شعرستان
1.1K subscribers
2.07K photos
147 videos
130 files
26 links
هنر اگرچه نان نمی شود اما شراب زندگیست
ژان پل سارتر

ارتباط :
@Sherestan_a



#Leave_Channel
Download Telegram
5866

مرا بخوان که حروفم پر از عسل بشود !
مرا بخواه که هر قطعه ام غزل بشود !

مرا بخوان که پس از این همه «الهه ی ناز»
دوباره ورد زبانم «اتل متل» بشود !

سیاه چشم ! فنا کن سپید را مگذار
که محتوایِ غزل نیز مبتذل بشود !

هزار وعده به من داده ای بگو چه کنم ؟
که دست ِ کم یکی از وعده ها عمل بشود ؟!

قسم به عشق ! به فتوای دل گناهی نیست
اگر به دست تو نامحرمی بغل بشود !

بیا و مسئله ها را ز راه دل حل کن
که در تمام جهان این سخن مثل بشود :

«اساس علم ریاضی به باد خواهد رفت
اگر که مسئله ها عاشقانه حل بشود !!»

#غلامرضا_طریقی

@Sherestan
5867

یک روز اگر صلاح ببینی ببینمت
می خواهم از مسیر زمینی ببینمت

یعنی اگر شهید پذیرایی‌ات شدم
از پشت یک غبار نشینی ببینمت

هرشب وضوی گریه گرفتم برای صبح
تا با نگاه پاک ترینی ببینمت

در لحظه ی شهود تو ناخن جویده ام
شاید پس از مقدمه چینی ببینمت

من ساده و خجالتی ام.. عشق من! مخواه
از چشم یک معلم دینی ببینمت

آنی که از خودم به خودم آشنا تری
وقتی که روبه رو تر از اینی ببینمت

#مرتضی_آل‌کثیر

@Sherestan
5868

چه قدر حس زلالی ست شاعرت باشم
شریک خلوت شب های خاطرت باشم

چه قدر با تو قشنگ است منتظر ماندن
قطار باشی و من هم مسافرت باشم

قرار باشد و بوسه، درخت باشد و برگ
به کوچه کوچه ی پاییز، عابرت باشم

سکوت باشی و خواهش، کلید باشم و در
شراب باشد و بستر، مجاورت باشم

همین دو جمله ی کوتاه راز خوشبختی ست:
به خاطر تو بمانم… به خاطرت باشم…

#مسعود_جعفری

@Sherestan
Forwarded from شعرستان
970

جمعه ی ساکت
جمعه ی متروک
جمعه ی چون کوچه های کهنه ، غم انگیز
جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار
جمعه ی خمیازه های موذی کشدار
جمعه ی بی انتظار
جمعه ی تسلیم

خانه ی خالی
خانه ی دلگیر
خانه ی دربسته بر هجوم جوانی
خانه ی تاریکی و تصور خورشید
خانه ی تنهایی و تفآل و تردید
خانه ی پرده، کتاب، گنجه، تصاویر

آه چه آرام و پرغرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک
در دل این خانه های خالی دلگیر
آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت..


#فروغ_فرخزاد

@sherestan
👍1
Forwarded from شعرستان
/577/
سربازانی که از جنگ برنمیگردند
نمرده اند...!
شبیه مردانی
که بعد از دیدن تو
دیگر کسی آن ها را ندید
.
از جنگ
پوکه ی گلوله هایی می ماند
که نیمی از آن ها رفته است
از زیبایی تو
هزار ته مانده ی سیگار
نگاه کن
آن مرد که سیگار بدست می آید
قطار کوچکیست
که اندوه یک رفتن را آورده است
تا قطاری که روی ریل دود میکند
اندوه هزار رفتن را ببرد
.
حالا گیرم که تو
برای تمام مردان جهان
دست تکان بدهی
با شلیک آخرین گلوله
چیزی تمام نمیشود
جنگ تا سفید شدن
چشم هزاران مادر
ادامه دارد
و زیبایی تو
در موهایی که سفید می شوند
به نسل های بعد ارث می رسد
.
به تو فکر خواهم کرد
آنقدر فکر خواهم کرد
که سال ها بعد
روزنامه ها تیتر بزنند
از لب های جنازه ای
دود بلند می شود
و مردم متعجب
به عکسم نگاه کنند
و تو لبخند بزنی
زیر لب بگویی:
دیوانه هنوز به من فکر میکند
.
زیبایی یک زن
مردان زیادی را تنها می کند
تنهایی به خیابان می رود
دیوانه میشود
و چقدر دیوانه ها شبیه همدیگرند
و چقدر پوکه ها شبیه همدیگرند
و چقدر ته مانده ی سیگارها شبیه همدیگرند
انگار همه از زیبایی تو برگشته باشند
شبیه من
که یک بار مرده ام
برای دوست داشتن تو
و هزاران بار
گور به گور شده ام
برای هزاران زنی
که بعد از تو
دوست داشته ام
.
از جنگ های سخت
تنها یک نفر
زنده بر می گردد
و تو آنقدر زیبا بودی
که ما ترسیدیم
و هیچ یک دوست نداشتیم بدانیم
از هزاران مردی
که سیگار بدست
به دنبال تو راه افتاده اند
کدام قطار به مقصد می رسد

#آریا_معصومی
@sherestan
5869

زنها به سادگی نمیمیرند
نه اینکه مرگشان پیچیده باشد, نه!
پیش از مرگ
زن جهان را دور میزند
ماه زمین را
هر درختی که خشکتر باشد
در زنبیل میگذارد
هر پرنده که زخمی تر
در موهایش
وهر ...

به جنگهای جهانی بر میگردد
پوکه ها را جمع می کند
زخمها را می‌بوسد
و النگوهایش را جا می گذارد
دستهایش را جا می گذارد
پیراهنش را جا می گذارد
زیباییش را
و فرزندانش...

برای سربازی که هزار گلوله بعد
به آنجا می آید
و میخواهد برای زیبایی زنی بجنگد
به خانه بر می گردد
زنبیلش را پهن می کند
خانه را می‌چیند
حیاط را می‌چیند
آسمان را می‌چیند
به رخت خواب میرود
آرام می خوابد
و ماه آرام پشت ابر می رود.

#مریم_نظریان

@Sherestan
1
5870

فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی
فیروز روز آن که تو بر وی گذر کنی

آزاد بنده‌ای که بود در رکاب تو
خرم ولایتی که تو آنجا سفر کنی

دیگر نبات را نخرد مشتری به هیچ
یک بار اگر تبسم همچون شکر کنی

ای آفتاب روشن و ای سایه همای
ما را نگاهی از تو تمام است اگر کنی

من با تو دوستی و وفا کم نمی‌کنم
چندان که دشمنی و جفا بیشتر کنی

مقدور من سریست که در پایت افکنم
گر زآن که التفات بدین مختصر کنی

عمریست تا به یاد تو شب روز می‌کنم
تو خفته‌ای که گوش به آه سحر کنی

دانی که رویم از همه عالم به روی توست
زنهار اگر تو روی به رویی دگر کنی

گفتی که دیر و زود به حالت نظر کنم
آری کنی چو بر سر خاکم گذر کنی

شرط است سعدیا که به میدان عشق دوست
خود را به پیش تیر ملامت سپر کنی

وز عقل بهترت سپری باید ای حکیم
تا از خدنگ غمزه خوبان حذر کنی

#سعدی

@Sherestan
5871

من در تو غرق میشوم، همچنان که سوری ها در دریا غرق می شوند ."
و من، یاد تو می افتم، و من، در خیال تو غرق میشوم، و من در دلتنگی غرق میشوم ... و من در دنیای بدون تو،،، غرق می شوم ...
دنیا پارادوکسی است بی معنا
چرا باید من تو را ببینم
در حالی که نه با تو می توانم باشم، نه بی تو ...
دیدارت مانند بوییدن یک گل بود، یک ثانیه قبل از آنکه تک تیر انداز مانند یک عاشق مرا تماشا کند... و انگشتش را فشار دهد ...
آری ... تو را نفس کشیدم، و گلوله از من گذشت، چنان که لبخندت از خاطرم ، آن گونه که انگشتانت از روی کلماتم، نرم و آهسته، چون رد شدن چشمانت از دنیای من ...
من در تو غرق میشوم ، آنچنان که شعر غیّاث مرا در خود فرو می برد ...


این کلمات هم در خیال فرو خواهند رفت ... مثل بسیاری کلماتی که تو نمی‌دانیشان و در من فرو رفتند ...

#غیاث

@Sherestan
5872

خوش‌تر از دوران عشق ایام نیست
بام‌داد عاشقان را شام نیست

#سعدی

@Sherestan
5873

می‌خواهم تو را دوست بدارم بانوی من
تا سلامت‌ام را بازیابم
و سلامت کلمات‌ام را
و از کمربند آلودگی که بر دل‌ام پیچیده است به‌درآیم
که زمین بی‌تو دروغی‌ست بزرگ
و سیبی‌ست گندیده.
می‌خواهم تو را دوست بدارم
تا به کیش یاسمن برآیم
و آینه، بنفشه را به‌جا آرم
و از تمدن شعر به دفاع برخیزم
و از کبودی دریا و سبز شدن بیشه‌ها.

می‌خواهم تو را دوست بدارم
تا اطمینان یابم که بیشه‌های نخل در چشمان تو هم‌چنان درسلامت‌اند
و لانه‌های گنجشکان میان نارهای سینه‌ات هم‌چنان در سلامت‌اند
و ماهیان شعر که در خون‌ام شناورند هم‌چنان در سلامت‌اند

#نزار_قبانی | سوریه، ۱۹۹۸-۱۹۲۳ |

برگردان: #موسا_اسوار

@Sherestan
5874

سرخ اگر اندیشه می‌کردم
نرم و سبز و سرخ
شاید این دریای شور بی‌قرار هار
پهنه‌ی سرسبز شبدر بود
درتپش از باد
و همین خورشید نارنجی آویزان ز باغ عصر
سیب سرخی می‌شد و با یک تکان از شاخه می‌افتاد
ژرف اگر اندیشه می‌کردم
شاید اینک چاهی از کفتر
پرزنان فواره می‌شد تا هلال نازک کم‌رنگ
و تو دور از من نبودی این همه خورشید
این همه فرسنگ.

#منوچهر_آتشی

@Sherestan
5875
مرا از بلاک بودن دربیاور
دل‌تنگ توام...

@Sherestan
👍1
5876

پشتِ پلک‌های بسته‌ی من تویی
- ای دل‌برِ محبوبِ من! -
و پشتِ پلک‌های بسته‌ی من ترانه‌ها جای دارند
اینک آن‌جا
همه‌چیزی با تو آغاز می‌شود
اینک آن‌جا
چیزی که پیش از تو باشد و
چیزی که به جز تو باشد وجود ندارد

#ناظم_حکمت

ترجمه: #ابوالفضل_پاشا

@Sherestan
5877

🎼●آهنگ تُرکی: «در این هوا نمی‌شود رفت»

مرا رها کرده، جایی نرو
اگر بروی، فراموش می‌کنی
امیدوارم چنین نشود

در این هوا نمی‌شود رفت
در روز آفتابی نمی‌شود رفت
در واقع اصلن نمی‌شود رفت، نمی‌شود رفت

تا آخرین روز [زندگی]م
تا زمانی که قلب بایستد
تا زمان رسیدن عشق به قبر [تا آخر عمر]
هرگز نرو

مرا فراموش نکن
انشاالله که نمی‌توانی فراموش کنی
اگر فراموش کنی، نابود می‌شوم
امیدوارم چنین نشود

در این بهار نمی‌شود رفت
در باران نمی‌شود رفت
در واقع اصلن نمی‌شود رفت

تا آخرین روز [زندگی]م
تا زمانی که قلب بایستد
تا زمان رسیدن عشق به قبر [تا آخر عمر]
هرگز نرو

@Sherestan
1
5878

و من تو را جدایی می‌نامم
و جدا نشده‌ام،
مگر از خودم

#محمود_درویش

برگردان: #احمد_دریس

@Sherestan
5879

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟

چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...

رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد 

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

 
خدا کند که ... نه! نفرین نمی‌کنم که مباد
به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد

 
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد


#نجمه_زارع

@Sherestan
5880

اگر ساکنان شهرک در یک فرد غریبه چیز خارق‌العاده‌ای مشاهده می‌کردند تا مدتی مدید به او سخت می‌گرفتند و با وی با نفرت و کراهتی غریزی رفتار می‌کردند، چنانکه گویی می‌ترسیدند آن شخص چیزی در زندگی ایشان وارد کند که نظم محزون و پر مشقت ولی آرام آن را مختل کند. از آنجا که خو گرفته بودند به اینکه همیشه منکوب نیرویی ثابت و مداوم باشند انتظار هیچگونه بهبودی در وضع خود نداشتند و به نظرشان همه‌ی تغییرات ممکن فقط برای این می‎‌بود که یوغ بندگی آنان را سنگین‌تر کند.
کسانی که از چیزهای تازه‌ای حرف می‌زدند می‌دیدند که ساکنان شهرک در عین حفظ سکوت از ایشان می‌گریزند. آن وقت یا ناپدید می‌شدند و از راهی که آمده بودند برمی‌گشتند، یا اگر هم در کارخانه می‌ماندند بی‌آنکه بتوانند در توده‌ی متحدالشکل کارگران مستحیل شوند از آنان کناره می‌گرفتند.
بدین‌گونه انسان پنجاه سالی عمر می‌کرد و سپس می‌مرد...

#کتاب
#مادر
#ماکسیم_گورکی

@Sherestan
5881

خوشا به حال شاعران نظر کرده‌ای
که بیت اول شعرشان
هدیه‌ی خدایان است
من اما برای مطلع این شعر
نمی‌توانستم تا ابدالدهر
در انتظار آنها بنشینم

مثل سوار از جان‌گذشته‌ای
که در قبیله‌ی اجدادی‌ام
می‌ربوده است
زیر نگاه ناباور مهتاب
دٌردانه‌ی دختر خان را
من نیز سال‌هاست
نخستین جمله‌ی شعرم را
زیر نگاه ناباور فرشتگان
از بارگاه خدایان دزدیده‌ام
بی‌گٌدار اما
به آب نمی‌زنم هرگز
از گردباد به عاریه
کفش‌هایش را می‌گیرم
از باران تردستی‌اش
و از چوبه‌ی دار طنابش را

شنیده‌ام خدایان نیز
بندگانی را که ناخٌنک
به دار و ندار دیگران می‌زنند
اصلاً دوست ندراند
اما هر از گاه
بنده‌ی ناشکری از رده‌ی من
به گوشه‌ای از ابدیت آنها
دستبرد اگر بزند
به رویِ مبارکشان نمی‌آورند.

#عباس_صفاری

@Sherestan
5882

شمع نیستم
که به یک فوت تو
کلاه از سرم بیفتد
رسم دهان دوختن نیز تازگی‌ها
با رواج شکنجه‌ی روح
یکسره منسوخ شده است

اصلاً لازم نیست از این پس
حرفی بزنم
دهانم را باز نکرده دنباله‌ی حرفم را
پرندگان می‌گیرند و صدا در صدا
گوش فلک را هم کر می‌کنند
چه برسد به گوش‌های تارتنیده‌ی تو

تو دیر جُنبیدی زرنگ
پیش از آن که سنگ را
به جانب دریا می‌گرفتی
حالا جلوی این موج‌ها را که دایره‌وار
به سمت اسکله‌ها می‌روند
دیگر نمی‌توان گرفت

این هم بگویمت:
عروسک وودوئی که قلب پارچه‌ای‌اش را
سوزن باران کرده‌ای
المثنای من نیست
المثنای من امشب
گربه‎ی سیاهی است
که راهِ پس و پیش
اگر نداشته باشد
خیز بر می‎دارد
به سمت صورت حق به جانبت
و چنگال‌های تیزش را
نه بر پوستی که قرار است
پشت سر بگذاری
بلکه بر روحِ تو خواهد کشید

خطوط خونچکانی که به یادگار از من
با خود به ابدیت ببری.

#عباس_صفاری

@Sherestan
5883

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

#سعدی

@Sherestan