▫️▫️▫️▫️
💢دیالوگ
Ghost Dog (1999)
- این پلیسی که کُشتی، زن بود!
+ مگه زنها نمیخوان برابر باشن؟!
خب بذار برابر باشن!
@shotnote1✍
💢دیالوگ
Ghost Dog (1999)
- این پلیسی که کُشتی، زن بود!
+ مگه زنها نمیخوان برابر باشن؟!
خب بذار برابر باشن!
@shotnote1✍
📝 | درس نویسندگی
✍️ خلأ اطلاعاتی
اگر ندانیم چه اتفاقی در این تصویر رخ داده، فقط نمایی مبهم از یک ماشین و سرباز میبینیم؛ تصویری سرد و بیصدا. ذهن ما شروع به ساختن داستان میکند و برای پرسشهای بیپاسخ، جواب میسازد.
اما همهچیز زمانی تغییر میکند که بدانیم ✨این تصویر، آخرین لحظات زندگی یک انسان، توسط یک پهپاد ثبت شده است.
ناگهان همان تصویر معنای دیگری پیدا میکند.
همان نقطه کوچک در قاب، دیگر یک نقطه نیست؛ یک زندگی است.قاب تغییر نکرده است؛ اطلاعات تغییر کرده است.
داستانهای ماندگار فقط با آنچه نشان میدهند ساخته نمیشوند؛ با فاصله میان آنچه میدانیم و آنچه نمیدانیم جان میگیرند.
@shotnote1✍
✍️ خلأ اطلاعاتی
اگر ندانیم چه اتفاقی در این تصویر رخ داده، فقط نمایی مبهم از یک ماشین و سرباز میبینیم؛ تصویری سرد و بیصدا. ذهن ما شروع به ساختن داستان میکند و برای پرسشهای بیپاسخ، جواب میسازد.
اما همهچیز زمانی تغییر میکند که بدانیم ✨این تصویر، آخرین لحظات زندگی یک انسان، توسط یک پهپاد ثبت شده است.
ناگهان همان تصویر معنای دیگری پیدا میکند.
همان نقطه کوچک در قاب، دیگر یک نقطه نیست؛ یک زندگی است.قاب تغییر نکرده است؛ اطلاعات تغییر کرده است.
در نویسندگی نیز همین اتفاق رخ میدهد. گاهی یک آگاهی کوچک میتواند وزن عاطفی یک صحنه را بهکلی دگرگون کند. جملهای ساده مثل «مرد در جاده قدم میزد» بدون زمینه، فقط یک گزارش است؛ اما وقتی بدانیم این آخرین دقایق زندگی اوست، همان جمله به یک روایت تبدیل میشود.
در سینما نیز همین اصل کار میکند. گاهی آنچه خارج از قاب پنهان شده، از آنچه در قاب دیده میشود تأثیرگذارتر است.
داستانهای ماندگار فقط با آنچه نشان میدهند ساخته نمیشوند؛ با فاصله میان آنچه میدانیم و آنچه نمیدانیم جان میگیرند.
@shotnote1✍
جنگ که دربگیرد، خیلیها مجبورند سرباز بشوند. سلاح به دست میگیرند و میروند جبهه و ناچار میشوند سربازهای طرف دیگر را بکشند. هرچه بیشتر بتوانند. هیچکس عین خیالش نیست که دوست داری دیگران را بکشی یا نه. کاری است که ناچاری بکنی. وگرنه خودت کشته میشوی. جانی واکر با انگشت به سینهی ناکاتا اشاره کرد. گفت: “بنگ! تاریخ انسان در یک کلمه.”
هاروکی موراکامی
@shotnote1
هاروکی موراکامی
@shotnote1
حالا دراز میکشم
@ketabdooni
🎴داستان صوتی: حالا دراز میکشم
نویسنده: ارنست همینگوی
خوانش : بهروز رضوی
«حالا دراز میکشم» واقعاً بر دوش یک ایدهٔ مرکزی بسیار قدرتمند است: سربازی که پس از جنگ نمیتواند بخوابد و برای فرار از فروپاشی روانی، به دعا و بازسازی ذهنی خاطرات ماهیگیری پناه میبرد.
نویسنده: ارنست همینگوی
خوانش : بهروز رضوی
«حالا دراز میکشم» واقعاً بر دوش یک ایدهٔ مرکزی بسیار قدرتمند است: سربازی که پس از جنگ نمیتواند بخوابد و برای فرار از فروپاشی روانی، به دعا و بازسازی ذهنی خاطرات ماهیگیری پناه میبرد.
آن صدای آشنای عزیز و دلنشین، "بهروز رضوی" رفت، اما صدایش در گوش علاقهمندان کتابهای صوتی تا همیشه زنده خواهد ماند. روحش شاد و یادش گرامی.🖤@shotnote1
✍ نویسندهّ تک شات
@ketabdooni – حالا دراز میکشم
🎴 داستان صوتی: حالا دراز میکشم
✍️ نویسنده: ارنست همینگوی
@shotnote1✍
✍️ نویسنده: ارنست همینگوی
«حالا دراز میکشم» یکی از تأثیرگذارترین داستانهای کوتاه ارنست همینگوی است؛ روایتی آرام و مینیمالیستی از سربازی که پس از جنگ، دیگر توان خوابیدن ندارد. نیک آدامز از این میترسد که اگر به خواب برود، روحش بازنگردد. برای فرار از تاریکی شب، ساعتها دعا میکند و در ذهنش به رودخانهها و خاطرات ماهیگیری پناه میبرد.📌 «حالا دراز میکشم» یادآور این حقیقت است که بعضی جنگها پس از خاموش شدن اسلحهها تازه در درون انسان آغاز میشوند.
قدرت داستان در حادثههای بزرگ یا پیچشهای داستانی نیست، بلکه در ایدهی مرکزی درخشان آن نهفته است: ترس از خوابیدن، بهمثابه ترس از مرگ. همینگوی بدون آنکه مستقیماً از اضطراب، آسیب روانی یا تنهایی سخن بگوید، آنها را از خلال رفتارهای سادهی شخصیتش به ما نشان میدهد.
این داستان نمونهای درخشان از سبک مینیمالیستی همینگوی است؛ جایی که با کمترین کلمات، بیشترین معنا خلق میشود. آنچه گفته نمیشود، گاه از آنچه گفته میشود، تأثیرگذارتر است.
@shotnote1✍
از میان اشیایی که بیشتر برای نمایش زندگی بود تا خود زندگی، این مجسمه را به جان دوست دارم. از یک دستفروش در یک دهکورهای خریدم. از چوب است، خوش تراش و صیقلی. گویی مجسمه ساز، ارادتاش به بودا و درک و دریافتش از نیروانا را دمیده به شمایلی چوبین. تمام عضلهها گرد است. هیچ زاویه ندارد. حالتی از بیاعتنایی از خود منتشر میکند. با قامتی موزون، نیلوفری نشسته. گردنی حایل و پلکهای نیمه باز و آن لبخند مرحمت.
اما از وقتی، کسی که به من خیلی نزدیک بود، دلبستهگی مرا به این مجسمه مسخره کرده انگار چیزی در درونم شکسته. حالا گرایش شدیدی در من است که دیگر علایق خود را پنهان کنم. و این سخت غمگینام میکند.
@shotnote1✍
اما از وقتی، کسی که به من خیلی نزدیک بود، دلبستهگی مرا به این مجسمه مسخره کرده انگار چیزی در درونم شکسته. حالا گرایش شدیدی در من است که دیگر علایق خود را پنهان کنم. و این سخت غمگینام میکند.
@shotnote1✍
▫️▫️▫️▫️
▪️"مارک تواین" یکبار به شوخی، بصورت ناشناس، برای ۱۲ نفر از افراد عالی رتبه سیاسی، تلگرافی با این مضمون ارسال کرد: "فرار کن، همه چیز رو فهمیدند"
صبح روز بعد آن ۱۲ نفر از شهر خارج شده بودند.
@shotnote1✍
▪️"مارک تواین" یکبار به شوخی، بصورت ناشناس، برای ۱۲ نفر از افراد عالی رتبه سیاسی، تلگرافی با این مضمون ارسال کرد: "فرار کن، همه چیز رو فهمیدند"
صبح روز بعد آن ۱۲ نفر از شهر خارج شده بودند.
@shotnote1✍
گاه احساس می کنم ما دو تن در اتاقی دو در هستیم و درهای اتاق روبروی یکدیگر قرار دارند. هر یک از ما دسته یکی از در ها را بدست گرفته است. یکی از ما چشمکی می زند و آن دیگری بلافاصله خودش را پشت در قایم می کند. در این هنگام اولی ناچار است حرفی بزند. دومی فورا در را پشت سر خود می بندد تا دیگر دیده نشود اما او مطمئن است در را دوباره باز خواهد کرد ، زیرا این اتاق جایی هست که شاید نتوان از آن بیرون رفت.
ای کاش اولی دقیقا مثل دومی نبود . ای کاش او آرامش داشت ، ای کاش او فقط وانمود می کرد که به دیگری نگاه نمی کند . اما به جای همه ی اینها او دقیقا همان کاری را می کند که دیگری در پشت در خود می کند . حتی گاه پیش می آید که هر دو پشت درهایشان هستند و اتاق زیبا خالی است .
بدفهمی های دردناک و جانگداز از همین جا آغاز می شود .
نامه به میلنا
فرانتس کافکا
@shotnote1✍
ای کاش اولی دقیقا مثل دومی نبود . ای کاش او آرامش داشت ، ای کاش او فقط وانمود می کرد که به دیگری نگاه نمی کند . اما به جای همه ی اینها او دقیقا همان کاری را می کند که دیگری در پشت در خود می کند . حتی گاه پیش می آید که هر دو پشت درهایشان هستند و اتاق زیبا خالی است .
بدفهمی های دردناک و جانگداز از همین جا آغاز می شود .
نامه به میلنا
فرانتس کافکا
@shotnote1✍
♻️ راهنمای سریع انتخاب زاویهٔ دید
· راوی کیست؟ آشنایی با ۳ زاویهٔ دید اصلی
۱) اولشخص محدود (First-person limited)
@shotnote1✍
· راوی کیست؟ آشنایی با ۳ زاویهٔ دید اصلی
۱) اولشخص محدود (First-person limited)
راوی همان «من» است، اما دسترسیاش فقط به تجربهٔ ذهنی خودش محدود میماند:۲) اولشخص چندمنظوره (First-person shifting / غیرکلاسیک)
افکار، احساسات، حافظه، و برداشت شخصی.
هیچ دسترسی مستقیمی به ذهن دیگران ندارد؛ فقط حدس میزند.
کارکرد درام:
ایجاد سوگیری، ابهام، و فاصلهٔ بین «واقعیت» و «برداشت».
مثال سینمایی: در Taxi Driver، ما جهان را از فیلتر ذهن تراویس میبینیم؛ خشونت و انزوا واقعیاند، اما شدت قضاوت او نسبت به دیگران، قابل اعتماد نیست.
الگوی روایی:
> «فکر میکردم همه علیه مناند… شاید هم حق با من بود.»
در روایت کلاسیک کمتر بهعنوان یک «زاویه دید استاندارد» تعریف میشود، اما در عمل در سینما و ادبیات مدرن وجود دارد.۳) سومشخص محدود (Third-person limited)
راوی همچنان «من» است، اما روایت بین تجربهٔ چند ذهن جابهجا میشود یا به ذهن دیگران نفوذ میکند.
این حالت معمولاً یا:
نشانهٔ ذهن ناپایدار است
یا یک ساختار پازلگونه و غیرقابلاعتماد ایجاد میکند
مثال سینمایی: Fight Club — روایت «من» است، اما مرز ذهن خود و دیگری عملاً فرو میریزد.
کارکرد: ایجاد پیچش، فروپاشی هویت، یا روایت چندلایه.
دوربین بیرون از شخصیت است، اما فقط به ذهن یک شخصیت دسترسی دارد.۴) سومشخص چندکانونی (Third-person multiple)
ویژگی کلیدی:
ما جهان را «از درون یک ذهن» ولی «با زبان بیرونی» میبینیم.
کارکرد درام: همذاتپنداری عمیق + کنترل اطلاعات
مثال سینمایی: The Social Network — بسیاری از صحنهها ما را داخل ذهن مارک زاکربرگ نگه میدارند، بدون اینکه به ذهن دیگران دسترسی داشته باشیم.
الگوی روایی:
> او وارد اتاق شد. فکر کرد همه چیز تحت کنترل است، اما چیزی را از دست داده بود که هنوز نمیدانست چیست.
روایت بین چند شخصیت جابهجا میشود، اما هر بار محدود به ذهن همان شخصیت است.۵) سومشخص دانای کل (Omniscient)
کارکرد: ساختن تضاد دیدگاهها و چندپارگی حقیقت
مثال سینمایی: Babel — هر بخش از داستان در ذهن یک کاراکتر متفاوت شکل میگیرد و حقیقت واحدی وجود ندارد.
راوی خارج از جهان داستان است و به ذهن همه شخصیتها، گذشته و آینده دسترسی دارد.۶) دوربین عینی / رفتاری (Objective / Camera-eye)
کارکرد: کنترل کامل اطلاعات، ساختن تصویر کلان از جهان داستان
مثال سینمایی: The Lord of the Rings (روایت کلی فیلم) — جهان داستان فراتر از تجربهٔ یک شخصیت حرکت میکند.
الگوی روایی:
> او نمیدانست، اما تصمیمش سرنوشت همه را تغییر میداد. در اتاق کناری، دیگری دقیقاً به همان لحظه فکر میکرد.
هیچ دسترسی به ذهن وجود ندارد؛ فقط رفتار، دیالوگ و عمل دیده میشود.
کارکرد: ایجاد سردی، ابهام، یا مستندسازیگونه بودن
مثال سینمایی: No Country for Old Men — دوربین فقط مشاهده میکند؛ تفسیر به مخاطب واگذار میشود.
الگوی روایی:
او وارد شد. نشست. دستش لرزید. هیچ توضیحی داده نمیشود.
@shotnote1✍
Forwarded from هنر فیلمنامه، کارگردان مولف
🌐 جشنواره بینالمللی فیلم کوتاه تهران
و فیلمنامههای اقتباسی
🔗 آدرس ثبتنام
هر دو بخش از طریق سامانه مشترک انجام میشود: festival.iycs.ir
مهلت ثبتنام و بارگذاری آثار نیز ۱۵ تیر است.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
و فیلمنامههای اقتباسی
🔗 آدرس ثبتنام
هر دو بخش از طریق سامانه مشترک انجام میشود: festival.iycs.ir
مهلت ثبتنام و بارگذاری آثار نیز ۱۵ تیر است.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
داستان کوتاه "تصادف "
✍سيمين دانشور
درامتحان سنگ چین هم قبول شد. میگفت: “ اکبر آقا صاحب فو لکس واگن، فولکسی که با آنامتحان میدادم، سر پیچ را یک لکه جوهر چکانیده بود، به لکه جوهر که رسیدم پیچیدم وبا یک میلیمتر فاصله از خط. . . . پنج تومان انعامش دادم. ” داشتم کم کم به نذر و نیاز مادرمامیدوار میشدم چون که زنم درامتحان توقف ماشین میان میلهها سه بار رد شده بود. بار اول میلهها را درب و داغون کرده بود، بار دوم خوب توامده بوداما نتوانسته بیرون بیاید. بار سوم با جناب سروان دعوایش شده بود، البته این جناب سروان غیر از جناب سروان “ آفتاب جنوب “ بود. جور واجور جناب سروان وجود داشت. . به جناب سروان ممتحن توقف ماشین میلهها، گفته بود: “کوتوله به علت قد کوتاهت کمپلس داری و مردم را بیجهت رد میکنی. ”این جور معلومات را از رادیو تهران کسب کرده بود ه از صبح تاشب بغل گوشش باز بود. جناب سروانامتحان چهارمش را انداخته بود به دو هفته بعد. به حکم از این ستون به آن ستون فرج است از خوشحالی روی پا بند نبودم، اما امتحان چهارم قبول شد. نوبت رسید به امتحان در شهر. شش بار رد شد.
@shotnote1✍
@gardoonedastan
✍سيمين دانشور
درامتحان سنگ چین هم قبول شد. میگفت: “ اکبر آقا صاحب فو لکس واگن، فولکسی که با آنامتحان میدادم، سر پیچ را یک لکه جوهر چکانیده بود، به لکه جوهر که رسیدم پیچیدم وبا یک میلیمتر فاصله از خط. . . . پنج تومان انعامش دادم. ” داشتم کم کم به نذر و نیاز مادرمامیدوار میشدم چون که زنم درامتحان توقف ماشین میان میلهها سه بار رد شده بود. بار اول میلهها را درب و داغون کرده بود، بار دوم خوب توامده بوداما نتوانسته بیرون بیاید. بار سوم با جناب سروان دعوایش شده بود، البته این جناب سروان غیر از جناب سروان “ آفتاب جنوب “ بود. جور واجور جناب سروان وجود داشت. . به جناب سروان ممتحن توقف ماشین میلهها، گفته بود: “کوتوله به علت قد کوتاهت کمپلس داری و مردم را بیجهت رد میکنی. ”این جور معلومات را از رادیو تهران کسب کرده بود ه از صبح تاشب بغل گوشش باز بود. جناب سروانامتحان چهارمش را انداخته بود به دو هفته بعد. به حکم از این ستون به آن ستون فرج است از خوشحالی روی پا بند نبودم، اما امتحان چهارم قبول شد. نوبت رسید به امتحان در شهر. شش بار رد شد.
بار اول موقع حرکت علامت نداده بود، بار دوم آینه را نگاه نکرده بود، بار سومترمز دستی را نکشیده بود، بار چهارم از جناب سروان گول خورده بود و به دستور او یک قدمیچهار راه تو قف کرده بود، بار پنجم از یک ماشین سبقت گرفته بود با سرعت و انحراف بچپ. بار ششم هر چه کرده بود نتوانسته بود ماشین را روشن بکند. بار هفتم لابد معجزه شده بود که قبول شد.
خانه را گرو گذاشتم وسی و پنج هزارتومان قرض گرفتم و قسط بندی کردیم که لابد تا ابد الابد ماهی پانصد تومان از حقوقم کسر کنند. ” اگر در تمام دنیا یک اتومبیل دارید، انگار همه چیز دارید. ” زنم میگفت. روز اول صبح زود پا شد و کفش و کلاه کرد و عینک زد و دستکش سفید. . . بغل دستش نشستم و بچهها پشت سرش، دستور داد بایستند و تماشا بکنند و رو به اداره من راه افتاد. بس که بی خودی در آینه روبرو نگاه کرد و به شوفرهای تاکسی و اتوبوس و عابران پیاده، مخصو صاً به خانمهای چادری متلک گفت و مسخره شان کرد، سر معدهام شروع کرد به سوزش تا به اداره برسم تمام دل و رودهام در هم شده بود و دل دردی گرفتم که نگو. ربع ساعت تاخیر داشتم و زخم معده هم تهدیدم میکرد. بعد از ظهرامده بود دنبالم. ناگزیر سوار شدم، قلبم شروع کرد به سرعت رفتن، انحراف بچپ را که از اول داشت. سر چهار راه خیابان اسلامبول دست چپش را در آورد که علامت بدهد، مردک لاتی مچ دستش را محکم گرفت، اول شبیه شوفرها که نه، شبیه شاگرد شو فرها، به مردک لیچار گفت و شنید و بعد خواهش و تمنا که دستم را ول کن و آخرش افتاد به التماس و مردک گفت: “تو دیگر کار کجا هستی؟” چراغ سبز شد و راه ما باز شداما مگر مردک دستش را ول میکرد؟ زنم دلداریم میداد که خونسرد باشم از این اتفاقات در رانندگی میافتد. ماشینهای پشت سر ما بوقی میزدند که نگو. انگار میخواهند بروند بمب اتم را از نو کشف بکنند و مردک دست زنم را ول نمیکرد و من دلم شور ساعتش را میزد که هر چند کار نمیکرداما طلا بود.اما این که پیاده بشوم وبا مردک گلاویز به شوم، لاوالله، چرا که ماشینها از بغل گوشم مثل برق میگذشتن و من آدمی هستم که از ماشینهای متوقف میترسم، مبادا ناگهان راه بیفتند. چون وظیفه خود میدانست که حتماً مرا به اداره برساند و برگرداند و نمیشد این احساس وظیفه شناسی را از سرش بیندازم تمام اعضای بدن مرا خطر تهدید میکرد، به علاوه رگ غیرتم دائماً بایستی میجنبید و من یا نمیگذاشتم بجنبد و یا حالش را نداشتم و از همه مهمتر این که کسر خرج داشتم آن قدر این د رو آن در زدم تا توانستم ماموریتی برای خودم دست و پا کنم و رفتم دشت میشان.
نامههایش همه پر بود ازوقایع رانندگیش، همه آنها را دارم و الان جلو رویم است. ” عزیزم دیروز رفته بودم نادری لباسهایم را بگیرم. لباسهایم را دادهام رنگ بکنند، میدانم که تا مدتی از لباس نو خبری نیست. از حقوق تو هم بابت تاخیرهای ماه گذشته چهل و پنج تومان و سه ریال کسرکردند. خاک بر سر گدایشان بکنند. خوب گفته بودم که رفته بودم نادری، بالای دیوار سفارت پارک کردم. نه جلوم ماشینی بود نه عقبم. لباسهایم حاضر نبود گفتم بروم سری به مغازهها بزنم. تو پاساژ یک بلوزهای حراج میکردند. . . حال تل هم مد شده تل یک نیم دایره است از پارچه و پنبه. برای رانندهها خوب است. میگذارند روی موهایشان و بنا براین موهایشان پریشان نمیشود. ”
@shotnote1✍
@gardoonedastan
Tarkovsky▪️آندری تارکوفسکی
«خاطره تنها ابزاری است که زمان پس از عبور به ما بازمیگرداند. مانند مهی که از چیزها محافظت میکند تا فراموش نشوند.»
Photo by sh.sepehri
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
«خاطره تنها ابزاری است که زمان پس از عبور به ما بازمیگرداند. مانند مهی که از چیزها محافظت میکند تا فراموش نشوند.»
Photo by sh.sepehri
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
▫️«زندگی سایهای گذراست؛ بازیگری درمانده که ساعتی بر صحنه جولان میدهد و سپس دیگر از او خبری نیست.»
ــ مکبث، پرده پنجم، صحنه پنجم
نسخه مشهور انگلیسی:
Life's but a walking shadow, a poor player
That struts and frets his hour upon the stage
And then is heard no more.
@shotnote1✍
ــ مکبث، پرده پنجم، صحنه پنجم
نسخه مشهور انگلیسی:
Life's but a walking shadow, a poor player
That struts and frets his hour upon the stage
And then is heard no more.
▫️دنیا میچرخد
صحنهها تکرار میشوند
و نقشها جا به جا...
و هر ساقی از همان بادهای مینوشد
که نوشاندهاست...
لا ادری
@shotnote1✍
▫️دیالوگْ فیلم ذهن زیبا
Perhaps it is good to have a beautiful mind, but an even greater gift is to discover a beautiful heart
▫️A beautiful mind
شاید داشتن یک ذهن زیبا خوب باشد، اما یک موهبت بزرگ، کشف یک قلب زیبا است.
@shotnote1 ✍
Perhaps it is good to have a beautiful mind, but an even greater gift is to discover a beautiful heart
▫️A beautiful mind
شاید داشتن یک ذهن زیبا خوب باشد، اما یک موهبت بزرگ، کشف یک قلب زیبا است.
@shotnote1 ✍
Sunrise
Shaman\'s Dream & Geometrae
اگر در حال نوشتن داستان هستید، میتوانید از این قطعه برای صحنههای:
طلوع و آغاز یک سفر،
لحظات کشف درونی شخصیت،
یا پایانهای امیدوارکننده
الهام بگیرید.
@shotnote1 ✍
طلوع و آغاز یک سفر،
لحظات کشف درونی شخصیت،
یا پایانهای امیدوارکننده
الهام بگیرید.
@shotnote1 ✍
🔮 نثر شاعرانه و تأملی (Lyrical/Reflective Prose)؛ مرز میان شعر و داستان. در این سبک، فضا، احساس و جریان ذهن مهمتر از پیرنگ و اتفاقات بیرونی هستند.
•صادق هدایت
تمرکز بر ادراک لحظه و حرکت درونی ذهن.
• هرمان هسه
تأکید بر جنبه معنوی و خودشناسانه.
برای یک فیلمساز:
@shotnote1 ✍
•صادق هدایت
اگر هدایت «طلوع و امید» را مینوشت، آن را با اضطراب وجودی، تنهایی و پوچی همراه میکرد.•فرانتس کافکا
در بوف کور، حتی لحظات آرام هم سایهای از مرگ و بیگانگی دارند.
نثرش شاعرانه، اما تاریک و کابوسوار.
هدایتوار:
صبح از پشت پنجره سرک کشید، اما روشنایی چیزی را تغییر نداد.
سایهها همچنان در گوشه اتاق زنده بودند
و من فکر میکردم شاید خورشید هم از تکرار این نمایش خسته شده باشد.
از طلوع برای نشان دادن بیگانگی، اضطراب و ناتوانی انسان در برابر جهان نامفهوم استفاده میکرد.•لئو تولستوی
کافکایی:
با طلوع آفتاب، احساس کردم وظیفهای نامعلوم در انتظار من است؛
وظیفهای که نه از ماهیت آن خبر داشتم
و نه از کسی که آن را بر عهدهام گذاشته بود.
رئالیست و اخلاقگرا.• آنتون چخوف
احساسات را در بستر زندگی واقعی، روابط انسانی و تحول اخلاقی شخصیتها نشان میداد.
تولستویوار:
نور صبح بر مزرعه گسترده شد
و او دریافت که زندگی، با تمام دشواریهایش،
همچنان فرصتی برای مهربانی و تغییر باقی میگذارد.
استاد مینیمالیسم و زیرمتن.• ویرجینیا وولف
احساسات را مستقیم بیان نمیکرد؛
آنها را در جزئیات ساده زندگی پنهان میساخت.
چخوفی:
سماور آرام میجوشید.
از پنجره، نور کمرنگ صبح روی میز افتاده بود.
او چای را ریخت و برای لحظهای، بدون آنکه دلیلش را بداند،
احساس کرد چیزی در زندگیاش تغییر کرده است.
تمرکز بر ادراک لحظه و حرکت درونی ذهن.
• هرمان هسه
تأکید بر جنبه معنوی و خودشناسانه.
برای یک فیلمساز:
هدایت = سینمای تارکوفسکی + کابوس ایرانینثر شما به کدام نویسنده نزدیکتر است؟
کافکا = دنیای بوروکراتیک و اضطرابآلود، همانند فیلمهای کافکایی و آثار دیوید لینچ
تولستوی = درامهای انسانی گسترده با شخصیتپردازی عمیق
چخوف = سینمای کیارستمی، اتفاقات کوچک، احساسات بزرگ
وولف = سینمای شاعرانه و مبتنی بر جریان آگاهی
@shotnote1 ✍
▫️
فکر میکردم برای اینجور دوست داشتن ساخته نشدهام. ابراز عشق، بیخوابی، شور و هیجان ویرانگر… اینها همه مفت چنگ آدمهای دیگر. اصلا کلمهی «شور و هیجان» به نظرم مسخره میآمد. شور و هیجان، شور و هیجان! برایم چیزی بود بین هیپنوتیزم و خرافات. برای من که واژهی غلط اندازی بود. و بعد، درست زمانی که منتظرش نبودم، بر سرم هوار شد…
آنا گاوالدا
@shotnote1✍
فکر میکردم برای اینجور دوست داشتن ساخته نشدهام. ابراز عشق، بیخوابی، شور و هیجان ویرانگر… اینها همه مفت چنگ آدمهای دیگر. اصلا کلمهی «شور و هیجان» به نظرم مسخره میآمد. شور و هیجان، شور و هیجان! برایم چیزی بود بین هیپنوتیزم و خرافات. برای من که واژهی غلط اندازی بود. و بعد، درست زمانی که منتظرش نبودم، بر سرم هوار شد…
آنا گاوالدا
@shotnote1✍
💠سر کلاس با کیارستمی
سفر با ماشین تفاوت شایانی با هواپیما دارد.وقتی پای به هواپیما می گذاری، همیشه مقصدی هست، و البته که هیچگاه تنها سفر نمی کنی. ماشین به من این اجازه را می دهد که از همه چیز، حتی مردم، دور شوم و در خارج از شهر بپلکم. مبدأ اغلب تهران است و مقصد دشتی باز و نورانی، که میزبانی است مهربان با آغوشِ باز. دنیایی است سرشار از سرمنزل های ناشناخته و غیرمنتظره، با میزبانی که انتظاری از من ندارد، اما میهمان نواز است.
@shotnote1
سفر با ماشین تفاوت شایانی با هواپیما دارد.وقتی پای به هواپیما می گذاری، همیشه مقصدی هست، و البته که هیچگاه تنها سفر نمی کنی. ماشین به من این اجازه را می دهد که از همه چیز، حتی مردم، دور شوم و در خارج از شهر بپلکم. مبدأ اغلب تهران است و مقصد دشتی باز و نورانی، که میزبانی است مهربان با آغوشِ باز. دنیایی است سرشار از سرمنزل های ناشناخته و غیرمنتظره، با میزبانی که انتظاری از من ندارد، اما میهمان نواز است.
دل به دریا می زنم بدون اینکه بدانم کجا قرار است بخوابم و چه بخورم. دوربینی به دست، راه می افتم، چشم می گردانم و می پویم. بی برنامه خانه را ترک می کنم، با اینکه می دانم ممکن است روزها دور باشم، و ساعاتی بعد خود را در دهی می یابم، هم سفره با خانواده ای که هیچگاه ندیده ام و ممکن است بعداً هم، هیچگاه نبینم. راهم می دهند، سفره خود را به رویم می گشایند، رختخوابی برایم پهن می کنند، و صبح، پیش از اینکه با پدر و مادر و سه بچه سر صبحانه حاضر شوم، پنجره اتاقم را باز می کنم و دره ای پیش رویم قرار می گیرد، کوه هایی پرشکوه در دوردست، تک درختی در برف، و همه اینها شب پیش در هاله هایی از تاریکی پوشیده شده بود. شعفی شگرف.
شعف بی برنامگی. شوری لبریز.
@shotnote1
🎬 #نکتههای دیالوگنویسی | ۱
هیچکس خودش را آدم بد داستان نمیداند.
شخصیتها باید برای کارهایشان دلیل داشته باشند.
درام از برخورد «حقهای متفاوت» ساخته میشود، نه از حضور یک آدم شرور.
همه باید از نگاه خودشان حق داشته باشند.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh
هیچکس خودش را آدم بد داستان نمیداند.
شخصیتها باید برای کارهایشان دلیل داشته باشند.
درام از برخورد «حقهای متفاوت» ساخته میشود، نه از حضور یک آدم شرور.
همه باید از نگاه خودشان حق داشته باشند.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh