شعرستان
1.11K subscribers
2.07K photos
148 videos
130 files
26 links
هنر اگرچه نان نمی شود اما شراب زندگیست
ژان پل سارتر

ارتباط :
@Sherestan_a



#Leave_Channel
Download Telegram
|| 758 ||

حال بدم در نظر دوست نکوست
دشمن ز جفا گو ز تنم برکن پوست

چون دشمن بیرحم فرستادهٔ اوست
بدعهدم اگر ندارم این دشمن دوست

#سعدی

@sherestan
||759||
گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

گفت آنکه یافت می‌نشود،
آنم آرزوست ...

#مولانا
@sherestan
|| 760 ||

و مرگ تنها نفس نکشیدن نیست!
من مردگان بیشماری را دیده ام
که راه می رفتند
حرف می زدند
سیگار می کشیدند
و خیس از باران
انتظار و تنهایی را درک می کردند 
شعر می خواندند
می گریستند
قرض می دادند
می خندیدند
و گریه می کردند ...

#حسین_پناهی

@sherestan
|| 761 ||

گاهی شرار شرم و گاهی شور شیدایی است
این آتش از هر سر که بر خیزد تماشایی است

دریا اگر سر می زند بر سنگ حق دارد
تنها دوای درد عاشق ناشکیبایی است

زیبای من ! روزی که رفتی با خودم گفتم
چیزی که دیگر بر نخواهد گشت، زیبایی است

راز مرا از چشمهایم می توان فهمید
این گریه های ناگهان از ترس رسوایی است

این خیره ماندن ها به ساعت های دیواری
تمرین برای روزهایی که نمی آیی است

شاید فقط عاشق بداند "او" چرا تنهاست
کامل ترین معنا برای عشق تنهایی است

#فاضل_نظری

@sherestan
|| 762 ||

حالتم درست حالت آن گروه راهبانی است که وقتی فهمیدند که کپرنیک سلسله قوانین فضایی ای را , متفاوت با آنچه قبلاً رایج بود , کشف کرده و به موجب این قوانین کره زمین دیگر مرکز کائنات نیست , عاجز از تصور کائناتی متغایر با آنچه تا آن زمان با آن و در آن زیسته بودند , دسته جمعی دست به خودکشی زدند.

#کتاب
#تنهایی_پرهیاهو
#بهومیل_هرابال

@sherestan
|| 763 ||

یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
و از لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود

از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب
رجعتی می‌خواستم لیکن طلاق افتاده بود

در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر
عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود

ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق
هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود

ای معبر مژده‌ای فرما که دوشم آفتاب
در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود

نقش می‌بستم که گیرم گوشه‌ای زان چشم مست
طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود

گر نکردی نصرت دین شاه یحیی از کرم
کار ملک و دین ز نظم و اتساق افتاده بود

حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می‌نوشت
طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود

#حافظ

@sherestan
|| 764 ||

رودم که به دنبال تو جریان دارم
کفرم که به نور چشمت ایمان دارم

هر جا بروی قبله ی من آن طرف است
من مذهب آفتابگردان دارم

#بهزاد_نجفی

@sherestan
|| 765 ||

فجیع‌تر از خبر رفتن‌ات٬
رفتن‌ات بود
و تا مرز کوری گریستم آن‌شب
چراکه تفاوت هولناکی بود میان شنیدن و دیدن
چراکه باید چشم‌هایم را فراموش می‌کردم
و بر دو چاه تلنبار از خاطره‌ سرپوش می‌گذاشتم

چشم‌هایم را بستم امّا
نگاهم به درون باز شد
و دیدم چگونه زنی در تمام گوشه‌های تاریکم مویه می‌کرد
و دهانش
هنگام ادای آخرین «دوستت دارم» فلج شده بود

صبح
زیر شانه‌اش را گرفتم
تا نرده‌های سبز بدرقه‌اش کردم
و سپردم هر هشت ساعت تلقینش دهند
که «هرجیبی سوراخی دارد اندازۀ افتادنِ یک کلید»
جمله‌ای‌که از شنیدنش
زارزار
زیر خنده زد


کلید خانه‌ام از سوراخ جیبی مردی افتاده است
سال‌هاست بیرونِ خودم ایستاده‌ام
و از سوراخ کلید، زنی را نگاه می‌کنم
که در تمام گوشه‌های تاریکم کز کرده است
و هر هشت ساعت
قاه‌قاه
گریه می‌کند.


#لیلا_کردبچه

@sherestan
|| 766 ||

من شاید هیچ کس را
آنسوی دیوارها
نداشته باشم
اما ...
در این غروبِ کسالت بار
هیچ چیز به اندازه ی تلفنی از زندان
خوشحالم نمی کند !
و مردی که اعتراف کند
گاهی
به جای آزادی
به من می اندیشد ...

#رویا_شاه_حسین_زاده

@sherestan
|| 767 ||


خواب دیدم دست هایم خالی از گیسوی توست...

خوب شد با عطر مویت پا شدم، کابوس بود!

#سجاد_سامانی

@sherestan
|| 768 ||

ساده می گویم : یکی دارد دلم را می برد
پیش از اثبات جرائم متهم را می برد

این ستمکاری که من دیدم یقینا عاقبت -
آبروی مردمان محترم را می برد

اینکه ویران می شوم با رقص او بیهوده نیست
لرزه ای گاهی شکوه ارگ بم را می برد

بیم از بیگانه دارم گرچه گاهی یک نفر -
از محارم حرمت صاحب حرم را می برد

در زمان بوسه فهمیدم که حرفش منطقی ست
هرکسی گفته ست باده طعم غم را می برد

کی به خود می آیم اما من که با خود بی خودم !
او که بیخود آمده دارد خودم را می برد

#اصغر_عظیمی_مهر

@sherestan
|| 769 ||

گفتے بہ تو گٖر بگذرم از شوق بمیرے

قــربان قــدت ، بگــذر و بگــذار بــمــیــرم

#شهریار

@sherestan
|| 770 ||

یک زندگی کم است
برای آن‌که
تمام شکل‌های دوستت دارم را
با تو در میان بگذارم
می‌خواهم
هر صبح که پنجره را باز می‌کنی
آن درخت روبه‌رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده‌ای که
نان از انگشتان تو می‌گیرد

یک زندگی کم است
برای شاعری که می‌خواهد
در تمام جمله‌ها دوستت داشته باشد

#روزبه_سوهانی

@sherestan
|| 771 ||

ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوی
من نگويم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی

بوی يک رنگی از اين نقش نمی‌آيد خيز
دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی

سفله طبع است جهان بر کرمش تکيه مکن
ای جهان ديده ثبات قدم از سفله مجوی

دو نصيحت کنمت بشنو و صد گنج ببر
از در عيش درآ و به ره عيب مپوی

شکر آن را که دگربار رسيدی به بهار
بيخ نيکی بنشان و ره تحقيق بجوی

روی جانان طلبی آينه را قابل ساز
ور نه هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و روی

گوش بگشای که بلبل به فغان می‌گويد
خواجه تقصير مفرما گل توفيق ببوی

گفتی از حافظ ما بوی ريا می‌آيد
آفرين بر نفست باد که خوش بردی بوی

#حافظ

@sherestan
|| 772 ||

من از تمام صبح هایم
فقط همانی را به یاد دارم
که تو در آغوش من
لبخند می زدی
وگرنه باقی طلوع ها
همگی شب اند بی تو ...

#عليرضااسفندياري

@sherestan
|| 773 ||

ای عشق ٬ شکسته ایم٬ مشکن ما را
این گونه به خاک ره میفکن ما را

ما در تو به چشم دوستی میبینیم
ای دوست مبین به چشم دشمن ما را

ای عشق ٬ پناهگاه پنداشتمت٬
ای چاه نهفته! راه پنداشتمت٬

ای چشم سیاه٬ آه ای چشم سیاه٬
آتش بودی٬ نگاه پنداشتمت

ای عشق ٬ غم تو سوخت بسیار مرا٬
آویخت مسیح وار بر دار مرا٬

چندان که دلت سوخت بیازار مرا!
مگذار مرا ز دست٬ مگذار مرا !

ای عشق در آتش تو فریاد خوش است
هر کس که در آتش تو افتاد خوش است

بیداد خوش است از تو٬ وز هستی ما
خاکسترکی سپرده بر باد خوش است!

ای دل به کمال عشق اراستمت
وز هر چه به غیر عشق پیراستمت

یک عمر اگر سوختم و کاشتمت
امروز چنان شدی که می خواستمت

#فریدون_مشیری

@sherestan
|| 774 ||

عشق‌، هدیه‌ است‌
جان‌دار مجسّم‌!
حادث‌ می‌شودُ
تحمیلش‌ نمی‌توان‌ کرد
قلب‌ را لب‌ْریز می‌کند
با عقل‌ فهمیده‌ نمی‌شودُ
به‌ چنگ‌ نمی‌آید
مقدّری‌ست‌ که‌ همه‌ چیز را
دگرگون‌ می‌سازد

عشق‌، هدیه‌ است‌
تردترین‌ُ
گران‌مندترین
‌هَر زندگی
دوست‌ داشتن‌ُ
دوست‌ داشته‌ شُدن‌
وَ از نو شناختن‌ هر روز

#مارگوت_بیکل

@sherestan
|| 775 ||

انگار که از مشت قفس رستی و رفتی
یکباره به روی همه در بستی و رفتی

هر لحظه ‌ی همراهی ما خاطره ای بود
اما تو به یک خاطره پیوستی و رفتی

نفرین به وفاداری‌ات ای دوست که با من
پیمان سر پیمان شکنی بستی و رفتی

چون خاطره‌ ی غنچه ‌ی پرپر شده در باد
در حافظه‌ ی باغچه ها هستی و رفتی

جا ماندن تصویر تو در سینه‌ ی من! آه!
این آینه را آه که نشکستی و رفتی

#فاضل_نظری

@sherestan
|| 776 ||

دوستش مي دارم
چرا که مي شناسمش به دوستي و يگانه گي.
هنگامي که دستان مهربانش را به دست مي گيرم
تنهائي غم انگيزش را در مي يابم.


نخستين بوسه هاي ما، بگذار
ياد بودِ آن بوسه ها باد
که ياران
با دهانِ سرخِ زخم هاي خويش
بر زمينِ نا سپاس نهادند.

#احمد_شاملو

@sherestan
|| 777 ||


نامدگان و رفتگان ازدو کرانه ی زمان
سوی تو می دوند هان، ای تو همیشه درمیان

درچمن تو می چرد آهوی دشت آسمان
گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان

هرچه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن
آینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان

ای گل بوستانسرا از پس پرده ها در آ
بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان

ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای
هسته فرو شکسته ای کاین همه باغ شد روان

مست نیاز من شدی پرده ی ناز پس زدی
ازدل خود برآمدی : آمدن تو شد جهان

آه که می زند برون از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان

پیش وجودت ازعدم زنده و مرده را چه غم؟
کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان

پیش تو جامه در برم نعره زند که بر درم
آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان

#هوشنگ_ابتهاج

@sherestan
|| 778 ||

در دهانت...که تلخ تکراری
روی تختی که در تن آزاری

سرنوشتی که خواب... می رفتم
روی تختی که بخت اجباری

می پرید از سکوت تو خوابم
مثل ترس پس از شب ادراری

روی تختی که مردم و تا صبح
جسدم را زدم به بی عاری

و خودم را سکوت می کردم
و خودت را... که دوستم داری!

مرده ای تو. ..و مرد من شده ای
مرده ام من... و ...
- زن! تو بیداری؟!

#مهتاب_سالاری

@sherestan