شعرستان
1.1K subscribers
2.07K photos
147 videos
130 files
26 links
هنر اگرچه نان نمی شود اما شراب زندگیست
ژان پل سارتر

ارتباط :
@Sherestan_a



#Leave_Channel
Download Telegram
5890

مرا ببخش عزیزم اگر که بد بودم
در آسمان کس دیگری رصد بودم
 
تو – سیندرلا خوشبخت می شود – بودی
کلاغ قصه به مقصد نمی رسد بودم
 
تو ماه بودی و من رودخانه ای تاریک
که در خیالِ خودم غرق جزر و مد بودم ...
 
مرا ببخش عزیزم، مرا ببخش ولی ـ
اگرچه ظاهر یک داستان فراهم بود

کتاب کوچک ما فصل آخرش کم بود
تو شاد زاده شدی ، تا سپید بخت شوی

سیاه زاده شدم ، نام کوچکم غم بود
بهار یخ زده ­مان رنگ صد زمستان داشت

بهشت گم شده یک کوچه از جهنم بود
به روی شاخه نشستیم و آذرخش زمان

برای سوختن لانه مان مصمم بود
همیشه کینه ی پروردگار با ابلیس

وبال گردن فرزند های آدم بود
مرا ببخش ، در آغوش کوچکت مُردن

شبیه مرگ بزرگی که دوست دارم بود
مرا ببخش عزیزم ، مرا ببخش ولی ـ

گناه کوچکِ آموزگار عالم بود
اگر بزرگ نبودم ، اگر که بد بودم
 
که زندگی کردن را درست یاد نداد
به من که مردن را بیشتر بلد بودم !
 
#حامد_ابراهیم_پور

@Sherestan
5891

چگونه حفظ کنم آخر اعتبارم را؟
به باد داده نبودِ تو روزگارم را

منی که غیر تو با هیچ کس نمی‌خواندم
غزلترانه‌ی عشقِ خزانبهارم را

هزار مرتبه گفتم که : دوستت دارم
گرفته ای به خدا، جبر و اختیارم را!

بگو که لحظه ی رفتن چگونه جا دادی؟
درون ساک خودت قلبِ بیقرارم را؟!

لبان ایل من از حسرت تو یخ زده‌اند
بیا و با لبت آتش بزن تبارم را!

دو ریل خسته، دو بازوی بسته را واکن
دوباره رد کن از آن جا تنِ قطارم را

بیا و دست بینداز دور گردنِ من
بیا و دست بینداز، هرچه دارم را!

به زرگران محلّه بگو که یک شاعر
درون شعر خودش کشف کرد عیارم را

ببخش!بعد تو این شهر جای ماندن نیست
به شهر مادری‌ام می برم مزارم را!

#امید_صباغ_نو

@Sherestan
5892

پاییز است،
اما بیرون نه،
درون‌ام سرد است
جوانی و بهار همین‌جا هستند
این من‌ام که پیر گشته‌ام

پرندگان‌ در آسمان می‌چرخند
آواز می‌خوانند و بی‌درنگ آشیان می‌سازند
زندگی همه‌جا در جریان است
غیر از درون سینه‌ی تنها مانده‌ی من...

#هنری_لانگ‌فلو
ترجمه: #شیرین_حسین‌پور

@Sherestan
5893

محبوبِ من
برای آن‌که اشتیاق‌ام را تجسم کنی
لبان‌ات را هم‌چون اختری
در آسمانِ واژگان‌ات بنهادی
بوسه‌هایت در شبِ سرشار از زندگی
و ردِ بازوان‌ات به گردِ من
مشعلی‌ست به نشانه‌ی فتح
خواب‌هایم در جهان
روشن‌اند و جاودانه

و وقتی که نیستی
خواب می‌بینم که در خوابم خواب می‌بینم که خواب می‌بینم...

#پل_الوار
ترجمه: #غزال_صحرایی

@Sherestan
5894

تیـــر برقـــی «چوبیم» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کـــوچ کردم از وطن ، تنهــــا بـــــرای روستـــــا

آمدم خوش خط شود "تکلیف شبها"،آمدم
نـــور یک فانوس باشــم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بــوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمــی ارزم بـــرای روستــــا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهـــم می کند دیــــزی سرای روستــا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیـــر سیمانـــــی نخواهد شد عصــــای روستــا

#کاظم_بهمنی

@Sherestan
5895

مثلِ کسی که خانه‌اش ناامن است و می‌خواهد در کنارِ آن خانه‌ای امن بسازد، احتمالاً با مصالحِ خانه‌ی قدیمی. اما بدی‌اش این است که وسطِ ساختن توانایی‌اش تمام شود و حالا به جای خانه‌ای گرچه ناامن اما کامل، یک خانه‌ی نیمه‌ویران و یک خانه‌ی نیمه‌تمام دارد، یعنی هیچی ندارد. نتیجه‌اش دیوانگی است.


#فرانتس_کافکا

@Sherestan
5896

من آرام و بی‌صدا ناپدید می‌شوم...
همان‌طور که خیلی‌ها قبل‌تر از من ناپدید و فراموش شده‌اند.


#ساموئل_بکت

@Sherestan
5897

ز روزگار به رنجم چنانکه نتوان گفت

به خاک پای خداوند روزگار، یمین

#سعدی

@Sherestan
5898

تا مرا در عالَم صورت مقید کرده‌اند،
زندگی در کسوت نبض است نالان زیر پوست

#بیدل_دهلوی

@Sherestan
1
5899

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را

تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش
بیان کند که چه بودست ناشکیبا را

بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی
چرا نظر نکنی یار سروبالا را

شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش
مجال نطق نماند زبان گویا را

که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد
خطا بود که نبینند روی زیبا را

به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را

کسی ملامت وامق کند به نادانی
حبیب من که ندیدست روی عذرا را

گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری
نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را

نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را

هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را...

#سعدی

@Sherestan
5900

در نامه ی آخرت نوشته بودی که دلت برای یک آغوش عاشقانه لک زده است . و من که نتوانسته بودم در پاسخ برایت بوسه بفرستم ‌، نوشته بودم :‌ زبانت را کلید کن و بچرخان درون دهانم ‌، لال‌مانی گرفته است از بس نبوده ای .

نوشته بودی آنجا مدام باران می آید و دلتنگ چشمان من شده ای . و من که نتوانسته بودم همراه نامه برایت چتر بفرستم ‌، نوشته بودم : اینجا اما ‌، نه بارانی می آید و نه کسی برای چشمان ِ من اسپند دود میکند . فقط منم و دلی که برایت ، یک تهران تنگ شده است !

نوشته بودی کاش راهمان انقدر دور نبود و کاش سرت انقدر درد نمی‌کرد . و من که نتوانسته بودم اشک هایم را نشانت دهم ‌، نوشته بودم : دلیل سر دردهایت منم آبی جان ‌، همه به زخم ها دستمال می بندند و تو ‌، دل بسته ای ؟
نوشته بودی دیروز وسط یک چهارراه که جای سوزن انداختن نبود ‌، عطر مرا شنیده ای !‌ و من که سال ها بود دیگر آن عطر را نمی‌زدم ‌، آه کشیده و نوشته بودم : من اما از لابلای این نامه ها ‌، چشمانت را دیده ام که سرخ شده اند.

نوشته بودی : محبوب من ،‌ شاید این نامه آخرم باشد . قرار است لباس سپیدی بر تن کنم و دست در دست مردی بدهم که هیچ بویی از تو نبرده است .
و من که نتوانسته بودم چیزی بنویسم ،‌ برایت همراه نامه ‌یک خرمن دلتنگی فرستاده و تمام روز ،‌ کنج اتاقم سخت‌ اشک ریخته بودم ‌!

#پویا_رفیعی


@Sherestan
5901

تنها خاک،
خاک ِ خسته...
پشیمانی ما را تحمل خواهد کرد.

#سیدعلی_صالحی

@Sherestan
1
5902

خوشبختانه ، در میان آب های طغیانی این زندگی، چند جزیره کوچک هست که بتوان بدان پناه برد: کتاب های زیبا، شاعران، موسیقی...

#رومن_رولان

@Sherestan
👍2
5903

پرده پرده آنقدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را

خویش خویش من هم اینک از در صلح آمده است
بسکه گوش از خلق بستم تا شنیدم خویش را

خویش خویش من مرا و هر چه من ها بود سوخت
کشتم آن خویش و زخاکش پروریدم خویش را

معنی این خویش را از خویش خویش خود بپرس
خویش بینی را گزیدم تا گذیدم خویش را

می شدم ساقی شدم ساغر شدم مستی شدم
تا زتاکستان هستی خوشه چیدم خویش را

سردی کاشانه را با آه گرمی داده ام
راه را بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را

برده داران زمانها چوب حراجم زدند
دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را

« بزم سازان جهان می از سبوی پر خورند
من تهی پیمانه بودم سر کشیدم خویش را...»

اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را

شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده ام
قطره قطره سوختم تا آفریدم خویش را

#معینی_کرمانشاهی

@Sherestan
5904

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریده‌ام

دل را ز خود برکنده‌ام با چیز دیگر زنده‌ام...
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام

#مولوی
@Sherestan
Embrace the Silence (Piano & Cello)
Nikolas Belalis & Alexandros Haralambous
5905

اگر میتوانستم ،
از آسمان و سقفِ اتاقم عذرخواهی میکردم ؛
بابتِ همهٔ شب‌هایی که به آن‌ها خیره شدم و چیزهایی را به یاد آوردم که باید فراموش میکردم...


#ماکسول_دیاوه
#موسیقی

@Sherestan
5906

نه هر مخاطب و هر حرف و
هر حدیث خوش است
که جز تو با دگرم نیست
ذوق گفت و شنود...!

#حسین_منزوی

@Sherestan