5893
محبوبِ من
برای آنکه اشتیاقام را تجسم کنی
لبانات را همچون اختری
در آسمانِ واژگانات بنهادی
بوسههایت در شبِ سرشار از زندگی
و ردِ بازوانات به گردِ من
مشعلیست به نشانهی فتح
خوابهایم در جهان
روشناند و جاودانه
و وقتی که نیستی
خواب میبینم که در خوابم خواب میبینم که خواب میبینم...
#پل_الوار
ترجمه: #غزال_صحرایی
@Sherestan
محبوبِ من
برای آنکه اشتیاقام را تجسم کنی
لبانات را همچون اختری
در آسمانِ واژگانات بنهادی
بوسههایت در شبِ سرشار از زندگی
و ردِ بازوانات به گردِ من
مشعلیست به نشانهی فتح
خوابهایم در جهان
روشناند و جاودانه
و وقتی که نیستی
خواب میبینم که در خوابم خواب میبینم که خواب میبینم...
#پل_الوار
ترجمه: #غزال_صحرایی
@Sherestan
5894
تیـــر برقـــی «چوبیم» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا
ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کـــوچ کردم از وطن ، تنهــــا بـــــرای روستـــــا
آمدم خوش خط شود "تکلیف شبها"،آمدم
نـــور یک فانوس باشــم پیش پای روستا
یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بــوسه می زد کدخدای روستا
حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمــی ارزم بـــرای روستــــا
قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهـــم می کند دیــــزی سرای روستــا
من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیـــر سیمانـــــی نخواهد شد عصــــای روستــا
#کاظم_بهمنی
@Sherestan
تیـــر برقـــی «چوبیم» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا
ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کـــوچ کردم از وطن ، تنهــــا بـــــرای روستـــــا
آمدم خوش خط شود "تکلیف شبها"،آمدم
نـــور یک فانوس باشــم پیش پای روستا
یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بــوسه می زد کدخدای روستا
حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمــی ارزم بـــرای روستــــا
قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهـــم می کند دیــــزی سرای روستــا
من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیـــر سیمانـــــی نخواهد شد عصــــای روستــا
#کاظم_بهمنی
@Sherestan
5895
مثلِ کسی که خانهاش ناامن است و میخواهد در کنارِ آن خانهای امن بسازد، احتمالاً با مصالحِ خانهی قدیمی. اما بدیاش این است که وسطِ ساختن تواناییاش تمام شود و حالا به جای خانهای گرچه ناامن اما کامل، یک خانهی نیمهویران و یک خانهی نیمهتمام دارد، یعنی هیچی ندارد. نتیجهاش دیوانگی است.
#فرانتس_کافکا
@Sherestan
مثلِ کسی که خانهاش ناامن است و میخواهد در کنارِ آن خانهای امن بسازد، احتمالاً با مصالحِ خانهی قدیمی. اما بدیاش این است که وسطِ ساختن تواناییاش تمام شود و حالا به جای خانهای گرچه ناامن اما کامل، یک خانهی نیمهویران و یک خانهی نیمهتمام دارد، یعنی هیچی ندارد. نتیجهاش دیوانگی است.
#فرانتس_کافکا
@Sherestan
5896
من آرام و بیصدا ناپدید میشوم...
همانطور که خیلیها قبلتر از من ناپدید و فراموش شدهاند.
#ساموئل_بکت
@Sherestan
من آرام و بیصدا ناپدید میشوم...
همانطور که خیلیها قبلتر از من ناپدید و فراموش شدهاند.
#ساموئل_بکت
@Sherestan
5899
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسر نمیشود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش
بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی
چرا نظر نکنی یار سروبالا را
شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش
مجال نطق نماند زبان گویا را
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد
خطا بود که نبینند روی زیبا را
به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را
کسی ملامت وامق کند به نادانی
حبیب من که ندیدست روی عذرا را
گرفتم آتش پنهان خبر نمیداری
نگاه مینکنی آب چشم پیدا را
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را...
#سعدی
@Sherestan
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسر نمیشود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش
بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی
چرا نظر نکنی یار سروبالا را
شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش
مجال نطق نماند زبان گویا را
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد
خطا بود که نبینند روی زیبا را
به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را
کسی ملامت وامق کند به نادانی
حبیب من که ندیدست روی عذرا را
گرفتم آتش پنهان خبر نمیداری
نگاه مینکنی آب چشم پیدا را
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را...
#سعدی
@Sherestan
5900
در نامه ی آخرت نوشته بودی که دلت برای یک آغوش عاشقانه لک زده است . و من که نتوانسته بودم در پاسخ برایت بوسه بفرستم ، نوشته بودم : زبانت را کلید کن و بچرخان درون دهانم ، لالمانی گرفته است از بس نبوده ای .
نوشته بودی آنجا مدام باران می آید و دلتنگ چشمان من شده ای . و من که نتوانسته بودم همراه نامه برایت چتر بفرستم ، نوشته بودم : اینجا اما ، نه بارانی می آید و نه کسی برای چشمان ِ من اسپند دود میکند . فقط منم و دلی که برایت ، یک تهران تنگ شده است !
نوشته بودی کاش راهمان انقدر دور نبود و کاش سرت انقدر درد نمیکرد . و من که نتوانسته بودم اشک هایم را نشانت دهم ، نوشته بودم : دلیل سر دردهایت منم آبی جان ، همه به زخم ها دستمال می بندند و تو ، دل بسته ای ؟
نوشته بودی دیروز وسط یک چهارراه که جای سوزن انداختن نبود ، عطر مرا شنیده ای ! و من که سال ها بود دیگر آن عطر را نمیزدم ، آه کشیده و نوشته بودم : من اما از لابلای این نامه ها ، چشمانت را دیده ام که سرخ شده اند.
نوشته بودی : محبوب من ، شاید این نامه آخرم باشد . قرار است لباس سپیدی بر تن کنم و دست در دست مردی بدهم که هیچ بویی از تو نبرده است .
و من که نتوانسته بودم چیزی بنویسم ، برایت همراه نامه یک خرمن دلتنگی فرستاده و تمام روز ، کنج اتاقم سخت اشک ریخته بودم !
#پویا_رفیعی
@Sherestan
در نامه ی آخرت نوشته بودی که دلت برای یک آغوش عاشقانه لک زده است . و من که نتوانسته بودم در پاسخ برایت بوسه بفرستم ، نوشته بودم : زبانت را کلید کن و بچرخان درون دهانم ، لالمانی گرفته است از بس نبوده ای .
نوشته بودی آنجا مدام باران می آید و دلتنگ چشمان من شده ای . و من که نتوانسته بودم همراه نامه برایت چتر بفرستم ، نوشته بودم : اینجا اما ، نه بارانی می آید و نه کسی برای چشمان ِ من اسپند دود میکند . فقط منم و دلی که برایت ، یک تهران تنگ شده است !
نوشته بودی کاش راهمان انقدر دور نبود و کاش سرت انقدر درد نمیکرد . و من که نتوانسته بودم اشک هایم را نشانت دهم ، نوشته بودم : دلیل سر دردهایت منم آبی جان ، همه به زخم ها دستمال می بندند و تو ، دل بسته ای ؟
نوشته بودی دیروز وسط یک چهارراه که جای سوزن انداختن نبود ، عطر مرا شنیده ای ! و من که سال ها بود دیگر آن عطر را نمیزدم ، آه کشیده و نوشته بودم : من اما از لابلای این نامه ها ، چشمانت را دیده ام که سرخ شده اند.
نوشته بودی : محبوب من ، شاید این نامه آخرم باشد . قرار است لباس سپیدی بر تن کنم و دست در دست مردی بدهم که هیچ بویی از تو نبرده است .
و من که نتوانسته بودم چیزی بنویسم ، برایت همراه نامه یک خرمن دلتنگی فرستاده و تمام روز ، کنج اتاقم سخت اشک ریخته بودم !
#پویا_رفیعی
@Sherestan
5902
خوشبختانه ، در میان آب های طغیانی این زندگی، چند جزیره کوچک هست که بتوان بدان پناه برد: کتاب های زیبا، شاعران، موسیقی...
#رومن_رولان
@Sherestan
خوشبختانه ، در میان آب های طغیانی این زندگی، چند جزیره کوچک هست که بتوان بدان پناه برد: کتاب های زیبا، شاعران، موسیقی...
#رومن_رولان
@Sherestan
👍2
5903
پرده پرده آنقدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویش خویش من هم اینک از در صلح آمده است
بسکه گوش از خلق بستم تا شنیدم خویش را
خویش خویش من مرا و هر چه من ها بود سوخت
کشتم آن خویش و زخاکش پروریدم خویش را
معنی این خویش را از خویش خویش خود بپرس
خویش بینی را گزیدم تا گذیدم خویش را
می شدم ساقی شدم ساغر شدم مستی شدم
تا زتاکستان هستی خوشه چیدم خویش را
سردی کاشانه را با آه گرمی داده ام
راه را بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را
برده داران زمانها چوب حراجم زدند
دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را
« بزم سازان جهان می از سبوی پر خورند
من تهی پیمانه بودم سر کشیدم خویش را...»
اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را
شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده ام
قطره قطره سوختم تا آفریدم خویش را
#معینی_کرمانشاهی
@Sherestan
پرده پرده آنقدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویش خویش من هم اینک از در صلح آمده است
بسکه گوش از خلق بستم تا شنیدم خویش را
خویش خویش من مرا و هر چه من ها بود سوخت
کشتم آن خویش و زخاکش پروریدم خویش را
معنی این خویش را از خویش خویش خود بپرس
خویش بینی را گزیدم تا گذیدم خویش را
می شدم ساقی شدم ساغر شدم مستی شدم
تا زتاکستان هستی خوشه چیدم خویش را
سردی کاشانه را با آه گرمی داده ام
راه را بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را
برده داران زمانها چوب حراجم زدند
دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را
« بزم سازان جهان می از سبوی پر خورند
من تهی پیمانه بودم سر کشیدم خویش را...»
اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را
شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده ام
قطره قطره سوختم تا آفریدم خویش را
#معینی_کرمانشاهی
@Sherestan
5904
این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیدهام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریدهام
دل را ز خود برکندهام با چیز دیگر زندهام...
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیدهام
#مولوی
@Sherestan
این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیدهام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریدهام
دل را ز خود برکندهام با چیز دیگر زندهام...
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیدهام
#مولوی
@Sherestan
Embrace the Silence (Piano & Cello)
Nikolas Belalis & Alexandros Haralambous
5905
اگر میتوانستم ،
از آسمان و سقفِ اتاقم عذرخواهی میکردم ؛
بابتِ همهٔ شبهایی که به آنها خیره شدم و چیزهایی را به یاد آوردم که باید فراموش میکردم...
#ماکسول_دیاوه
#موسیقی
@Sherestan
اگر میتوانستم ،
از آسمان و سقفِ اتاقم عذرخواهی میکردم ؛
بابتِ همهٔ شبهایی که به آنها خیره شدم و چیزهایی را به یاد آوردم که باید فراموش میکردم...
#ماکسول_دیاوه
#موسیقی
@Sherestan
5906
نه هر مخاطب و هر حرف و
هر حدیث خوش است
که جز تو با دگرم نیست
ذوق گفت و شنود...!
#حسین_منزوی
@Sherestan
نه هر مخاطب و هر حرف و
هر حدیث خوش است
که جز تو با دگرم نیست
ذوق گفت و شنود...!
#حسین_منزوی
@Sherestan
5907
تا زمانیکه انسانها و سیاهیهاشان روی زمین باشند، زمین به همین شکل میماند.
چرا که انسان در عین حال که میسازد، ویران هم میکند و اگر تنها نامیرای جهان هم بشوی، باز نمیشود انسان را نجات داد!
چون هرکس باید ناجی خودش باشد...
#سیمون_دوبوار
#همه_میمیرند
#کتاب
@Sherestan
تا زمانیکه انسانها و سیاهیهاشان روی زمین باشند، زمین به همین شکل میماند.
چرا که انسان در عین حال که میسازد، ویران هم میکند و اگر تنها نامیرای جهان هم بشوی، باز نمیشود انسان را نجات داد!
چون هرکس باید ناجی خودش باشد...
#سیمون_دوبوار
#همه_میمیرند
#کتاب
@Sherestan
5908
اگر زمانه پرآشوب شد، مرا چه غم است؟
چو خود بلای خودم، دیگر از بلا چه غم است؟
دلا! به دوستی خویش عشقبازی کن
تو گر وفا کنی، از یار بیوفا چه غم است؟
غم این بُود که به کویش نسیم را ره نیست
اگر گذر کند از کوی او صبا، چه غم است؟
چنین که کوهِ غم از خلق بر دل است تو را
گَرَت معاملهای هست با خدا، چه غم است؟
«مسیح!» اگر همه عالم ز سِحر پر گردد
کسی که دارد موسیٰصفت عصا، چه غم است...؟
#مسیح_کاشانی
@Sherestan
اگر زمانه پرآشوب شد، مرا چه غم است؟
چو خود بلای خودم، دیگر از بلا چه غم است؟
دلا! به دوستی خویش عشقبازی کن
تو گر وفا کنی، از یار بیوفا چه غم است؟
غم این بُود که به کویش نسیم را ره نیست
اگر گذر کند از کوی او صبا، چه غم است؟
چنین که کوهِ غم از خلق بر دل است تو را
گَرَت معاملهای هست با خدا، چه غم است؟
«مسیح!» اگر همه عالم ز سِحر پر گردد
کسی که دارد موسیٰصفت عصا، چه غم است...؟
#مسیح_کاشانی
@Sherestan