Forwarded from هنر فیلمنامه، کارگردان مولف
🌐 جشنواره بینالمللی فیلم کوتاه تهران
و فیلمنامههای اقتباسی
🔗 آدرس ثبتنام
هر دو بخش از طریق سامانه مشترک انجام میشود: festival.iycs.ir
مهلت ثبتنام و بارگذاری آثار نیز ۱۵ تیر است.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
و فیلمنامههای اقتباسی
🔗 آدرس ثبتنام
هر دو بخش از طریق سامانه مشترک انجام میشود: festival.iycs.ir
مهلت ثبتنام و بارگذاری آثار نیز ۱۵ تیر است.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
داستان کوتاه "تصادف "
✍سيمين دانشور
درامتحان سنگ چین هم قبول شد. میگفت: “ اکبر آقا صاحب فو لکس واگن، فولکسی که با آنامتحان میدادم، سر پیچ را یک لکه جوهر چکانیده بود، به لکه جوهر که رسیدم پیچیدم وبا یک میلیمتر فاصله از خط. . . . پنج تومان انعامش دادم. ” داشتم کم کم به نذر و نیاز مادرمامیدوار میشدم چون که زنم درامتحان توقف ماشین میان میلهها سه بار رد شده بود. بار اول میلهها را درب و داغون کرده بود، بار دوم خوب توامده بوداما نتوانسته بیرون بیاید. بار سوم با جناب سروان دعوایش شده بود، البته این جناب سروان غیر از جناب سروان “ آفتاب جنوب “ بود. جور واجور جناب سروان وجود داشت. . به جناب سروان ممتحن توقف ماشین میلهها، گفته بود: “کوتوله به علت قد کوتاهت کمپلس داری و مردم را بیجهت رد میکنی. ”این جور معلومات را از رادیو تهران کسب کرده بود ه از صبح تاشب بغل گوشش باز بود. جناب سروانامتحان چهارمش را انداخته بود به دو هفته بعد. به حکم از این ستون به آن ستون فرج است از خوشحالی روی پا بند نبودم، اما امتحان چهارم قبول شد. نوبت رسید به امتحان در شهر. شش بار رد شد.
@shotnote1✍
@gardoonedastan
✍سيمين دانشور
درامتحان سنگ چین هم قبول شد. میگفت: “ اکبر آقا صاحب فو لکس واگن، فولکسی که با آنامتحان میدادم، سر پیچ را یک لکه جوهر چکانیده بود، به لکه جوهر که رسیدم پیچیدم وبا یک میلیمتر فاصله از خط. . . . پنج تومان انعامش دادم. ” داشتم کم کم به نذر و نیاز مادرمامیدوار میشدم چون که زنم درامتحان توقف ماشین میان میلهها سه بار رد شده بود. بار اول میلهها را درب و داغون کرده بود، بار دوم خوب توامده بوداما نتوانسته بیرون بیاید. بار سوم با جناب سروان دعوایش شده بود، البته این جناب سروان غیر از جناب سروان “ آفتاب جنوب “ بود. جور واجور جناب سروان وجود داشت. . به جناب سروان ممتحن توقف ماشین میلهها، گفته بود: “کوتوله به علت قد کوتاهت کمپلس داری و مردم را بیجهت رد میکنی. ”این جور معلومات را از رادیو تهران کسب کرده بود ه از صبح تاشب بغل گوشش باز بود. جناب سروانامتحان چهارمش را انداخته بود به دو هفته بعد. به حکم از این ستون به آن ستون فرج است از خوشحالی روی پا بند نبودم، اما امتحان چهارم قبول شد. نوبت رسید به امتحان در شهر. شش بار رد شد.
بار اول موقع حرکت علامت نداده بود، بار دوم آینه را نگاه نکرده بود، بار سومترمز دستی را نکشیده بود، بار چهارم از جناب سروان گول خورده بود و به دستور او یک قدمیچهار راه تو قف کرده بود، بار پنجم از یک ماشین سبقت گرفته بود با سرعت و انحراف بچپ. بار ششم هر چه کرده بود نتوانسته بود ماشین را روشن بکند. بار هفتم لابد معجزه شده بود که قبول شد.
خانه را گرو گذاشتم وسی و پنج هزارتومان قرض گرفتم و قسط بندی کردیم که لابد تا ابد الابد ماهی پانصد تومان از حقوقم کسر کنند. ” اگر در تمام دنیا یک اتومبیل دارید، انگار همه چیز دارید. ” زنم میگفت. روز اول صبح زود پا شد و کفش و کلاه کرد و عینک زد و دستکش سفید. . . بغل دستش نشستم و بچهها پشت سرش، دستور داد بایستند و تماشا بکنند و رو به اداره من راه افتاد. بس که بی خودی در آینه روبرو نگاه کرد و به شوفرهای تاکسی و اتوبوس و عابران پیاده، مخصو صاً به خانمهای چادری متلک گفت و مسخره شان کرد، سر معدهام شروع کرد به سوزش تا به اداره برسم تمام دل و رودهام در هم شده بود و دل دردی گرفتم که نگو. ربع ساعت تاخیر داشتم و زخم معده هم تهدیدم میکرد. بعد از ظهرامده بود دنبالم. ناگزیر سوار شدم، قلبم شروع کرد به سرعت رفتن، انحراف بچپ را که از اول داشت. سر چهار راه خیابان اسلامبول دست چپش را در آورد که علامت بدهد، مردک لاتی مچ دستش را محکم گرفت، اول شبیه شوفرها که نه، شبیه شاگرد شو فرها، به مردک لیچار گفت و شنید و بعد خواهش و تمنا که دستم را ول کن و آخرش افتاد به التماس و مردک گفت: “تو دیگر کار کجا هستی؟” چراغ سبز شد و راه ما باز شداما مگر مردک دستش را ول میکرد؟ زنم دلداریم میداد که خونسرد باشم از این اتفاقات در رانندگی میافتد. ماشینهای پشت سر ما بوقی میزدند که نگو. انگار میخواهند بروند بمب اتم را از نو کشف بکنند و مردک دست زنم را ول نمیکرد و من دلم شور ساعتش را میزد که هر چند کار نمیکرداما طلا بود.اما این که پیاده بشوم وبا مردک گلاویز به شوم، لاوالله، چرا که ماشینها از بغل گوشم مثل برق میگذشتن و من آدمی هستم که از ماشینهای متوقف میترسم، مبادا ناگهان راه بیفتند. چون وظیفه خود میدانست که حتماً مرا به اداره برساند و برگرداند و نمیشد این احساس وظیفه شناسی را از سرش بیندازم تمام اعضای بدن مرا خطر تهدید میکرد، به علاوه رگ غیرتم دائماً بایستی میجنبید و من یا نمیگذاشتم بجنبد و یا حالش را نداشتم و از همه مهمتر این که کسر خرج داشتم آن قدر این د رو آن در زدم تا توانستم ماموریتی برای خودم دست و پا کنم و رفتم دشت میشان.
نامههایش همه پر بود ازوقایع رانندگیش، همه آنها را دارم و الان جلو رویم است. ” عزیزم دیروز رفته بودم نادری لباسهایم را بگیرم. لباسهایم را دادهام رنگ بکنند، میدانم که تا مدتی از لباس نو خبری نیست. از حقوق تو هم بابت تاخیرهای ماه گذشته چهل و پنج تومان و سه ریال کسرکردند. خاک بر سر گدایشان بکنند. خوب گفته بودم که رفته بودم نادری، بالای دیوار سفارت پارک کردم. نه جلوم ماشینی بود نه عقبم. لباسهایم حاضر نبود گفتم بروم سری به مغازهها بزنم. تو پاساژ یک بلوزهای حراج میکردند. . . حال تل هم مد شده تل یک نیم دایره است از پارچه و پنبه. برای رانندهها خوب است. میگذارند روی موهایشان و بنا براین موهایشان پریشان نمیشود. ”
@shotnote1✍
@gardoonedastan
Tarkovsky▪️آندری تارکوفسکی
«خاطره تنها ابزاری است که زمان پس از عبور به ما بازمیگرداند. مانند مهی که از چیزها محافظت میکند تا فراموش نشوند.»
Photo by sh.sepehri
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
«خاطره تنها ابزاری است که زمان پس از عبور به ما بازمیگرداند. مانند مهی که از چیزها محافظت میکند تا فراموش نشوند.»
Photo by sh.sepehri
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
▫️«زندگی سایهای گذراست؛ بازیگری درمانده که ساعتی بر صحنه جولان میدهد و سپس دیگر از او خبری نیست.»
ــ مکبث، پرده پنجم، صحنه پنجم
نسخه مشهور انگلیسی:
Life's but a walking shadow, a poor player
That struts and frets his hour upon the stage
And then is heard no more.
@shotnote1✍
ــ مکبث، پرده پنجم، صحنه پنجم
نسخه مشهور انگلیسی:
Life's but a walking shadow, a poor player
That struts and frets his hour upon the stage
And then is heard no more.
▫️دنیا میچرخد
صحنهها تکرار میشوند
و نقشها جا به جا...
و هر ساقی از همان بادهای مینوشد
که نوشاندهاست...
لا ادری
@shotnote1✍
▫️دیالوگْ فیلم ذهن زیبا
Perhaps it is good to have a beautiful mind, but an even greater gift is to discover a beautiful heart
▫️A beautiful mind
شاید داشتن یک ذهن زیبا خوب باشد، اما یک موهبت بزرگ، کشف یک قلب زیبا است.
@shotnote1 ✍
Perhaps it is good to have a beautiful mind, but an even greater gift is to discover a beautiful heart
▫️A beautiful mind
شاید داشتن یک ذهن زیبا خوب باشد، اما یک موهبت بزرگ، کشف یک قلب زیبا است.
@shotnote1 ✍
Sunrise
Shaman\'s Dream & Geometrae
اگر در حال نوشتن داستان هستید، میتوانید از این قطعه برای صحنههای:
طلوع و آغاز یک سفر،
لحظات کشف درونی شخصیت،
یا پایانهای امیدوارکننده
الهام بگیرید.
@shotnote1 ✍
طلوع و آغاز یک سفر،
لحظات کشف درونی شخصیت،
یا پایانهای امیدوارکننده
الهام بگیرید.
@shotnote1 ✍
🔮 نثر شاعرانه و تأملی (Lyrical/Reflective Prose)؛ مرز میان شعر و داستان. در این سبک، فضا، احساس و جریان ذهن مهمتر از پیرنگ و اتفاقات بیرونی هستند.
•صادق هدایت
تمرکز بر ادراک لحظه و حرکت درونی ذهن.
• هرمان هسه
تأکید بر جنبه معنوی و خودشناسانه.
برای یک فیلمساز:
@shotnote1 ✍
•صادق هدایت
اگر هدایت «طلوع و امید» را مینوشت، آن را با اضطراب وجودی، تنهایی و پوچی همراه میکرد.•فرانتس کافکا
در بوف کور، حتی لحظات آرام هم سایهای از مرگ و بیگانگی دارند.
نثرش شاعرانه، اما تاریک و کابوسوار.
هدایتوار:
صبح از پشت پنجره سرک کشید، اما روشنایی چیزی را تغییر نداد.
سایهها همچنان در گوشه اتاق زنده بودند
و من فکر میکردم شاید خورشید هم از تکرار این نمایش خسته شده باشد.
از طلوع برای نشان دادن بیگانگی، اضطراب و ناتوانی انسان در برابر جهان نامفهوم استفاده میکرد.•لئو تولستوی
کافکایی:
با طلوع آفتاب، احساس کردم وظیفهای نامعلوم در انتظار من است؛
وظیفهای که نه از ماهیت آن خبر داشتم
و نه از کسی که آن را بر عهدهام گذاشته بود.
رئالیست و اخلاقگرا.• آنتون چخوف
احساسات را در بستر زندگی واقعی، روابط انسانی و تحول اخلاقی شخصیتها نشان میداد.
تولستویوار:
نور صبح بر مزرعه گسترده شد
و او دریافت که زندگی، با تمام دشواریهایش،
همچنان فرصتی برای مهربانی و تغییر باقی میگذارد.
استاد مینیمالیسم و زیرمتن.• ویرجینیا وولف
احساسات را مستقیم بیان نمیکرد؛
آنها را در جزئیات ساده زندگی پنهان میساخت.
چخوفی:
سماور آرام میجوشید.
از پنجره، نور کمرنگ صبح روی میز افتاده بود.
او چای را ریخت و برای لحظهای، بدون آنکه دلیلش را بداند،
احساس کرد چیزی در زندگیاش تغییر کرده است.
تمرکز بر ادراک لحظه و حرکت درونی ذهن.
• هرمان هسه
تأکید بر جنبه معنوی و خودشناسانه.
برای یک فیلمساز:
هدایت = سینمای تارکوفسکی + کابوس ایرانینثر شما به کدام نویسنده نزدیکتر است؟
کافکا = دنیای بوروکراتیک و اضطرابآلود، همانند فیلمهای کافکایی و آثار دیوید لینچ
تولستوی = درامهای انسانی گسترده با شخصیتپردازی عمیق
چخوف = سینمای کیارستمی، اتفاقات کوچک، احساسات بزرگ
وولف = سینمای شاعرانه و مبتنی بر جریان آگاهی
@shotnote1 ✍
▫️
فکر میکردم برای اینجور دوست داشتن ساخته نشدهام. ابراز عشق، بیخوابی، شور و هیجان ویرانگر… اینها همه مفت چنگ آدمهای دیگر. اصلا کلمهی «شور و هیجان» به نظرم مسخره میآمد. شور و هیجان، شور و هیجان! برایم چیزی بود بین هیپنوتیزم و خرافات. برای من که واژهی غلط اندازی بود. و بعد، درست زمانی که منتظرش نبودم، بر سرم هوار شد…
آنا گاوالدا
@shotnote1✍
فکر میکردم برای اینجور دوست داشتن ساخته نشدهام. ابراز عشق، بیخوابی، شور و هیجان ویرانگر… اینها همه مفت چنگ آدمهای دیگر. اصلا کلمهی «شور و هیجان» به نظرم مسخره میآمد. شور و هیجان، شور و هیجان! برایم چیزی بود بین هیپنوتیزم و خرافات. برای من که واژهی غلط اندازی بود. و بعد، درست زمانی که منتظرش نبودم، بر سرم هوار شد…
آنا گاوالدا
@shotnote1✍
💠سر کلاس با کیارستمی
سفر با ماشین تفاوت شایانی با هواپیما دارد.وقتی پای به هواپیما می گذاری، همیشه مقصدی هست، و البته که هیچگاه تنها سفر نمی کنی. ماشین به من این اجازه را می دهد که از همه چیز، حتی مردم، دور شوم و در خارج از شهر بپلکم. مبدأ اغلب تهران است و مقصد دشتی باز و نورانی، که میزبانی است مهربان با آغوشِ باز. دنیایی است سرشار از سرمنزل های ناشناخته و غیرمنتظره، با میزبانی که انتظاری از من ندارد، اما میهمان نواز است.
@shotnote1
سفر با ماشین تفاوت شایانی با هواپیما دارد.وقتی پای به هواپیما می گذاری، همیشه مقصدی هست، و البته که هیچگاه تنها سفر نمی کنی. ماشین به من این اجازه را می دهد که از همه چیز، حتی مردم، دور شوم و در خارج از شهر بپلکم. مبدأ اغلب تهران است و مقصد دشتی باز و نورانی، که میزبانی است مهربان با آغوشِ باز. دنیایی است سرشار از سرمنزل های ناشناخته و غیرمنتظره، با میزبانی که انتظاری از من ندارد، اما میهمان نواز است.
دل به دریا می زنم بدون اینکه بدانم کجا قرار است بخوابم و چه بخورم. دوربینی به دست، راه می افتم، چشم می گردانم و می پویم. بی برنامه خانه را ترک می کنم، با اینکه می دانم ممکن است روزها دور باشم، و ساعاتی بعد خود را در دهی می یابم، هم سفره با خانواده ای که هیچگاه ندیده ام و ممکن است بعداً هم، هیچگاه نبینم. راهم می دهند، سفره خود را به رویم می گشایند، رختخوابی برایم پهن می کنند، و صبح، پیش از اینکه با پدر و مادر و سه بچه سر صبحانه حاضر شوم، پنجره اتاقم را باز می کنم و دره ای پیش رویم قرار می گیرد، کوه هایی پرشکوه در دوردست، تک درختی در برف، و همه اینها شب پیش در هاله هایی از تاریکی پوشیده شده بود. شعفی شگرف.
شعف بی برنامگی. شوری لبریز.
@shotnote1
🎬 #نکتههای دیالوگنویسی | ۱
هیچکس خودش را آدم بد داستان نمیداند.
شخصیتها باید برای کارهایشان دلیل داشته باشند.
درام از برخورد «حقهای متفاوت» ساخته میشود، نه از حضور یک آدم شرور.
همه باید از نگاه خودشان حق داشته باشند.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh
هیچکس خودش را آدم بد داستان نمیداند.
شخصیتها باید برای کارهایشان دلیل داشته باشند.
درام از برخورد «حقهای متفاوت» ساخته میشود، نه از حضور یک آدم شرور.
همه باید از نگاه خودشان حق داشته باشند.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh
✍ نویسندهّ تک شات
🎬 #نکتههای دیالوگنویسی | ۱ هیچکس خودش را آدم بد داستان نمیداند. شخصیتها باید برای کارهایشان دلیل داشته باشند. درام از برخورد «حقهای متفاوت» ساخته میشود، نه از حضور یک آدم شرور. همه باید از نگاه خودشان حق داشته باشند. @shotnote1 ✍ @honarefilmnameh
مثال:
✘ شخصیت بد:
«من نمیذارم بچه رو ببری، چون آدم خودخواهیام.»
✍ @shotnote1
✘ شخصیت بد:
«من نمیذارم بچه رو ببری، چون آدم خودخواهیام.»
✔ شخصیت واقعی:
«چرا باید دخترم از من جدا بشه؟»
✘ شخصیت بد:
«من میخوام برم، چون خانواده برام مهم نیست.»
✔ شخصیت واقعی:
«نمیخوام دخترم تو این شرایط بزرگ بشه.»
هر دو حق دارند.
هیچکدام خودشان را ظالم نمیدانند.
درام دقیقاً از همینجا متولد میشود.
اگر یکی کاملاً حق داشته باشد و دیگری کاملاً اشتباه کند، دعوا شکل میگیرد؛
اما اگر هر دو حق داشته باشند، تراژدی شکل میگیرد
✍ @shotnote1
◾️▫️
شب در چشمان من است
به سیاهی چشم هایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشم هایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشم های من نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت!
✍ حسین پناهی
@shotnote1
شب در چشمان من است
به سیاهی چشم هایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشم هایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشم های من نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت!
✍ حسین پناهی
@shotnote1
ادبیات خوب، میان مردمان سرزمینهای گوناگون پل میزند. بهرغم زبانها، باورها، عادتها، رسوم و تعصباتی که ما را از هم جدا میسازند، ادبیات از طریق لذتدادن، رنجبردن، یا شگفتزدهکردن در برابر رخدادی یگانه، متحدمان میسازد. وقتی نهنگ بزرگ سفید، کاپیتان اهاب را در دریا دفن میکند، قلب خواننده در لیما به همان اندازه فرو میریزد که در توکیو. وقتی اما بوواری آرسنیک را فرو میبلعد یا آنا کارنینا خود را جلوی قطار میاندازد، تن هر خوانندهای میلرزد، خواه بودایی باشد، یا مسیحی؛ مسلمان باشد یا ندانمانگار، و فرقی نمیکند که کتوشلوار بر تن داشته باشد یا کیمونو. ادبیات نوعی برادری را در میان تنوع انسانی پدید میآورد و مرزهایی را که جهالت، ایدئولوژی، مذهب و زبان در میان زنان و مردان کشیده، از میان برمیدارد.
ماریو بارگاس یوسا
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
ماریو بارگاس یوسا
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
هریک از ما، شبها پیش از خواب،
از شاخهای به شاخهی دیگر میپریم
و دور کرهی زمین میچرخیم.
آینده هزار در دارد
و کلید این درها در جیبهای ماست.
جرینگجرینگِ آنها را میشنویم
و نمیدانیم کدام در را، کی و کجا، باز کنیم…
دو_دنیا
گلی_ترقی
@shotnote1✍
از شاخهای به شاخهی دیگر میپریم
و دور کرهی زمین میچرخیم.
آینده هزار در دارد
و کلید این درها در جیبهای ماست.
جرینگجرینگِ آنها را میشنویم
و نمیدانیم کدام در را، کی و کجا، باز کنیم…
دو_دنیا
گلی_ترقی
@shotnote1✍
🎬 #نکتههای دیالوگنویسی | ۲
چطور با حذف کردن، دیالوگ حرفهای بنویسیم؟
بسیاری از دیالوگهای ضعیف، پر از توضیحاند.
راهحل اغلب «اضافه کردن» نیست؛ «حذف کردن» است.
•°•مثال:(فیلم جدایی نادر از سیمین )
آنها با چند کلمه، سکوت، مکث یا حتی نصفهکاره رها کردن جمله، احساسشان را آشکار میکنند.
گاهی بهترین جملهای که میتوان نوشت، جملهای است که حذف میشود.
✍ @shotnote1
@honarefilmname
چطور با حذف کردن، دیالوگ حرفهای بنویسیم؟
بسیاری از دیالوگهای ضعیف، پر از توضیحاند.
راهحل اغلب «اضافه کردن» نیست؛ «حذف کردن» است.
•°•مثال:(فیلم جدایی نادر از سیمین )
✘ «من خیلی ناراحتم، چون احساس میکنم در این زندگی نادیده گرفته میشوم و هیچکس مرا درک نمیکند.»هرچه شخصیت بیشتر توضیح بدهد، دیالوگ ادبیتر و مصنوعیتر میشود. شخصیتها معمولاً احساساتشان را تحلیل نمیکنند؛
✔ «انگار اصلاً نمیبینی منو.»
✘ «من عصبانیام، چون همیشه تصمیمها را تو میگیری.»
✔ «بازم خودت تصمیم گرفتی؟»
✘ «من نمیخواهم پدرم را تنها بگذارم، چون احساس مسئولیت میکنم.»
✔ «نمیتونم ولش کنم.»
آنها با چند کلمه، سکوت، مکث یا حتی نصفهکاره رها کردن جمله، احساسشان را آشکار میکنند.
گاهی بهترین جملهای که میتوان نوشت، جملهای است که حذف میشود.
✍ @shotnote1
@honarefilmname
🫧
کاترین: از حرفهای من ناراحت نشو ما هردو یکی هستیم نباید عمدا بین خودمون سوءتفاهم به وجود بیاریم.
فردریک: چه جوری؟
کاترین: آدمهایی که همدیگر رو دوست دارند مخصوصا بین خودشون سوءتفاهم بوجود میارند و دعوا می کنند بعد یهو می بینند که دیگه همدیگر رو دوست ندارند.
فردریک: ما دعوا نمی کنیم.
کاترین: نباید هم دعوا کنیم چون اگر توی این دنیا اتفاقی بین منو تو بیفته همدیگرو از دست میدیم، اونوقت میفتیم دست دیگران ...!
وداع با اسلحه
همینگوی
✍ @shotnote1
@honarefilmname
کاترین: از حرفهای من ناراحت نشو ما هردو یکی هستیم نباید عمدا بین خودمون سوءتفاهم به وجود بیاریم.
فردریک: چه جوری؟
کاترین: آدمهایی که همدیگر رو دوست دارند مخصوصا بین خودشون سوءتفاهم بوجود میارند و دعوا می کنند بعد یهو می بینند که دیگه همدیگر رو دوست ندارند.
فردریک: ما دعوا نمی کنیم.
کاترین: نباید هم دعوا کنیم چون اگر توی این دنیا اتفاقی بین منو تو بیفته همدیگرو از دست میدیم، اونوقت میفتیم دست دیگران ...!
وداع با اسلحه
همینگوی
✍ @shotnote1
@honarefilmname
🔻محمد حسن شهسواری
ساکت_شو! الان دارم سعی میکنم بنویسم
در گوشهای نشستهاید و در حال حرف زدن روی کاغذ هستید که متوجه میشوید تنها نیستید. صدای دیگری در اتاق به گوش میرسد. صدایی که مدام شما را سرزنش میکند و حتی به خاطر سعی در نوشتن شما را تمسخر میکند.
به قول یکی از روانشناسان بسیاری از افرادی که معتقدند به هیچ وجه توانایی نوشتن ندارند، در واقع اسیر القائات منفیای هستند که از وجود خودشان نشات میگیرد. القائاتی که مدام به آنها میگوید: «اوه، ببین چه کسی میخواهد بنویسد!» این صدا میتواند صدای یک معلم، والدین، یک دوست و یا حتی یک نویسندهی بزرگ معاصر یا کلاسیک باشد که اکنون به ندای درون خودشان تبدیل شده است.
صرفا در گوشهای کز نکنید و از شنیدن این القائات منفی سوءاستفاده نکنید. بهانهای برای جا زدن نتراشید.
@shotnote1✍
ساکت_شو! الان دارم سعی میکنم بنویسم
در گوشهای نشستهاید و در حال حرف زدن روی کاغذ هستید که متوجه میشوید تنها نیستید. صدای دیگری در اتاق به گوش میرسد. صدایی که مدام شما را سرزنش میکند و حتی به خاطر سعی در نوشتن شما را تمسخر میکند.
به قول یکی از روانشناسان بسیاری از افرادی که معتقدند به هیچ وجه توانایی نوشتن ندارند، در واقع اسیر القائات منفیای هستند که از وجود خودشان نشات میگیرد. القائاتی که مدام به آنها میگوید: «اوه، ببین چه کسی میخواهد بنویسد!» این صدا میتواند صدای یک معلم، والدین، یک دوست و یا حتی یک نویسندهی بزرگ معاصر یا کلاسیک باشد که اکنون به ندای درون خودشان تبدیل شده است.
صرفا در گوشهای کز نکنید و از شنیدن این القائات منفی سوءاستفاده نکنید. بهانهای برای جا زدن نتراشید.
به آنها بگویید: «ساکت شو! الان دارم سعی میکنم بنویسم.»
@shotnote1✍
⊱ سرم را به شیشه قطار چسباندم. خانه ها را نگاه می کنم؛ مانند دنبال کردن صحنه های فیلم با دقت آن ها را ورانداز می کنم. به چیزهایی دقت دارم که دیگران دقت نمی کنند. فکر نمی کنم صاحبان این خانه ها هم از این زاویه، که من به جزییات خانه ها دقت دارم، تا حالا نگاه کرده باشند. دوبار در روز از این مسیر رد می شوم و هر چیز را چند بار تماشا می کنم .
دختری در قطار
پائولا هاوکینز
@shotnote1✍
دختری در قطار
پائولا هاوکینز
@shotnote1✍