|| 745 ||
من پشیمان نیستم
من به این تسلیم می اندیشم این تسلیم دردآلود
من صلیب سرنوشتم را
بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم...
#فروغ_فرخزاد
@sherestan
من پشیمان نیستم
من به این تسلیم می اندیشم این تسلیم دردآلود
من صلیب سرنوشتم را
بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم...
#فروغ_فرخزاد
@sherestan
|| 746 ||
باران هم اگر می شدی
در بین هزاران قطره
تو را
با جام بلورینی می گرفتم
می ترسیدم
چرا که خاک
هر آنچه را که بگیرد
پس نمی دهد
#جمال_ثریا
@sherestan
باران هم اگر می شدی
در بین هزاران قطره
تو را
با جام بلورینی می گرفتم
می ترسیدم
چرا که خاک
هر آنچه را که بگیرد
پس نمی دهد
#جمال_ثریا
@sherestan
|| 747 ||
شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست
وین جان به لب رسیده در بند تو نیست
گر تو دگری به جای من بگزینی
من عهد تو نشکنم که مانند تو نیست
#سعدی
@sherestan
شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست
وین جان به لب رسیده در بند تو نیست
گر تو دگری به جای من بگزینی
من عهد تو نشکنم که مانند تو نیست
#سعدی
@sherestan
|| 748 ||
سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است
که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است
تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما
شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است
رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز
به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری است
مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو، گاهی
کمال عشق ، جنون است ودیگرآزاری است
مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست
ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاری است
بهشت من ! به نسیم تبسمی دریاب
جهانِ جهنم ما را ، که غرق بیزاری است
#حسین_منزوی
@sherestan
سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است
که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است
تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما
شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است
رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز
به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری است
مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو، گاهی
کمال عشق ، جنون است ودیگرآزاری است
مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست
ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاری است
بهشت من ! به نسیم تبسمی دریاب
جهانِ جهنم ما را ، که غرق بیزاری است
#حسین_منزوی
@sherestan
|| 749 ||
من به درد گریه و دعوا و نفرین ،می خورم
من به درد نقشهای سرد و غمگین ، می خورم
طعم شیرین حضورت را ،غرورت تلخ کرد
چوب عشقم را اگر چه سخت و سنگین ...می خورم
روی پیشانی نوشتت اسم و فامیل من است
چین به پیشانی بیندازی منم چین می خورم
وقت دیدار ت تمام مزه ها گم می شود
قهوه ی تلخم بریزی شهد شیرین می خورم
پا ی لبخند و غم و درد و غرورت مانده ام
درد دل کن من به درد سنگ زیرین میخورم
#امیر_سهرابی
@sherestan
من به درد گریه و دعوا و نفرین ،می خورم
من به درد نقشهای سرد و غمگین ، می خورم
طعم شیرین حضورت را ،غرورت تلخ کرد
چوب عشقم را اگر چه سخت و سنگین ...می خورم
روی پیشانی نوشتت اسم و فامیل من است
چین به پیشانی بیندازی منم چین می خورم
وقت دیدار ت تمام مزه ها گم می شود
قهوه ی تلخم بریزی شهد شیرین می خورم
پا ی لبخند و غم و درد و غرورت مانده ام
درد دل کن من به درد سنگ زیرین میخورم
#امیر_سهرابی
@sherestan
|| 750 ||
بدون ساک، بدون بلیط در ترنم
نشسته غربت تاریخ بر خطوط تنم
«قبای ژنده ی خود را کجا بیاویزم؟!»
به گریه ی پسرم یا به دست های زنم
چقدر بوسه که پشت لبان دوخته است
چقدر بغض که در حال منفجر شدنم
که عاشقانه ترین شعر روزگار تویی!
که گریه دارترین مرد این قبیله منم!
منی که قفل شده دست هام در زنجیر
چگونه دست به تصمیم بهتری بزنم؟!
هزار راز نگفته ست در میان سرم
هزار ردّ کبودی نشسته بر بدنم
مرا به نور ِ پس ِ ابرها امید نده!
که از سیاهی پایان قصّه مطمئنم
که سایه ها ته کوچه چنان مرا بُکُشند
نه قبر می ماند! نه جنازه! نه کفنم!
نه می شود که در این اضطراب سر بُکُنم
نه می شود که از این خاک و آب، دل بِکَنم
که گریه می کنمت مثل بچّه های طلاق
که فکر می کنمت... تلخ می شود دهنم!
نه شوق رفتن و نه انتظار برگشتن
خرابه ای ست به جا از غرورم و وطنم
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
بدون ساک، بدون بلیط در ترنم
نشسته غربت تاریخ بر خطوط تنم
«قبای ژنده ی خود را کجا بیاویزم؟!»
به گریه ی پسرم یا به دست های زنم
چقدر بوسه که پشت لبان دوخته است
چقدر بغض که در حال منفجر شدنم
که عاشقانه ترین شعر روزگار تویی!
که گریه دارترین مرد این قبیله منم!
منی که قفل شده دست هام در زنجیر
چگونه دست به تصمیم بهتری بزنم؟!
هزار راز نگفته ست در میان سرم
هزار ردّ کبودی نشسته بر بدنم
مرا به نور ِ پس ِ ابرها امید نده!
که از سیاهی پایان قصّه مطمئنم
که سایه ها ته کوچه چنان مرا بُکُشند
نه قبر می ماند! نه جنازه! نه کفنم!
نه می شود که در این اضطراب سر بُکُنم
نه می شود که از این خاک و آب، دل بِکَنم
که گریه می کنمت مثل بچّه های طلاق
که فکر می کنمت... تلخ می شود دهنم!
نه شوق رفتن و نه انتظار برگشتن
خرابه ای ست به جا از غرورم و وطنم
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
|| 751 ||
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکدهها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت
#حافظ
@sherestan
|| 753 ||
زان کوزه ی مِی که نیست در وِی ضرری
پُر کن قدحی ، بخور به من دِه دگری
زان پیشتر ای صنم که در رهگذری
خاک من و تو کوزه کند، کوزه گری
#خیام
@sherestan
زان کوزه ی مِی که نیست در وِی ضرری
پُر کن قدحی ، بخور به من دِه دگری
زان پیشتر ای صنم که در رهگذری
خاک من و تو کوزه کند، کوزه گری
#خیام
@sherestan
|| 754 ||
تو گفتی که
پرنده ها را دوست داری
اما آن ها را
درون قفس نگه داشتی
تو گفتی که
ماهی ها را دوست داری
اما تو آن ها را سرخ کردی
تو گفتی که
گل ها را دوست داری
و تو آن ها را چیدی
پس هنگامی که گفتی
مرا دوست داری
من شروع کردم به ترسیدن
#پل_الوار
@sherestan
تو گفتی که
پرنده ها را دوست داری
اما آن ها را
درون قفس نگه داشتی
تو گفتی که
ماهی ها را دوست داری
اما تو آن ها را سرخ کردی
تو گفتی که
گل ها را دوست داری
و تو آن ها را چیدی
پس هنگامی که گفتی
مرا دوست داری
من شروع کردم به ترسیدن
#پل_الوار
@sherestan
|| 755 ||
یک چند به مرگ،سخت جانی کردیم
رخساره به سیلی ارغوانی کردیم
عمری گذراندیم به مردن مردن
مردم به گمان،که زندگانی کردیم
#محمد_فرخی_یزدی
@sherestan
یک چند به مرگ،سخت جانی کردیم
رخساره به سیلی ارغوانی کردیم
عمری گذراندیم به مردن مردن
مردم به گمان،که زندگانی کردیم
#محمد_فرخی_یزدی
@sherestan
|| 756 ||
امشب چه خراب و خسته و ويرانم
مجموعه اي از زلزله و طوفانم
انگار كه جغرافيِ دردم اي دوست
انگار كه تاريخچه ي ايرانم...
#مصطفی_خدایگان
@sherestan
امشب چه خراب و خسته و ويرانم
مجموعه اي از زلزله و طوفانم
انگار كه جغرافيِ دردم اي دوست
انگار كه تاريخچه ي ايرانم...
#مصطفی_خدایگان
@sherestan
||757||
خواب در عهد تو در چشم من آید هیهات
عاشقی کار سری نیست که بر بالین است
همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت
وان چه در خواب نشد چشم من و پروین است
#سعدى
@sherestan
خواب در عهد تو در چشم من آید هیهات
عاشقی کار سری نیست که بر بالین است
همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت
وان چه در خواب نشد چشم من و پروین است
#سعدى
@sherestan
|| 758 ||
حال بدم در نظر دوست نکوست
دشمن ز جفا گو ز تنم برکن پوست
چون دشمن بیرحم فرستادهٔ اوست
بدعهدم اگر ندارم این دشمن دوست
#سعدی
@sherestan
حال بدم در نظر دوست نکوست
دشمن ز جفا گو ز تنم برکن پوست
چون دشمن بیرحم فرستادهٔ اوست
بدعهدم اگر ندارم این دشمن دوست
#سعدی
@sherestan
|| 760 ||
و مرگ تنها نفس نکشیدن نیست!
من مردگان بیشماری را دیده ام
که راه می رفتند
حرف می زدند
سیگار می کشیدند
و خیس از باران
انتظار و تنهایی را درک می کردند
شعر می خواندند
می گریستند
قرض می دادند
می خندیدند
و گریه می کردند ...
#حسین_پناهی
@sherestan
و مرگ تنها نفس نکشیدن نیست!
من مردگان بیشماری را دیده ام
که راه می رفتند
حرف می زدند
سیگار می کشیدند
و خیس از باران
انتظار و تنهایی را درک می کردند
شعر می خواندند
می گریستند
قرض می دادند
می خندیدند
و گریه می کردند ...
#حسین_پناهی
@sherestan
|| 761 ||
گاهی شرار شرم و گاهی شور شیدایی است
این آتش از هر سر که بر خیزد تماشایی است
دریا اگر سر می زند بر سنگ حق دارد
تنها دوای درد عاشق ناشکیبایی است
زیبای من ! روزی که رفتی با خودم گفتم
چیزی که دیگر بر نخواهد گشت، زیبایی است
راز مرا از چشمهایم می توان فهمید
این گریه های ناگهان از ترس رسوایی است
این خیره ماندن ها به ساعت های دیواری
تمرین برای روزهایی که نمی آیی است
شاید فقط عاشق بداند "او" چرا تنهاست
کامل ترین معنا برای عشق تنهایی است
#فاضل_نظری
@sherestan
گاهی شرار شرم و گاهی شور شیدایی است
این آتش از هر سر که بر خیزد تماشایی است
دریا اگر سر می زند بر سنگ حق دارد
تنها دوای درد عاشق ناشکیبایی است
زیبای من ! روزی که رفتی با خودم گفتم
چیزی که دیگر بر نخواهد گشت، زیبایی است
راز مرا از چشمهایم می توان فهمید
این گریه های ناگهان از ترس رسوایی است
این خیره ماندن ها به ساعت های دیواری
تمرین برای روزهایی که نمی آیی است
شاید فقط عاشق بداند "او" چرا تنهاست
کامل ترین معنا برای عشق تنهایی است
#فاضل_نظری
@sherestan
|| 762 ||
حالتم درست حالت آن گروه راهبانی است که وقتی فهمیدند که کپرنیک سلسله قوانین فضایی ای را , متفاوت با آنچه قبلاً رایج بود , کشف کرده و به موجب این قوانین کره زمین دیگر مرکز کائنات نیست , عاجز از تصور کائناتی متغایر با آنچه تا آن زمان با آن و در آن زیسته بودند , دسته جمعی دست به خودکشی زدند.
#کتاب
#تنهایی_پرهیاهو
#بهومیل_هرابال
@sherestan
حالتم درست حالت آن گروه راهبانی است که وقتی فهمیدند که کپرنیک سلسله قوانین فضایی ای را , متفاوت با آنچه قبلاً رایج بود , کشف کرده و به موجب این قوانین کره زمین دیگر مرکز کائنات نیست , عاجز از تصور کائناتی متغایر با آنچه تا آن زمان با آن و در آن زیسته بودند , دسته جمعی دست به خودکشی زدند.
#کتاب
#تنهایی_پرهیاهو
#بهومیل_هرابال
@sherestan
|| 763 ||
یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
و از لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود
از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب
رجعتی میخواستم لیکن طلاق افتاده بود
در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر
عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود
ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق
هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود
ای معبر مژدهای فرما که دوشم آفتاب
در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود
نقش میبستم که گیرم گوشهای زان چشم مست
طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود
گر نکردی نصرت دین شاه یحیی از کرم
کار ملک و دین ز نظم و اتساق افتاده بود
حافظ آن ساعت که این نظم پریشان مینوشت
طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود
#حافظ
@sherestan
یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
و از لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود
از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب
رجعتی میخواستم لیکن طلاق افتاده بود
در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر
عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود
ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق
هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود
ای معبر مژدهای فرما که دوشم آفتاب
در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود
نقش میبستم که گیرم گوشهای زان چشم مست
طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود
گر نکردی نصرت دین شاه یحیی از کرم
کار ملک و دین ز نظم و اتساق افتاده بود
حافظ آن ساعت که این نظم پریشان مینوشت
طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود
#حافظ
@sherestan
|| 764 ||
رودم که به دنبال تو جریان دارم
کفرم که به نور چشمت ایمان دارم
هر جا بروی قبله ی من آن طرف است
من مذهب آفتابگردان دارم
#بهزاد_نجفی
@sherestan
رودم که به دنبال تو جریان دارم
کفرم که به نور چشمت ایمان دارم
هر جا بروی قبله ی من آن طرف است
من مذهب آفتابگردان دارم
#بهزاد_نجفی
@sherestan
|| 765 ||
فجیعتر از خبر رفتنات٬
رفتنات بود
و تا مرز کوری گریستم آنشب
چراکه تفاوت هولناکی بود میان شنیدن و دیدن
چراکه باید چشمهایم را فراموش میکردم
و بر دو چاه تلنبار از خاطره سرپوش میگذاشتم
چشمهایم را بستم امّا
نگاهم به درون باز شد
و دیدم چگونه زنی در تمام گوشههای تاریکم مویه میکرد
و دهانش
هنگام ادای آخرین «دوستت دارم» فلج شده بود
صبح
زیر شانهاش را گرفتم
تا نردههای سبز بدرقهاش کردم
و سپردم هر هشت ساعت تلقینش دهند
که «هرجیبی سوراخی دارد اندازۀ افتادنِ یک کلید»
جملهایکه از شنیدنش
زارزار
زیر خنده زد
کلید خانهام از سوراخ جیبی مردی افتاده است
سالهاست بیرونِ خودم ایستادهام
و از سوراخ کلید، زنی را نگاه میکنم
که در تمام گوشههای تاریکم کز کرده است
و هر هشت ساعت
قاهقاه
گریه میکند.
#لیلا_کردبچه
@sherestan
فجیعتر از خبر رفتنات٬
رفتنات بود
و تا مرز کوری گریستم آنشب
چراکه تفاوت هولناکی بود میان شنیدن و دیدن
چراکه باید چشمهایم را فراموش میکردم
و بر دو چاه تلنبار از خاطره سرپوش میگذاشتم
چشمهایم را بستم امّا
نگاهم به درون باز شد
و دیدم چگونه زنی در تمام گوشههای تاریکم مویه میکرد
و دهانش
هنگام ادای آخرین «دوستت دارم» فلج شده بود
صبح
زیر شانهاش را گرفتم
تا نردههای سبز بدرقهاش کردم
و سپردم هر هشت ساعت تلقینش دهند
که «هرجیبی سوراخی دارد اندازۀ افتادنِ یک کلید»
جملهایکه از شنیدنش
زارزار
زیر خنده زد
کلید خانهام از سوراخ جیبی مردی افتاده است
سالهاست بیرونِ خودم ایستادهام
و از سوراخ کلید، زنی را نگاه میکنم
که در تمام گوشههای تاریکم کز کرده است
و هر هشت ساعت
قاهقاه
گریه میکند.
#لیلا_کردبچه
@sherestan