متاسفانه با خبر شدیم که
بانو مهدخت مخبر
شاعر و ترانه سرای معاصر درگذشت.
روانشان در آرامش
کانال فرهنگی ادبی شعرنوش
🖤🖤🖤
بانو مهدخت مخبر
شاعر و ترانه سرای معاصر درگذشت.
روانشان در آرامش
کانال فرهنگی ادبی شعرنوش
🖤🖤🖤
Forwarded from عکس نگار
🌺🍃🍃
🍃🍃
🍃
من از کدام خیابان مشترک نروم
کدام روز به آبان مشترک نروم
چگونه بگذرم از خاطرات خیس کسی
و بیامان پی باران مشترک نروم
هنوز بوی تو را لابهلای ملحفهات
شمارش نفس سرد و نسبتاً خفهات
دوباره فکر تو را در سرم بغل کردم
دوباره خستهام از قیل و قال فلسفهات
دلم گرفته، دلم مثل قبلهایش نیست
شبیه ماهیام اینجا که تُنگ جایش نیست
قدم زدم که پر از کوچههای خسته شوم
کسی که از نفس افتاد و ردِّ پایش نیست
◾️
نشست پشت چراغی که اتصالی داشت
برای گریه شدن یک دلیل عالی داشت
به مرگ خیره شد و خواست تا فرار کند
چقدر در سر خود ایدهی محالی داشت
کتابخانهی خود را دوباره از بَر کرد
جهان کوچک خود را دوباره باور کرد
و عشق را وسط خانهاش به دار کشید
برای مردن خود یک خیال بهتر کرد
نوشت هر چه که او را به سمت تو میبرد
نوشت و نفرت خود را از عاشقی میخورد
کنار آمده با خود، به ترسها چسبید
نوشت میروم عشقم و بعد از آن میمرد…
◾️
غریبگی تنم روی تخت خواب عبوس
چقدر منتظرت مانده این زن مأیوس
به فکر سایهی جامانده از تصور تو
سقوط میکنم از خود درون این کابوس
سقوط کردهام از دستهای گمشدهات
دوباره پرت کنم توی لحظههای غلط
من اشتباه تو هستم مرا ادامه نده!
بگیر دست مرا از عذاب آنور خط
─═ঊঈ #باران_محمدی ঈঊ═─
🍀 #شعرنوش
https://t.me/joinchat/AAAAADwFihdaBNommLsy1Q
🍃🍃
🍃
من از کدام خیابان مشترک نروم
کدام روز به آبان مشترک نروم
چگونه بگذرم از خاطرات خیس کسی
و بیامان پی باران مشترک نروم
هنوز بوی تو را لابهلای ملحفهات
شمارش نفس سرد و نسبتاً خفهات
دوباره فکر تو را در سرم بغل کردم
دوباره خستهام از قیل و قال فلسفهات
دلم گرفته، دلم مثل قبلهایش نیست
شبیه ماهیام اینجا که تُنگ جایش نیست
قدم زدم که پر از کوچههای خسته شوم
کسی که از نفس افتاد و ردِّ پایش نیست
◾️
نشست پشت چراغی که اتصالی داشت
برای گریه شدن یک دلیل عالی داشت
به مرگ خیره شد و خواست تا فرار کند
چقدر در سر خود ایدهی محالی داشت
کتابخانهی خود را دوباره از بَر کرد
جهان کوچک خود را دوباره باور کرد
و عشق را وسط خانهاش به دار کشید
برای مردن خود یک خیال بهتر کرد
نوشت هر چه که او را به سمت تو میبرد
نوشت و نفرت خود را از عاشقی میخورد
کنار آمده با خود، به ترسها چسبید
نوشت میروم عشقم و بعد از آن میمرد…
◾️
غریبگی تنم روی تخت خواب عبوس
چقدر منتظرت مانده این زن مأیوس
به فکر سایهی جامانده از تصور تو
سقوط میکنم از خود درون این کابوس
سقوط کردهام از دستهای گمشدهات
دوباره پرت کنم توی لحظههای غلط
من اشتباه تو هستم مرا ادامه نده!
بگیر دست مرا از عذاب آنور خط
─═ঊঈ #باران_محمدی ঈঊ═─
🍀 #شعرنوش
https://t.me/joinchat/AAAAADwFihdaBNommLsy1Q
Forwarded from اتچ بات
🌺🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
🖊نام #هزاره_سکوت
🖊شاعر #زنده_یاد_دکتر_افشین_یداللهی
🖊صداخوانی #نسرین_تدین
🖊آواز #سارا_نائینی
🖊تنظیم #آرتا_رحیمی
🖊ارائه در کانال #شعرنوش
🖊فروردین 1399
مرا که لمس می کنی چه عاشقانه می شوم
سکوت میکنم ولی پُر از ترانه می شوم
تو را که لمس می کنم شروع می کنی مرا
غروب مَکث می کند طلوع می کنی مرا
تو را برای بوسه ام غرور می کنم ببین
من از تمام حس تو عبور می کنم همین
ببین که ذره ام ، ذره ام ستایش تو می شود
تنم شبیه آینه نمایش تو می شود
تنت رَدای زندگی حریر ماه آسمان
تبی در اوج سادگی حریق قلب کهکشان
بگو تمام قصه را به یک اشاره سکوت
مرا ببر به لحظه ات به این هزاره ی سکوت
مرا که لمس می کنی چه عاشقانه می شوم
سکوت می کنم ولی پُر از ترانه می شوم
─═ঊঈ دکتر افشین یداللهی ঈঊ═─
✔️ شعرنوش
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
🖊نام #هزاره_سکوت
🖊شاعر #زنده_یاد_دکتر_افشین_یداللهی
🖊صداخوانی #نسرین_تدین
🖊آواز #سارا_نائینی
🖊تنظیم #آرتا_رحیمی
🖊ارائه در کانال #شعرنوش
🖊فروردین 1399
مرا که لمس می کنی چه عاشقانه می شوم
سکوت میکنم ولی پُر از ترانه می شوم
تو را که لمس می کنم شروع می کنی مرا
غروب مَکث می کند طلوع می کنی مرا
تو را برای بوسه ام غرور می کنم ببین
من از تمام حس تو عبور می کنم همین
ببین که ذره ام ، ذره ام ستایش تو می شود
تنم شبیه آینه نمایش تو می شود
تنت رَدای زندگی حریر ماه آسمان
تبی در اوج سادگی حریق قلب کهکشان
بگو تمام قصه را به یک اشاره سکوت
مرا ببر به لحظه ات به این هزاره ی سکوت
مرا که لمس می کنی چه عاشقانه می شوم
سکوت می کنم ولی پُر از ترانه می شوم
─═ঊঈ دکتر افشین یداللهی ঈঊ═─
✔️ شعرنوش
Telegram
attach 📎
Forwarded from اتچ بات
🌺🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
تنهاترین شبانهی دیماه، آغوش عشقبازی کوتاه
من را بخوان میان دو تا آه، با آیههای سربی وحشت
من را که ارتداد یقینم، ویرانی زمان و زمینم
اما هنوز دوستترینم، با زخمهای ریز و درشتت
برفیترین شبانهی بهمن، معشوق مخفیانهتر من
پنهان شو در سخاوت این زن، که مرگ را کشیده در آغوش
اما هنوز توی صدایش، در چشمها و خاطرههایش
در گُرگُرِ زبانهی آتش، اسم تو را نکرده فراموش
خالیترین ادامهی اسفند، ای عشق بیترانه و لبخند
تنها نشان مرگ خداوند، توی هزارتوی وجودم
وقتی پس از هزار زمستان، بعد از هزار مادر گریان
بر تکههای خالی گلدان، یک شاخه سبز شد، و نبودم
از شمعهای مرده بکن یاد، شلیک تیر در دهنِ داد!
زخم هزار سینهی آزاد، در پیشگاه جوخهی اعدام
زخمی که نام کوچک من بود، محکوم به صدا نشدن بود
بوی غریبه روی بدن بود، رد کبودیِ «الف» و «لام»
یکبار عاشقانه ببینم، یکبار عاشقانه بخوانم
یکبار در رهایی مطلق، لبهات را بدوز به لب «هام»
لبهام حرف اول مرگ است، لبهات ترس معجزه از شک
پایان این طلسم دری نیست، با من بپر پرندهی کوچک!
با من بپر که آخر این شعر، حرفی که مانده است سکوت است
شاید فقط شجاعت این عشق، تصمیم زندگی به سقوط است
─═ঊঈ #الهام_میزبان ঈঊ═─
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
تنهاترین شبانهی دیماه، آغوش عشقبازی کوتاه
من را بخوان میان دو تا آه، با آیههای سربی وحشت
من را که ارتداد یقینم، ویرانی زمان و زمینم
اما هنوز دوستترینم، با زخمهای ریز و درشتت
برفیترین شبانهی بهمن، معشوق مخفیانهتر من
پنهان شو در سخاوت این زن، که مرگ را کشیده در آغوش
اما هنوز توی صدایش، در چشمها و خاطرههایش
در گُرگُرِ زبانهی آتش، اسم تو را نکرده فراموش
خالیترین ادامهی اسفند، ای عشق بیترانه و لبخند
تنها نشان مرگ خداوند، توی هزارتوی وجودم
وقتی پس از هزار زمستان، بعد از هزار مادر گریان
بر تکههای خالی گلدان، یک شاخه سبز شد، و نبودم
از شمعهای مرده بکن یاد، شلیک تیر در دهنِ داد!
زخم هزار سینهی آزاد، در پیشگاه جوخهی اعدام
زخمی که نام کوچک من بود، محکوم به صدا نشدن بود
بوی غریبه روی بدن بود، رد کبودیِ «الف» و «لام»
یکبار عاشقانه ببینم، یکبار عاشقانه بخوانم
یکبار در رهایی مطلق، لبهات را بدوز به لب «هام»
لبهام حرف اول مرگ است، لبهات ترس معجزه از شک
پایان این طلسم دری نیست، با من بپر پرندهی کوچک!
با من بپر که آخر این شعر، حرفی که مانده است سکوت است
شاید فقط شجاعت این عشق، تصمیم زندگی به سقوط است
─═ঊঈ #الهام_میزبان ঈঊ═─
Telegram
attach 📎
مگر نمیگویند که هر آدمی یک بار عاشق میشود؟
پس چرا هر صبح که چشمهات را باز میکنی...
دل میبازم باز؟!
─═ঊঈ #عباس_معروفی ঈঊ═─
پس چرا هر صبح که چشمهات را باز میکنی...
دل میبازم باز؟!
─═ঊঈ #عباس_معروفی ঈঊ═─
Forwarded from اتچ بات
🌺🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
گفتی: “بخوان” به نام خدایان بوالهوس
دیباچهی جماع بُز و اَنتر و مگس
تکرار کن نحوست عصر مدرن را
در انزوای کاغذی و سادهی قفس
یک مشت حزب برتر و یک مشت پاپتی
با خیل بورژوای پسامانده در زمین
این بود انتهای مدرنیته در جهان؟
انگشت روی ماشه و پاهای روی مین!؟
اندیشهی اصالت من یا وجود تو
ماهیت بشر… عدم “واجب الوجود”!
میفلسفیدنم وسط پارههای تز
با ایسمهای “پوچ گرا”… با یکی نبود
یک دست جام “باده” و یک دست ذکر “هو”
چرخی بزن، “اصالتِ تن” را بخوان بگو
با پارههای تن تنهی “شمس و مولوی”
رقص سماع در بغل “پُل میشل فوکو”!
با دختران باکره، با جندههای هات
با مردهای فاسد پا در گُه و لجن
“ابزورد”… انفعال جهانی بدون “ایسم”
یا “وانهادگی بشر” در مدار تن
تن را به دست باد بده در مسیر راه
طوفان اگر نمیبردت سمت انزوا
این میلهها به درد جهانت نمیخورد
در این قفس نمان و برقصا دادان دادا
زن، مرد، مرد، زن/ تن و دو نیمهی جدا
هم جنس/ هم اصالت و همزاد و همگرا
زن نیمه نیمه نیمه شده در تمایلات
زن، مرد، مرد، زن/ تن و هر تن جدا جدا
گفتی بخوان به نام خدایانِ… خواندهام
گفتی بمان میان خدایانِ… ماندهام
گفتی بمیر مردگیات را و هیچ باش
من مردهام به نام خدایان بوالهوس…
─═ঊঈ #سمیه_جلالی ঈঊ═─
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
گفتی: “بخوان” به نام خدایان بوالهوس
دیباچهی جماع بُز و اَنتر و مگس
تکرار کن نحوست عصر مدرن را
در انزوای کاغذی و سادهی قفس
یک مشت حزب برتر و یک مشت پاپتی
با خیل بورژوای پسامانده در زمین
این بود انتهای مدرنیته در جهان؟
انگشت روی ماشه و پاهای روی مین!؟
اندیشهی اصالت من یا وجود تو
ماهیت بشر… عدم “واجب الوجود”!
میفلسفیدنم وسط پارههای تز
با ایسمهای “پوچ گرا”… با یکی نبود
یک دست جام “باده” و یک دست ذکر “هو”
چرخی بزن، “اصالتِ تن” را بخوان بگو
با پارههای تن تنهی “شمس و مولوی”
رقص سماع در بغل “پُل میشل فوکو”!
با دختران باکره، با جندههای هات
با مردهای فاسد پا در گُه و لجن
“ابزورد”… انفعال جهانی بدون “ایسم”
یا “وانهادگی بشر” در مدار تن
تن را به دست باد بده در مسیر راه
طوفان اگر نمیبردت سمت انزوا
این میلهها به درد جهانت نمیخورد
در این قفس نمان و برقصا دادان دادا
زن، مرد، مرد، زن/ تن و دو نیمهی جدا
هم جنس/ هم اصالت و همزاد و همگرا
زن نیمه نیمه نیمه شده در تمایلات
زن، مرد، مرد، زن/ تن و هر تن جدا جدا
گفتی بخوان به نام خدایانِ… خواندهام
گفتی بمان میان خدایانِ… ماندهام
گفتی بمیر مردگیات را و هیچ باش
من مردهام به نام خدایان بوالهوس…
─═ঊঈ #سمیه_جلالی ঈঊ═─
Telegram
attach 📎
Forwarded from اتچ بات
🌺🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
🖊 دکلمه ی زیبای #مرو_با_ديگری
🎤 صداخوانی #رخشيد_فنایی
🖊 نوشته ی #حميد_سليمی
🖊 تنظیم مجدد #آرتا_رحیمی
🖊 ارائه شده در کانال فرهنگی_ادبی #شعرنوش
🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🌺🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
🖊 دکلمه ی زیبای #مرو_با_ديگری
🎤 صداخوانی #رخشيد_فنایی
🖊 نوشته ی #حميد_سليمی
🖊 تنظیم مجدد #آرتا_رحیمی
🖊 ارائه شده در کانال فرهنگی_ادبی #شعرنوش
🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🌺🍃🍃🍃
Telegram
attach 📎
Forwarded from اتچ بات
🌺🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
هی تو را مشت میخورد به سرم
روزهای ِ گم ِ فراموش ِ …
آخرش کنج گریه میمیرم
وسط یک اتاق بیگوشه
قژقژ چند «چیز» در مغزم
دو سه سوراخ ریز توی پنیر
مستتر از هنوز میرقصند
چند موش کثیفِ موذی ِ سیر
که به دنبال هیچ گم شدهام
سالها قبل توی بیت ششم
وسط یک سه شنبهی بیمار
جادهای که نمیرسد تا قم
جاده ای که نمیر ِ … برگشته
ورقی که نبود بُر میخورد
به حریفی که نیست میبازید
مرگ از گونههاش سر میخورد
ارتفاع از همیشه میخوابید
توی آغوش پرتگاهی که…
جسد چند تا فرشتهی خیس
توی حوض بدون ماهی که…
دو شبح روی تخت یکنفره
اجتماع دو بینهایت دور
اشتراک دو تا تهی با هم
وسط این روابط ناجور
مـُ… مثلث که پاره میشود و
ضلع سوم دوباره نزدیک ِ…
که فقط درد /میدهد هر شب
به اتاق همیشه تاریک ِ…
پاره خط خواب میرود آرام
وسط قصههای بیجادو
زاویه یک پری عریان که
گریه کردهست باز زیر پتو
توی شبهای خیستر یک هیچ
خشک میشد یواش از ریشه
گریه کردم تمام هر شب را
مثل باران اینور شیشه!
مثل یک کرم کوچک ترسو
به همین برگ خشک چسبیدم
من بیدست و پای احمق که
هیچچی از خودم نفهمیدم
─═ঊঈ #طاهره_کوپالی ঈঊ═─
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
هی تو را مشت میخورد به سرم
روزهای ِ گم ِ فراموش ِ …
آخرش کنج گریه میمیرم
وسط یک اتاق بیگوشه
قژقژ چند «چیز» در مغزم
دو سه سوراخ ریز توی پنیر
مستتر از هنوز میرقصند
چند موش کثیفِ موذی ِ سیر
که به دنبال هیچ گم شدهام
سالها قبل توی بیت ششم
وسط یک سه شنبهی بیمار
جادهای که نمیرسد تا قم
جاده ای که نمیر ِ … برگشته
ورقی که نبود بُر میخورد
به حریفی که نیست میبازید
مرگ از گونههاش سر میخورد
ارتفاع از همیشه میخوابید
توی آغوش پرتگاهی که…
جسد چند تا فرشتهی خیس
توی حوض بدون ماهی که…
دو شبح روی تخت یکنفره
اجتماع دو بینهایت دور
اشتراک دو تا تهی با هم
وسط این روابط ناجور
مـُ… مثلث که پاره میشود و
ضلع سوم دوباره نزدیک ِ…
که فقط درد /میدهد هر شب
به اتاق همیشه تاریک ِ…
پاره خط خواب میرود آرام
وسط قصههای بیجادو
زاویه یک پری عریان که
گریه کردهست باز زیر پتو
توی شبهای خیستر یک هیچ
خشک میشد یواش از ریشه
گریه کردم تمام هر شب را
مثل باران اینور شیشه!
مثل یک کرم کوچک ترسو
به همین برگ خشک چسبیدم
من بیدست و پای احمق که
هیچچی از خودم نفهمیدم
─═ঊঈ #طاهره_کوپالی ঈঊ═─
Telegram
attach 📎
Forwarded from اتچ بات
🌺🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
🖊 دکلمه ی زیبای #مرا_یاد_آر
🎤 شعر و صدای #مهران_رستمخانی
🖊 تنظیم #آرتا_رحیمی
🖊 ارائه شده در کانال فرهنگی_ادبی #شعرنوش
🖌 با تشکر ویژه از بانو #میم_قاسمی
🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🌺🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
🖊 دکلمه ی زیبای #مرا_یاد_آر
🎤 شعر و صدای #مهران_رستمخانی
🖊 تنظیم #آرتا_رحیمی
🖊 ارائه شده در کانال فرهنگی_ادبی #شعرنوش
🖌 با تشکر ویژه از بانو #میم_قاسمی
🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🌺🍃🍃🍃
Telegram
attach 📎
آسمان را خوب دیده ای
هر کس ستاره ای دارد
در حال سوسو زدن
اما تو
چشمانی داری
عاشق و مست
به وسعت آسمان
فقط باز و بسته کن
دلم به یکباره می ریزد...
.─═ঊঈ وحید خانمحمدی (یاور) ঈঊ═─
هر کس ستاره ای دارد
در حال سوسو زدن
اما تو
چشمانی داری
عاشق و مست
به وسعت آسمان
فقط باز و بسته کن
دلم به یکباره می ریزد...
.─═ঊঈ وحید خانمحمدی (یاور) ঈঊ═─
بالاخره بعد از چند مدت مدید جلد آخر هم تمام شد.
کلیک کنید و کتاب رو به صورت رایگان تحویل بگیرید.
سپاس از همراهی شما _ آرتا رحیمی
کلیک کنید و کتاب رو به صورت رایگان تحویل بگیرید.
سپاس از همراهی شما _ آرتا رحیمی