|| 819 ||
تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان
انتظار همه را نیز به آخر برسان
همه پروردهی مهرند و من آزردهی قهر
خیر در کار جهان نیست، تو هم شر برسان
لاله در باغ تو رویید و شقایق پژمرد
به جگرسوختگان داغ برابر برسان
مَردم از ماتم من شاد و من از غم خشنود
شادمانم کن و اندوه مکرر برسان
مرگ یا خواب؟! چقدر این دو برادر دورند
مژدهی وصل برادر به برادر برسان
#فاضل_نظری
@sherestan
تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان
انتظار همه را نیز به آخر برسان
همه پروردهی مهرند و من آزردهی قهر
خیر در کار جهان نیست، تو هم شر برسان
لاله در باغ تو رویید و شقایق پژمرد
به جگرسوختگان داغ برابر برسان
مَردم از ماتم من شاد و من از غم خشنود
شادمانم کن و اندوه مکرر برسان
مرگ یا خواب؟! چقدر این دو برادر دورند
مژدهی وصل برادر به برادر برسان
#فاضل_نظری
@sherestan
||823||
تو از کوچه رد میشدی، یادمه!
با یه پیرهن ساده ی صورتی
یه جایی حوالیِ دَه سالگیم،
همون سالای روشن و قیمتی
دوتا جوجهرنگی توی پیرهنم،
یه برگِ لواشک تو دستام بود
وطن واسه من خونهمون بود و بس،
همون کوچه معنای دنیام بود.
تو مثلِ یه قو رد شدی، یادمه!
رو دریاچهای که منو غرق کرد
گذشتی و بعد از عبورت جهان
دیگه پیش چشمای من فرق کرد.
میخواستم همه چیزو قسمت کنم،
با اون چشمای روشن خواستنی
یه جوجه، یه تیکه لواشک، یه تاس،
چهار پنج تا تیله، یه لیس بستنی
ولی تو گذشتی و با تو گذشت،
همه آبهای جهان از سرم
حالا با همین موی جوگندمی
از اون کوچه با فکرِ تو میگذرم.
پسربچهای که تو رو دوست داشت،
به عشقِ تو تبعید شد از بهشت
سرِ زنگ انشا توی دفترش
برات اولین نامههاشو نوشت.
قایم کردشون تو کیفِ مدرسهش
کنارِ کتاب و تراش و مداد
بغل دستِ پرگار و نون و پنیر
ولی هرگز اونا رو دستت نداد.
پسر بچهای که تو رو دوست داشت،
هنوزم به یادت نفس میکشه
هنوزم تو خواباش قدم میزنی
نمیتونه بعد از تو عاشق بشه.
هنوزم تو از کوچهمون میگذری
یکی اینجا مثلِ قدیم مستته
می خواد نامه هاشو به دستت بده
ولی دستِ بچهت توی دستته.
#يغما_گلرويى
@sherestan
تو از کوچه رد میشدی، یادمه!
با یه پیرهن ساده ی صورتی
یه جایی حوالیِ دَه سالگیم،
همون سالای روشن و قیمتی
دوتا جوجهرنگی توی پیرهنم،
یه برگِ لواشک تو دستام بود
وطن واسه من خونهمون بود و بس،
همون کوچه معنای دنیام بود.
تو مثلِ یه قو رد شدی، یادمه!
رو دریاچهای که منو غرق کرد
گذشتی و بعد از عبورت جهان
دیگه پیش چشمای من فرق کرد.
میخواستم همه چیزو قسمت کنم،
با اون چشمای روشن خواستنی
یه جوجه، یه تیکه لواشک، یه تاس،
چهار پنج تا تیله، یه لیس بستنی
ولی تو گذشتی و با تو گذشت،
همه آبهای جهان از سرم
حالا با همین موی جوگندمی
از اون کوچه با فکرِ تو میگذرم.
پسربچهای که تو رو دوست داشت،
به عشقِ تو تبعید شد از بهشت
سرِ زنگ انشا توی دفترش
برات اولین نامههاشو نوشت.
قایم کردشون تو کیفِ مدرسهش
کنارِ کتاب و تراش و مداد
بغل دستِ پرگار و نون و پنیر
ولی هرگز اونا رو دستت نداد.
پسر بچهای که تو رو دوست داشت،
هنوزم به یادت نفس میکشه
هنوزم تو خواباش قدم میزنی
نمیتونه بعد از تو عاشق بشه.
هنوزم تو از کوچهمون میگذری
یکی اینجا مثلِ قدیم مستته
می خواد نامه هاشو به دستت بده
ولی دستِ بچهت توی دستته.
#يغما_گلرويى
@sherestan
|| 824 ||
شاید از صبح، یک زن تنها
بالشش را گرفته در آغوش
شاید از صبح، گریه می کرده
یک نفر پشت گوشی خاموش
شاید از صبح، دوستی شاعر
خون چکیده ست از سر ِ قلمش
شاید از صبح، مادرم با بغض
روسری را گره زده به غمش
شاید از صبح، جمله ای نصفه
بعدِ افسوس و کاش... منتظر است
شاید از صبح، گربه ای کوچک
پای ظرف غذاش منتظر است
شاید از صبح گریه می کرده
توی یک واگن سریع السیر
اوّلین روزهای بی خبری
آخرین انتظار ِ صبح به خیر
شاید از صبح بوده زیر سِرُم
یک طرفدار با تنی بی حس
نرسیده به هیچ جا و کسی
شاید از صبح، آخرین اس ام اس
شاید از صبح، گوشه ی گنجه
بغض کرده عروسکی ساکت
شاید از صبح، آخرین شعرم
همه جا پُر شده در اینترنت
شاید از صبح می زده باران
بر سر روزهای تابستان
شاید از صبح گشته دنبالم
پدرم توی چند قبرستان
شاید از صبح، اسم من بوده
وسط هر مقاله ی بی ربط
شاید از صبح، گریه دار شده
کلّ آهنگ های داخل ضبط
شاید از صبح، آسمان ابری ست
خون گرم است آنچه می بارد!
شاید از صبح، دشمن سابق
باز حس کرده دوستم دارد!!
شاید از صبح، شاید از قبلاً
شهر، در اختیار ابلیس است
شاید از صبح، شاید از قبلاً
یک نفر رفته، بالشی خیس است
شاید از صبح، آخرین امّید
جمله ای محض ِ دلخوشی بوده
شاید از صبح، پشتِ یک درِ قفل
دختری فکر خودکشی بوده
شاید از صبح، پای یک تلفن
مرد، سیگار بوده با سیگار
مرکزِ ثقلِ شایعات منم!
خبرم رفته داخل اخبار
شاید از صبح نیستم امّا
کف و دیوار خانه ام خونی ست
شاید از صبح، گفتن ِ اسمم
داخل شهر، غیرقانونی ست!
شاید از صبح، بوسه ای در باد
آخرین شکل ارتباط شده
شاید از صبح، در نبودن من
کلّ دنیا تظاهرات شده!
■
نیستم! تو نشسته ای آرام
ظاهراً وضع زندگی عالی ست!
نیستم! جشن عید فطر شده!
همه ی شهر، غرق خوشحالی ست
نیستم! هیچ چی عوض نشده
غیر اسمی که داخل گوشی ست
نیستم! یا نبوده ام هرگز
زندگی حاصل فراموشی ست
نیستم! مثل آخرین بوسه
نیستم! مثل لحظه ی تردید
نیستم! مثل جمله ای غمگین
که نوشتیم با مداد سفید
نیستم! مثل جنّ زیر پتو
نیستم! مثل چیزهای غلط
نیستم! مثل رد شدن از شهر
مثل یک مرد ناشناس فقط...
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
شاید از صبح، یک زن تنها
بالشش را گرفته در آغوش
شاید از صبح، گریه می کرده
یک نفر پشت گوشی خاموش
شاید از صبح، دوستی شاعر
خون چکیده ست از سر ِ قلمش
شاید از صبح، مادرم با بغض
روسری را گره زده به غمش
شاید از صبح، جمله ای نصفه
بعدِ افسوس و کاش... منتظر است
شاید از صبح، گربه ای کوچک
پای ظرف غذاش منتظر است
شاید از صبح گریه می کرده
توی یک واگن سریع السیر
اوّلین روزهای بی خبری
آخرین انتظار ِ صبح به خیر
شاید از صبح بوده زیر سِرُم
یک طرفدار با تنی بی حس
نرسیده به هیچ جا و کسی
شاید از صبح، آخرین اس ام اس
شاید از صبح، گوشه ی گنجه
بغض کرده عروسکی ساکت
شاید از صبح، آخرین شعرم
همه جا پُر شده در اینترنت
شاید از صبح می زده باران
بر سر روزهای تابستان
شاید از صبح گشته دنبالم
پدرم توی چند قبرستان
شاید از صبح، اسم من بوده
وسط هر مقاله ی بی ربط
شاید از صبح، گریه دار شده
کلّ آهنگ های داخل ضبط
شاید از صبح، آسمان ابری ست
خون گرم است آنچه می بارد!
شاید از صبح، دشمن سابق
باز حس کرده دوستم دارد!!
شاید از صبح، شاید از قبلاً
شهر، در اختیار ابلیس است
شاید از صبح، شاید از قبلاً
یک نفر رفته، بالشی خیس است
شاید از صبح، آخرین امّید
جمله ای محض ِ دلخوشی بوده
شاید از صبح، پشتِ یک درِ قفل
دختری فکر خودکشی بوده
شاید از صبح، پای یک تلفن
مرد، سیگار بوده با سیگار
مرکزِ ثقلِ شایعات منم!
خبرم رفته داخل اخبار
شاید از صبح نیستم امّا
کف و دیوار خانه ام خونی ست
شاید از صبح، گفتن ِ اسمم
داخل شهر، غیرقانونی ست!
شاید از صبح، بوسه ای در باد
آخرین شکل ارتباط شده
شاید از صبح، در نبودن من
کلّ دنیا تظاهرات شده!
■
نیستم! تو نشسته ای آرام
ظاهراً وضع زندگی عالی ست!
نیستم! جشن عید فطر شده!
همه ی شهر، غرق خوشحالی ست
نیستم! هیچ چی عوض نشده
غیر اسمی که داخل گوشی ست
نیستم! یا نبوده ام هرگز
زندگی حاصل فراموشی ست
نیستم! مثل آخرین بوسه
نیستم! مثل لحظه ی تردید
نیستم! مثل جمله ای غمگین
که نوشتیم با مداد سفید
نیستم! مثل جنّ زیر پتو
نیستم! مثل چیزهای غلط
نیستم! مثل رد شدن از شهر
مثل یک مرد ناشناس فقط...
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
|| 825 ||
سلام ای شب معصوم !
سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنی
ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را میبویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا میبوسند
در ذهن خود طناب دار ترا میبافند
#فروغ_فرخزاد
@sherestan
سلام ای شب معصوم !
سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنی
ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را میبویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا میبوسند
در ذهن خود طناب دار ترا میبافند
#فروغ_فرخزاد
@sherestan
|| 826 ||
مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم
که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم
تو از مساحت پیراهنم بزرگ تری
ببین نیامده سر رفته ای از آغوشم
چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام
که نیمه روشنم از دور و نیمه خاموشم
همین خوش است همین حال خواب و بیداری
همین بس است که نوشیده ام ... نمی نوشم
خدا کند نپرد مستی ام چو شیشه ی می
معاشران بفشارید پنبه در گوشم
شبیه بار امانت که بار سنگینی است
سر تو بار گرانی است مانده بر دوشم...
#سعید_بیابانکی
@sherestan
مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم
که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم
تو از مساحت پیراهنم بزرگ تری
ببین نیامده سر رفته ای از آغوشم
چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام
که نیمه روشنم از دور و نیمه خاموشم
همین خوش است همین حال خواب و بیداری
همین بس است که نوشیده ام ... نمی نوشم
خدا کند نپرد مستی ام چو شیشه ی می
معاشران بفشارید پنبه در گوشم
شبیه بار امانت که بار سنگینی است
سر تو بار گرانی است مانده بر دوشم...
#سعید_بیابانکی
@sherestan
||829||
گاهی برای او
چیزهایی می نویسی
بعد پاک میکنی
پاک میکنی
او هیچ یک از حرفهای تو را
نمی خواند
اما تو
تمام حرفهایت را گفته ای....
#مورات_هان_مونگان
@sherestan
گاهی برای او
چیزهایی می نویسی
بعد پاک میکنی
پاک میکنی
او هیچ یک از حرفهای تو را
نمی خواند
اما تو
تمام حرفهایت را گفته ای....
#مورات_هان_مونگان
@sherestan
|| 831 ||
دلم برای تو میسوزد
که این شبها گوشهای مینشینی و فکر میکنی
اگر اتاقها گوشه نداشته باشند،
با تنهاییات چه کنی
برای خودم
که این شبها تا به تو فکر میکنم
حلقهای دست چپم را پیر میکند
و تاریکی این خانه اگر
کفاف پنهان کردن اشکهایم را ندهد چه کنم
برای او
که اینشبها بیشتر اگر روزنامه نخواند چه کند
دلم میسوزد
و شما، آقای محترم!
شما که چه نسبتی با این خانم دارید!
این زن میان تمام نسبتهای خودش گیر کرده است
مثل کوهنوردی مرده میان کوه و دره گیر کرده است
و آنکه از سقوط به اعماق دره نجاتش میدهد
مگر چندسال
با جنازهای بر پشت زندگی میکند؟
#لیلاکردبچه
@sherestan
دلم برای تو میسوزد
که این شبها گوشهای مینشینی و فکر میکنی
اگر اتاقها گوشه نداشته باشند،
با تنهاییات چه کنی
برای خودم
که این شبها تا به تو فکر میکنم
حلقهای دست چپم را پیر میکند
و تاریکی این خانه اگر
کفاف پنهان کردن اشکهایم را ندهد چه کنم
برای او
که اینشبها بیشتر اگر روزنامه نخواند چه کند
دلم میسوزد
و شما، آقای محترم!
شما که چه نسبتی با این خانم دارید!
این زن میان تمام نسبتهای خودش گیر کرده است
مثل کوهنوردی مرده میان کوه و دره گیر کرده است
و آنکه از سقوط به اعماق دره نجاتش میدهد
مگر چندسال
با جنازهای بر پشت زندگی میکند؟
#لیلاکردبچه
@sherestan
|| 832 ||
از فلسفه که در سرمان تب داشت، تا کارمان به پاچه و لب افتاد
تا کارهای روز ِ نمی کردم از آسمان تیره به شب افتاد
از موش دم بریده ی آزادی! تا پیک های مسخره ی شادی!!
از بچه ای که تن به نمی دادی تا پریودت دو هفته عقب افتاد
یک عمر انتظار تشنج کرد، پاییز بی قرار تشنج کرد
پای طناب دار تشنج کرد... از گرمی لب تو به تب افتاد
از رقص ترکی دل من با باد، تا خواب کُردی ات به امیرآباد
از ماهیان ِ گیلکی ِ آزاد، تاریخ روی چیز عرب افتاد!
قفلی که نیست روی جهان بودیم، نابودی زمان و مکان بودیم
از گشنگی ِ بی رمضان بودیم! تا لکّه روی شورت رجب افتاد!!
دیوار زیر خط کشی ناخن، رقصی به افتخار تو در سالن
از نعره های تلخ گرامافون... تا سوزنی که روی عصب افتاد...
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
از فلسفه که در سرمان تب داشت، تا کارمان به پاچه و لب افتاد
تا کارهای روز ِ نمی کردم از آسمان تیره به شب افتاد
از موش دم بریده ی آزادی! تا پیک های مسخره ی شادی!!
از بچه ای که تن به نمی دادی تا پریودت دو هفته عقب افتاد
یک عمر انتظار تشنج کرد، پاییز بی قرار تشنج کرد
پای طناب دار تشنج کرد... از گرمی لب تو به تب افتاد
از رقص ترکی دل من با باد، تا خواب کُردی ات به امیرآباد
از ماهیان ِ گیلکی ِ آزاد، تاریخ روی چیز عرب افتاد!
قفلی که نیست روی جهان بودیم، نابودی زمان و مکان بودیم
از گشنگی ِ بی رمضان بودیم! تا لکّه روی شورت رجب افتاد!!
دیوار زیر خط کشی ناخن، رقصی به افتخار تو در سالن
از نعره های تلخ گرامافون... تا سوزنی که روی عصب افتاد...
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
|| 833 ||
چه خــوش صٖیـد دلم کــردی بنازم چــشــم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی گیرد
سخــن در احتیاج ما و استغنای معشــوق است
چه سـود افــســونگری ای دل که در دلــبــر نمی گیرد
#حافظ
@sherestan
چه خــوش صٖیـد دلم کــردی بنازم چــشــم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی گیرد
سخــن در احتیاج ما و استغنای معشــوق است
چه سـود افــســونگری ای دل که در دلــبــر نمی گیرد
#حافظ
@sherestan
||834||
دانی که
"چه" ها
"چه" ها
"چه" ها
می خواهم؟
وصل تو من بی سر و پا می خواهم...
#ابوسعید_ابوالخير
@sherestan
دانی که
"چه" ها
"چه" ها
"چه" ها
می خواهم؟
وصل تو من بی سر و پا می خواهم...
#ابوسعید_ابوالخير
@sherestan
|| 835 ||
در چشم آفتاب چو شبنم زیادی ام
چون زهر هر چه باشم اگر کم زیادی ام
بیهوده نیست روی زمینم نهاده اند
بارم که روی شانه ی عالم زیادی ام
با شور و شوق می رسم و طرد می شوم
موجم به هر طرف که بیایم زیادی ام
همچون نفس غریب ترین آمدن مراست
تا می رسم به سینه همان دم زیادی ام
جان مرا مگیر خدایا که بعد مرگ
در برزخ و بهشت و جهنم زیادی ام
قرآن به استخاره ورق خورد ! کیستم!؟
بین برادران خودم هم زیادی ام
#فاضل_نظری
@sherestan
در چشم آفتاب چو شبنم زیادی ام
چون زهر هر چه باشم اگر کم زیادی ام
بیهوده نیست روی زمینم نهاده اند
بارم که روی شانه ی عالم زیادی ام
با شور و شوق می رسم و طرد می شوم
موجم به هر طرف که بیایم زیادی ام
همچون نفس غریب ترین آمدن مراست
تا می رسم به سینه همان دم زیادی ام
جان مرا مگیر خدایا که بعد مرگ
در برزخ و بهشت و جهنم زیادی ام
قرآن به استخاره ورق خورد ! کیستم!؟
بین برادران خودم هم زیادی ام
#فاضل_نظری
@sherestan
|| 836 ||
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ
ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺍﻡ، ﺑﺒﯿﻦ :
ﺩﺳﺘﻢ، ﭼﻪ ﻛﻨﺪ ﭘﯿﺶ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ، ﺍﻧﮕﺎﺭ
ﻫﺮ ﺷﻌﺮ ﺑﺎﻛﺮﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺳﺮﻭﺩﻩ ﺍﻡ
ﭘﺎﯾﻢ ﭼﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﻛﺸﺪﻡ، ﮔﻮﯾﯽ
ﻛﺖ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺧَﻢ ﻫﺮ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻡ
ﺗﺎ ﺯﯾﺮ ﻫﺮﻛﺠﺎ
ﺣﺘﯽ ﺷﻨﻮﺩﻩ ﺍﻡ
ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺷﯿﻮﻥ ﺗﯿﺮ ﺧﻼﺹ ﺭﺍ
ﺍﯼ ﺩﻭﺳﺖ
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ
ﺑﺎ ﻫﺮﻛﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﻛﻨﻢ
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯾﻢ ﻛﻪ ﺩﯾﮕﺮ
ﻭﻗﺖ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺍﺳﺖ
ﺍﻧﺒﻮﻩ ﻏﻢ ﺣﺮﯾﻢ ﻭ ﺣﺮﻣﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ
ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﺩﯾﺮﯼ ﺳﺖ ﻫﯿﭻ ﻛﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﻡ
ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﻚ ﻭﺯﯾﺮ
ﻭﻗﺘﯽ ﻛﻪ ﻫﯿﭻ ﻛﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯼ
ﺗﻮ ﻫﯿﭻ ﻛﺎﺭﻩ ﺍﯼ
ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﻛﺎﺭﻩ ﺍﻡ : ﯾﻌﻨﯽ ﻛﻪ ﺷﺎﻋﺮﻡ
ﮔﯿﺮﻡ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻛﻨﺎﯾﻪ ﻫﯿﭻ ﻧﻔﻬﻤﯽ
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ
ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺍﻡ :
ﻓﺮﻫﺎﺩ ﻭﺍﺭﻩ ﺍﯼ ﻛﻪ ﺗﯿﺸﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ
ﮔﻢ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﺁﻏﺎﺯ ﺍﻧﻬﺪﺍﻡ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﺁﻏﺎﺯ ﺍﻧﻘﺮﺍﺽ ﺳﻠﺴﻠﻪ ﯼ ﻣﺮﺩﺍﻥ
ﯾﺎﺭﺍﻥ
ﻭﻗﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ
ﺑﺮﺳﻨﮓ ﮔﻮﺭ ﻣﻦ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ :
- ﯾﻚ ﺟﻨﮕﺠﻮ ﻛﻪ ﻧﺠﻨﮕﯿﺪ
ﺍﻣﺎ ... ، ﺷﻜﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩ
#نصرت_رحمانی
@sherestan
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ
ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺍﻡ، ﺑﺒﯿﻦ :
ﺩﺳﺘﻢ، ﭼﻪ ﻛﻨﺪ ﭘﯿﺶ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ، ﺍﻧﮕﺎﺭ
ﻫﺮ ﺷﻌﺮ ﺑﺎﻛﺮﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺳﺮﻭﺩﻩ ﺍﻡ
ﭘﺎﯾﻢ ﭼﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﻛﺸﺪﻡ، ﮔﻮﯾﯽ
ﻛﺖ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺧَﻢ ﻫﺮ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻡ
ﺗﺎ ﺯﯾﺮ ﻫﺮﻛﺠﺎ
ﺣﺘﯽ ﺷﻨﻮﺩﻩ ﺍﻡ
ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺷﯿﻮﻥ ﺗﯿﺮ ﺧﻼﺹ ﺭﺍ
ﺍﯼ ﺩﻭﺳﺖ
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ
ﺑﺎ ﻫﺮﻛﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﻛﻨﻢ
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯾﻢ ﻛﻪ ﺩﯾﮕﺮ
ﻭﻗﺖ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺍﺳﺖ
ﺍﻧﺒﻮﻩ ﻏﻢ ﺣﺮﯾﻢ ﻭ ﺣﺮﻣﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ
ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﺩﯾﺮﯼ ﺳﺖ ﻫﯿﭻ ﻛﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﻡ
ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﻚ ﻭﺯﯾﺮ
ﻭﻗﺘﯽ ﻛﻪ ﻫﯿﭻ ﻛﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯼ
ﺗﻮ ﻫﯿﭻ ﻛﺎﺭﻩ ﺍﯼ
ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﻛﺎﺭﻩ ﺍﻡ : ﯾﻌﻨﯽ ﻛﻪ ﺷﺎﻋﺮﻡ
ﮔﯿﺮﻡ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻛﻨﺎﯾﻪ ﻫﯿﭻ ﻧﻔﻬﻤﯽ
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ
ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺍﻡ :
ﻓﺮﻫﺎﺩ ﻭﺍﺭﻩ ﺍﯼ ﻛﻪ ﺗﯿﺸﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ
ﮔﻢ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﺁﻏﺎﺯ ﺍﻧﻬﺪﺍﻡ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﺁﻏﺎﺯ ﺍﻧﻘﺮﺍﺽ ﺳﻠﺴﻠﻪ ﯼ ﻣﺮﺩﺍﻥ
ﯾﺎﺭﺍﻥ
ﻭﻗﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ
ﺑﺮﺳﻨﮓ ﮔﻮﺭ ﻣﻦ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ :
- ﯾﻚ ﺟﻨﮕﺠﻮ ﻛﻪ ﻧﺠﻨﮕﯿﺪ
ﺍﻣﺎ ... ، ﺷﻜﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩ
#نصرت_رحمانی
@sherestan
||837||
صبح جمعه ات بخیر
هر کجا هستی
یاد من باش . . .
من با تو چای نوشیده ام،
سفرها کرده ام،
از جنگل،
از دریا،
از اغوش تو شعر نوشته ام . . .
رو به اسمان ابی پر خاطره از تو گفته ام
تو را خواسته ام
آه ای رویای گمشده
هر کجا هستی صبح جمعه ات بخیر . . .
#نیکی_فيروزكوهی
@sherestan
صبح جمعه ات بخیر
هر کجا هستی
یاد من باش . . .
من با تو چای نوشیده ام،
سفرها کرده ام،
از جنگل،
از دریا،
از اغوش تو شعر نوشته ام . . .
رو به اسمان ابی پر خاطره از تو گفته ام
تو را خواسته ام
آه ای رویای گمشده
هر کجا هستی صبح جمعه ات بخیر . . .
#نیکی_فيروزكوهی
@sherestan
||838||
دانی که مرا یار چه گفته ست امروز
جز ما به کسی در منگر دیده بدوز
از چهرۀ خویش آتشی افروزد
یعنی که بیا و در ره دوست بسوز
#ابوسعید_ابوالخیر
@sherestan
دانی که مرا یار چه گفته ست امروز
جز ما به کسی در منگر دیده بدوز
از چهرۀ خویش آتشی افروزد
یعنی که بیا و در ره دوست بسوز
#ابوسعید_ابوالخیر
@sherestan
||839||
جایی برایم
گوشه ی دلت بگذاری
جایی که جای هیچ کس نیست.
همان گوشه ی خالی دلت
که هیچ کس پیدایش نمی کند
هیچ کس ...
آنجا ،
را برای من کنار بگذار.
#سید_علی_صالحي
@sherestan
جایی برایم
گوشه ی دلت بگذاری
جایی که جای هیچ کس نیست.
همان گوشه ی خالی دلت
که هیچ کس پیدایش نمی کند
هیچ کس ...
آنجا ،
را برای من کنار بگذار.
#سید_علی_صالحي
@sherestan