شعرستان
1.1K subscribers
2.07K photos
147 videos
130 files
26 links
هنر اگرچه نان نمی شود اما شراب زندگیست
ژان پل سارتر

ارتباط :
@Sherestan_a



#Leave_Channel
Download Telegram
5879

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟

چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...

رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد 

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

 
خدا کند که ... نه! نفرین نمی‌کنم که مباد
به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد

 
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد


#نجمه_زارع

@Sherestan
5880

اگر ساکنان شهرک در یک فرد غریبه چیز خارق‌العاده‌ای مشاهده می‌کردند تا مدتی مدید به او سخت می‌گرفتند و با وی با نفرت و کراهتی غریزی رفتار می‌کردند، چنانکه گویی می‌ترسیدند آن شخص چیزی در زندگی ایشان وارد کند که نظم محزون و پر مشقت ولی آرام آن را مختل کند. از آنجا که خو گرفته بودند به اینکه همیشه منکوب نیرویی ثابت و مداوم باشند انتظار هیچگونه بهبودی در وضع خود نداشتند و به نظرشان همه‌ی تغییرات ممکن فقط برای این می‎‌بود که یوغ بندگی آنان را سنگین‌تر کند.
کسانی که از چیزهای تازه‌ای حرف می‌زدند می‌دیدند که ساکنان شهرک در عین حفظ سکوت از ایشان می‌گریزند. آن وقت یا ناپدید می‌شدند و از راهی که آمده بودند برمی‌گشتند، یا اگر هم در کارخانه می‌ماندند بی‌آنکه بتوانند در توده‌ی متحدالشکل کارگران مستحیل شوند از آنان کناره می‌گرفتند.
بدین‌گونه انسان پنجاه سالی عمر می‌کرد و سپس می‌مرد...

#کتاب
#مادر
#ماکسیم_گورکی

@Sherestan
5881

خوشا به حال شاعران نظر کرده‌ای
که بیت اول شعرشان
هدیه‌ی خدایان است
من اما برای مطلع این شعر
نمی‌توانستم تا ابدالدهر
در انتظار آنها بنشینم

مثل سوار از جان‌گذشته‌ای
که در قبیله‌ی اجدادی‌ام
می‌ربوده است
زیر نگاه ناباور مهتاب
دٌردانه‌ی دختر خان را
من نیز سال‌هاست
نخستین جمله‌ی شعرم را
زیر نگاه ناباور فرشتگان
از بارگاه خدایان دزدیده‌ام
بی‌گٌدار اما
به آب نمی‌زنم هرگز
از گردباد به عاریه
کفش‌هایش را می‌گیرم
از باران تردستی‌اش
و از چوبه‌ی دار طنابش را

شنیده‌ام خدایان نیز
بندگانی را که ناخٌنک
به دار و ندار دیگران می‌زنند
اصلاً دوست ندراند
اما هر از گاه
بنده‌ی ناشکری از رده‌ی من
به گوشه‌ای از ابدیت آنها
دستبرد اگر بزند
به رویِ مبارکشان نمی‌آورند.

#عباس_صفاری

@Sherestan
5882

شمع نیستم
که به یک فوت تو
کلاه از سرم بیفتد
رسم دهان دوختن نیز تازگی‌ها
با رواج شکنجه‌ی روح
یکسره منسوخ شده است

اصلاً لازم نیست از این پس
حرفی بزنم
دهانم را باز نکرده دنباله‌ی حرفم را
پرندگان می‌گیرند و صدا در صدا
گوش فلک را هم کر می‌کنند
چه برسد به گوش‌های تارتنیده‌ی تو

تو دیر جُنبیدی زرنگ
پیش از آن که سنگ را
به جانب دریا می‌گرفتی
حالا جلوی این موج‌ها را که دایره‌وار
به سمت اسکله‌ها می‌روند
دیگر نمی‌توان گرفت

این هم بگویمت:
عروسک وودوئی که قلب پارچه‌ای‌اش را
سوزن باران کرده‌ای
المثنای من نیست
المثنای من امشب
گربه‎ی سیاهی است
که راهِ پس و پیش
اگر نداشته باشد
خیز بر می‎دارد
به سمت صورت حق به جانبت
و چنگال‌های تیزش را
نه بر پوستی که قرار است
پشت سر بگذاری
بلکه بر روحِ تو خواهد کشید

خطوط خونچکانی که به یادگار از من
با خود به ابدیت ببری.

#عباس_صفاری

@Sherestan
5883

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

#سعدی

@Sherestan
5884

می‌روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
بخدا می‌برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش

می‌برم، تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زینهمه خواهش بیجا و تباه

می‌برم تا ز تو دورش سازم
ز تو، ای جلوه امید محال
می‌برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می‌لرزد، می‌رقصد اشک
آه، بگذار که بگریزم من
از تو، ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست
می‌روم، خنده بلب، خونین دل
می‌روم، از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

#فروغ_فرخزاد

@Sherestan
1
5885

منشین با من! ، با من منشین!
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟؟؟

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست ؟
یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست؟

دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم

پوپکم ! آهوکم!
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم!

#مهدی_اخوان_ثالث

@Sherestan
5886

اندوه من محقر است
از آشنایان خود مکدر نیستم
رنجی که می‌برم خصوصی‌ست
و با افراد شادمان
اختلاف طبقاتی دارم

حلزونی را می‌شناسم
که از درک مسافت خود عاجز است و
به تندی کتاب می‌خواند

نگران نیستم که آسمان فلک‌زده را از من بگیرند
نگران بذری هستم که در کتف‌هایم کاشته‌ای
به گمانم بال
بار سنگینی باید باشد
بر دوش ملائک

پرنده بودن
انگیزه می‌خواهد

لطفاً
چشم‌های مرا
در توده‌ای از ابرهای روان بستری کنید
و از من رعدوبرقی برویانید و
مرا ببارانید
بر مراتع حاصل‌خیز

آتش‌سوزی جنگل‌ها تقصیر من نبود
من تنها نهال لاغری بودم
که به‌سادگی سوخت

فراموش می‌کنم خودکارم را
که هرچه دوید
نتوانست بنویسد: دویدن

وجدانم را
به آسودگی در چمدان میگذارم و
به خانه‌ی اجدادی‌ام باز می‌گردم
اتوبوسی که عازم شهرستان است
بیش‌از‌این خیال توقف ندارد

احمقانه نیست که شهری به این بزرگی دریا ندارد؟
به هر تقدیر
همین که آنقدر در خود فرو رفته‌ام
که می‌توانم خود را
در یک لیوان آب غرق کنم
برای تشنگی‌ام کفایت می‌کند

باید از خلق خدا کناره بگیرم
این نیز مرا کفایت می‌کند

#حسین_صفا

@Sherestan
5887

خانه دل تنگ غروبی خفه بود
 مثل امروز که تنگ است دلم
 پدرم گفت چراغ
 و شب از شب پر شد
 من به خود گفتم یک روز گذشت
 مادرم آه کشید
 زود بر خواهد گشت
ابری هست به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
 که گمان داشت که هست این همه درد
 در کمین دل آن کودک خرد ؟
 آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
 معنی هرگز را
 تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
 آه ای واژه شوم
 خو نکرده ست دلم با تو هنوز
 من پس از این همه سال
 چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه

#هوشنگ_ابتهاج

@Sherestan
5888

سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛
آمدن، رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛

کار کردن، کار کردن؛
آرمیدن؛
چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن؛
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن؛

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛
در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن؛
نیم روزخستگی را در پناه دره ماندن؛

گاه گاهی،
زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته،
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن؛
بی تکان گهواره ی رنگین کمان را
در کنار بام دیدن؛

یا، شب برفی،
پیش آتش ها نشستن،
دل به رویاهای دامن گیر و گرم شعله بستن...

آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست.
گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

پیرمرد، آرام و با لبخند،
کنده ای در کوره ی افسرده جان افکند.
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد؛
زیر لب آهسته با خود گفت و گو می کرد:

«زندگی را شعله باید برفروزنده؛
شعله ها را هیمه سوزنده.

جنگل هستی تو، ای انسان!

جنگل، ای روییده ی آزاد،
بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان،
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید،
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش ...
سر بلند و سبز باش، ای جنگل انسان!

«زندگانی شعله می خواهد»، صدا سر داد عمو نوروز،
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز.
کودکانم، داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.

روزگاری بود؛
روزگار تلخ و تاری بود.
بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره.
دشمنان بر جان ما چیره.
شهر سیلی خورده هذیان داشت؛
بر زبان بس داستان های پریشان داشت.
زندگی سرد و سیه چون سنگ؛
روز بد نامی،
روزگار ننگ.

غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛
عشق در بیماری دل مردگی بیجان.

فصل ها فصل زمستان شد،
صحنه ی گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد.
در شبستان های خاموشی،
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی.

ترس بود و بال های مرگ؛
کس نمی جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خیمه گاه دشمنان پر جوش.

مرزهای ملک،
همچو سر حدات دامن گستر اندیشه، بی سامان.
برج های شهر،
همچو بارو های دل، بشکسته و ویران.
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو ...

هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت.
هیچ دل مهری نمی ورزید.
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد.
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید.

باغ های آرزو بی برگ؛
آسمان اشک ها پر بار.

انجمن ها کرد دشمن،
رایزن ها گرد هم آورد دشمن؛
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند.
نازک اندیشانشان، بی شرم، -
که مباداشان دگر روز بهی در چشم،-
یافتند آخر فسونی را که می جستند...

چشم ها با وحشتی در چشم خانه
هر طرف را جست و جو می کرد؛
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد.

آخرین فرمان، آخرین تحقیر...
مرز را پرواز تیری می دهد سامان!
گر به نزدیکی فرود آید،
خانه هامان تنگ،
آرزومان کور...
تا کجا؟...تا چند؟...
آه!... کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ی ایمان؟»

هر دهانی این خبر را بازگو می کرد؛
چشم ها، بی گفت و گویی، هرطرف را جستجو می کرد.»

پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می سایید.
از میان دره های دور، گرگی خسته می نالید.
برف روی برف می بارید.
باد بالش را به پشت شیشه می مالید.

«صبح می آمد – پیرمرد آرام کرد آغاز، -
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست؛
دشت نه، دریایی از سرباز...

آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.
بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح؛
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز.

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؛
کودکان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگین کنار در.

کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحری برآشفته،
به خروش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد.

«منم آرش، -
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهی مردی آزاده،
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده.

مجوییدم نسب، -
فرزند رنج و کار؛
گریزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ی دیدار.

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد!

دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ، -
دل، این جام پر از کین پر از خون را؛
دل، این بی تاب خشم آهنگ ...

که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛
که تا کوبم به جام قلبتان در رزم؛
که جام کینه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

در این پیکار،
در این کار،
دل خلقی ست در مشتم؛
امید مردمی خاموش هم پشتم.
👍1
کمان کهکشان در دست،
کمانداری کمانگیرم.
شهاب تیزرو تیرم؛
ستیغ سربلند کوه مآوایم؛

به چشم آفتاب تاره رس جایم.
مرا تیر است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.

ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
در این میدان،
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز،
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

پس آن گه سر به سوی آسمان بر کرد،
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:

“درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود.
به صبح راستین سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند!
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد،
پس آن گه بی درنگی خواهدش افکند.

زمین می داند این را، آسمان ها نیز،
که تن بی عیب و جان پاک است.
نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛
نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»

درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش.
نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش.

«ز پیشم مرگ،
نقابی سهمگین بر چهره، می آید.
به هر گام هراس افکن،
مرا با دیده ی خون بار می پاید.
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد،
به راهم می نشیند، راه می بندد؛
به رویم سرد می خندد؛
به کوه و دره می ریزد طنین زهر خندش را،
و بازش باز می گیرد.

دلم از مرگ بی زار است؛
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است.
ولی، آن دم که زاندوهان روان زندگی تار است؛
ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.
همان بایسته ی آزادگی این است.

هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند.
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم، گه پیش می راند.

پیش می آیم.
دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم.
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ی ترس آفرین مرگ خواهم کند.»

نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.
به سوی قله ها دستان زهم بگشاد:
“بر آ، ای آفتاب، ای توشه ی امید!
بر آ، ای خوشه ی خورشید!
تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب.
برآ، سر ریز کن، تا جان شود سیراب.

چو پا در کام مرگی تند خو دارم،
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جودارم،
به موج روشنایی شست و شو خواهم؛
ز گلبرگ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم.

شما، ای قله های سرکش خاموش،
که پیشانی به تندهای سهم انگیز می سایید،
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی،
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید،
که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید؛
غرور و سربلندی هم شما را باد!
امیدم را برافرازید،
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید.
غرورم را نگه دارید،
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»

زمین خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه ی خورشید.
هزاران نیزه ی زرین به چشم آسمان پاشید.

نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.
کودکان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگین کنار در؛
مردها در راه.
سرود بی کلامی، با غمی جان کاه،
ز چشمان بر همی شد با نسیم صبح دم هم راه.
کدامین نغمه می ریزد،
کدام آهنگ آیا می تواند ساخت،
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند؟
طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟

دشمنانش، در سکوتی ریش خند آمیز،
راه وا کردند.
کودکان از بام ها او را صدا کردند.
مادران او را دعا کردند.
پیرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بند ها در مشت،
هم او قدرت عشق و وفا کردند.

آرش، اما همچنان خاموش،
از شکاف دامن البرز بالا رفت.
وز پی او،
پرده های اشک پی درپی فرود آمد.»

بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رویا.
کودکان، با دیدگان خسته و پی جو،
در شگفت از پهلوانی ها.
شعله های کوره در پرواز،
باد در غوغا.

“شام گاهان،
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها، پی گیر،
باز گردیدند،
بی نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بی تیر.

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.
کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش.

تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،
به دیگر نیم روزی از پی آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرز ایران شهر و توران باز نامیدند.

آفتاب،
در گریز بی شتاب خویش،
سال ها بر بام دنیا پا کشان سر زد.

ماهتاب،
بی نصیب از شبروی هایش، همه خاموش،
در دل هر کوی و هر برزن،
سر به هر ایوان و هر در زد.

آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
در تمام پهنه ی البرز،
وین سراسر قله ی مغموم و خاموشی که می بینید،
وندرون دره های برف آلودی که می دانید،
رهگذر هایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند،
و نیاز خویش می خواهند.

با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ.
می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه؛
می دهد امید،
می نماید راه.»

در برون کلبه می بارد.
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ.
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...
کودکان دیری ست در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
می گذارم کنده ای هیزم در آتش دان.
شعله بالا می رود پر سوز ...

#سیاوش_کسرایی

@Sherestan
5889

از روزهای رد شده حرفی نزن ، ولی
بوی تو را گرفته سکون بدن ، ولی
 
نفرت از این دو حرف مرا داغ می کند:
این عنکبوت ماده با نام زن ، ولی
 
آسوده باش ! نفرت شاعر شکستنی ست
مثل غرور ، مثل دل گیج من ، ولی
 
باور نکردنی ست ، مرا دفن می کنی
باور نکردنی ست بدون کفن ، ولی
 
شاعر ـ که مُرده است ـ فقط شعر می شود
از آن دو تا پرنده ی در پیرهن ، ولی
 
دیوانه شو ! کتاب مرا پاره پاره کن
روی کتاب اسم مرا خط بزن ، ولی
با این غزل که اسم ندارد چه می کنی ؟ !
 
نقاش من ! برای نشستن زمین بده
مار از خودم ، تو با قلمو آستین بده
 
رنگ سیاه روی سر و صورتم بریز
خطّی بکش ، میان دو ابروم چین بده
 
یک خانه »ـ انتظار بزرگیست « پس فقط
یک مشت خاک در عوض سرزمین بده
 
حالا دو بال ـ اگر چه کمی سخت می شود ـ
یا نه ! فقط برای پریدن یقین بده !
 
از روی چشم های شما پرت می شوم
با رنگ سرخ بر ورقه نقطه چین بده...
 
مردم صدای جیغ تو را هیس، هیس، هیس !
ـ باشد ادامه می دهم ، این بار سین بده :
 
ـ سرما کشنده است ، مرا خاک کن ، برو
از روی بوم نعش مرا پاک کن ، برو !
 
در خوابهای شاعر این داستان برقص
با ضرب خنده های خودت تن تتن ، ولی
 
رؤیای نیمه کاره ! تو شیرین نمی شوی
من هم برای تو نشدم کوه کن ، ولی
 
آهو نه ! هی شبیه خودت عنکبوت شو !
هی تار . . . تار . . . تار به دورم بتن ، ولی
من هیچ وقت طعمه خوبی نمی شوم !
 
باور نکردنیست ! مرا دفن کرده ای
بوی تو را گرفته تمام کفن ولی . . .

#حامد_ابراهیم_پور

@Sherestan
 
5890

مرا ببخش عزیزم اگر که بد بودم
در آسمان کس دیگری رصد بودم
 
تو – سیندرلا خوشبخت می شود – بودی
کلاغ قصه به مقصد نمی رسد بودم
 
تو ماه بودی و من رودخانه ای تاریک
که در خیالِ خودم غرق جزر و مد بودم ...
 
مرا ببخش عزیزم، مرا ببخش ولی ـ
اگرچه ظاهر یک داستان فراهم بود

کتاب کوچک ما فصل آخرش کم بود
تو شاد زاده شدی ، تا سپید بخت شوی

سیاه زاده شدم ، نام کوچکم غم بود
بهار یخ زده ­مان رنگ صد زمستان داشت

بهشت گم شده یک کوچه از جهنم بود
به روی شاخه نشستیم و آذرخش زمان

برای سوختن لانه مان مصمم بود
همیشه کینه ی پروردگار با ابلیس

وبال گردن فرزند های آدم بود
مرا ببخش ، در آغوش کوچکت مُردن

شبیه مرگ بزرگی که دوست دارم بود
مرا ببخش عزیزم ، مرا ببخش ولی ـ

گناه کوچکِ آموزگار عالم بود
اگر بزرگ نبودم ، اگر که بد بودم
 
که زندگی کردن را درست یاد نداد
به من که مردن را بیشتر بلد بودم !
 
#حامد_ابراهیم_پور

@Sherestan
5891

چگونه حفظ کنم آخر اعتبارم را؟
به باد داده نبودِ تو روزگارم را

منی که غیر تو با هیچ کس نمی‌خواندم
غزلترانه‌ی عشقِ خزانبهارم را

هزار مرتبه گفتم که : دوستت دارم
گرفته ای به خدا، جبر و اختیارم را!

بگو که لحظه ی رفتن چگونه جا دادی؟
درون ساک خودت قلبِ بیقرارم را؟!

لبان ایل من از حسرت تو یخ زده‌اند
بیا و با لبت آتش بزن تبارم را!

دو ریل خسته، دو بازوی بسته را واکن
دوباره رد کن از آن جا تنِ قطارم را

بیا و دست بینداز دور گردنِ من
بیا و دست بینداز، هرچه دارم را!

به زرگران محلّه بگو که یک شاعر
درون شعر خودش کشف کرد عیارم را

ببخش!بعد تو این شهر جای ماندن نیست
به شهر مادری‌ام می برم مزارم را!

#امید_صباغ_نو

@Sherestan
5892

پاییز است،
اما بیرون نه،
درون‌ام سرد است
جوانی و بهار همین‌جا هستند
این من‌ام که پیر گشته‌ام

پرندگان‌ در آسمان می‌چرخند
آواز می‌خوانند و بی‌درنگ آشیان می‌سازند
زندگی همه‌جا در جریان است
غیر از درون سینه‌ی تنها مانده‌ی من...

#هنری_لانگ‌فلو
ترجمه: #شیرین_حسین‌پور

@Sherestan
5893

محبوبِ من
برای آن‌که اشتیاق‌ام را تجسم کنی
لبان‌ات را هم‌چون اختری
در آسمانِ واژگان‌ات بنهادی
بوسه‌هایت در شبِ سرشار از زندگی
و ردِ بازوان‌ات به گردِ من
مشعلی‌ست به نشانه‌ی فتح
خواب‌هایم در جهان
روشن‌اند و جاودانه

و وقتی که نیستی
خواب می‌بینم که در خوابم خواب می‌بینم که خواب می‌بینم...

#پل_الوار
ترجمه: #غزال_صحرایی

@Sherestan
5894

تیـــر برقـــی «چوبیم» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کـــوچ کردم از وطن ، تنهــــا بـــــرای روستـــــا

آمدم خوش خط شود "تکلیف شبها"،آمدم
نـــور یک فانوس باشــم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بــوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمــی ارزم بـــرای روستــــا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهـــم می کند دیــــزی سرای روستــا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیـــر سیمانـــــی نخواهد شد عصــــای روستــا

#کاظم_بهمنی

@Sherestan
5895

مثلِ کسی که خانه‌اش ناامن است و می‌خواهد در کنارِ آن خانه‌ای امن بسازد، احتمالاً با مصالحِ خانه‌ی قدیمی. اما بدی‌اش این است که وسطِ ساختن توانایی‌اش تمام شود و حالا به جای خانه‌ای گرچه ناامن اما کامل، یک خانه‌ی نیمه‌ویران و یک خانه‌ی نیمه‌تمام دارد، یعنی هیچی ندارد. نتیجه‌اش دیوانگی است.


#فرانتس_کافکا

@Sherestan
5896

من آرام و بی‌صدا ناپدید می‌شوم...
همان‌طور که خیلی‌ها قبل‌تر از من ناپدید و فراموش شده‌اند.


#ساموئل_بکت

@Sherestan
5897

ز روزگار به رنجم چنانکه نتوان گفت

به خاک پای خداوند روزگار، یمین

#سعدی

@Sherestan