیگر رو دوست ندارند.
فردریک: ما دعوا نمی کنیم.
کاترین: نباید هم دعوا کنیم چون اگر توی این دنیا اتفاقی بین منو تو بیفته همدیگرو از دست میدیم، اونوقت میفتیم دست دیگران ...!
وداع با اسلحه
همینگوی
✍ @shotnote1
@honarefilmname
کاترین: از حرفهای من ناراحت نشو ما هردو یکی هستیم نباید عمدا بین خودمون سوءتفاهم به وجود بیاریم.
فردریک: چه جوری؟
کاترین: آدمهایی که همدیگر رو دوست دارند مخصوصا بین خودشون سوءتفاهم بوجود میارند و دعوا می کنند بعد یهو می بینند که دیگه همدیگر رو دوست ندارند.
فردریک: ما دعوا نمی کنیم.
کاترین: نباید هم دعوا کنیم چون اگر توی این دنیا اتفاقی بین منو تو بیفته همدیگرو از دست میدیم، اونوقت میفتیم دست دیگران ...!
وداع با اسلحه
همینگوی
✍ @shotnote1
@honarefilmname
🔻محمد حسن شهسواری
ساکت_شو! الان دارم سعی میکنم بنویسم
در گوشهای نشستهاید و در حال حرف زدن روی کاغذ هستید که متوجه میشوید تنها نیستید. صدای دیگری در اتاق به گوش میرسد. صدایی که مدام شما را سرزنش میکند و حتی به خاطر سعی در نوشتن شما را تمسخر میکند.
به قول یکی از روانشناسان بسیاری از افرادی که معتقدند به هیچ وجه توانایی نوشتن ندارند، در واقع اسیر القائات منفیای هستند که از وجود خودشان نشات میگیرد. القائاتی که مدام به آنها میگوید: «اوه، ببین چه کسی میخواهد بنویسد!» این صدا میتواند صدای یک معلم، والدین، یک دوست و یا حتی یک نویسندهی بزرگ معاصر یا کلاسیک باشد که اکنون به ندای درون خودشان تبدیل شده است.
صرفا در گوشهای کز نکنید و از شنیدن این القائات منفی سوءاستفاده نکنید. بهانهای برای جا زدن نتراشید.
@shotnote1✍
ساکت_شو! الان دارم سعی میکنم بنویسم
در گوشهای نشستهاید و در حال حرف زدن روی کاغذ هستید که متوجه میشوید تنها نیستید. صدای دیگری در اتاق به گوش میرسد. صدایی که مدام شما را سرزنش میکند و حتی به خاطر سعی در نوشتن شما را تمسخر میکند.
به قول یکی از روانشناسان بسیاری از افرادی که معتقدند به هیچ وجه توانایی نوشتن ندارند، در واقع اسیر القائات منفیای هستند که از وجود خودشان نشات میگیرد. القائاتی که مدام به آنها میگوید: «اوه، ببین چه کسی میخواهد بنویسد!» این صدا میتواند صدای یک معلم، والدین، یک دوست و یا حتی یک نویسندهی بزرگ معاصر یا کلاسیک باشد که اکنون به ندای درون خودشان تبدیل شده است.
صرفا در گوشهای کز نکنید و از شنیدن این القائات منفی سوءاستفاده نکنید. بهانهای برای جا زدن نتراشید.
به آنها بگویید: «ساکت شو! الان دارم سعی میکنم بنویسم.»
@shotnote1✍
⊱ سرم را به شیشه قطار چسباندم. خانه ها را نگاه می کنم؛ مانند دنبال کردن صحنه های فیلم با دقت آن ها را ورانداز می کنم. به چیزهایی دقت دارم که دیگران دقت نمی کنند. فکر نمی کنم صاحبان این خانه ها هم از این زاویه، که من به جزییات خانه ها دقت دارم، تا حالا نگاه کرده باشند. دوبار در روز از این مسیر رد می شوم و هر چیز را چند بار تماشا می کنم .
دختری در قطار
پائولا هاوکینز
@shotnote1✍
دختری در قطار
پائولا هاوکینز
@shotnote1✍
@shotnote1-ScreenplayFormat (1).pdf
152 KB
📑📝
چکیدهای از راهنمای فرمت فیلمنامه
اثری از: بابک حجازی
@shotnote1✍
https://t.me/honarefilmnameh/6833🎬
چکیدهای از راهنمای فرمت فیلمنامه
اثری از: بابک حجازی
@shotnote1✍
https://t.me/honarefilmnameh/6833🎬
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❇️همیشه پای یک ایده در میان است
شیمبورسکا در شعری، از چیزهایی که گم کرده بوده نوشته. آخر از بادبادک کوچکی مینویسه که بعد از سالها سروکلهش پیداش شده، همون بادبادک "که باد مدتها آن را دزدیده بود".
میگوید: حالا اومدی؟ حالا که هیچ بچهای اینجا نیست؟
▫️معین دهاز
پیشنهاد تمرین:
چند تایی از چیزهای مورد علاقه اتان را که طی سالها پیش گم کرده بودید، بخاطر بیاورید و یادداشت کنید.
بعد تصور کنید به نوعی جالب سر و کله یک یا دو تاشان پیدا شده و داستان را به سلیقه خودتان ادامه دهید.
@shotnote1✍
🫧
"فرانتس کافکا"
من پيوسته از تو گريخته ام
و به اتاقم، کتابهايم، دوستان ديوانه ام
و افکار ماليخوليائی ام پناه برده ام
قبول دارم که کله شق بودم
اما تو هم همواره فقط در پی اثبات سه چيز بودی:
اول آنکه در اين ارتباط بی تقصيری
دوم آنکه من مقصرم
و سوم، با بزرگواری تمام حاضری مرا ببخشی.
@shotnote1✍
"فرانتس کافکا"
من پيوسته از تو گريخته ام
و به اتاقم، کتابهايم، دوستان ديوانه ام
و افکار ماليخوليائی ام پناه برده ام
قبول دارم که کله شق بودم
اما تو هم همواره فقط در پی اثبات سه چيز بودی:
اول آنکه در اين ارتباط بی تقصيری
دوم آنکه من مقصرم
و سوم، با بزرگواری تمام حاضری مرا ببخشی.
@shotnote1✍
George Clooney - Gravity 2013
💠Dialog
سال 1996بود و 42 روز این بالا بودم؛هر بار که از بالای تگزاس رد می شدم پایین رو نگاه می کردم و می دونستم که خانم کوالسکی هم داره بالا رو نگاه میکنه و به فکر منه.
برای شش هفته؛ با دست برای این زن بوسه میفرستادم و بعدها در ادواردز فرود اومدم و فهمیدم اون با یک وکیل فرار کرده.
@shotnote1✍
💠Dialog
سال 1996بود و 42 روز این بالا بودم؛هر بار که از بالای تگزاس رد می شدم پایین رو نگاه می کردم و می دونستم که خانم کوالسکی هم داره بالا رو نگاه میکنه و به فکر منه.
برای شش هفته؛ با دست برای این زن بوسه میفرستادم و بعدها در ادواردز فرود اومدم و فهمیدم اون با یک وکیل فرار کرده.
@shotnote1✍
✍گونتر گراس:
شب، هرگز، هرگز! من به نوشتن در شب اعتقاد ندارم؛ چون خیلی راحت به دست می آید! وقتی چیز هایی را که شب نوشته ام صبح روز بعد می خوانم می بینم خوب نیست. برای شروع کار به نور روز نیاز دارم. بین ساعت نه و ده صبح صبحانه طولانی ای می خورم به همراه مطالعه و موسیقی. بعد از صبحانه کار می کنم، و سپس در بعدازظهر برای نوشیدن قهوه استراحت مختصری میکنم. بعد دوباره کار را شروع میکنم و ساعت هفت غروب تمامش میکنم. وقتی دارم روی کتابی حماسی کار میکنم، روند نویسندگی نسبتا طولانی میشود. نوشتن همه پیشنویسهای چنین کتابی از چهار تا پنج سال طول میکشد. وقتی از شدت خستگی از پا افتادم، آن موقع دیگر نوشتن کتاب به پایان رسیده!
این را هم بگویم من کتابی مثل «طبل حلبی» یا «از دفتر خاطرات یک حلزون» را فقط در دوره خاصی از زندگی ام می توانم بنویسم. این کتابها ماحصل احساسات و افکار من در همان دوره از عمرم بوده. مطمئنم اگر بنا بود بنشینم و «طبل حلبی» یا «سال های سگی» یا «از دفتر خاطرات یک حلزون» را بازنویسی کنم، نابودشان می کردم.
@shotnote1 ✍
شب، هرگز، هرگز! من به نوشتن در شب اعتقاد ندارم؛ چون خیلی راحت به دست می آید! وقتی چیز هایی را که شب نوشته ام صبح روز بعد می خوانم می بینم خوب نیست. برای شروع کار به نور روز نیاز دارم. بین ساعت نه و ده صبح صبحانه طولانی ای می خورم به همراه مطالعه و موسیقی. بعد از صبحانه کار می کنم، و سپس در بعدازظهر برای نوشیدن قهوه استراحت مختصری میکنم. بعد دوباره کار را شروع میکنم و ساعت هفت غروب تمامش میکنم. وقتی دارم روی کتابی حماسی کار میکنم، روند نویسندگی نسبتا طولانی میشود. نوشتن همه پیشنویسهای چنین کتابی از چهار تا پنج سال طول میکشد. وقتی از شدت خستگی از پا افتادم، آن موقع دیگر نوشتن کتاب به پایان رسیده!
این را هم بگویم من کتابی مثل «طبل حلبی» یا «از دفتر خاطرات یک حلزون» را فقط در دوره خاصی از زندگی ام می توانم بنویسم. این کتابها ماحصل احساسات و افکار من در همان دوره از عمرم بوده. مطمئنم اگر بنا بود بنشینم و «طبل حلبی» یا «سال های سگی» یا «از دفتر خاطرات یک حلزون» را بازنویسی کنم، نابودشان می کردم.
@shotnote1 ✍
Forwarded from هنر فیلمنامه، کارگردان مولف
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎗سکانسی بیاد ماندنی از انیمیشن راتاتوی
از دیگر تکنیک های داستان نویسی، فلاش بک یا خرده روایت است.
علت و انگیزه ای در زمان حال که راوی داستان را یاد واقعه ای در گذشته می اندازد. به گونه ای که زمان حال رها میشود و خاطره و یاد گذشته پیش کشیده می شود.
برای بسط دادن اتفاقات و عمق دادت به داستان استفاده میشود.
@honarefilmnameh 🎬
از دیگر تکنیک های داستان نویسی، فلاش بک یا خرده روایت است.
علت و انگیزه ای در زمان حال که راوی داستان را یاد واقعه ای در گذشته می اندازد. به گونه ای که زمان حال رها میشود و خاطره و یاد گذشته پیش کشیده می شود.
برای بسط دادن اتفاقات و عمق دادت به داستان استفاده میشود.
@shotnote1 ✍
به کانال نویسنده تک شات بپیوندید 🔼
@honarefilmnameh 🎬
حقیقت و مرد دانا - بهرام بیضایی.zip
2.7 MB
حقیقت و مرد دانا کتابی است در ستایش روح پرسشگری و نکوهش سکون و ایستایی. کتابی که با دیدهی احترام به جهان هستی مینگرد و به پاکی روح طبیعت باور دارد. توصیفهای کتاب به شدت تصویری است، متن همچون یک نمایشنامه صحنه به صحنه و با توصیف فضای جدید پیش میرود. تصویرهای کتاب به خوبی، متن را همراهی و زیبایی اثر را دو چندان میکند.
📗 حقیقت و مرد دانا
بهرام بیضایی
@shotnote1
@honarefilmnameh🎬
کتاب حقیقت و مرد دانا، داستان پسرکی روستایی است که به قصد یافتن حقیقت از خانه بیرون می آید. پسرک این داستان فردای یک جشن عروسی، به تقلید از بازی مطربان، می خواهد با دوستانش نمایشی اجرا کند اما طرح یک پرسش در این باره که آیا بازی حقیقی است یا نه سرآغازی می شود برای یک سفر بی پایان. سفری در جست وجوی حقیقت. پسرک که پاسخی از پدر و آموزگار نمیگیرد برای یافتن مرد دانا کسی که حقیقت را به او بنمایاند قدم به سرزمین های تازه ای میگذارد.
📗 حقیقت و مرد دانا
بهرام بیضایی
@shotnote1
@honarefilmnameh🎬
▫️▫️▫️
پيرمرد در برابر او سه چيز قرار داد. یک قلم، نیزه و نی: وقتی هست برای نوشتن، وقتی برای جنگيدن و وقتی برای نغمه سر دادن. زمانی بايد نوشت. زمانی بايد جنگيد و زمانی بايد به صدای خود گوش داد.
•••
حقیقت و مرد دانا
بهرام بیضایی
@shotnote1
@honarefilmnameh🎬
پيرمرد در برابر او سه چيز قرار داد. یک قلم، نیزه و نی: وقتی هست برای نوشتن، وقتی برای جنگيدن و وقتی برای نغمه سر دادن. زمانی بايد نوشت. زمانی بايد جنگيد و زمانی بايد به صدای خود گوش داد.
•••
«پيرمرد لحظهای چشمهايش را برهم گذاشت. ولی صدای پسرك را می شنيد: به من گفتهاند كسی هست كه می داند چگونه با قلم می توان جنگيد و با نيزه می توان نغمه ساخت و با نی می توان نوشت. ای پير چه میگویی در باب نيزه و قلم و نی؟
➖ هوم! من اين هر سه را يكی می بينم. حقيقت اين هر سه، آن نی است كه كنار كلبه ی من، سبز شده. اين آيينهای است چون همه آينه ها.
➖چطور ساقه ی نی را آيينه می خوانی، كه چيزی نشان نمی دهد؟
پيرمرد با حيرت گفت: نشان نمی دهد؟ نگاه كن تا ببينی؛ اين آينه ی تن نيست؛ آينه ی روح است. هان تو خشم كن و آن نيزه می شود؛ شعر بپرداز و آن قلم میشود؛ فرياد درد برآور و آن نی بند بند میشود. خشم و شعر و فرياد. آيا يك نی، خودت را به خودت نشان نداد؟ برای زمانی دراز كسی چيزی نگفت. پشت پنجره، ابری آرام میگذشت. عاقبت پسرك سكوت را شكست: ای پير! ای پدر! آيا تو داناتريني؟
➖نه، نه، كسی هست كه بسيار از من داناتر است. او پس از اين می آيد.
➖او را چگونه بشناسم؟
پدر لبخندی زد و به دور خيره شد:
➖ من نشستهام و او راه می رود. من به آخر رسيدهام و او آغاز میكند. او هرگز يك جای نمیماند. او اينك پسركی است در سنّ و سال تو. او دريای پرسش است و میخواهد بداند»
حقیقت و مرد دانا
بهرام بیضایی
@shotnote1
@honarefilmnameh🎬
داستانک: 《اهدا عضو》
هیچکدام از آدمهای این سالن فکرش را هم نمیکنند که در صفِ انتظار، برای گرفتن نوبت اعضای بدن من نشستهاند. منی که برای تکتک اعضای تنم رضایت دادهام، منی که همین حالا گوشهی سالنِ بیمارستان ایستادهام و توی چشمهایشان نگاه میکنم.
برای این بدن بیمو و صورت رنگپریده منتظرند.
مطمئنم آن مرد صورتسوخته، پوستِ صورتِ مرا میخواهد. بقیه را نمیدانم. اما او مرفه به نظر میآید؛ لباس مرتب، کفشهای واکسخورده، نگاه بیصبر کسی که عادت ندارد منتظر بماند. حتماً پول خوبی به خانوادهام خواهد داد.
زن جوانش اما، کمتر نگران است و بیشتر مشتاق جراحی. شیرین و برنزه است؛ مثل گندمک صبحانه.
اگر قرار باشد تکهای از من در تن دیگری به زندگی ادامه دهد، شاید چیزی از خاطرههایم هم از مرگ جان سالم به در ببرد.
آیا او را به خاطر خواهم آورد؟
✍شهلا سپهری
@shotnote1🍃✨🍃
هیچکدام از آدمهای این سالن فکرش را هم نمیکنند که در صفِ انتظار، برای گرفتن نوبت اعضای بدن من نشستهاند. منی که برای تکتک اعضای تنم رضایت دادهام، منی که همین حالا گوشهی سالنِ بیمارستان ایستادهام و توی چشمهایشان نگاه میکنم.
برای این بدن بیمو و صورت رنگپریده منتظرند.
مطمئنم آن مرد صورتسوخته، پوستِ صورتِ مرا میخواهد. بقیه را نمیدانم. اما او مرفه به نظر میآید؛ لباس مرتب، کفشهای واکسخورده، نگاه بیصبر کسی که عادت ندارد منتظر بماند. حتماً پول خوبی به خانوادهام خواهد داد.
زن جوانش اما، کمتر نگران است و بیشتر مشتاق جراحی. شیرین و برنزه است؛ مثل گندمک صبحانه.
اگر قرار باشد تکهای از من در تن دیگری به زندگی ادامه دهد، شاید چیزی از خاطرههایم هم از مرگ جان سالم به در ببرد.
آیا او را به خاطر خواهم آورد؟
✍شهلا سپهری
@shotnote1🍃✨🍃
گیل: میتونم ازتون بخوام که بزرگترین لطف دنیا رو بکنین؟
همینگوی: چی هست؟
گیل: امکان داره رمان منو بخونین؟
همینگوی: رمان تو رو؟
گیل: بله. چیز خاصی نیست. حدود 400 صفحه. من فقط دوست دارم نظر شما رو در مورد نوشته م بدونم.
همینگوی: خب من نظرم اینه که ازش متنفرم!
گیل: شما که هنوز نخوندیش!
همینگوی: اگه بد باشه، ازش متنفرم چون از نوشته های بد متنفرم. اگر هم خوب باشه، حسودیم میشه که چرا من ننوشتمش و بیشتر ازش متنفر میشم. قضیه اینه که تو هیچوقت نباید دنبال نظر یه نویسنده دیگه در مورد نوشته ت باشی.
نیمه شب در پاریس (Midnight in Paris)
وودی آلن
@shotnote1🍃✨🍃
همینگوی: چی هست؟
گیل: امکان داره رمان منو بخونین؟
همینگوی: رمان تو رو؟
گیل: بله. چیز خاصی نیست. حدود 400 صفحه. من فقط دوست دارم نظر شما رو در مورد نوشته م بدونم.
همینگوی: خب من نظرم اینه که ازش متنفرم!
گیل: شما که هنوز نخوندیش!
همینگوی: اگه بد باشه، ازش متنفرم چون از نوشته های بد متنفرم. اگر هم خوب باشه، حسودیم میشه که چرا من ننوشتمش و بیشتر ازش متنفر میشم. قضیه اینه که تو هیچوقت نباید دنبال نظر یه نویسنده دیگه در مورد نوشته ت باشی.
نیمه شب در پاریس (Midnight in Paris)
وودی آلن
@shotnote1🍃✨🍃
احمد شاملو▪︎
آیدا!
اینکه مرا به سوی تو میکشد، عشق نیست، شکوه توست؛ و آنچه مرا به انتخاب تو برمیانگیزد، نیاز تن من نیست،
یگانگی ارواح و اندیشههای ماست.
"قسمتی کوتاه از نامه شاملو"
▫️@shotnote1
آیدا!
اینکه مرا به سوی تو میکشد، عشق نیست، شکوه توست؛ و آنچه مرا به انتخاب تو برمیانگیزد، نیاز تن من نیست،
یگانگی ارواح و اندیشههای ماست.
"قسمتی کوتاه از نامه شاملو"
▫️@shotnote1
💠"مهلت"
داستانکی از ویل بیکر
اول از همه وضع هوا را میفهمی که عوض شده. آفتاب از پس گرد و غبار معلق توی جاده زردگون میدرخشد، که زنت همین چند لحظه پیش با ماشین سلیکا دنده چاق کرد و از کنار راهی که به صندوق پست میرسید گاز داد و رفت. آسمان طبق معمول آبی بود فقط انگار همه چیز ناگهان مختصری کش آمد بعد دوباره جمع شد.
قیچی برقی هرس را خاموش میکنی با این تصور که لابد لرزش دستگاه گوش تو را میلرزاند. بعد متوجه میشوی که سگ زیر ایوان زوزه میکشد. از طرف دیگر صدای هیچ پرندهای را توی آسمان نمیشنوی. تراکتور تریلرکشی در آن دوردست با اگزوز بلند خود دود سیاهی بیرون میدهد. کمی بالاتر از خط افق هواپیمای جت ناپیدایی خط سفیدی بر آسمان میکشد.
میخواهی قیچی برقی را دوباره روشن کنی که حس میکنی زمین زیر پایت میرنبد. رنبیدن واقعی نیست، انگار ضربان قوی چیزی در آن اعماق زمین را به حرکت آورده است. همان وقت نوسان نوری کوتاه از پشت تپهها میدرخشد. یک لحظه بعد یکی دیگر. باز هم همین حس ابلهانه به تو دست میدهد که همه چیز باد میکند و بعد آب میرود.
داستانکی از ویل بیکر
اول از همه وضع هوا را میفهمی که عوض شده. آفتاب از پس گرد و غبار معلق توی جاده زردگون میدرخشد، که زنت همین چند لحظه پیش با ماشین سلیکا دنده چاق کرد و از کنار راهی که به صندوق پست میرسید گاز داد و رفت. آسمان طبق معمول آبی بود فقط انگار همه چیز ناگهان مختصری کش آمد بعد دوباره جمع شد.
قیچی برقی هرس را خاموش میکنی با این تصور که لابد لرزش دستگاه گوش تو را میلرزاند. بعد متوجه میشوی که سگ زیر ایوان زوزه میکشد. از طرف دیگر صدای هیچ پرندهای را توی آسمان نمیشنوی. تراکتور تریلرکشی در آن دوردست با اگزوز بلند خود دود سیاهی بیرون میدهد. کمی بالاتر از خط افق هواپیمای جت ناپیدایی خط سفیدی بر آسمان میکشد.
میخواهی قیچی برقی را دوباره روشن کنی که حس میکنی زمین زیر پایت میرنبد. رنبیدن واقعی نیست، انگار ضربان قوی چیزی در آن اعماق زمین را به حرکت آورده است. همان وقت نوسان نوری کوتاه از پشت تپهها میدرخشد. یک لحظه بعد یکی دیگر. باز هم همین حس ابلهانه به تو دست میدهد که همه چیز باد میکند و بعد آب میرود.
دلت به تاپ تاپ میافتد ناگهان یاد اتساع شرایین میافتی؛ فشارت 135 روی هشتاد است و دو ماه قبل باید برای آزمایش میرفتی. نه، سگ حالا مینالد و تنها هم نیست. سگ سیاه همسایه هم به او ملحق شده و در فاصلهای دوردست ده دوازده تای دیگر همصدا شدهاند.@shotnote1✍
به خانه تن میکشی، شلنگانداز نه، سلانه سلانه هم نمیروی. به دوستی تلفن میکنی که توی شهر زندگی میکند آن طرف تپه مرکز منطقه. بعد از صدای تون شمارهگیر مکثی طولانی و بعد صدای بوق اشغال، نگران میشوی بعد شماره رئیس محلی سازمان آتشنشانی را میگیری که با او آشنایی. مشغول است.
سیم دراز تلفن را با خودت میکشی دم پنجره و زل میزنی بیرون را تماشا میکنی. ضربه این بار کاملاً محسوس است. آسمان سمت غرب کاملاً روشن میشود و در همان حال یکی از تیرچههای خانه در گوشهای ترک برمیدارد. شماره کلانتر را میگیری، اشغال است. گشت جادهای. اشغال. 911 اشغال. پیام ضبط شدهای توی گوشی میپیچد، صدایی محکم و گزنده و ماشینی به شما میگوید تمام خطوط اشغال است و امکان برقراری ارتباط نیست.
باز هم بیرون را نگاه میکنی و لرزه خفیف نور را توی هوا حس میکنی. کنار قرنیز پنجره بیرون از خانه، ذرات خاکستر روی شیشه نشسته. کیویتی ایکس. اشغال. کوریر. اشغال. دلت شور میزند به بیرون از ایالت زنگ میزنی، به پدر زنت، زنت کجاست، باید تا حالا نامه به دستش رسیده باشد، نه؟ پدر زنت استاد زمینشناسی است و توی دانشکدههای معتبر درس میدهد. تلفن زنگ میخورد. یکبار، دوبار، سهبار. تلق. «نیروگاه فیزیک بفرمایید.»
دکتر ابند ساکس، زیر لب میگویی، با دکتر ابند ساکس کار داری.
«اینجا نیروگاه است، میفهمی. نمیتوانیم به جایی وصل کنیم.»
داد میزنی: «چه خبر شده. سر جَو چه بلایی آمده...» او نمیداند. آنها توی زیرزمینی بدون روزنه هستند. همه چیز عادی و عالی است. وقت ناهار است و آنها قرعهکشی هفتگی فوتبال را داشتند.
حالا بیرون برف میبارد. برف راه ماشینرو دم در و کوچه و پرچین و گاراژ را میپوشاند. میبینی که قیچی برقیات کنار پرچین به چشم میخورد. بار دیگر با سرعت شماره پدر زنت را میگیری. تلق صدایی میآید.
پیام ضبط شده میگوید که همهٔ اپراتورها مشغول هستند و به محض اینکه خطی آزاد شود خبرتان میکنند. نوار تمام میشود و بعد صدای موسیقی. صدای آهنگ ارکستر بزرگ که ویولن مینوازد و «شبِ روزی سخت» را پخش میکند. جایی که باید قطع شود سوزن گیر میکند و مرتب یک تکه را تکرار میکند.
باز هم از پنجره بیرون را نگاه میکنی. خانه میلرزد. میبینی که روشن، روشن و روشنتر میشود.
📝 درس داستاننویسی
چگونه بدون نشان دادن فاجعه، وحشت خلق کنیم؟
داستانک بالا، «مهلت» نوشته ویل بیکر، نمونهای درخشان از ساختن تعلیق است. نویسنده از همان جمله اول انفجار یا جنگ را نشان نمیدهد؛ فقط چند نشانه کوچک را کنار هم میچیند: سکوت پرندگان، زوزه سگها، لرزش خفیف زمین، نورهای دوردست و تلفنهایی که یکییکی اشغال میشوند.
نکته مهم این است که هر نشانه بهتنهایی عادی به نظر میرسد، اما کنار هم ذهن مخاطب را وادار میکنند فاجعه را تصور کند. این همان قدرت انباشت جزئیات است.
@shotnote1✍
چگونه بدون نشان دادن فاجعه، وحشت خلق کنیم؟
داستانک بالا، «مهلت» نوشته ویل بیکر، نمونهای درخشان از ساختن تعلیق است. نویسنده از همان جمله اول انفجار یا جنگ را نشان نمیدهد؛ فقط چند نشانه کوچک را کنار هم میچیند: سکوت پرندگان، زوزه سگها، لرزش خفیف زمین، نورهای دوردست و تلفنهایی که یکییکی اشغال میشوند.
نکته مهم این است که هر نشانه بهتنهایی عادی به نظر میرسد، اما کنار هم ذهن مخاطب را وادار میکنند فاجعه را تصور کند. این همان قدرت انباشت جزئیات است.
از طرفی شخصیت مدام تلاش میکند با تلفن، پلیس، آتشنشانی و آشنایان ارتباط بگیرد؛ اما هیچ تلاشی نتیجه نمیدهد. هر اقدام ناموفق، احساس درماندگی را بیشتر میکند و بدون نیاز به صحنههای پرهیجان، تعلیق را افزایش میدهد.
در پایان نیز نویسنده توضیح نمیدهد چه اتفاقی افتاده است؛ فقط مینویسد: «همهجا روشنتر و روشنتر میشود.» باقی ماجرا را ذهن خواننده کامل میکند.
نکته مهم : همیشه لازم نیست خودِ حادثه را نشان دهید؛ گاهی نمایش واکنش انسانها و چند نشانه دقیق، از نمایش مستقیم فاجعه تأثیرگذارتر است.
به کانال نویسنده تک شات بپیوندید.
@shotnote1✍