✍ نویسندهّ تک شات
7.66K subscribers
1.08K photos
180 videos
92 files
289 links
کارگاه ادبیاتی ایران| سینما |نویسندگی
نوشتن را با نگاه آغاز و با هر تصویر، یک روایت تازه
متن‌های کوتاه، الهام‌های بلند
آموزه‌های موجز برای نویسندگی
هر هفته: تمرین نگاه‌نوشت

کپی با ذکرمنبع
@ShSepehri1 پشتیبانی
@shotnote1
✴️کانال سینمایی
@Honarefilmnameh
Download Telegram
فرمول سادهٔ تراژدی

آرزو + امکانِ رسیدن + یک خطا یا مانع + دیر شدن = تراژدی


💢پیرزن هر شب چراغ ایوان را روشن می‌کرد.
سی سال بود که پسرش را ندیده بود.
همسایه‌ها می‌گفتند: «دیگر برنمی‌گردد.»
پیرزن می‌گفت: «اگر یک شب برگردد و خانه تاریک باشد چه؟»
شبی که چراغ خاموش ماند، پسر به خانه رسید.

▫️در تراژدی، دردناک‌ترین لحظه زمانی نیست که شخصیت چیزی را از دست می‌دهد؛ زمانی است که می‌فهمد می‌توانست به آن برسد، اما فرصت برای همیشه گذشته است.این پایان‌بندی («دیر رسیدن») از نظر احساسی همان چیزی است که بسیاری از تراژدی‌های بزرگ را ماندگار می‌کند.


@shotnote1
@honarefilmname
❤7
☕️
هنری : اگر گفتی آن چیست که برای هر کسی واجب است ، حتی واجب‏تر از نانِ شب ؟
الین : ایمان به خدا؟ امنیت نیست؟ سلامتی چی عزیزم؟
هنری : یکی که آدم باهاش درددل کند ! کسی که آدم را درک کند ! همین ...


▫️ کورت ونه گات
▫️نگاهی به مرغک
@shotnote1
👍7❤1🤝1
✍درس نویسندگی

#تراژدی #ملودرام #حادثه

بسیاری از نویسندگان این سه را با هم اشتباه می‌گیرند.

🔹 حادثه

وقتی اتفاقی ناگوار رخ می‌دهد، اما شخصیت در شکل‌گیری آن نقش مهمی ندارد.
مثال:
فردی در زلزله جان خود را از دست می‌دهد.

اینجا رنج وجود دارد، اما انتخاب و مسئولیت وجود ندارد.

🔹 ملودرام

وقتی احساسات شدید بر داستان غلبه می‌کنند و شخصیت بیشتر قربانی شرایط است تا انتخاب‌های خودش.
مثال:
دختری عاشق می‌شود، خانواده مخالفت می‌کنند و او مدام رنج می‌کشد.

اینجا احساسات پررنگ‌اند، اما پیچیدگی اخلاقی و مسئولیت تراژیک کم‌رنگ است.

🔹 تراژدی

وقتی شخصیت آگاهانه انتخاب می‌کند، مسئولیت آن را می‌پذیرد و در نهایت بهای سنگینی می‌پردازد.

مثال:
شخصیت می‌داند هر تصمیمی که بگیرد چیزی ارزشمند را از دست خواهد داد، اما ناچار به انتخاب است.

🔻در یک جمله:
حادثه از شانس زاده می‌شود.
ملودرام از احساسات.
تراژدی از انتخاب.
@shotnote1
❤8
ناگهان یک نفر از سر سفره کم شود. چراغ یکی از اتاق ها برای همیشه خاموش بماند. یکی از نان‌خامه‌ای‌ها اضافه بیاید. صدای آواز یک نفر دیگر توی خانه نپیچد. کفش‌هایش. عطرش. پالتویی که حتی یک بار هم نپوشید. کتاب‌های نخوانده‌اش. فیلم های ندیده‌اش. موبایلش؛ وقتی هفته‌ی دیگر از مطب دکتر زنگ می‌زنند خبر بدهند وقت چکاپ‌اش رسیده. با این همه نا‌تمامی_ناتمامیِ ناگهانی، ناتمامی به ظلم_چه می‌شود کرد؟

ناشناس


@shotnote1✍
❤9🕊3
▫️▫️

‌چطور من شدم شبیه کافکا؟ کافکا به هر حال نان و آبش را داشت، نامزدش را داشت، کتاب‌هایش را اگر می‌خواست چاپ می‌کردند... ولی مسلول بود و مُردنی... من برعکس، نه نان دارم، نه نامزد و بخصوص نه خواننده... اما بدنم سی‌و‌هفت درجه حرارت دارد، جان سگ دارم، هزار و یک بلا سر خودم آورده‌ام و باز هم رو پا بند‌م.


_ صادق هدايت، نقل از مصطفی فرزانه

@shotnote1✍
❤3
📝| درس نویسندگی

یکی از رازهای جذب مخاطب، پاسخ دادن نیست؛ سؤال ساختن است.

به این تصویر نگاه کنید.
ما نمی‌دانیم زن کیست.
نمی‌دانیم چرا در هوا معلق است.
نمی‌دانیم زنده است یا مرده.
نمی‌دانیم پیرمرد او را می‌بیند یا تصورش می‌کند.
اما درست به همین دلیل نمی‌توانیم به‌سادگی از تصویر عبور کنیم.

بسیاری از نویسندگان تازه‌کار عجله دارند همه‌چیز را توضیح دهند؛ در حالی که داستان خوب، ابتدا کنجکاوی خلق می‌کند و سپس پاسخ می‌دهد.

مخاطب برای جواب‌ها صفحه را ورق نمی‌زند؛
برای سؤال‌ها ورق می‌زند.

اگر می‌خواهید داستانی خواندنی بنویسید، از خود بپرسید:
«در صحنهٔ اول چه پرسشی در ذهن مخاطب می‌کارم؟»این دقیقاً همان کاری است که سینما هم انجام می‌دهد؛ مثل صحنهٔ آغازین یک فیلم معمایی که قبل از هر توضیحی، یک تصویر عجیب یا تکان‌دهنده نشان می‌دهد تا مخاطب دنبال پاسخ بگردد.
@shotnote1✍
👌9❤4👏3
داستان کوتاه ✍برگرفته از "کیهان فرهنگی" اسفند 1367 - شماره 60

September 14, 2023
مکعب گرد

🔰عنوان داستان: سانسورچی
🔰نویسنده: لوئیزا والنزوئلا
🔰مترجم: اسدالله امرایی

بیچاره خوان! یکروز که اصلا حواسش جمع نبود، او را گرفتند. حتی فرصت نکرد بفهمد آن‌چه که به عنوان بخت خوش و اقبال بلند به او روی آورده یکی از بازی‌های کثیف سرنوشت است. این جور اتفاقات زمانی پیش می‌آید که آدم دچار سهل‌انگاری شده و اصلا حواسش جمع نیست. خوان سیتو به احساس ناپایدار و غیر قابل اعتماد خوشبختی اجازه داد تا وجود او را فرا بگیرد. زیرا آدرس ماریانا در پاریس را از منابع موثق به دست آورده بود. می‌دانست ماریانا او را فراموش نکرده است. بی‌آنکه لحظه‌ای فکر کند نشست و نامه‌ای برای او نوشت.
نامه‌ای که آرام و قرارش را بر هم زد. فکر آن روزها نمی‌گذاشت کار کند و شب‌ها خواب را از چشمانش ربوده بود. مگر آن ورق پاره‌ای که برای ماریا نوشته بود چه مطلبی داشت؟
خوان می‌دانست محتویات نامه هیچ مسئله‌ای ایجاد نمی‌کند و کاملا بی‌خطر و دست نیافتنی است. اما مسئله به همین جا ختم نمی‌شد و می‌دانست که نامه‌ها را بازرسی می‌کنند، می‌بویند، لمس می‌کنند، خط به خط نامه‌ها را با دقت می‌خوانند و کوچک‌ترین علامت یا ویرگولی که بر حسب تصادف از دست نویسنده در رفته باشد از نظر دور نمی‌ماند. به خوبی می‌دانست که نامه‌ها در اداره‌های عریض و طویل سانسور دست به دست می‌چرخد و از بوته هزار جور آزمایش می‌گذرد و بالاخره معدودی به سلامت به مقصد می‌رسند. معمولا ماه‌ها و حتی سال‌ها طول می‌کشد، تازه آن هم اگر کاسه‌ای زیر نیم کاسه نباشد. در این مدت آزادی و حتی زندگی نویسنده و گیرنده در خطر قرار دارد. به همین دلیل خوان ماتم گرفته بود.
می‌ترسید به خاطر نامه‌اش به ماریانا آسیبی برسد. در این میان ماریانا باید در جایی که همیشه آرزوی آن را داشت احساس امنیت کند. اما خوان خوب می‌دانست که فرماندهی اداره سری ممیزی در سراسر جهان فعالیت دارد و از همه نوع امکانات برخوردار است. هیچ چیز نمی‌توانست مانع از آن بشود که آن‌ها به مخفیگاه ماریانا دست یابند و او را بربایند و سرمست از انجام موفقیت‌آمیز ماموریت خود، به لانه‌های سرد و بی‌روح خودشان بر گردند.
خوب آدم مجبور است یک جوری جلوی آن‌ها در بیاید و دهان آن‌ها را خورد کند. مثل بقیه مردم باید توی دنده ماشین‌ها شن بریزد و ماشین‌ها را خراب کند. آدم باید به عمق مطلب برسد تا بتواند جلوی آن‌ها را بگیرد.
این نقشه خوان، انگیز‌ه‌ی او برای ثبت نام در اداره سانسور بود. نه این که بیکار باشد. نه، فقط برای این که جلوی نامه خود را بگیرد به آن‌جا رفت. کارش تسکین دهنده، اما غیر اساسی بود. او بلافاصله استخدام شد. زیرا هر روز به تعداد بیشتری سانسورچی نیاز داشتند. کسی هم به خود زحمت نداد به حرف‌های او توجهی کند.
انگیزه‌های خارجی نمی‌توانست چندان مورد توجه دایرهٔ سانسور قرار بگیرد. آن‌ها هم لازم نمی‌دیدند در مورد کسانی که تقاضای استخدام می‌کنند مته به خشخاش بگذارد. زیرا به خوبی می‌دانستند پیدا کردن نامهٔ مورد نظر برای افراد بیچاره‌ای که به دنبال آن می‌گردند تا چه حد دشوار خواهد بود. به علاوه در برابر وسعت کار یک سانسورچی یک دو نامه چندان اهمیتی ندارد. به این ترتیب خوان با هدفی خاص به دایرهٔ سانسور اداره پست پیوست.
ساختمان بر خلاف ظاهر آراسته‌اش بسیار سرد و بی روح بود. خوان کم کم به کار خود علاقه‌مند شد. از آن‌جا که فقط به دنبال نامهٔ خودش بود، احساس آرامش وجدان می‌کرد. وقتی به بخش “ک” که در آن نامه‌ها را از نظر مواد منفجره بازرسی می‌کردند منتقل شد، ککش هم نگزید.
در سومین روز کار، یکی از همکارانش دستش را بر اثر انفجار یک نامه از دست داد. رئیس بخش معتقد بود که او قربانی بی‌احتیاطی خود شده است. خوان و دیگران هرچند احساس امنیت نمی‌کردند اما سرکار خود رفتند. بعد از کار یکی از آن‌ها کوشید با به راه انداختن اعتصاب، به علت خطرناک بودن کار، مزد بیشتری درخواست کنند. خوان از پیوستن به اعتصاب خودداری کرد. بعد از کمی فکر کردن و کلنجار رفتن با خود، گزارش او را به مافوق خود داد و در نتیجه ترفیع گرفت.
موقع خروج از دفتر رئیس به خود گفت: "دفعه اول و آخرت باشد که از این کارها می‌کنی". زمانی که به بخش "ج" که نامه‌ها را از نظر مواد سمی مورد بازرسی قرار می‌دادند منتقل شد احساس کرد از پله‌های ترقی بالا می‌رود.
با جدیت و کوشش به بخش "ی" راه یافت که کار در آن جالب‌تر بود. زیرا در این بخش می‌توانست محتویات نامه‌ها را به دقت بخواند و تجزیه و تحلیل کند. امیدوار بود نامه خود را که احتمالا به این قسمت می‌آید پیدا کند...👇
به زودی آن‌قدر تحت تاثیر کار خود قرار گرفت که ماموریت و هدف اولیه‌اش به فراموشی سپرده شد. هر روز بخش‌های زیادی از نامه‌ها را قلم قرمز می‌کشید و آن‌ها را بدون رحم و مروت به داخل سبد نامه‌های سانسوری می‌انداخت.
روزهای وحشتناکی بود. او از کشف این که مردم از چه راه‌هایی پیام‌های مخرب خود را ارسال می‌کنند، یکه می‌خورد. آن قدر تیزبین شده بود که در پس عبارت ساده "هوا متغیر است" یا "قیمت‌ها رو به افزایش است" دستی را می‌دید که برای برانداختن حکومت به حرکت درآمده است. اشتیاق او به کار باز هم موجبات ترقی را فراهم کرد. نمی‌دانیم خوشحال بود یا نه. در بخش "ب" تنها چند نامه به دست او می‌رسید. تنها یک مشت به خوان‌های دیگر می‌رسید. او آن‌ها را بارها می‌خواند، زیر ذره‌بین قرار می‌داد، و می‌کوشید با میکروسکوپ الکترونی چاپ‌های ریز را بخواند. آن‌قدر دقت به خرج می‌داد که ذائقه و شامه‌اش هم به آن عادت کرده بود. وقتی به خانه می‌رسید حواسش نبود، آش خود را گرم کند یا میوه‌ای بخورد. با احساس رضایت از کار خود به رختخواب می‌رفت. تنها، مادر عزیزش نگران بود، که او هم کاری از دستش بر نمی‌آمد و نمی‌توانست او را به راه بیاورد.
می‌گفت "لولا"  تلفن کرده، با دوستان دیگرت در کافه انتظار ترا می‌کشند. دلشان برای تو تنگ شده، هرچند همیشه راست نمی‌گفت. اگر بطری نوشابه‌ای روی میز می‌گذاشت خوان اصلا توجهی به آن نمی‌کرد. هر حواس‌پرتی می‌توانست او را از مطلب دور کند. یک سانسورچی کامل باید هوشیار، تیز بین و آگاه باشد تا بتواند توطئه‌ها را سر بزنگاه خنثی کند. او وظیفه‌ای خطیر و میهن‌پرستانه بر عهده داشت که نیازمند از خود گذشتگی و تعالی روحی بود.
سبدهای نامه‌های سانسور شده او درست مثل سبدهای دیگر بخش به نحو احسن پر می‌شد. بالاخره نامه ماریانا را پیدا کرد. می‌خواست به خود تبریک بگوید که سرانجام به هدف واقعی خود دست یافته است. اما بی هیچ ملاحظه‌ای آن را هم سانسور کرد. و طبعا نتوانست مانع از اعدام خود در سحرگاه روز بعد شود. یکی دیگر از قربانیان اشتیاق به کارش خود او بود.

پایان
📕ژانر اصلی این اثر داستانی سیاسی-روانشناختی و ضدآرمانشهری (دیستوپیایی) است.

عناصر ژانر آن عبارتند از:
· طنز سیاه/تراژیک: شخصیت اصلی برای نجات یک نامه وارد سیستم می‌شود، اما خودش تبدیل به بخشی از آن شده و نامه خودش را نابود می‌کند.
· ادبیات کارمندی/بوروکراسی: نقد سیستم‌های اداری خشن و بی‌روح.
· تراژدی سرنوشت: تلاش برای فریب سیستم در نهایت به اعدام خود شخص منجر می‌شود.

@shotnote1✍
📝| درس نویسندگی

بسیاری از نویسندگان تمام وقت خود را صرف ساختن شخصیت می‌کنند؛ اما فراموش می‌کنند که داستان در «رابطه»ها اتفاق می‌افتد.

شخصیتِ تنها، داستان نمی‌سازد.
برخوردِ شخصیت‌ها با یکدیگر داستان می‌سازد.

هر رابطه در داستان مثل یک نخ نامرئی است:
وقتی یک نفر تصمیمی می‌گیرد، چند نفر دیگر نیز تحت تأثیر قرار می‌گیرند.
اگر قهرمان دروغ بگوید، فقط خودش تغییر نمی‌کند؛ اعتماد دیگران هم تغییر می‌کند.
اگر عاشق شود، فقط احساسات خودش درگیر نمی‌شود؛ زندگی چند شخصیت دیگر نیز دگرگون می‌شود.

*⃣داستان‌های ضعیف از آدم‌ها حرف می‌زنند.
داستان‌های قوی از پیوند میان آدم‌ها.

*⃣مخاطب شخصیت‌ها را به خاطر نمی‌سپارد؛
مخاطب رابطه‌هایی را به خاطر می‌سپارد که میان آن‌ها شکل گرفته است.

@shotnote1✍
👍4❤1
☕️

آدم‌های خوب رنج بیشتری می‌کشند چون از رنج دیگران هم رنج می‌برند.

کتاب: نه فرشته نه قدیس
✍🏻 اثر: ایوان کلیما


@shotnote1
❤4👍2
▫️▫️▫️


*⃣ ایده یابی با «سؤال دراماتیک در صحنه»
این تکنیک مهم در فیلمنامه‌نویسی یعنی یک رفتار، شیء یا اطلاعات ناقص با ایجاد ابهام ذهن مخاطب را وادار می‌کند بپرسد: «چرا؟» یا «چه اتفاقی افتاده؟»
تقریباً هر صحنه را می‌توان با یکی از این سه نوع ابهام شروع کرد:

1. رفتار غیرعادی

«چرا این کار را می‌کند؟»

مثال: مردی کفش‌هایش را در یخچال پنهان می‌کند.

2. اطلاعات ناقص

«چه چیزی را نمی‌دانیم؟»

مثال: زن نامه‌ای را می‌خواند، اما متن نامه را نمی‌بینیم.

3. تناقض

«چرا این دو چیز با هم جور درنمی‌آیند؟»

مثال: فردی با لباس دامادی از زندان خارج می‌شود.

نمونه‌ها:

زنی قبل از ورود مهمان‌ها، قاب عکس خاصی را از روی دیوار برمی‌دارد.

سؤال: در آن عکس چه کسی است؟


مردی وارد خانه می‌شود، مستقیم سراغ صندوق پست می‌رود و وقتی آن را خالی می‌بیند، ناامید می‌شود.

سؤال: منتظر چه چیزی بوده؟


دختربچه‌ای هر شب ساعت ۱۰:۱۵ کنار پنجره می‌ایستد و خیابان را نگاه می‌کند.

سؤال: منتظر چه کسی است؟


راننده تاکسی وقتی نام یک مقصد را می‌شنود، ناگهان مسافر را پیاده می‌کند.

سؤال: آن مکان چه اهمیتی دارد؟


پیرمردی هر روز به نیمکتی در پارک غذا می‌آورد، اما هیچ‌کس آنجا نیست.

سؤال: غذا برای چه کسی است؟


زنی در حال فرار است، اما کیف پر از پولش را وسط خیابان رها می‌کند.

سؤال: چرا پول برایش بی‌اهمیت شده؟


مردی تلفنش زنگ می‌خورد؛ نام تماس‌گیرنده را می‌بیند و گوشی را می‌شکند.

سؤال: آن شخص کیست؟


دانش‌آموزی برگه امتحان با نمره ۲۰ را پاره می‌کند.

سؤال: چرا از موفقیتش ناراضی است؟
@shotnote1✍
❤6
✍ نویسندهّ تک شات
Photo
در این شهر همه عجله می‌کردند فقط برای اینکه عجله کرده باشند. آدم‌ها توی اتومبیل‌ها عجله می‌کردند تا در ترافیک پر عجله از یکدیگر سبقت بگیرند. آدم‌ها عجله می‌کردند تا خودشان را به قطار برسانند در حالی که یک دقیقهٔ بعد قطار دیگری می‌رسید، بعد عجله می‌کردند و از قطار پایین می‌پریدند و دوان‌ دوان از این طرف خیابان به آن طرف خیابان می‌رفتند تا خودشان را به ساختمان‌ها برسانند و سوار آسانسورهای سریع‌السیرِ پر عجله شوند. آدم‌ها در اغذیه‌فروشی‌ها با عجله غذایی را می‌بلعیدند که آشپزها با عجله آن را سرخ‌ کرده بودند. آدم‌ها توی سلمانی‌ها تند و تند می‌گفتند: «فقط یک بار صورتم را بتراش. عجله دارم.» در اداره‌ها و دفاتر کار تابلوهایی زده بودند که روی آن‌ها نوشته بود: «امروز خیلی کار دارم» و «خداوند جهان را در شش روز آفرید – شما هم می‌توانید هر مطلبی دارید در شش دقیقه بگویید.» و در همین اداره‌ها و دفاتر کار آدم‌ها با بی‌تابی می‌خواستند از دست ارباب رجوع خلاص شوند. آدم‌هایی که پیرارسال پنج‌هزار دلار در آورده بودند و پارسال ده هزار دلار، به اعصاب داغان شده و مغزهای خشکیدهٔ خود فشار می‌آوردند تا بلکه بتوانند امسال بیست‌هزار دلار در بیاورند؛ و آدم‌هایی که بلافاصله پس از در آوردن بیست‌هزار دلار از پا در آمده بودند عجله می‌کردند تا به قطار برسند و دورهٔ مرخصی خود را که پزشکان عجول تجویز کرده بودند با عجله بگذرانند.
بَبیت - سینکلر لوییس
منوچهر بدیعی

🍃@shotnote1 🍃
❤9👍2
✍ نویسندهّ تک شات
▫️▫️▫️ *⃣ ایده یابی با «سؤال دراماتیک در صحنه» این تکنیک مهم در فیلمنامه‌نویسی یعنی یک رفتار، شیء یا اطلاعات ناقص با ایجاد ابهام ذهن مخاطب را وادار می‌کند بپرسد: «چرا؟» یا «چه اتفاقی افتاده؟» تقریباً هر صحنه را می‌توان با یکی از این سه نوع ابهام شروع کرد:…
دختر:
چرا كتابهارو مي سوزونين؟

مرد آتشنشان:
خوب اين شغلمونه، دوشنبه ها كتابهاى ميلر، سه شنبه ها داستايوفسكى و چهارشنبه ها والت ويتمان، جمعه فالكنر، شنبه و يكشنبه هم كتابهاى شوپنهاور و سارتر رو ميسوزونيم.

كتابهارو به خاكستر تبديل كرده و خاكسترها رو هم دوباره مي سوزونيم


فارنهايت 451
@shotnote1✍
❤4
من هنوز اینجام ۲۰۲۴.pdf
912.2 KB
🎬 من هنوز اینجام (2024)

فیلمنامه این اثر با تکیه بر یک فقدان شخصی، روایتی چندلایه از حافظه، هویت و مقاومت می‌سازد. نقطه قوت متن در این است که به‌جای نمایش مستقیم خشونت، بر تأثیر غیبت تمرکز می‌کند؛ غیبتی که آرام‌آرام زندگی یک خانواده را دگرگون می‌سازد و به استعاره‌ای از یک زخم جمعی تبدیل می‌شود.

فیلمنامه با ساختاری مینیمال و شخصیت‌پردازی دقیق، احساسات را از دل کنش‌های روزمره بیرون می‌کشد و اجازه می‌دهد مخاطب به‌تدریج با اضطراب، امید و پایداری شخصیت‌ها همراه شود. اینجا درام نه از اتفاقات بزرگ، بلکه از انتظار، سکوت و جست‌وجوی حقیقت زاده می‌شود.

متنی هوشمندانه که نشان می‌دهد گاهی قدرتمندترین روایت‌ها درباره کسانی هستند که غایب‌اند، اما حضورشان در تمام لحظات داستان احساس می‌شود.

@shotnote1✍
@honarefilmnameh
فریدا ✍

رهایش کردم. حالا خودم هستم.
نقاشی میکنم. این بار خودم را میکشم.
دست در دست خودم؛ با خودم ازدواج کرده‌ام.
راستی آیا من برای خودم کافی‌ام؟



@shotnote1🍃✨
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ناخدا برای ناهار بیرون رفته و ملوان‌ها کشتی را در اختیار گرفته‌اند...

▫️چارلز بوکوفسکی
ترجمۀ مصطفی رضیئی


@shotnote1✍✨
❤2🕊1
The Memory Of Persistence-Salvador Dali
-----------------
نام اثر:تداوم حافظه

درس‌های نویسندگی
نویسنده نباید همیشه مفهوم را توضیح دهد؛ باید آن را به تصویر تبدیل کند.
اگر بنویسیم: «شخصیت از گذر زمان خسته شده بود.» مخاطب فقط یک اطلاعات دریافت می‌کند.
اما اگر بنویسیم: «به ساعت دیواری نگاه کرد؛ عقربه‌ها انگار روی صفحه سر می‌خوردند و جلو نمی‌رفتند.» مخاطب خستگی زمان را احساس می‌کند.
تفاوت نویسندگی معمولی و نویسندگی اثرگذار در همین است؛ گفتنِ مفهوم یا ساختنِ تصویر.
دالی زمان را توضیح نداد؛ آن را ذوب کرد. نویسنده هم به جای توضیح احساسات، باید آن‌ها را به صحنه و تصویر تبدیل کند.
@shotnote1✍
👍2🔥1
اریک هایپرسر

#چالش_نویسندگی:

●این چالش «ضربه زدن زیرمتن با چکش» نام دارد.


🔻مرحله ۱: صحنه‌ای بنویسید که در آن زن و شوهری مشاجره کنند. دیالوگ باید احساسات واقعی و برهنه آنها را آشکار کند. همه‌اش در سطح باشد.

🔻مرحله ۲: صحنه را بازنویسی کنید تا آنها برخلاف دیالوگ قبلی خود صحبت کنند. نفرت تبدیل به عشق می‌شود، هرگز = همیشه و غیره.

🔻مرحله ۳: اکنون دیالوگ مرحله ۱ را بردارید و آن را به عنوان ارتباط غیرکلامی به صحنه از مرحله ۲ اضافه کنید. زبان بدن. عمل.


@shotnote1✍
✍2💯1
سیمین دانشور

💬 من عشق را مثل تو رمانتیک ندیده ام. من عشق را به بند ناف آویزان دیده ام. حتی عشق را بخیه زده ام. عشق را دیده ام در حال خون ریزی که هر چه ارگتین بزنی خون بند نیاد. عشق را دیده ام در ترس، ترس از پدر و مادر، ترس از زن و بچه، ترس از آبستنی. عشق را دیده ام در سقط جنین. عشق را دیده ام در چاقو که به سفیده ران خورده. آن هم برای یک لنگه ابروی همدم دندان طلا.

▫️ شهری چون بهشت

@shotnote1✍
❤4