این سرزمین کوچکتر است از خون فرزندانش
که همچون قربانی
ایستادهاند بر آستانهٔ رستاخیز
آیا این سرزمین بهراستی متبرّک است؟
یا تعمید یافته
به خون
و خون
و خون
که نه نماز آن را میخشکاند و نه ماسه.
در صفحات کتاب مقدّس
به حد کفایت، عدالت نیست
خون در روشنایی روز
خون در تاریکی
و خون در سخن!
محمود درویش✨
که همچون قربانی
ایستادهاند بر آستانهٔ رستاخیز
آیا این سرزمین بهراستی متبرّک است؟
یا تعمید یافته
به خون
و خون
و خون
که نه نماز آن را میخشکاند و نه ماسه.
در صفحات کتاب مقدّس
به حد کفایت، عدالت نیست
خون در روشنایی روز
خون در تاریکی
و خون در سخن!
محمود درویش✨
نامههای نوشتهنشده
_خداحافظی غمگینه، مگه نه؟ من یکبار خداحافظی کردم، گریه کردم.
از سری گفتوگوهای من و دوست هفت سالهام
نوزده بار زمستان روی پلکهایم یخ زد
ستارهام را در تشت فرمالین پیدا کردم
پزشک قانونی گفت:
این یک ستاره نیست
جسد نور است
چنار هر شب برگ ریزان است
و هر صبح با دستان بریده
دوباره سبز میشود
مثل من
عشق؟
یک آزمایشگاه شیمی است
که در آن
قرصهای برنج را با دیازپام میآمیزند
و به آن میگویند ″معجون جاودانگی″
از من چه میماند؟
یک نقشه تشریح
با علامتگذاریهای قرمز روی:
ریههایی پر از آسمان خراب
قلبی که با الکل صنعتی مومیایی شده
چشمانی که درخشش ستاره در آن مرده
دست خطی روی پوست که میگوید:
″اینجا ستارهای زندگی میکرد″
پل خواجو حالا
یک دستگاه اکسیژن ساز است
که به رودخانهای مرده وصل شده
و من
تنها پرستاری هستم
که دکمه خاموش را فشار نمیدهد.
#از_من
ستارهام را در تشت فرمالین پیدا کردم
پزشک قانونی گفت:
این یک ستاره نیست
جسد نور است
چنار هر شب برگ ریزان است
و هر صبح با دستان بریده
دوباره سبز میشود
مثل من
عشق؟
یک آزمایشگاه شیمی است
که در آن
قرصهای برنج را با دیازپام میآمیزند
و به آن میگویند ″معجون جاودانگی″
از من چه میماند؟
یک نقشه تشریح
با علامتگذاریهای قرمز روی:
ریههایی پر از آسمان خراب
قلبی که با الکل صنعتی مومیایی شده
چشمانی که درخشش ستاره در آن مرده
دست خطی روی پوست که میگوید:
″اینجا ستارهای زندگی میکرد″
پل خواجو حالا
یک دستگاه اکسیژن ساز است
که به رودخانهای مرده وصل شده
و من
تنها پرستاری هستم
که دکمه خاموش را فشار نمیدهد.
#از_من
در کارگه کوزهگری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
هر یک به زبان حال با من گفتند
کو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش
خیام✨
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
هر یک به زبان حال با من گفتند
کو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش
خیام✨
نامههای نوشتهنشده
در کارگه کوزهگری رفتم دوش دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش هر یک به زبان حال با من گفتند کو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش خیام✨
در ادبیات ما کوزه سمبل هفت هزار سالگان است.
برقص پیش از آنکه پروانهها
خاطرۀ گلهای پیراهنت را
برای شکوفههای پلاسیده تعریف کنند
و حریر نازکِ دامنت را
دستهای زبرِ زندگی نخکشکند
لیلا کردبچه✨
خاطرۀ گلهای پیراهنت را
برای شکوفههای پلاسیده تعریف کنند
و حریر نازکِ دامنت را
دستهای زبرِ زندگی نخکشکند
لیلا کردبچه✨
گفتم بهار؟
خنده زد و گفت: ای دریغ
دیگر بهارِ رفته نمیآید...
حمید مصدق✨
خنده زد و گفت: ای دریغ
دیگر بهارِ رفته نمیآید...
حمید مصدق✨
نامههای نوشتهنشده
نامههای نوشتهنشده نامه سوم: نه وصیت بلدم بنویسم و نه نامه پس این تنها چند خطی است که دوست دارم از من برای اندک آدمهای این دایره کوچک باقی بماند. زندگی از روی من رد شد. و با خوشیهای کوچک خواست مرا گول بزند تا زنده بمانم. دوست دارم خطاب به تمام سخنرانهای…
نامههای نوشتهنشده
نامه چهارم:
برای خانم شین
یه مرد تنها یا یه زن تنها؟
به نظرت کدومشون تنهاترن؟
تنهایی یک مرد، ملموس و واضح است. پر از انزوا، پر از درد.
اما تنهایی یک زن کمی پیچیدهتر است.
تو خوب میخندیدی، خوب حرف میزدی و خانواده و دوستان خوبی داشتی.
هیچکس قرار نبود بفهمد تو تنهایی، و این حجم تنهایی تو را چند برابر میکرد.
اگر آن شب در مهمانی نمیرقصیدی، هیچوقت قرار نبود بفهمم چیزی در تو عوض شده.
من و تو با هم بزرگ شده بودیم. تو از رقصیدن تنفر داشتی.
با این حال، آن شب زیبا رقصیدی. مثل مرگت.
من قرار نیست کسی را قضاوت کنم، اما آخه تفنگ؟
چرا مثل همهٔ انسانهای معمولی از پشتبام نپریدی؟
یا حتی تمیزتر و کمهزینهتر، ده تا از آن قرصهای لعنتی، بیدردسر و بیتشریفات، حضورت را برای همیشه از بین میبرد.
ده سال پیش، وقتی مامان و بابا برای جدا شدن مصمم بودند، من برای ترساندن آنها همزمان ده تا از آن قرصهای کروی و طلاییرنگ را یکجا خوردم، صرفاً چون از شکل و شمایل آن قرصها خوشم آمده بود.
هفتهٔ بعدش، مامان و بابا طلاق گرفته بودند، و من و تو یاد گرفتیم برای مرگهای واقعی، هیچوقت به سلیقهمان در انتخاب قرصها اعتماد نکنیم.
اما آخه تفنگ؟
چرا با یک بسته تیغ کار را تمام نکردی؟
هم کمهزینهتر، هم عادیتر.
تو هیچوقت سر مسائل اساسی با من مشورت نمیکردی.
آن یک باری هم که بدون خبر دادن به من دوباره به آن پسر احمق و دراز برگشتی، همین اتفاق افتاد.
نمیدانم، شاید هم تقصیر من بود.
من که میدانستم هیچوقت نمیرقصی، باید آن شب مراقبت میبودم.
هر وقت گریه نمیکردی، آبریزش بینی میگرفتی.
وقتی جسدت را پیدا کردیم (جسد ناقص و کبودت)، فاصلهٔ بینی تا دهانت خیس و چسبناک بود.
دقیقاً مثل یک ماه گذشته.
شاید هم تقصیر من بود.
اما آخر، من آنقدر انسان دقیق و پیگیری نیستم که به آبریزش بینی یکماههٔ انسانها اهمیت بدهم.
شاید هم واقعاً تقصیر من است، اما من نمیتوانم کسی را مجبور به زندگی بکنم.
شین عزیز، به خاطر مرگت متأسفم، اما تو از همان اول هم ضعیف بودی.
ضعیف و کینهای.
به خاطر همین با تفنگ...
میخواستی وقتی تکههای مغزت را از روی فرش پاک میکنم، از عذاب وجدان و غم بمیرم.
اما اینکه تو تصمیم گرفتی بمیری و زنده نباشی، تقصیر من نیست.
شاید تنهاییت تقصیر من باشد، اما مرگت نه!
تو خیلی ضعیف بودی.
اینهمه آدم تنها.
اینهمه آدم تنها، اما از بین اینهمه آدم، فقط تو آنقدر ضعیف و کینهای بودی که خودت را بکشی.
آنهم با تفنگ!
شین عزیز، برایت متأسفم.
اما غمناک؟ نه.
بیشتر ناامید و خشمگینم.
تو آنقدر تنها نبودی.
چون حتی بعد از مرگت هم کسی پیدا شد که برایت نامه بنویسد!
اما من؟
من قصد مردن ندارم.
به اندازهٔ تو ضعیف و کینهای نیستم که با مردنم از بقیه انتقام بگیرم.
کسی هم نیست که بعد از مرگم برایم نامه بنویسد.
و مهمتر از همه، هنوز در انتخاب قرصی برای مردن، همان کپسولهای بیخطر، زیبا و طلاییرنگ Vitamin D را میخورم.
یه مرد تنها یا یه زن تنها؟
من از همشون تنهاترم.
#از_من
نامه چهارم:
برای خانم شین
یه مرد تنها یا یه زن تنها؟
به نظرت کدومشون تنهاترن؟
تنهایی یک مرد، ملموس و واضح است. پر از انزوا، پر از درد.
اما تنهایی یک زن کمی پیچیدهتر است.
تو خوب میخندیدی، خوب حرف میزدی و خانواده و دوستان خوبی داشتی.
هیچکس قرار نبود بفهمد تو تنهایی، و این حجم تنهایی تو را چند برابر میکرد.
اگر آن شب در مهمانی نمیرقصیدی، هیچوقت قرار نبود بفهمم چیزی در تو عوض شده.
من و تو با هم بزرگ شده بودیم. تو از رقصیدن تنفر داشتی.
با این حال، آن شب زیبا رقصیدی. مثل مرگت.
من قرار نیست کسی را قضاوت کنم، اما آخه تفنگ؟
چرا مثل همهٔ انسانهای معمولی از پشتبام نپریدی؟
یا حتی تمیزتر و کمهزینهتر، ده تا از آن قرصهای لعنتی، بیدردسر و بیتشریفات، حضورت را برای همیشه از بین میبرد.
ده سال پیش، وقتی مامان و بابا برای جدا شدن مصمم بودند، من برای ترساندن آنها همزمان ده تا از آن قرصهای کروی و طلاییرنگ را یکجا خوردم، صرفاً چون از شکل و شمایل آن قرصها خوشم آمده بود.
هفتهٔ بعدش، مامان و بابا طلاق گرفته بودند، و من و تو یاد گرفتیم برای مرگهای واقعی، هیچوقت به سلیقهمان در انتخاب قرصها اعتماد نکنیم.
اما آخه تفنگ؟
چرا با یک بسته تیغ کار را تمام نکردی؟
هم کمهزینهتر، هم عادیتر.
تو هیچوقت سر مسائل اساسی با من مشورت نمیکردی.
آن یک باری هم که بدون خبر دادن به من دوباره به آن پسر احمق و دراز برگشتی، همین اتفاق افتاد.
نمیدانم، شاید هم تقصیر من بود.
من که میدانستم هیچوقت نمیرقصی، باید آن شب مراقبت میبودم.
هر وقت گریه نمیکردی، آبریزش بینی میگرفتی.
وقتی جسدت را پیدا کردیم (جسد ناقص و کبودت)، فاصلهٔ بینی تا دهانت خیس و چسبناک بود.
دقیقاً مثل یک ماه گذشته.
شاید هم تقصیر من بود.
اما آخر، من آنقدر انسان دقیق و پیگیری نیستم که به آبریزش بینی یکماههٔ انسانها اهمیت بدهم.
شاید هم واقعاً تقصیر من است، اما من نمیتوانم کسی را مجبور به زندگی بکنم.
شین عزیز، به خاطر مرگت متأسفم، اما تو از همان اول هم ضعیف بودی.
ضعیف و کینهای.
به خاطر همین با تفنگ...
میخواستی وقتی تکههای مغزت را از روی فرش پاک میکنم، از عذاب وجدان و غم بمیرم.
اما اینکه تو تصمیم گرفتی بمیری و زنده نباشی، تقصیر من نیست.
شاید تنهاییت تقصیر من باشد، اما مرگت نه!
تو خیلی ضعیف بودی.
اینهمه آدم تنها.
اینهمه آدم تنها، اما از بین اینهمه آدم، فقط تو آنقدر ضعیف و کینهای بودی که خودت را بکشی.
آنهم با تفنگ!
شین عزیز، برایت متأسفم.
اما غمناک؟ نه.
بیشتر ناامید و خشمگینم.
تو آنقدر تنها نبودی.
چون حتی بعد از مرگت هم کسی پیدا شد که برایت نامه بنویسد!
اما من؟
من قصد مردن ندارم.
به اندازهٔ تو ضعیف و کینهای نیستم که با مردنم از بقیه انتقام بگیرم.
کسی هم نیست که بعد از مرگم برایم نامه بنویسد.
و مهمتر از همه، هنوز در انتخاب قرصی برای مردن، همان کپسولهای بیخطر، زیبا و طلاییرنگ Vitamin D را میخورم.
یه مرد تنها یا یه زن تنها؟
من از همشون تنهاترم.
#از_من
Moth To A Flame
Swedish House Mafia & The Weeknd [T.me/BehMelody]
But does he know the reasons that you cry?
Or tell me, does he know where your heart lies?
Or tell me, does he know where your heart lies?
نامههای نوشتهنشده
نامههای نوشتهنشده نامه چهارم: برای خانم شین یه مرد تنها یا یه زن تنها؟ به نظرت کدومشون تنهاترن؟ تنهایی یک مرد، ملموس و واضح است. پر از انزوا، پر از درد. اما تنهایی یک زن کمی پیچیدهتر است. تو خوب میخندیدی، خوب حرف میزدی و خانواده و دوستان خوبی داشتی.…
نامههای نوشتهنشده
نامه پنجم:
بهنظر میرسه همیشه سوار اتوبوسم.
اگر هم نباشم، در انتظارش توی ایستگاه نشستهام.
یک مسیر مشخص، مقصد مشخص، ایستگاه مشخص.
فکرهایی که مال من هستن و موسیقیهایی که هیچوقت برای من نیستن.
بهنظر میرسه همیشه در انتظارم؛ روی نیمکتهای چوبی ایستگاه نشستهام و به این فکر میکنم فردا دوباره چه ساعتی اینجام؟ و چند ساعت اینجا هستم؟
احساس میکنم همیشه توی اتوبوسم.
نه، فراتر از اون؛ انگار زندگیم تبدیل شده به یه اتوبوس.
اتوبوسی وقتنشناس و غرغرو، با رانندهای مسکوت و عبوس.
موسیقیهایی از سرتاسر جهان که سراسر وجودم رو پر میکنن.
زندگیم یه اتوبوسه؛ با مسافرایی از دل بیخیالی و دلسردی.
یه سرباز، یه زن دستفروش، چندتا کارگر با شلوارای آغشته به گچ،
معلمی خسته، و زنی که خودش رو به سختی همراه چادر مشکیش میکشونه.
مسافرای کوتاه و بیپایان.
دختری از صندلی عقب بوسهای برای معشوقهش میفرسته،
و من این جلوتر، آهنگ رو رد میکنم.
جلوتر از من، پسری هشتمین سیگارش رو دود میکنه،
و کمی جلوتر، راننده پشت چراغ قرمز ترمز میگیره.
پیرزن کناری چیزی میپرسه؛ شاید ساعت، شاید هم نوهش.
اهمیتی نداره. چون قبل از اینکه ازش بخوام جملهش رو تکرار کنه،
میفهمه کیفش رو دزدیدن.
احساس میکنم همیشه سوار اتوبوسم.
و این لعنتی چرا کمی تندتر حرکت نمیکنه؟
همیشه یا منتظر اتوبوسم، یا توی اتوبوس منتظر مقصد.
و به مقصد که رسیدم... باز یه ایستگاه دیگه، یه اتوبوس دیگه و یه مسیر دیگه.
زندگیم انگار همین شده؛
ایستگاهای آشنا و ناآشنا، مقصدای کوتاهمدت،
فکرایی که برای من هستن و موسیقیهایی که برای من نیستن.
این متن رو توی اتوبوس نوشتم؛
شاید هم روی یکی از اون نیمکتهای چوبی، یا توی مقصدی کوتاه.
مهم نیست.
چون میدونم فردا دوباره باید منتظر بمونم.
#از_من
نامه پنجم:
بهنظر میرسه همیشه سوار اتوبوسم.
اگر هم نباشم، در انتظارش توی ایستگاه نشستهام.
یک مسیر مشخص، مقصد مشخص، ایستگاه مشخص.
فکرهایی که مال من هستن و موسیقیهایی که هیچوقت برای من نیستن.
بهنظر میرسه همیشه در انتظارم؛ روی نیمکتهای چوبی ایستگاه نشستهام و به این فکر میکنم فردا دوباره چه ساعتی اینجام؟ و چند ساعت اینجا هستم؟
احساس میکنم همیشه توی اتوبوسم.
نه، فراتر از اون؛ انگار زندگیم تبدیل شده به یه اتوبوس.
اتوبوسی وقتنشناس و غرغرو، با رانندهای مسکوت و عبوس.
موسیقیهایی از سرتاسر جهان که سراسر وجودم رو پر میکنن.
زندگیم یه اتوبوسه؛ با مسافرایی از دل بیخیالی و دلسردی.
یه سرباز، یه زن دستفروش، چندتا کارگر با شلوارای آغشته به گچ،
معلمی خسته، و زنی که خودش رو به سختی همراه چادر مشکیش میکشونه.
مسافرای کوتاه و بیپایان.
دختری از صندلی عقب بوسهای برای معشوقهش میفرسته،
و من این جلوتر، آهنگ رو رد میکنم.
جلوتر از من، پسری هشتمین سیگارش رو دود میکنه،
و کمی جلوتر، راننده پشت چراغ قرمز ترمز میگیره.
پیرزن کناری چیزی میپرسه؛ شاید ساعت، شاید هم نوهش.
اهمیتی نداره. چون قبل از اینکه ازش بخوام جملهش رو تکرار کنه،
میفهمه کیفش رو دزدیدن.
احساس میکنم همیشه سوار اتوبوسم.
و این لعنتی چرا کمی تندتر حرکت نمیکنه؟
همیشه یا منتظر اتوبوسم، یا توی اتوبوس منتظر مقصد.
و به مقصد که رسیدم... باز یه ایستگاه دیگه، یه اتوبوس دیگه و یه مسیر دیگه.
زندگیم انگار همین شده؛
ایستگاهای آشنا و ناآشنا، مقصدای کوتاهمدت،
فکرایی که برای من هستن و موسیقیهایی که برای من نیستن.
این متن رو توی اتوبوس نوشتم؛
شاید هم روی یکی از اون نیمکتهای چوبی، یا توی مقصدی کوتاه.
مهم نیست.
چون میدونم فردا دوباره باید منتظر بمونم.
#از_من
گرمای نامطبوع تابستان
و گرمای مطبوع تو
ناگزیرم به شکار.
هفت تیرم پر است
دوربین در دستانم است
و دارم شعری را از تو ادامه میدهم
در لحظه شکارت میکنم
با یک هفت تیر ناقابل
یا در یک عکس سیاه و سفید
شاید هم میان همین شعر
شکارت میکنم
و جایی تو را برای همیشه دارم
در یک تابوت
در یک قاب سیاه و سفید
شاید هم میان همین شعر
میان گرمای نامطبوع تابستان
لبانم را به گرمای مطبوع لبانت،
گره میزنم
و بعد تو را در لحظه شکار میکنم.
در آغوشم اسیرت میکنم.
با صدای بلند تهدیدت میکنم:
هفت تیرم پر است
دوربین در دستانم است
و دارم شعری را از تو ادامه میدهم
اگر قرار باشد بگریزی
تو را در لحظه شکار خواهم کرد.
#از_من
و گرمای مطبوع تو
ناگزیرم به شکار.
هفت تیرم پر است
دوربین در دستانم است
و دارم شعری را از تو ادامه میدهم
در لحظه شکارت میکنم
با یک هفت تیر ناقابل
یا در یک عکس سیاه و سفید
شاید هم میان همین شعر
شکارت میکنم
و جایی تو را برای همیشه دارم
در یک تابوت
در یک قاب سیاه و سفید
شاید هم میان همین شعر
میان گرمای نامطبوع تابستان
لبانم را به گرمای مطبوع لبانت،
گره میزنم
و بعد تو را در لحظه شکار میکنم.
در آغوشم اسیرت میکنم.
با صدای بلند تهدیدت میکنم:
هفت تیرم پر است
دوربین در دستانم است
و دارم شعری را از تو ادامه میدهم
اگر قرار باشد بگریزی
تو را در لحظه شکار خواهم کرد.
#از_من
الف.
گفت: «جوانهای نادان! حتی خودتان هم نمیدانید چه میخواهید.
بین دنیایی از مفاهیم انتزاعی گم شدهاید و فقط مثل رباتهای برنامهریزیشده زندگی میکنید.
از زندگی چه میخواهید؟
مطمئنم خودتان هم نمیدانید.»
روی دیوار، سایهای از جمجمههای خالی و خاکگرفته افتاده بود.
گفتم: «از نو باید بسازیش. از نو تعریفش کن. یکم فکر کنید نادانها! سرتان را از برف بیرون بیاورید. بالاخره چه میخواهید؟»
یکی گفت: «اجازه، آقا...»
گفت: «بنال!»
«الف.»
پرسیدم: «چندتا اسم داشتند؟»
جواب داد: «اسمهاشان گم شده.»
«کجا؟ کجا گم شده؟»
«جایی توی خیابونها... بین دستهای مشتشده...»
«آقا، ما گاز اشکآور را دیدیم؛ با اینکه چشمهایمان تار میدید. من همهٔ آنها را دیدم. همهٔ آن اسمهایی که حالا گم شده. همهٔ آنهایی که گازهای اشکآور، تار و محوشان کرده بود. همهٔ الفها.»
با حسی از اخطار گفت: «هیس... احمق جان! همینجا آوردن حرف الف هم--»
داشتیم از روی پلی رد میشدیم.
گفتم: «اسمهایی که گم شدند...»
گفتی: «بیا برای همهٔ آنها یک نشانه بگذاریم.»
پرسیدم: «چه نشانهای؟»
گفتی: «الف.»
گفتم: «آزادی.»
#از_من
گفت: «جوانهای نادان! حتی خودتان هم نمیدانید چه میخواهید.
بین دنیایی از مفاهیم انتزاعی گم شدهاید و فقط مثل رباتهای برنامهریزیشده زندگی میکنید.
از زندگی چه میخواهید؟
مطمئنم خودتان هم نمیدانید.»
روی دیوار، سایهای از جمجمههای خالی و خاکگرفته افتاده بود.
گفتم: «از نو باید بسازیش. از نو تعریفش کن. یکم فکر کنید نادانها! سرتان را از برف بیرون بیاورید. بالاخره چه میخواهید؟»
یکی گفت: «اجازه، آقا...»
گفت: «بنال!»
«الف.»
پرسیدم: «چندتا اسم داشتند؟»
جواب داد: «اسمهاشان گم شده.»
«کجا؟ کجا گم شده؟»
«جایی توی خیابونها... بین دستهای مشتشده...»
«آقا، ما گاز اشکآور را دیدیم؛ با اینکه چشمهایمان تار میدید. من همهٔ آنها را دیدم. همهٔ آن اسمهایی که حالا گم شده. همهٔ آنهایی که گازهای اشکآور، تار و محوشان کرده بود. همهٔ الفها.»
با حسی از اخطار گفت: «هیس... احمق جان! همینجا آوردن حرف الف هم--»
داشتیم از روی پلی رد میشدیم.
گفتم: «اسمهایی که گم شدند...»
گفتی: «بیا برای همهٔ آنها یک نشانه بگذاریم.»
پرسیدم: «چه نشانهای؟»
گفتی: «الف.»
گفتم: «آزادی.»
#از_من
رهایت کردم.
جایی که نه تاریخ
و نه حتی شعر
به تو نخواهند رسید.
شب را باید رها کرد.
از هر جا که شد
اواسط، ابتدا، انتها
رهایت کردم
جایی که حتی شب
به تو نخواهد رسید.
#از_من
جایی که نه تاریخ
و نه حتی شعر
به تو نخواهند رسید.
شب را باید رها کرد.
از هر جا که شد
اواسط، ابتدا، انتها
رهایت کردم
جایی که حتی شب
به تو نخواهد رسید.
#از_من
شاخههای زیتون را نباید برهم گره زد.
سبزه که نیست.
آخه خانم ماهم کبوتر نیستیم
کاش سینهات کبوتر باشد مادرجان
_چرا خجالت میکشی؟_
خانم اگر سینهمان از ترس کبوتر شد،
آنوقت با درختهای سوخته زیتون چه کنیم؟
مادرجان نمازت قضا نشه؟
دختر خانمهای خوب از کبوتر و درختهای زیتون سوال نمیپرسند.
پس دخترهای خوب چی کار میکنن؟
خجالت بکش مادرجان.
_تاحالا فکرکردی منشأ
این احساس چیه؟
نمیدونم، فقط خجالت میکشم.
از چی؟
از همهچیز، مخصوصا تو. مخصوصا درختهای زیتون.
کبوترها.
کبوترهایی که در سینهام زندانی شدهاند._
خانوم توی سردخونه دنبال چی هستید؟
یک ستاره. یک ستاره در تشت فرمالین.
خانم اینها که ستاره نیستند،
اجساد نورند.
شاخههای زیتون را گره نزن.
آنقدر سرت در آسمان نباشد.
آن بالا به دنبال خدا میگردی؟
نه! یک ستاره.
یک ستاره در تشت فرمالین.
_میخوای برای اینکه خجالت نکشی،
براشون یک علامت بذاریم؟
یک چیزی مثل الف.
الف.
آفرین دختر خوب._
این واژه را دوست ندارم.
دخترهای خوب سوال نمیپرسند
خجالت میکشند
و در سینههایشان خروارها کبوتر مرده،
جنگلهای سوخته
و آسمان بیستاره دارند.
جنگل زیتون؟
پس ستارهها کجا هستند؟
در تشت فرمالین.
مادرجان چی مینویسی؟ نمازت قضا نشه؟
#از_من
سبزه که نیست.
آخه خانم ماهم کبوتر نیستیم
کاش سینهات کبوتر باشد مادرجان
_چرا خجالت میکشی؟_
خانم اگر سینهمان از ترس کبوتر شد،
آنوقت با درختهای سوخته زیتون چه کنیم؟
مادرجان نمازت قضا نشه؟
دختر خانمهای خوب از کبوتر و درختهای زیتون سوال نمیپرسند.
پس دخترهای خوب چی کار میکنن؟
خجالت بکش مادرجان.
_تاحالا فکرکردی منشأ
این احساس چیه؟
نمیدونم، فقط خجالت میکشم.
از چی؟
از همهچیز، مخصوصا تو. مخصوصا درختهای زیتون.
کبوترها.
کبوترهایی که در سینهام زندانی شدهاند._
خانوم توی سردخونه دنبال چی هستید؟
یک ستاره. یک ستاره در تشت فرمالین.
خانم اینها که ستاره نیستند،
اجساد نورند.
شاخههای زیتون را گره نزن.
آنقدر سرت در آسمان نباشد.
آن بالا به دنبال خدا میگردی؟
نه! یک ستاره.
یک ستاره در تشت فرمالین.
_میخوای برای اینکه خجالت نکشی،
براشون یک علامت بذاریم؟
یک چیزی مثل الف.
الف.
آفرین دختر خوب._
این واژه را دوست ندارم.
دخترهای خوب سوال نمیپرسند
خجالت میکشند
و در سینههایشان خروارها کبوتر مرده،
جنگلهای سوخته
و آسمان بیستاره دارند.
جنگل زیتون؟
پس ستارهها کجا هستند؟
در تشت فرمالین.
مادرجان چی مینویسی؟ نمازت قضا نشه؟
#از_من
نامههای نوشتهنشده
هلا تنها به تماشای چه ای ؟ بالا، گل یك روزه نور. پایین، تاریكی باد. بیهوده مپای، شب از شاخه نخواهد ریخت، و دریچه خدا روشن نیست. از برگ سپهر، شبنم ستارگان خواهد پرید. تو خواهی ماند و هراس بزرگ. ستون نگاه، و پیچك غم. بیهوده مپای. برخیز، كه وهم گلی، زمین…
دایره - هلا
@Theprincejan Channel
نامههای نوشتهنشده
نامههای نوشتهنشده نامه پنجم: بهنظر میرسه همیشه سوار اتوبوسم. اگر هم نباشم، در انتظارش توی ایستگاه نشستهام. یک مسیر مشخص، مقصد مشخص، ایستگاه مشخص. فکرهایی که مال من هستن و موسیقیهایی که هیچوقت برای من نیستن. بهنظر میرسه همیشه در انتظارم؛ روی نیمکتهای…
نامههای نوشتهنشده
نامه ششم:
چه اتفاقی افتاده؟
شنیدم بدجور داغون شدی.
نکنه دوباره هیپنوتیزم شدی؟
یک ساعت جیبی دور چشمت میچرخه و یک زن چاق اپرا میخونه.
به نظر میاد دوباره عاشق شدی
(یا حداقل بدجور بهش نزدیک شدی).
عزیزدلم، چطور میتونی انقدر کور باشی؟
باید یک مشت به شکمت یا صورت نازت بزنم.
گفتی عدد مورد علاقت چنده؟
پنج؟
پنج مشت کافیه تا از اون احساس مزخرف فاصله بگیری؟
شاید یکم دیر باشه، اما به نظر میاد هنوز غرق نشدی.
ازش بزن بیرون، عزیزم.
این باعث میشه بیشتر از همیشه تنها باشی و برای یک زن چاق شعر بگی.
یه زنگ به آتشنشان بزن و بگو بیان این آتیش رو خاموش کنن.
مطمئنم هنوز دیر نشده.
بزن ازش بیرون.
یه زنگ به پلیس بزن؛ بابت اینهمه حماقت باید دستگیر بشی.
کاش متوقف میشدی، مثل عقربههای ساعت که همون شب برای همیشه ایستادن.
عزیزدلم، چطور میتونی انقدر کور باشی؟
رنگ قرصهای ضدافسردگی یا طعم سیگار بوگندو و ارزونقیمت یادت رفته؟
یه زنگ به اورژانس بزن؛ باید اون چشمای عاشق رو نجات بدن (بدجور کور و عاشقی).
یه زنگ بزن به هر شمارهی رندوم و بیربطی که دوست داری.
اصلاً اگه بخوای، شمارهی تراپیستم رو برات میفرستم.
با اون تماس بگیر، یا حتی هرکس دیگه.
فقط قول بده دوباره به اون لعنتی زنگ نمیزنی.
هنوز صدای خندههات توی گوشمه:
«دیشب که باهام خداحافظی کردی، من رو نبوسیدی.»
تو دوباره عاشق شدی.
چیکار با زندگیت میکنی؟
پنج مشت خوبه؟
بدجور داغون به نظر میای.
چند بار براش گریه کردی؟
زن چاق بلند میخنده.
شنیدم یه دفتر شعر جدید خریدی تا همش رو پر از شعر برای اون زن بکنی.
دفتر شعر رو بسوزون.
بعد هم بهت قول میدم باهات بیام بیرون و به یک قهوه مهمونت کنم.
یک پاکت از اون سیگار مزخرف و ارزون هم همراهمه؛ شاید هم چند بسته از اون قرصها، محض احتیاط.
زن چاق از پشت تلفن بوس میفرسته.
اگه توی یک داستان بودیم، شرط میبستم اون زن چاق و جذاب ساخته و پرداختهی ذهنته و هیچ وجود خارجی نداره.
ابدیت برای همه نیست. نکنه خیال میکنی ابدیت وقتیه که میبوستت؟
متاسفم.
اون زن به خوندن پایان میده و تو میمونی و دسته گلی که توی دستات پژمرده شده.
در آخر هم شاید اگه خیلی مهربون باشه، میبوستت و میپرسه:
از نمایش لذت بردی؟
#از_من
نامه ششم:
چه اتفاقی افتاده؟
شنیدم بدجور داغون شدی.
نکنه دوباره هیپنوتیزم شدی؟
یک ساعت جیبی دور چشمت میچرخه و یک زن چاق اپرا میخونه.
به نظر میاد دوباره عاشق شدی
(یا حداقل بدجور بهش نزدیک شدی).
عزیزدلم، چطور میتونی انقدر کور باشی؟
باید یک مشت به شکمت یا صورت نازت بزنم.
گفتی عدد مورد علاقت چنده؟
پنج؟
پنج مشت کافیه تا از اون احساس مزخرف فاصله بگیری؟
شاید یکم دیر باشه، اما به نظر میاد هنوز غرق نشدی.
ازش بزن بیرون، عزیزم.
این باعث میشه بیشتر از همیشه تنها باشی و برای یک زن چاق شعر بگی.
یه زنگ به آتشنشان بزن و بگو بیان این آتیش رو خاموش کنن.
مطمئنم هنوز دیر نشده.
بزن ازش بیرون.
یه زنگ به پلیس بزن؛ بابت اینهمه حماقت باید دستگیر بشی.
کاش متوقف میشدی، مثل عقربههای ساعت که همون شب برای همیشه ایستادن.
عزیزدلم، چطور میتونی انقدر کور باشی؟
رنگ قرصهای ضدافسردگی یا طعم سیگار بوگندو و ارزونقیمت یادت رفته؟
یه زنگ به اورژانس بزن؛ باید اون چشمای عاشق رو نجات بدن (بدجور کور و عاشقی).
یه زنگ بزن به هر شمارهی رندوم و بیربطی که دوست داری.
اصلاً اگه بخوای، شمارهی تراپیستم رو برات میفرستم.
با اون تماس بگیر، یا حتی هرکس دیگه.
فقط قول بده دوباره به اون لعنتی زنگ نمیزنی.
هنوز صدای خندههات توی گوشمه:
«دیشب که باهام خداحافظی کردی، من رو نبوسیدی.»
تو دوباره عاشق شدی.
چیکار با زندگیت میکنی؟
پنج مشت خوبه؟
بدجور داغون به نظر میای.
چند بار براش گریه کردی؟
زن چاق بلند میخنده.
شنیدم یه دفتر شعر جدید خریدی تا همش رو پر از شعر برای اون زن بکنی.
دفتر شعر رو بسوزون.
بعد هم بهت قول میدم باهات بیام بیرون و به یک قهوه مهمونت کنم.
یک پاکت از اون سیگار مزخرف و ارزون هم همراهمه؛ شاید هم چند بسته از اون قرصها، محض احتیاط.
زن چاق از پشت تلفن بوس میفرسته.
اگه توی یک داستان بودیم، شرط میبستم اون زن چاق و جذاب ساخته و پرداختهی ذهنته و هیچ وجود خارجی نداره.
ابدیت برای همه نیست. نکنه خیال میکنی ابدیت وقتیه که میبوستت؟
متاسفم.
اون زن به خوندن پایان میده و تو میمونی و دسته گلی که توی دستات پژمرده شده.
در آخر هم شاید اگه خیلی مهربون باشه، میبوستت و میپرسه:
از نمایش لذت بردی؟
#از_من
نامههای نوشتهنشده
نامههای نوشتهنشده نامه ششم: چه اتفاقی افتاده؟ شنیدم بدجور داغون شدی. نکنه دوباره هیپنوتیزم شدی؟ یک ساعت جیبی دور چشمت میچرخه و یک زن چاق اپرا میخونه. به نظر میاد دوباره عاشق شدی (یا حداقل بدجور بهش نزدیک شدی). عزیزدلم، چطور میتونی انقدر کور باشی؟ باید…
لازمه اضافه کنم ″زن چاق″ اینجا یک مفهمومه و طعنه به ظاهر فیزیکی نیست؟
- به عنوان یک دختر خستهکننده خیلی مرموزی، حَنا.
- هیچکس به جز مامانم _اونم توی بچگی_ من رو اینجوری صدا نمیکنه.
- چجوری؟
- حَنا.
- نمیدونم. یهویی شد. دوستش داری؟
- مرموز بودن یا خستهکننده بودن؟
- نه. حنا رو.
- آره، دوستش دارم. از این به بعد، هرکس من رو اینجوری صدا بکنه، یاد تو میافتم.
- و هیچکس قرار نیست اینجوری صدات بکنه...
- پس هیچوقت قرار نیست یاد تو بیفتم.
- دروغ میگی.
- آره، دروغ میگم. حتی با پوکهی سیگارها هم یادت میافتم.
- کدومش؟
- وینستون بلو. هرچند ترجیح میدادم یه چیز سبکتر بکشی.
- سیگار سبک برای بچهسوسولهاست.
- از سیگار و پاییز متنفرم.
- اما ترکیب تو با سیگار و پاییز، مثلث شاعرهاست.
- کدوم شاعرها؟
- همهی اونایی که ترکت کردن.
- دلم براشون تنگ نمیشه.
- چرا؟
- چون از ترکیب شاعرها با سیگار و پاییز خوشم نمیاد.
- بستگی داره پاییزش سبک باشه یا سنگین.
- پاییز سبک برای بچهسوسولهاست. ما آدمهای عادی، پاییز از رومون رد میشه.
- پس خیلی سنگینه!
- آره. یه چیزی مثل سیگارِ برگ.
- تا حالا تئاتر مکبث رو دیدی؟
- نه. شاید یه روز باهم ببینیم.
- کی؟
- نمیدونم. یه روزی که این مثلث رهام کنه.
- مثلثِ تو، پاییز، سیگار؟
- نه. مثلثِ من، تو، حَنا.
- حنا مگه خودت نیستی؟
- نه. حنا یه بخشی از منه.
- چرا هیچوقت نمیتونی خودت باشی؟ کامل و بیکموکاست.
- من خودمم. گاهی کم، گاهی زیاد. و راستش رو بخوای، به جز حنا، هیچ بخشی از خودم رو دوست ندارم.
- حنا چجوریه؟
- یه هویت که فقط تو میشناسیش و فقط تو صداش میکنی. کسی که به عنوان یک دختر خستهکننده زیادی مرموزه.
- حنا رو دوست دارم.
- اما قراره ترکش کنی.
- مگه این کاری نیست که همهی شاعرها انجام میدن؟
- نه، خیلیهاشون میمونن. اونایی که عاشقترن.
- پس تو همیشه اونی هستی که عاشقتره؟
- نه، من فقط اونی هستم که از رفتن میترسه.
- میخوای اینبار من بمونم و تو بری؟
- نمیدونم. به نظر نمیاد شاعر خوبی باشی.
- حنا. این خودش یک شعر نیست؟
- چرا هست. و من هربار که بشنوم، به یادت میافتم.
- و اگه دیگه هیچکس اینطور صدات نکرد؟
- سیگارهای بدبو، پاییز و نمایشنامهی مکبث.
- کاش یه نمایشنامهی دیگه رو بهت معرفی کرده بودم.
- و یک سیگار سبکتر.
- جدای از این حرفها، به نظرت توی این شعر کی عاشقتره؟
- احتمالاً تو. وقتی که بفهمی برای همیشه منتظرت موندم.
#از_من
- هیچکس به جز مامانم _اونم توی بچگی_ من رو اینجوری صدا نمیکنه.
- چجوری؟
- حَنا.
- نمیدونم. یهویی شد. دوستش داری؟
- مرموز بودن یا خستهکننده بودن؟
- نه. حنا رو.
- آره، دوستش دارم. از این به بعد، هرکس من رو اینجوری صدا بکنه، یاد تو میافتم.
- و هیچکس قرار نیست اینجوری صدات بکنه...
- پس هیچوقت قرار نیست یاد تو بیفتم.
- دروغ میگی.
- آره، دروغ میگم. حتی با پوکهی سیگارها هم یادت میافتم.
- کدومش؟
- وینستون بلو. هرچند ترجیح میدادم یه چیز سبکتر بکشی.
- سیگار سبک برای بچهسوسولهاست.
- از سیگار و پاییز متنفرم.
- اما ترکیب تو با سیگار و پاییز، مثلث شاعرهاست.
- کدوم شاعرها؟
- همهی اونایی که ترکت کردن.
- دلم براشون تنگ نمیشه.
- چرا؟
- چون از ترکیب شاعرها با سیگار و پاییز خوشم نمیاد.
- بستگی داره پاییزش سبک باشه یا سنگین.
- پاییز سبک برای بچهسوسولهاست. ما آدمهای عادی، پاییز از رومون رد میشه.
- پس خیلی سنگینه!
- آره. یه چیزی مثل سیگارِ برگ.
- تا حالا تئاتر مکبث رو دیدی؟
- نه. شاید یه روز باهم ببینیم.
- کی؟
- نمیدونم. یه روزی که این مثلث رهام کنه.
- مثلثِ تو، پاییز، سیگار؟
- نه. مثلثِ من، تو، حَنا.
- حنا مگه خودت نیستی؟
- نه. حنا یه بخشی از منه.
- چرا هیچوقت نمیتونی خودت باشی؟ کامل و بیکموکاست.
- من خودمم. گاهی کم، گاهی زیاد. و راستش رو بخوای، به جز حنا، هیچ بخشی از خودم رو دوست ندارم.
- حنا چجوریه؟
- یه هویت که فقط تو میشناسیش و فقط تو صداش میکنی. کسی که به عنوان یک دختر خستهکننده زیادی مرموزه.
- حنا رو دوست دارم.
- اما قراره ترکش کنی.
- مگه این کاری نیست که همهی شاعرها انجام میدن؟
- نه، خیلیهاشون میمونن. اونایی که عاشقترن.
- پس تو همیشه اونی هستی که عاشقتره؟
- نه، من فقط اونی هستم که از رفتن میترسه.
- میخوای اینبار من بمونم و تو بری؟
- نمیدونم. به نظر نمیاد شاعر خوبی باشی.
- حنا. این خودش یک شعر نیست؟
- چرا هست. و من هربار که بشنوم، به یادت میافتم.
- و اگه دیگه هیچکس اینطور صدات نکرد؟
- سیگارهای بدبو، پاییز و نمایشنامهی مکبث.
- کاش یه نمایشنامهی دیگه رو بهت معرفی کرده بودم.
- و یک سیگار سبکتر.
- جدای از این حرفها، به نظرت توی این شعر کی عاشقتره؟
- احتمالاً تو. وقتی که بفهمی برای همیشه منتظرت موندم.
#از_من