✍ نویسندهّ تک شات
7.39K subscribers
1.06K photos
180 videos
92 files
271 links
کارگاه ادبیاتی ایران| سینما |نویسندگی
نوشتن را با نگاه آغاز و با هر تصویر، یک روایت تازه
متن‌های کوتاه، الهام‌های بلند
آموزه‌های موجز برای نویسندگی
هر هفته: تمرین نگاه‌نوشت

کپی با ذکرمنبع
@ShSepehri1 پشتیبانی
@shotnote1
✴️کانال سینمایی
@Honarefilmnameh
Download Telegram
⏺ تضاد حس صحنه با واقعیت پنهان، لحن و معنای صحنه را دگرگون می‌کند.

وقتی حس صحنه با واقعیت پنهان در تضاد باشد، ابهام فقط کنجکاوی ایجاد نمی‌کند؛ بلکه بعداً تبدیل به ضربه عاطفی می‌شود.

این همان تکنیکی است که در بسیاری از فیلم‌های بزرگ دیده می‌شود:
سطح صحنه = آرامش، شادی، طنز، جشن
در ازای
زیرمتن = فقدان، تهدید، خیانت، مرگ
هرچه فاصله این دو بیشتر باشد، کشش دراماتیک بیشتر می‌شود.

⏺•فرمولش:
«یک عمل مشکوک را در نامناسب‌ترین و متناقض‌ترین فضای احساسی ممکن قرار بده.»

مثلاً «مردی لباس خیس را مخفیانه دور می‌اندازد» خوب است؛ اما:
«در مراسم عروسی دخترش، وقتی همه مشغول رقص‌اند، مرد یواشکی لباس خیس و گل‌آلودش را در کوره زباله می‌اندازد.»
اینجا سؤال دیگر فقط «چرا لباس را دور انداخت؟» نیست؛ بلکه:
«چند دقیقه قبل از ورود به این جشن، چه اتفاقی برای او افتاده است؟»
و این سؤال قدرت بسیار بیشتری دارد.
هر مرحله سؤال‌های بیشتری تولید می‌کند، بدون اینکه حتی یک خط دیالوگ گفته شود. این همان چیزی است که در سینما اغلب از دیالوگ مؤثرتر عمل می‌کند.

@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh
⏺
لازم نیست خواننده شما همه چیز را بداند. پاسخ این سوالات کمکتان می کند که به ذهن کاراکترتان وارد شوید و کارتان را برای اینکه بدانید چه کاری انجام می دهد آسان تر می کند. وقتی که در یک صحنه کارکتر شما در یک رستوران باشد، شما به سادگی می دانید که او چه چیزی سفارش می دهد.

و یک نکته دیگر پیش از پایان، اگر واقعا می خواهید به ذهن کاراکترتان وارد شوید. فقط جواب های او را ننویسید، واکنش هایش به سوال ها و نحوه نشستن ، ژست هایش، تن صدا و حالت چهره اش را نیز بنویسید.
وقتی کارکترتان را به این شکل تصویر می کنید؛ او زنده می شود، برای خواننده/تماشاگر، واقعی تر می شود و زندگی را به داستان شما می آورد. 
به کاراکترهایتان زندگی ببخشید.✨


✍ @shotnote1
سهراب سپهری


در پس درهای شیشه‌ای رویاها،
در مرداب بی ته آیینه ها،
هر جا که من گوشه‌ای از خودم را مرده بودم
یک نیلوفر روییده بود.
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می‌مردم.



🍷✍️ @shotnote1
Photo Prompt

اصطلاحات مصطلح
"پرامپت بصری"
"تصویر ایده‌پرداز"
"تصویر جرقه‌زن"
«عکس محرک»

@shotnote1 ✍
⏺چطور یک ایده ساده تبدیل به فیلمنامه می‌شود؟

مثال واقعی: فیلم «نامه عشق به مادربزرگ» (پرفروش‌ترین فیلم مستقل چین در هفته گذشته) از کجا آمده؟
نویسنده-کارگردان این فیلم در مصاحبه‌ای گفته: «سه سال پیش، وقتی مادربزرگم فوت کرد، میان نامه‌های قدیمی‌اش، نامه‌ای عاشقانه از پدربزرگ پیدا کردم که هیچ وقت نفرستاده بود. همان لحظه فهمیدم فیلمنامه من همین یک جمله است: "نامه‌ای که هیچ وقت به دست کسی نرسید، زندگی سه نسل را عوض کرد."»
او به جای استفاده از ستاره، ۲۰۰ نفر غیرحرفه‌ای را در شهر خودش آزمایش بازیگری گرفت. نتیجه: فروش ۱۰ میلیون یوان و نمره ۹.۱ در دوبان.

بهترین ایده‌ها، شخصی‌ترین‌شان هستند. فیلمنامه را از یک شیء کوچک شروع کنید (یک نامه، یک عکس، یک سوزن طب سوزنی).



@shotnote1 ✍
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎴

‏من استعداد راهنمایی مردم رو دارم، اما به کجا راهنماییشون کنم، نمی‌دونم.

از متن کتاب ‎خوشه های خشم
اثر ‎جان اشتاین بک



@shotnote1✍
•
مردم گمان می‌کنند که اگر کسی رنج می‌برد برای این است که مثلاً معشوقش یک روزه مرده است. و حال آنکه رنج حقیقی او جدی تر از این است؛ رنج می‌برد چون می‌بیند غصه هم دوام ندارد. حتی درد هم بی‌معنی است.
ولی امروز حس می‌کنم که از سال‌های گذشته هم آزادترم، چون از یادها و امیدهای واهی رها شده‌ام.
من می‌دانم که هیچ چیز دوام ندارد!


کالیگولا
آلبر کامو


@shotnote1
°


چه کسی چهره انسان را به درستی می‌بیند:
عکاس، آینه یا نقاش؟

•پابلو پیکاسو


@shotnote1
کلماتی هستند که می‌میرند
کلماتی هستند که کلماتِ دیگر را می‌بلعند
کلماتی هستند که با هیچ پاک‌کنی پاک نمی‌شوند
کلماتی هستند که در خواب راه می‌روند
کلماتی هستند که قلبشان از مشتشان بزرگتر است
کلماتی هستند که مثلِ تخته‌سنگ‌های دامنۀ کوهستان
خیس از بارانِ شبانه‌اند
و در زیرِ نورِ ستارگان برق می‌زنند *

کلماتی هستند که هیچ‌وقت به دنیا نمی‌آیند
کلماتی هستند که فرصتِ گریه کردن ندارند
کلماتی هستند که مادر ندارند
کلماتی هستند که سرِ زا می‌روند
کلماتی هستند که تنهایند
کلماتی هستند که بعد از بیانشان سیگار می‌چسبد...

حسین پناهی


@shotnote1✍
📝 | درس نویسندگی

✨چطور از تن صدا و حالت صورت برای شخصیت سازی استفاده کنیم؟

حتماً. برای اینکه «یک نوع نشستن، ژستها، تن صدا و حالت چهره» از شخصیت بدهد، این چهار عنصر باید با هم هماهنگ باشند. در ادامه چند نمونه از شخصیتهای مشخص را می بینید که هرکدام با ترکیب این ویژگیها تعریف شدهاند:

۱. شخصیت با اعتمادبه نفس و سلطه گر (مدیر اجرایی، رهبر تیم)

· نحوه نشستن: روی صندلی عقب مینشیند، یک پا را روی پای دیگر میاندازد (حالت چهارزانو)، دستها را روی تکیه‌گاه صندلی باز میکند. فضای زیادی اشغال میکند.
· ژستها: دستها را به نشانه تأکید باز میگذارد، با نوک انگشتان به میز ضربه میزند، هنگام صحبت کف دست رو به پایین است.
· تن صدا: بم، یکنواخت، آرام و شمرده. مکثهای طولانی برای ایجاد تسلط.
· حالت چهره: ابروها کمی پایین، نافذ نگاه میکند (تماس چشمی قطع نمیکند)، لبها معمولاً صاف یا کمی افتاده.

۲. شخصیت درونگرا، فکور و حساس (هنرمند، نویسنده)

· نحوه نشستن: لبه صندلی مینشیند، شانهها خمیده به جلو، پاها جمع و نزدیک صندلی، دستها در بغل یا روی زانوها.
· ژستها: با مو یا لبه لباس بازی میکند، ناخنهایش را لمس میکند، هنگام فکر کردن دست زیر چانه.
· تن صدا: زیر، لحن کشیده و رویایی، گاهی جمله را کامل تمام نمیکند، بعضی کلمات را با زمزمه میگوید.
· حالت چهره: نگاه به پایین یا به نقطه‌ای مبهم در فضا، گاز گرفتن لب، گشاد شدن مردمک هنگام فکر کردن.

۳. شخصیت مضطرب، عصبی و تحت فشار (کارمندی که دیر رسیده)

· نحوه نشستن: روی نوک صندلی، پاها مرتباً عوض شدن وضعیت، زانوها تکان میخورد، دستها به هم چسبیده روی میز.
· ژستها: ناخن جویدن، تنظیم مداوم عینک یا یقه، دستمال کاغذی را تکهتکه کردن.
· تن صدا: تند و نامنظم، فرکانس بالا، تکرار کلمات، خنده‌های عصبی کوتاه.
· حالت چهره: ابروهای بالا رفته و جمع، نگاه سریع و گذرا به اطراف، لبخند ساختگی که به چشم نمیرسد.

۴. شخصیت گرم، صمیمی و دلسوز (مشاور، معلم مهربان)

· نحوه نشستن: مقابل مخاطب مینشیند و کمی به جلو خم شده، پاها باز اما مرتب، کف دستها روی رانها.
· ژستها: هنگام حرف زدن سرش را به نشانه همدلی تکان میدهد، کف دست را رو به بالا باز میکند، گاهی شانه مخاطب را لمس میکند.
· تن صدا: نرم، فرکانس متوسط، پر از فراز و فرود (مدولاسیون عاطفی)، گاهی میخندد.
· حالت چهره: لبخند واقعی (دور چشم جمع میشود)، تماس چشمی گرم، ابروها هنگام شنیدن بالا میرود.

@shotnote1✍
▫️▫️▫️▫️

💢دیالوگ
Ghost Dog (1999)

- این پلیسی که کُشتی، زن بود!

+ مگه زنها نمیخوان برابر باشن؟!
خب بذار برابر باشن!

@shotnote1✍
📝 | درس نویسندگی
✍️ خلأ اطلاعاتی

اگر ندانیم چه اتفاقی در این تصویر رخ داده، فقط نمایی مبهم از یک ماشین و سرباز می‌بینیم؛ تصویری سرد و بی‌صدا. ذهن ما شروع به ساختن داستان می‌کند و برای پرسش‌های بی‌پاسخ، جواب می‌سازد.

اما همه‌چیز زمانی تغییر می‌کند که بدانیم ✨این تصویر، آخرین لحظات زندگی یک انسان، توسط یک پهپاد ثبت شده است.
ناگهان همان تصویر معنای دیگری پیدا می‌کند.
همان نقطه کوچک در قاب، دیگر یک نقطه نیست؛ یک زندگی است.قاب تغییر نکرده است؛ اطلاعات تغییر کرده است.
در نویسندگی نیز همین اتفاق رخ می‌دهد. گاهی یک آگاهی کوچک می‌تواند وزن عاطفی یک صحنه را به‌کلی دگرگون کند. جمله‌ای ساده مثل «مرد در جاده قدم می‌زد» بدون زمینه، فقط یک گزارش است؛ اما وقتی بدانیم این آخرین دقایق زندگی اوست، همان جمله به یک روایت تبدیل می‌شود.
در سینما نیز همین اصل کار می‌کند. گاهی آنچه خارج از قاب پنهان شده، از آنچه در قاب دیده می‌شود تأثیرگذارتر است.


داستان‌های ماندگار فقط با آنچه نشان می‌دهند ساخته نمی‌شوند؛ با فاصله میان آنچه می‌دانیم و آنچه نمی‌دانیم جان می‌گیرند.

@shotnote1✍
جنگ که دربگیرد، خیلی‌ها مجبورند سرباز بشوند. سلاح به دست می‌گیرند و می‌روند جبهه و ناچار می‌شوند سربازهای طرف دیگر را بکشند. هرچه بیشتر بتوانند. هیچ‌کس عین خیالش نیست که دوست داری دیگران را بکشی یا نه. کاری است که ناچاری بکنی. وگرنه خودت کشته می‌شوی. جانی واکر با انگشت به سینه‌ی ناکاتا اشاره کرد. گفت: “بنگ! تاریخ انسان در یک کلمه.”

هاروکی موراکامی

@shotnote1
حالا دراز میکشم
@ketabdooni
🎴داستان صوتی: حالا دراز میکشم

نویسنده: ارنست همینگوی
خوانش : بهروز رضوی

«حالا دراز می‌کشم» واقعاً بر دوش یک ایدهٔ مرکزی بسیار قدرتمند است: سربازی که پس از جنگ نمی‌تواند بخوابد و برای فرار از فروپاشی روانی، به دعا و بازسازی ذهنی خاطرات ماهیگیری پناه می‌برد.

آن صدای آشنای عزیز و دلنشین، "بهروز رضوی" رفت، اما صدایش در گوش علاقه‌مندان کتاب‌های صوتی تا همیشه زنده خواهد ماند. روحش شاد و یادش گرامی.🖤
@shotnote1
✍ نویسندهّ تک شات
@ketabdooni – حالا دراز میکشم
🎴 داستان صوتی: حالا دراز می‌کشم
✍️ نویسنده: ارنست همینگوی

«حالا دراز می‌کشم» یکی از تأثیرگذارترین داستان‌های کوتاه ارنست همینگوی است؛ روایتی آرام و مینیمالیستی از سربازی که پس از جنگ، دیگر توان خوابیدن ندارد. نیک آدامز از این می‌ترسد که اگر به خواب برود، روحش بازنگردد. برای فرار از تاریکی شب، ساعت‌ها دعا می‌کند و در ذهنش به رودخانه‌ها و خاطرات ماهیگیری پناه می‌برد.

قدرت داستان در حادثه‌های بزرگ یا پیچش‌های داستانی نیست، بلکه در ایده‌ی مرکزی درخشان آن نهفته است: ترس از خوابیدن، به‌مثابه ترس از مرگ. همینگوی بدون آنکه مستقیماً از اضطراب، آسیب روانی یا تنهایی سخن بگوید، آن‌ها را از خلال رفتارهای ساده‌ی شخصیتش به ما نشان می‌دهد.

این داستان نمونه‌ای درخشان از سبک مینیمالیستی همینگوی است؛ جایی که با کمترین کلمات، بیشترین معنا خلق می‌شود. آنچه گفته نمی‌شود، گاه از آنچه گفته می‌شود، تأثیرگذارتر است.
📌 «حالا دراز می‌کشم» یادآور این حقیقت است که بعضی جنگ‌ها پس از خاموش شدن اسلحه‌ها تازه در درون انسان آغاز می‌شوند.
@shotnote1✍
از میان اشیایی که بیشتر برای نمایش زندگی بود تا خود زندگی، این مجسمه را به جان دوست دارم. از یک دست‌فروش در یک ده‌کوره‌ای خریدم. از چوب است، خوش تراش و صیقلی. گویی مجسمه ساز، ارادت‌اش به بودا و درک و دریافتش از نیروانا را دمیده به شمایلی چوبین. تمام عضله‌ها گرد است. هیچ زاویه ندارد. حالتی از بی‌اعتنایی از خود منتشر می‌کند. با قامتی موزون، نیلوفری نشسته. گردنی حایل و پلک‌های نیمه باز و آن لبخند مرحمت.
اما از وقتی، کسی که به من خیلی نزدیک بود، دلبسته‌گی مرا به این مجسمه مسخره کرده انگار چیزی در درونم شکسته. حالا گرایش شدیدی در من است که دیگر علایق خود را پنهان کنم. و این سخت غمگین‌ام می‌کند.


@shotnote1✍
▫️▫️▫️▫️


▪️"مارک تواین" یکبار به شوخی، بصورت ناشناس، برای ۱۲ نفر از افراد عالی رتبه سیاسی، تلگرافی با این مضمون ارسال کرد: "فرار کن، همه چیز رو فهمیدند"

صبح روز بعد آن ۱۲ نفر از شهر خارج شده بودند.


@shotnote1✍
گاه احساس می کنم ما دو تن در اتاقی دو در هستیم و درهای اتاق روبروی یکدیگر قرار دارند. هر یک از ما دسته یکی از در ها را بدست گرفته است. یکی از ما چشمکی می زند و آن دیگری بلافاصله خودش را پشت در قایم می کند. در این هنگام اولی ناچار است حرفی بزند. دومی فورا در را پشت سر خود می بندد تا دیگر دیده نشود اما او مطمئن است در را دوباره باز خواهد کرد ، زیرا این اتاق جایی هست که شاید نتوان از آن بیرون رفت.
ای کاش اولی دقیقا مثل دومی نبود . ای کاش او آرامش داشت ، ای کاش او فقط وانمود می کرد که به دیگری نگاه نمی کند . اما به جای همه ی اینها او دقیقا همان کاری را می کند که دیگری در پشت در خود می کند . حتی گاه پیش می آید که هر دو پشت درهایشان هستند و اتاق زیبا خالی است .
بدفهمی های دردناک و جانگداز از همین جا آغاز می شود .

نامه به میلنا
فرانتس کافکا
@shotnote1✍
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM