/640/
آن کس که به دست جام دارد
سلطانی جم مدام دارد
آبی که خضر حیات از او یافت
در میکده جو که جام دارد
سررشته ی جان به جام بگذار
کاین رشته از او نظام دارد
ما و می و زاهدان و تقوا
تا یار سر کدام دارد
بیرون ز لب تو ساقیا نیست
در دور کسی که کام دارد
نرگس همه شیوههای مستی
از چشم خوشت به وام دارد
ذکر رخ و زلف تو دلم را
وردیست که صبح و شام دارد
بر سینه ی ریش دردمندان
لعلت نمکی تمام دارد
در چاه ذقن چو حافظ ای جان
حسن تو دو صد غلام دارد
#حافظ
@sherestan
آن کس که به دست جام دارد
سلطانی جم مدام دارد
آبی که خضر حیات از او یافت
در میکده جو که جام دارد
سررشته ی جان به جام بگذار
کاین رشته از او نظام دارد
ما و می و زاهدان و تقوا
تا یار سر کدام دارد
بیرون ز لب تو ساقیا نیست
در دور کسی که کام دارد
نرگس همه شیوههای مستی
از چشم خوشت به وام دارد
ذکر رخ و زلف تو دلم را
وردیست که صبح و شام دارد
بر سینه ی ریش دردمندان
لعلت نمکی تمام دارد
در چاه ذقن چو حافظ ای جان
حسن تو دو صد غلام دارد
#حافظ
@sherestan
/641/
با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه
عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه
بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟
با من تنها تر از ستارخان بی سپاه
موی من مانند یال اسب مغرورم سپید
روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه
هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق
کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه
کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود
یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه
آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن
آدم ست و سیب خوردن آدم ست و اشتباه
سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند
"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"
#حامد_عسگری
@sherestan
با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه
عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه
بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟
با من تنها تر از ستارخان بی سپاه
موی من مانند یال اسب مغرورم سپید
روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه
هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق
کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه
کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود
یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه
آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن
آدم ست و سیب خوردن آدم ست و اشتباه
سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند
"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"
#حامد_عسگری
@sherestan
/642/
مــن کــــــه در تنـــگ بــــرای تــو تـمـــاشــادارم
بــــا چـــــه رویـــــی بنــــویـســم غــم دریا دارم؟
دل پر از شوق رهایی سـت ،ولی ممکن نیست
بـــــــه زبــــــان اورم ان را کـه تــمــنـــا دارم
چــیســـــتم؟! خــــاطــره زخـــم فرامــوش شده
لـــب اگــــر بــاز کـــنم بـا تــو ســخن هـــــا دارم
بـا دلــت حســـرت هم صحبتی ام هست ،ولی
ســنگ را بــا چـــه زبانــــی بــه ســـخن وادارم؟
چیـــزی از عمــر نمانده ست ،ولی می خواهم
خــانــه ای را کــــه فــــروریــختـــه بــر پــا دارم..
#فاضل_نظری
@sherestan
مــن کــــــه در تنـــگ بــــرای تــو تـمـــاشــادارم
بــــا چـــــه رویـــــی بنــــویـســم غــم دریا دارم؟
دل پر از شوق رهایی سـت ،ولی ممکن نیست
بـــــــه زبــــــان اورم ان را کـه تــمــنـــا دارم
چــیســـــتم؟! خــــاطــره زخـــم فرامــوش شده
لـــب اگــــر بــاز کـــنم بـا تــو ســخن هـــــا دارم
بـا دلــت حســـرت هم صحبتی ام هست ،ولی
ســنگ را بــا چـــه زبانــــی بــه ســـخن وادارم؟
چیـــزی از عمــر نمانده ست ،ولی می خواهم
خــانــه ای را کــــه فــــروریــختـــه بــر پــا دارم..
#فاضل_نظری
@sherestan
/643/
تبعید، فُرم دیگری از "بَعد" و
مشکوک، شکل تازه ای از "کشک" است!
من که قرار بود قوی باشم
بر روی گونه هام چرا اشک است؟!
تنهایی ام فشرده شده در هیچ
خود را میان آینه می بوسم
بیدار می شوم وسط وحشت
امّا هنوز داخل کابوسم
بیگانه از زمان و زبان هستم
از ارتباط، عاجزم و خسته
باید شروع کرد به پوسیدن
در این اتاقِ کوچکِ در بسته
یک بمبِ منفجر نشده در مرز
یک بسته خاک در چمدان هستم
این بغض نیست، گریه و شیون نیست
من نصف رودهای جهان هستم
حک می کنم به مرحمت چاقو
روی لبانِ غمزده ام خنده!
با داستان مسخره ی تغییر
یا با جوکِ امید به آینده!!
تبعید، قبل و بعد نمی فهمد
پاییزِ ما ادامه ی پاییز است
فرقی نمی کند که کجا هستی
این آسمان، همیشه غم انگیز است
هر گوشه ای که آدمِ غمگینی ست
من شکلی از ادامه ی شب هاشم
این شعر را چرا به شما گفتم؟!
من که قرار بود قوی باشم
درجا زدم، دویده شدم در جا
این قصّه ی همیشگی من بود
بر سنگ قبر کوچک من بنویس:
این لاک پشت، فکرِ رسیدن بود
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
تبعید، فُرم دیگری از "بَعد" و
مشکوک، شکل تازه ای از "کشک" است!
من که قرار بود قوی باشم
بر روی گونه هام چرا اشک است؟!
تنهایی ام فشرده شده در هیچ
خود را میان آینه می بوسم
بیدار می شوم وسط وحشت
امّا هنوز داخل کابوسم
بیگانه از زمان و زبان هستم
از ارتباط، عاجزم و خسته
باید شروع کرد به پوسیدن
در این اتاقِ کوچکِ در بسته
یک بمبِ منفجر نشده در مرز
یک بسته خاک در چمدان هستم
این بغض نیست، گریه و شیون نیست
من نصف رودهای جهان هستم
حک می کنم به مرحمت چاقو
روی لبانِ غمزده ام خنده!
با داستان مسخره ی تغییر
یا با جوکِ امید به آینده!!
تبعید، قبل و بعد نمی فهمد
پاییزِ ما ادامه ی پاییز است
فرقی نمی کند که کجا هستی
این آسمان، همیشه غم انگیز است
هر گوشه ای که آدمِ غمگینی ست
من شکلی از ادامه ی شب هاشم
این شعر را چرا به شما گفتم؟!
من که قرار بود قوی باشم
درجا زدم، دویده شدم در جا
این قصّه ی همیشگی من بود
بر سنگ قبر کوچک من بنویس:
این لاک پشت، فکرِ رسیدن بود
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
/644/
چشم هاى بسته، بازترند
و پلك، پرده اى ست
كه منظره را عميق تر مى كند
بُگذار
رودخانه از تو بُگذرد
و سنگ هاش در خستگى ات ته نشين شوند
بُگذار
بخشى زنده از مرگ باشى
و ريشه ها به اعماقت اعتماد كنند
جنگل،
تنها يك درخت است
كه در هزاران شكل
از خاك گريخته است
#گروس_عبدالملکیان
@sherestan
چشم هاى بسته، بازترند
و پلك، پرده اى ست
كه منظره را عميق تر مى كند
بُگذار
رودخانه از تو بُگذرد
و سنگ هاش در خستگى ات ته نشين شوند
بُگذار
بخشى زنده از مرگ باشى
و ريشه ها به اعماقت اعتماد كنند
جنگل،
تنها يك درخت است
كه در هزاران شكل
از خاك گريخته است
#گروس_عبدالملکیان
@sherestan
/645/
می بویم گیسوانت را
تا فرشته ها حسودی کنند
شانه می زنم موهایت را
تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا
شعر می گویم برای تو
تا کلمات کیف کنند ...
مست شوند ...
بمیرند ...
#مصطفی_مستور
@sherestan
می بویم گیسوانت را
تا فرشته ها حسودی کنند
شانه می زنم موهایت را
تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا
شعر می گویم برای تو
تا کلمات کیف کنند ...
مست شوند ...
بمیرند ...
#مصطفی_مستور
@sherestan
/646/
صد بــار بگفتــم به غلامـان درت
تا آینـــه دیگـر نگذارنـد بـرت
ترسم که ببینی رخ همچون قمرت
کس باز نیاید دگر اندر نظرت
#سعدی
@sherestan
صد بــار بگفتــم به غلامـان درت
تا آینـــه دیگـر نگذارنـد بـرت
ترسم که ببینی رخ همچون قمرت
کس باز نیاید دگر اندر نظرت
#سعدی
@sherestan
/647/
ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ
ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺷم
ﺑﺪ ﻧﮕﻮﯾﻢ ﺑﻪ ﻫﻮﺍ، ﺁﺏ ، ﺯﻣﯿﻦ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ، ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ
ﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻢ، ﻫﺮ ﭼﻪ ﮔﺬﺷﺖ
ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻝ، ﺑﺘﮑﺎﻧﻢ ﺍﺯﻏﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﮔﺬﺷﺖ ،
ﺑﺰﺩﺍﯾﻢ ﺩﯾﮕﺮ،ﺗﺎﺭ ﮐﺪﻭﺭﺕ، ﺍﺯ ﺩﻝ
ﻣﺸﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻢ، ﺗﺎ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﯽ ﮔﺮﺩﺩ
ﻭ ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺧﻮﺵ
ﺩﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ
ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ
ﺑﻪ ﻧﺴﯿﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺻﺪﻕ، ﺳﻼﻣﯽ ﺑﺪﻫﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻧﺨﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺴﺖ
ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ، ﻧﮕﺮﺩﺩ ﻓﺮﺩﺍ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ
ﮔﺮﭼﻪ ﺩﯾﺮ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ
ﮐﺎﺳﻪ ﺍﯼ ﺁﺏ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮﯾﺰﻡ
#فریدون_مشیری
@sherestan
ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ
ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺷم
ﺑﺪ ﻧﮕﻮﯾﻢ ﺑﻪ ﻫﻮﺍ، ﺁﺏ ، ﺯﻣﯿﻦ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ، ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ
ﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻢ، ﻫﺮ ﭼﻪ ﮔﺬﺷﺖ
ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻝ، ﺑﺘﮑﺎﻧﻢ ﺍﺯﻏﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﮔﺬﺷﺖ ،
ﺑﺰﺩﺍﯾﻢ ﺩﯾﮕﺮ،ﺗﺎﺭ ﮐﺪﻭﺭﺕ، ﺍﺯ ﺩﻝ
ﻣﺸﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻢ، ﺗﺎ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﯽ ﮔﺮﺩﺩ
ﻭ ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺧﻮﺵ
ﺩﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ
ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ
ﺑﻪ ﻧﺴﯿﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺻﺪﻕ، ﺳﻼﻣﯽ ﺑﺪﻫﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻧﺨﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺴﺖ
ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ، ﻧﮕﺮﺩﺩ ﻓﺮﺩﺍ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ
ﮔﺮﭼﻪ ﺩﯾﺮ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ
ﮐﺎﺳﻪ ﺍﯼ ﺁﺏ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮﯾﺰﻡ
#فریدون_مشیری
@sherestan
/648/
نیکمردی هست،اما علم نیست
نیکمردی میگوید که توکل کردم .علم نیست که بداند که موضع توکل کدام است.
آخر متابعت آن است که فرمود "اشتر را زانو ببند و توکل کن!"یعنی رسول را توکل نبود،چندین در جهاد میکوشید؟عارف نبود؟نیکمرد نبود؟
#مقالات_شمس
#حکایت
@sherestan
نیکمردی هست،اما علم نیست
نیکمردی میگوید که توکل کردم .علم نیست که بداند که موضع توکل کدام است.
آخر متابعت آن است که فرمود "اشتر را زانو ببند و توکل کن!"یعنی رسول را توکل نبود،چندین در جهاد میکوشید؟عارف نبود؟نیکمرد نبود؟
#مقالات_شمس
#حکایت
@sherestan
/649/
گم شد میان دست هایت دین من دیشب
در من کسی یک عمر دنبال تو میگشته است...
بیت المقدس،جای من در بازوان توست!
حس کن که قبله سمت چشمان تو برگشته است...
اعجاز کن پیغمبر شب های تنهایی
شق القمر کن، قفل لب های مرا وا کن!
من زندگی را برده ام از یاد، میفهمی؟!
عیسای من، این مرده را با بوسه احیا کن!
لبخند تو، يك كودتاي غیر عمدی بود
رخ داد و احساس مرا یک باره غارت کرد
در گوشه ی لب های تو یک چال افتاد و...
یوسف زلیخا را به صرف چاه دعوت کرد!
پیراهنم را غرق کردی در کف دستت
انگشت هایت دور موهایم خودش را بافت
وقتی که شعرت روی لب هایم چکید آرام
موسي عصا زد، نیل آغوش مرا بشكافت!
آغوش واکردم شبیه شعله ی آتش...
آغوش وا کردم، مرا کم کم بغل کردی...
آتش گلستان شد درون سحر تن پوشت
ترسیده بودم، تو مرا محکم بغل كردی!
ترسیده بودی از تنم سر رفته باشد شعر
من بی نصیب از سیب لب های تو برگردم...
ابلیس میخندید و من درد هبوطم را
با خوشه ی انگور دستان تو سر کردم...
دییگر چه میخواهد کسی که مال او باشی؟!
دست نوازش کردن تو،بال جبراییل...
بوسیدنت وحی است، چشمانت پس از هر پلک...
احیا کننده مثل صوت صور اسرافیل...
طرح بهشتش را خدا از روی تو برداشت
آغوش تو: جنات تجری تحت الانهار
از دست رفتم، یا بگو که دوستم داری..
یا دست از این کفر مکرر بودنت بردار!
آرامش ماقبل طوفان، اي بلاي نوح
لنگر بینداز و بمان و ناخدایم باش
من التماست میکنم تا رد شوی از من!
کفر است اما تو بمان، باش و خدایم باش
گم شد میان دست هایش دین من دیشب...
با گریه در ها را به روی عشق میبستم!
دور تنم پیچید و در گوشم به خنده گفت:
"_ایمان بیاور "من" رسول آخرت هستم..."
#اهورا_فروزان
@sherestan
گم شد میان دست هایت دین من دیشب
در من کسی یک عمر دنبال تو میگشته است...
بیت المقدس،جای من در بازوان توست!
حس کن که قبله سمت چشمان تو برگشته است...
اعجاز کن پیغمبر شب های تنهایی
شق القمر کن، قفل لب های مرا وا کن!
من زندگی را برده ام از یاد، میفهمی؟!
عیسای من، این مرده را با بوسه احیا کن!
لبخند تو، يك كودتاي غیر عمدی بود
رخ داد و احساس مرا یک باره غارت کرد
در گوشه ی لب های تو یک چال افتاد و...
یوسف زلیخا را به صرف چاه دعوت کرد!
پیراهنم را غرق کردی در کف دستت
انگشت هایت دور موهایم خودش را بافت
وقتی که شعرت روی لب هایم چکید آرام
موسي عصا زد، نیل آغوش مرا بشكافت!
آغوش واکردم شبیه شعله ی آتش...
آغوش وا کردم، مرا کم کم بغل کردی...
آتش گلستان شد درون سحر تن پوشت
ترسیده بودم، تو مرا محکم بغل كردی!
ترسیده بودی از تنم سر رفته باشد شعر
من بی نصیب از سیب لب های تو برگردم...
ابلیس میخندید و من درد هبوطم را
با خوشه ی انگور دستان تو سر کردم...
دییگر چه میخواهد کسی که مال او باشی؟!
دست نوازش کردن تو،بال جبراییل...
بوسیدنت وحی است، چشمانت پس از هر پلک...
احیا کننده مثل صوت صور اسرافیل...
طرح بهشتش را خدا از روی تو برداشت
آغوش تو: جنات تجری تحت الانهار
از دست رفتم، یا بگو که دوستم داری..
یا دست از این کفر مکرر بودنت بردار!
آرامش ماقبل طوفان، اي بلاي نوح
لنگر بینداز و بمان و ناخدایم باش
من التماست میکنم تا رد شوی از من!
کفر است اما تو بمان، باش و خدایم باش
گم شد میان دست هایش دین من دیشب...
با گریه در ها را به روی عشق میبستم!
دور تنم پیچید و در گوشم به خنده گفت:
"_ایمان بیاور "من" رسول آخرت هستم..."
#اهورا_فروزان
@sherestan
/651/
قول دادم به کسی غیر تو عادت نکنم
از غم انگیزی این عشق شکایت نکنم
من به دنبال تو با عقربه ها می چرخم
عشق یعنی گله از حرکت ساعت نکنم
عشق یعنی که تو از آن کسی باشی و من
عاشقت باشم و احساس حماقت نکنم!
چه غمی بیشتر از اینکه تو جایی باشی
بشود دور و برت باشم و جرات نکنم!
عشق تو از ته دل، عمر مرا نفرین کرد...
بی تو یک روز نیامد که دعایت نکنم!
بی تو باران بزند خیس ترین رهگذرم
تا به صد خاطره با چتر خیانت نکنم
بی تو با خاطره ات هم سر دعوا دارم...
قول دادم به کسی غیر تو عادت نکنم
#علی_صفری
@sherestan
قول دادم به کسی غیر تو عادت نکنم
از غم انگیزی این عشق شکایت نکنم
من به دنبال تو با عقربه ها می چرخم
عشق یعنی گله از حرکت ساعت نکنم
عشق یعنی که تو از آن کسی باشی و من
عاشقت باشم و احساس حماقت نکنم!
چه غمی بیشتر از اینکه تو جایی باشی
بشود دور و برت باشم و جرات نکنم!
عشق تو از ته دل، عمر مرا نفرین کرد...
بی تو یک روز نیامد که دعایت نکنم!
بی تو باران بزند خیس ترین رهگذرم
تا به صد خاطره با چتر خیانت نکنم
بی تو با خاطره ات هم سر دعوا دارم...
قول دادم به کسی غیر تو عادت نکنم
#علی_صفری
@sherestan
/653/
زودتر از من بمیر!
تنها کمی زودتر...
تا تو آنی نباشی که مجبور است
راه خانه را تنها بازگردد
#راینر_كنسه
@sherestan
زودتر از من بمیر!
تنها کمی زودتر...
تا تو آنی نباشی که مجبور است
راه خانه را تنها بازگردد
#راینر_كنسه
@sherestan
/654/
نمیدانم از دلتنگی عاشقترم
یا از عاشقی
دلتنگ تر!
فقط میدانم
در آغوش منی
بی آنکه باشی
و رفتهای
بیآنکه نباشی ...
#عباس_معروفی
@sherestan
نمیدانم از دلتنگی عاشقترم
یا از عاشقی
دلتنگ تر!
فقط میدانم
در آغوش منی
بی آنکه باشی
و رفتهای
بیآنکه نباشی ...
#عباس_معروفی
@sherestan
/655/
چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم.
#پریسا_صالحی
@sherestan
چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم.
#پریسا_صالحی
@sherestan
/656/
بخت آیینه ندارم که در او مینگری
خاک بازار نیرزم که بر او میگذری
من چنان عاشق رویت که ز خود بیخبرم
تو چنان فتنه خویشی که ز ما بیخبری
گفتم از دست غمت سر به جهان دربنهم
نتوانم که به هر جا بروم در نظری
به فلک میرود آه سحر از سینه ما
تو همی برنکنی دیده ز خواب سحری
خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست
تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری
#سعدی
@sherestan
بخت آیینه ندارم که در او مینگری
خاک بازار نیرزم که بر او میگذری
من چنان عاشق رویت که ز خود بیخبرم
تو چنان فتنه خویشی که ز ما بیخبری
گفتم از دست غمت سر به جهان دربنهم
نتوانم که به هر جا بروم در نظری
به فلک میرود آه سحر از سینه ما
تو همی برنکنی دیده ز خواب سحری
خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست
تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری
#سعدی
@sherestan
/657/
مردی از دیوانه ئی پرسید
اسم اعظم خدا را می دانی
دیوانه گفت :
نام اعظم خدا نان است اما این را جایی نمی توان گفت!
مرد گفت:
نادان شرم کن،چگونه نام اعظم خدا نان است ؟
دیوانه گفت :
در قحطی نیشابور چهل شبانه روز می گشتم، نه هیچ جایی صدای اذان شنیدم و نه درب هیچ مسجدی را باز دیدم ، از آنجا بود که دانستم نام اعظم خدا و بنیاد دین و مایه اتحاد مردم نان است ."
#مصیبت_نامه_عطار
#عطار_نيشابوري
#حکایت
@sherestan
مردی از دیوانه ئی پرسید
اسم اعظم خدا را می دانی
دیوانه گفت :
نام اعظم خدا نان است اما این را جایی نمی توان گفت!
مرد گفت:
نادان شرم کن،چگونه نام اعظم خدا نان است ؟
دیوانه گفت :
در قحطی نیشابور چهل شبانه روز می گشتم، نه هیچ جایی صدای اذان شنیدم و نه درب هیچ مسجدی را باز دیدم ، از آنجا بود که دانستم نام اعظم خدا و بنیاد دین و مایه اتحاد مردم نان است ."
#مصیبت_نامه_عطار
#عطار_نيشابوري
#حکایت
@sherestan
/658/
لباست را درآوردی و من را بر تنت کردی
مرا دکمه به دکمه بستی و پیراهنت کردی
که در سرمای بهمن طعم آغوش تو می چسبد
که چسبیدی و من را مسخ گرمای تنت کردی
که من در چنگ استبداد آغوش تو آزادم
تو از دوران مشروطه به قلبم سلطنت کردی
#محسن_مهرپرور
@sherestan
لباست را درآوردی و من را بر تنت کردی
مرا دکمه به دکمه بستی و پیراهنت کردی
که در سرمای بهمن طعم آغوش تو می چسبد
که چسبیدی و من را مسخ گرمای تنت کردی
که من در چنگ استبداد آغوش تو آزادم
تو از دوران مشروطه به قلبم سلطنت کردی
#محسن_مهرپرور
@sherestan