/654/
نمیدانم از دلتنگی عاشقترم
یا از عاشقی
دلتنگ تر!
فقط میدانم
در آغوش منی
بی آنکه باشی
و رفتهای
بیآنکه نباشی ...
#عباس_معروفی
@sherestan
نمیدانم از دلتنگی عاشقترم
یا از عاشقی
دلتنگ تر!
فقط میدانم
در آغوش منی
بی آنکه باشی
و رفتهای
بیآنکه نباشی ...
#عباس_معروفی
@sherestan
/655/
چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم.
#پریسا_صالحی
@sherestan
چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم.
#پریسا_صالحی
@sherestan
/656/
بخت آیینه ندارم که در او مینگری
خاک بازار نیرزم که بر او میگذری
من چنان عاشق رویت که ز خود بیخبرم
تو چنان فتنه خویشی که ز ما بیخبری
گفتم از دست غمت سر به جهان دربنهم
نتوانم که به هر جا بروم در نظری
به فلک میرود آه سحر از سینه ما
تو همی برنکنی دیده ز خواب سحری
خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست
تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری
#سعدی
@sherestan
بخت آیینه ندارم که در او مینگری
خاک بازار نیرزم که بر او میگذری
من چنان عاشق رویت که ز خود بیخبرم
تو چنان فتنه خویشی که ز ما بیخبری
گفتم از دست غمت سر به جهان دربنهم
نتوانم که به هر جا بروم در نظری
به فلک میرود آه سحر از سینه ما
تو همی برنکنی دیده ز خواب سحری
خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست
تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری
#سعدی
@sherestan
/657/
مردی از دیوانه ئی پرسید
اسم اعظم خدا را می دانی
دیوانه گفت :
نام اعظم خدا نان است اما این را جایی نمی توان گفت!
مرد گفت:
نادان شرم کن،چگونه نام اعظم خدا نان است ؟
دیوانه گفت :
در قحطی نیشابور چهل شبانه روز می گشتم، نه هیچ جایی صدای اذان شنیدم و نه درب هیچ مسجدی را باز دیدم ، از آنجا بود که دانستم نام اعظم خدا و بنیاد دین و مایه اتحاد مردم نان است ."
#مصیبت_نامه_عطار
#عطار_نيشابوري
#حکایت
@sherestan
مردی از دیوانه ئی پرسید
اسم اعظم خدا را می دانی
دیوانه گفت :
نام اعظم خدا نان است اما این را جایی نمی توان گفت!
مرد گفت:
نادان شرم کن،چگونه نام اعظم خدا نان است ؟
دیوانه گفت :
در قحطی نیشابور چهل شبانه روز می گشتم، نه هیچ جایی صدای اذان شنیدم و نه درب هیچ مسجدی را باز دیدم ، از آنجا بود که دانستم نام اعظم خدا و بنیاد دین و مایه اتحاد مردم نان است ."
#مصیبت_نامه_عطار
#عطار_نيشابوري
#حکایت
@sherestan
/658/
لباست را درآوردی و من را بر تنت کردی
مرا دکمه به دکمه بستی و پیراهنت کردی
که در سرمای بهمن طعم آغوش تو می چسبد
که چسبیدی و من را مسخ گرمای تنت کردی
که من در چنگ استبداد آغوش تو آزادم
تو از دوران مشروطه به قلبم سلطنت کردی
#محسن_مهرپرور
@sherestan
لباست را درآوردی و من را بر تنت کردی
مرا دکمه به دکمه بستی و پیراهنت کردی
که در سرمای بهمن طعم آغوش تو می چسبد
که چسبیدی و من را مسخ گرمای تنت کردی
که من در چنگ استبداد آغوش تو آزادم
تو از دوران مشروطه به قلبم سلطنت کردی
#محسن_مهرپرور
@sherestan
/661/
نه سازم کوک میمونه نه کیفم کوکه دور از تو
ديگه عکس شناسنامَم به من مشکوکه دور از تو
به من که بیتو معیوبم مثِ یه چرخ خیاطی
که سوزن میشکنه دائم شده یه چرخِ اسقاطی
مثِ یه بطری خالی رو میز پرتِ یه کافه
کنار مرد تنهایی که دائم رؤیا میبافه
شدم شکل عزاداری واسه یه نعش بیوارث
یا سوزانبان مغموم توی فیلم شهیدثالث
خلاصه حال و احوالم مثِ دارالمجانینه
چشَم روزا پرِ گریَس شبا کابوس میبینه
ولی انگار تو خوبی سرت گرمه و قلبت شاد
چقدر سر به هوا موندی تا فکرم از سرت افتاد؟
میگن حال و هوات خوبه مثِ ظهرای فروردین
همش با ديگرون هستی همش میگین و میخندین
همین بسه برای من همین که با خبر باشم
که تو آروم و خوشبختی میتونم غرق رؤیا شم
آخه من شاعرم سادَم تصور کردنم خوبه
میتونم عاشقت باشم با اين قلبی که مغلوبه
میتونم همزبون باشم با یه صندلی خالی
با ته سیگارِ ماتیکیت با یه تصویر پوشالی
فقط گاهی به یادم باش یادت باشه که بیتابم
بدون شببهخیر گفتن به تو هرگز نمیخوابم
به ياد من بیفت گاهی توی کافههای پر دود
اگه جام پای میزِ تو رو یه صندلی خالی بود ..
#یغما_گلرویی
@sherestan
نه سازم کوک میمونه نه کیفم کوکه دور از تو
ديگه عکس شناسنامَم به من مشکوکه دور از تو
به من که بیتو معیوبم مثِ یه چرخ خیاطی
که سوزن میشکنه دائم شده یه چرخِ اسقاطی
مثِ یه بطری خالی رو میز پرتِ یه کافه
کنار مرد تنهایی که دائم رؤیا میبافه
شدم شکل عزاداری واسه یه نعش بیوارث
یا سوزانبان مغموم توی فیلم شهیدثالث
خلاصه حال و احوالم مثِ دارالمجانینه
چشَم روزا پرِ گریَس شبا کابوس میبینه
ولی انگار تو خوبی سرت گرمه و قلبت شاد
چقدر سر به هوا موندی تا فکرم از سرت افتاد؟
میگن حال و هوات خوبه مثِ ظهرای فروردین
همش با ديگرون هستی همش میگین و میخندین
همین بسه برای من همین که با خبر باشم
که تو آروم و خوشبختی میتونم غرق رؤیا شم
آخه من شاعرم سادَم تصور کردنم خوبه
میتونم عاشقت باشم با اين قلبی که مغلوبه
میتونم همزبون باشم با یه صندلی خالی
با ته سیگارِ ماتیکیت با یه تصویر پوشالی
فقط گاهی به یادم باش یادت باشه که بیتابم
بدون شببهخیر گفتن به تو هرگز نمیخوابم
به ياد من بیفت گاهی توی کافههای پر دود
اگه جام پای میزِ تو رو یه صندلی خالی بود ..
#یغما_گلرویی
@sherestan
/662/
به گوشهی قفسی ، خو گرفتهام چندان...
که گر رها کُنَدم ، ذوق آشیانم نیست!
#فروغی_بسطامی
@sherestan
به گوشهی قفسی ، خو گرفتهام چندان...
که گر رها کُنَدم ، ذوق آشیانم نیست!
#فروغی_بسطامی
@sherestan
/664/
از باغ میبرند چراغانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
پر کرده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیات کنند
#فاضل_نظری
@sherestan
از باغ میبرند چراغانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
پر کرده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیات کنند
#فاضل_نظری
@sherestan
/665/
تابلو ؛ نقاش را ثروتمند کرد.
شعر شاعر، به چند زبان ترجمه شد.
کارگردان جایزه ها را درو کرد...
و هنوز سر همان چهار راه، واکس میزند
کودکی که بهترین سوژه بود!
#ناشناس
@sherestan
تابلو ؛ نقاش را ثروتمند کرد.
شعر شاعر، به چند زبان ترجمه شد.
کارگردان جایزه ها را درو کرد...
و هنوز سر همان چهار راه، واکس میزند
کودکی که بهترین سوژه بود!
#ناشناس
@sherestan
/666/
باید باور کنیم
تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خستهای
که در خلوت خانه پیر میشوی
و سالهایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است
تازه
تازه پی میبریم
که تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
دیر آمدن!
دیرآمدن!
#چارلز_بوکوفسکی
@sherestan
باید باور کنیم
تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خستهای
که در خلوت خانه پیر میشوی
و سالهایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است
تازه
تازه پی میبریم
که تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
دیر آمدن!
دیرآمدن!
#چارلز_بوکوفسکی
@sherestan
/667/
به خانه می رفت،
با کیف و با کلاهی
که بر هوا بود.
- چیزی دزدیدی؟!
مادرش پرسید.
- دعوا کردی باز؟!
پدرش گفت.
و برادرش
کیف اش را زیر و رو می کرد،
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود.
تنها مادربزرگش دید،
گل سرخی را
در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود ...
#حسین_پناهی
@sherestan
به خانه می رفت،
با کیف و با کلاهی
که بر هوا بود.
- چیزی دزدیدی؟!
مادرش پرسید.
- دعوا کردی باز؟!
پدرش گفت.
و برادرش
کیف اش را زیر و رو می کرد،
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود.
تنها مادربزرگش دید،
گل سرخی را
در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود ...
#حسین_پناهی
@sherestan
/668/
ﺍﺳﺎﺳﯽﺗﺮﯾﻦ ﺧﻄﺮﯼ ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻧﻪﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﻢﺗﺮ ﮐﺴﯽ ﺟﺮﺍﺕ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻏﯿﺮﻣﺘﻌﺎﺭﻑ ﺑﺎﺷﺪ...
#ﺟﺎن_اﺳﺘﻮﺍﺭت_میل
#ﺩﺭ_ﺑﺎب_ﺁﺯﺍﺩﯼ
#کتاب
@sherestan
ﺍﺳﺎﺳﯽﺗﺮﯾﻦ ﺧﻄﺮﯼ ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻧﻪﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﻢﺗﺮ ﮐﺴﯽ ﺟﺮﺍﺕ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻏﯿﺮﻣﺘﻌﺎﺭﻑ ﺑﺎﺷﺪ...
#ﺟﺎن_اﺳﺘﻮﺍﺭت_میل
#ﺩﺭ_ﺑﺎب_ﺁﺯﺍﺩﯼ
#کتاب
@sherestan
/669/
با اولین زخم
متولد می شوی
با خرده شیشههایی
فرو رفته درچشمهایت
و هر بار که دست میبری به چشم
نوک انگشتانت
زخمی میشود
زخم هایی
که هر یک مینشیند بر زخمی دیگر
و هر زخم
پیامبریست
پیامبری که
معجزه اش ویرانی ست...
#هنگامه_هویدا
@sherestan
با اولین زخم
متولد می شوی
با خرده شیشههایی
فرو رفته درچشمهایت
و هر بار که دست میبری به چشم
نوک انگشتانت
زخمی میشود
زخم هایی
که هر یک مینشیند بر زخمی دیگر
و هر زخم
پیامبریست
پیامبری که
معجزه اش ویرانی ست...
#هنگامه_هویدا
@sherestan
/670/
سکته در بیت های بیمارم
بغض نت ها کنار گیتارم
چشم از گریه برنمیدارم
دست از او که بر نمیداری
عشق،خود را به من نمی فهمانْد
بغض در مغرب گلویم ماند
آخ،شعرمرا برایت خواند
خوشبحالت چه شوهری داری
ضجه های قطور آیینه
رازهای همیشه در سینه
شعر در اختناق شومینه
خواندن نامه های تکراری
عاشقت بودم و نفهمیدی
اشک های مرا نمیدیدی
دست در دست او که رقصیدی
وای از این جمله های اخباری
شعر خواندن برای این مردم
قتل قابیل با کمی گندم
کره خر های عاشق بی دم
خنده ی شاعران سیگاری...
.
#محمدمهدی_متقی_نژاد
@sherestan
سکته در بیت های بیمارم
بغض نت ها کنار گیتارم
چشم از گریه برنمیدارم
دست از او که بر نمیداری
عشق،خود را به من نمی فهمانْد
بغض در مغرب گلویم ماند
آخ،شعرمرا برایت خواند
خوشبحالت چه شوهری داری
ضجه های قطور آیینه
رازهای همیشه در سینه
شعر در اختناق شومینه
خواندن نامه های تکراری
عاشقت بودم و نفهمیدی
اشک های مرا نمیدیدی
دست در دست او که رقصیدی
وای از این جمله های اخباری
شعر خواندن برای این مردم
قتل قابیل با کمی گندم
کره خر های عاشق بی دم
خنده ی شاعران سیگاری...
.
#محمدمهدی_متقی_نژاد
@sherestan
/671/
دوستش میدارم
چرا که میشناسمش،
به دوستی و یگانگی.
اندوهش
غروبی دلگیر است
در غُربت و تنهایی.
همچنان که شادیاش
طلوعِ همه آفتابهاست
و صبحانه
ونانِ گرم،
و پنجرهای
که صبحگاهان
به هوای پاک
گشوده میشود،
و طراوتِ شمعدانیها
در پاشویهی حوض...
#احمد_شاملو
@sherestan
دوستش میدارم
چرا که میشناسمش،
به دوستی و یگانگی.
اندوهش
غروبی دلگیر است
در غُربت و تنهایی.
همچنان که شادیاش
طلوعِ همه آفتابهاست
و صبحانه
ونانِ گرم،
و پنجرهای
که صبحگاهان
به هوای پاک
گشوده میشود،
و طراوتِ شمعدانیها
در پاشویهی حوض...
#احمد_شاملو
@sherestan
/672/
نه به آزادی پنج حرف ساده
در انگشتهای خستهات دلخوشی
و نه از اسارت دستهای بستهات دلخور،
با اینحال
همینکه به خانهات برگردی
جای آخرین مشتت را روی دیوار
قاب خواهی کرد
مشتها امّا
بهتر از همه میدانند
دستیکه پارچهای سپید را تکان داده تفنگ را پر میکند
و انگشتیکه پای صلحنامه خورده ماشه را میکشد
هرچه باشد مشتها
همجنسهای خودشان را که بهتر از ما میشناسند
همین است که دیگر تعجب نمیکنم
اگر انگشتهای تو بند کفشهایت را
در پاگرد خانهات که میبندند
در زندان باز کنند
یا مشتهایت آن را که دیروز کشتهاند
امروز
با زندهبادی جان دوباره ببخشند
راستش را بخواهی
دیگر به دستهای تو هم اعتمادی ندارم
به هیچکس و هیچچیز اعتمادی ندارم
آنقدر که فکر میکنم هرکه ایستاده است
پایی برای دویدن ندارد
یا آنکه میدود
پاهایش را
از پای جوخهء اعدام دزدیده است
#لیلاکردبچه
@sherestan
نه به آزادی پنج حرف ساده
در انگشتهای خستهات دلخوشی
و نه از اسارت دستهای بستهات دلخور،
با اینحال
همینکه به خانهات برگردی
جای آخرین مشتت را روی دیوار
قاب خواهی کرد
مشتها امّا
بهتر از همه میدانند
دستیکه پارچهای سپید را تکان داده تفنگ را پر میکند
و انگشتیکه پای صلحنامه خورده ماشه را میکشد
هرچه باشد مشتها
همجنسهای خودشان را که بهتر از ما میشناسند
همین است که دیگر تعجب نمیکنم
اگر انگشتهای تو بند کفشهایت را
در پاگرد خانهات که میبندند
در زندان باز کنند
یا مشتهایت آن را که دیروز کشتهاند
امروز
با زندهبادی جان دوباره ببخشند
راستش را بخواهی
دیگر به دستهای تو هم اعتمادی ندارم
به هیچکس و هیچچیز اعتمادی ندارم
آنقدر که فکر میکنم هرکه ایستاده است
پایی برای دویدن ندارد
یا آنکه میدود
پاهایش را
از پای جوخهء اعدام دزدیده است
#لیلاکردبچه
@sherestan
/674/
سکهی این مهر از خورشید هم زرینتر است
خون ما از خون دیگر عاشقان رنگینتر است
رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت
میروی اما بدان دریا ز من پایینتر است
ما چنان آیینهها بودیم، رو در رو ولی
امشب این آیینه از آن آینه غمگینتر است
گر جوابم را نمیگویی، جوابم کن به قهر
گاه یک دشنام از صدها دعا شیرینتر است
سنگدل! من دوستت دارم، فراموشم نکن
بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگینتر است ...
#فاضل_نظری
@sherestan
سکهی این مهر از خورشید هم زرینتر است
خون ما از خون دیگر عاشقان رنگینتر است
رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت
میروی اما بدان دریا ز من پایینتر است
ما چنان آیینهها بودیم، رو در رو ولی
امشب این آیینه از آن آینه غمگینتر است
گر جوابم را نمیگویی، جوابم کن به قهر
گاه یک دشنام از صدها دعا شیرینتر است
سنگدل! من دوستت دارم، فراموشم نکن
بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگینتر است ...
#فاضل_نظری
@sherestan