شعرستان
1.1K subscribers
2.07K photos
147 videos
130 files
26 links
هنر اگرچه نان نمی شود اما شراب زندگیست
ژان پل سارتر

ارتباط :
@Sherestan_a



#Leave_Channel
Download Telegram
/630/

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

#کاظم_بهمنی

@sherestan
/631/

از همان روزی که مویت را نشانم داده ای

تار می بینم جهان را گرچه چشمم سالم است ..

#امير_سهرابى

@sherestan
/632/

چارلز بوکوفسکی غذای کمکی نیست
به نقل از روزنامه قدس/ شنبه 3بهمن

«وودی آلن»، «رومن گاری»، «گابریل گارسیا مارکز»، «چارلز بوکوفسکی»، «غاده السمان»، «نزار قبانی»، «ساموئل بکت»، «نیچه»، «یانیس ریتسوس» و... غذای کمکی نیستند. هرکدام از این بزرگان، گوشه‌ای از ادبیات، فلسفه، و سینمای جهان‌اند، حالا اینکه چه شده در سرزمین ما، تصویر این بزرگان در کنار جملاتی‌که درست یا غلط به آن‌ها نسبت داده شده، وسیله‌ای شده برای جلب‌توجه دیگران، جای شگفتی است.
معمولاً به افرادی‌که سوءتغذیه دارند، یا در جذب برخی ویتامین‌ها و پروتئین‌ها و... ناتوان‌اند، غذا و داروی کمکی خورانده می‌شود؛ سیستمی‌که آن را در فضای مجازی، در صفحات بسیاری می‌بینیم. امّا از آنجایی‌که در این صفحه، روی سخنمان صرفاً با شاعران است، به این نکته توجه می‌کنیم که مخاطبان صفحات شاعران، ترجیح می‌دهند که در صفحۀ شاعر موردعلاقه‌شان، نوشته‌های همان شاعر را بخوانند و مثلاً اگر بخواهند چیزی از «چارلز بوکوفسکی» و «ساموئل بکت» بخوانند، به یکی از صفحات بی‌شمارِ «سخنی از بزرگان» مراجعه می‌کنند که اتفاقاً طنز و نقیضۀ بسیاری هم برای آن‌ها ساخته شده و برای هرجور سلیقه‌ای هم مطلبی مناسب دارند.
در این مسأله، ظاهر امر این است: شاعرانی‌که در صفحاتشان درکنار شرح لحظه‌به‌لحظۀ زندگیِ مهم‌شان به روایت تصویر، و گذاشتنِ هرازگاهی شعر، تصاویر و جملات بزرگان را هم انعکاس می‌دهند، می‌خواهند خوراک فرهنگی مخاطبان‌شان را یکجا فراهم کنند، و یا اینکه مخاطبان‌شان را در جریانِ علایق و سلایق شخصی‌شان قرار دهند که مثلاً ما شب را با «نیچه» می‌خوابیم و صبحانه را با «رولان بارت» می‌خوریم و موقع چای عصرانه داریم با «بوکوفسکی» چت می‌کنیم و بعدش هم می‌رویم بیرون کمی با «وودیِ» عزیزمان قدم می‌زنیم!
امّا واقعیّت چیز دیگری است: شاعرانی‌که در صفحاتشان درکنار روایت تصویریِ زندگیِ مهم‌شان، و گذاشتنِ هرازگاهی شعر، تصاویر و جملات بزرگان را هم انعکاس می‌دهند، و زیر تصویر و جملاتِ آن بزرگان، لینک صفحۀ خودشان را درج می‌کنند، به این نتیجه رسیده‌اند که نه روایت تصویری زندگی‌شان، و نه شعرهایشان، آن‌طورکه توقعش می‌رفت، پای مخاطبان را به صفحاتشان نمی‌کشاند، و پس از تشخیص این ضعف جسمانی و سوءتغذیه(که ملاکش کمبود لایک‌ها و فالوئرهاست)، به غذای کمکیِ سخنی از بزرگان و جملات جوان‌پسند و رمانتیک و نشان‌دادنِ واکنش‌های هیجانیِ سریع و سطحی به اتفاقات گوناگون و... رو می‌آورند. غافل از اینکه مخاطب امروز، مخاطبِ باهوشی است و نباید او را دست‌کم گرفت. مخاطب امروز به‌راحتی می‌فهمد که کدام شاعر برای جذب مخاطب بیشتر، دارد یقۀ لباسش را پاره می‌کند، و کدام شاعر برای ارتقاء سطح کیفیِ آثارش، دارد یقۀ روحش را پاره می‌کند. مخاطب این چیزها را می‌فهمد دوست من! خوب هم می‌فهمد! می‌فهمد کاسۀ گدایی‌ات را این‌بار داده‌ای دست «یانیس ریتسوس» و «مارکز» و «رومن گاری» و... تا چندتا عددِ مجازی جمع کنی. می‌فهمد هوش و زکاوتش را دست‌کم گرفته‌ای، و از این کارت اصلاً خوشش نمی‌آید!
شاید غذا و داروی کمکی تأثیری روی وضعیّت جسمیِ آدم داشته باشد، امّا یقیناً ریختنِ صدها سطل آب در چاهی که از بیخ و بن خشک است، آن چاه را اِحیا نمی‌کند. و قدیمی‌ها راست می‌گفتند که چاه، باید خودش آب داشته باشد!

#لیلا_كردبچه
#مقاله

@sherestan
/633/

او دو زن دارد
یکی در رخت خوابش میخوابد
دیگری در بستر رویاهایش


#مرام_المصری

@sherestan
/634/

چرا من اینهمه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم ؟!
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابانها گم نمیشود ...
کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ،
روز آمدنش را جلو بیندازد ؟!
کسی میاید
کسی میاید
من خواب دیده ام ...

#فروغ_فرخزاد

@sherestan
/635/

چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تنِ کسی را که دوست داشته از یاد ببرد
و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟


#آنا_گاوالدا
#من_او_را_دوست_داشتم
#کتاب

@sherestan
/636/

شب را
از زنانى بپرس
كه تنها گذاشته شده‌اند
زيرا كه شب‌ها همه چيز
چند برابر مى‌شود

#مسلم_يوكسل

@sherestan
/637/

سخت است که معتاد نگاهی شده باشی
دیوانه ی چشمــان سیاهی شده باشــی
اینکــه پســر رعیت ده باشی و آنوقت-
دلداده ی تک دختر شاهـی شده باشـی
در پیچ و خم عشق به سختی به در آیی -
از چاله،، ولی راهی چاهی شده باشی
از دور تو را محکم و چون کوه ببینند
در خویش شبیه پر کاهی شده باشی
مانند دلیری که به دستش سپری نیست
بازیچه ی دستان سپاهی شده باشی
سخت است که ماه تو سراغ تو نیایـد
آنگاه که در حوضچه ماهی شده باشی

#کنعان_محمدی

@sherestan
/638/

تو سرد شده ای
وَ من
بیهوده می دمَم
در خاکسترِ خاطرات...!

نه نگاهت
شعله ور می شود
نه دلت را
دوستت دارمی گرم می کند؛

بگذار حرف ها را
چشم هایت با من در میان بگذارند
زبانت را هرگز...هرگز
اعتمادی نیست ...!

#مینا_آقازاده
@sherestan
/639/

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
الا بر آن کـــــه دارد با دلبری وصالی

#سعدی
@sherestan
/640/

آن کس که به دست جام دارد
سلطانی جم مدام دارد

آبی که خضر حیات از او یافت
در میکده جو که جام دارد

سررشته ی جان به جام بگذار
کاین رشته از او نظام دارد

ما و می و زاهدان و تقوا
تا یار سر کدام دارد

بیرون ز لب تو ساقیا نیست
در دور کسی که کام دارد

نرگس همه شیوه‌های مستی
از چشم خوشت به وام دارد

ذکر رخ و زلف تو دلم را
وردیست که صبح و شام دارد

بر سینه ی ریش دردمندان
لعلت نمکی تمام دارد

در چاه ذقن چو حافظ ای جان
حسن تو دو صد غلام دارد

#حافظ

@sherestan
/641/

با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه
عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟
با من تنها تر از ستارخان بی سپاه

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید
روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق
کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود
یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه

آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن
آدم ست و سیب خوردن آدم ست و اشتباه

سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند
"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"

#حامد_عسگری

@sherestan
/642/

مــن کــــــه در تنـــگ بــــرای تــو تـمـــاشــادارم
بــــا چـــــه رویـــــی بنــــویـســم غــم دریا دارم؟

دل پر از شوق رهایی سـت ،ولی ممکن نیست
بـــــــه زبــــــان اورم ان را کـه تــمــنـــا دارم

چــیســـــتم؟! خــــاطــره زخـــم فرامــوش شده
لـــب اگــــر بــاز کـــنم بـا تــو ســخن هـــــا دارم

بـا دلــت حســـرت هم صحبتی ام هست ،ولی
ســنگ را بــا چـــه زبانــــی بــه ســـخن وادارم؟

چیـــزی از عمــر نمانده ست ،ولی می خواهم
خــانــه ای را کــــه فــــروریــختـــه بــر پــا دارم..

#فاضل_نظری

@sherestan
/643/

تبعید، فُرم دیگری از "بَعد" و
مشکوک، شکل تازه ای از "کشک" است!
من که قرار بود قوی باشم
بر روی گونه هام چرا اشک است؟!

تنهایی ام فشرده شده در هیچ
خود را میان آینه می بوسم
بیدار می شوم وسط وحشت
امّا هنوز داخل کابوسم

بیگانه از زمان و زبان هستم
از ارتباط، عاجزم و خسته
باید شروع کرد به پوسیدن
در این اتاقِ کوچکِ در بسته

یک بمبِ منفجر نشده در مرز
یک بسته خاک در چمدان هستم
این بغض نیست، گریه و شیون نیست
من نصف رودهای جهان هستم

حک می کنم به مرحمت چاقو
روی لبانِ غمزده ام خنده!
با داستان مسخره ی تغییر
یا با جوکِ امید به آینده!!

تبعید، قبل و بعد نمی فهمد
پاییزِ ما ادامه ی پاییز است
فرقی نمی کند که کجا هستی
این آسمان، همیشه غم انگیز است

هر گوشه ای که آدمِ غمگینی ست
من شکلی از ادامه ی شب هاشم
این شعر را چرا به شما گفتم؟!
من که قرار بود قوی باشم

درجا زدم، دویده شدم در جا
این قصّه ی همیشگی من بود
بر سنگ قبر کوچک من بنویس:
این لاک پشت، فکرِ رسیدن بود

#سید_مهدی_موسوی

@sherestan
/644/

چشم هاى بسته، بازترند
و پلك، پرده اى ست
كه منظره را عميق تر مى كند
بُگذار
رودخانه از تو بُگذرد
و سنگ هاش در خستگى ات ته نشين شوند
بُگذار
بخشى زنده از مرگ باشى
و ريشه ها به اعماقت اعتماد كنند
جنگل،
تنها يك درخت است
كه در هزاران شكل
از خاك گريخته است

#گروس_عبدالملکیان

@sherestan
/645/

می بویم گیسوانت را
تا فرشته ها حسودی کنند
شانه می زنم موهایت را
تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا
شعر می گویم برای تو
تا کلمات کیف کنند ...
مست شوند ...
بمیرند ...
 

#مصطفی_مستور

@sherestan
/646/

صد بــار بگفتــم به غلامـان درت
تا آینـــه دیگـر نگذارنـد بـرت

ترسم که ببینی رخ همچون قمرت
کس باز نیاید دگر اندر نظرت

#سعدی

@sherestan
/647/

ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ
ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺷم
ﺑﺪ ﻧﮕﻮﯾﻢ ﺑﻪ ﻫﻮﺍ، ﺁﺏ ، ﺯﻣﯿﻦ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ، ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ
ﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻢ، ﻫﺮ ﭼﻪ ﮔﺬﺷﺖ
ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻝ، ﺑﺘﮑﺎﻧﻢ ﺍﺯﻏﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﮔﺬﺷﺖ ،
ﺑﺰﺩﺍﯾﻢ ﺩﯾﮕﺮ،ﺗﺎﺭ ﮐﺪﻭﺭﺕ، ﺍﺯ ﺩﻝ
ﻣﺸﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻢ، ﺗﺎ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﯽ ﮔﺮﺩﺩ
ﻭ ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺧﻮﺵ
ﺩﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ

ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ
ﺑﻪ ﻧﺴﯿﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺻﺪﻕ، ﺳﻼﻣﯽ ﺑﺪﻫﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻧﺨﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺴﺖ
ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ، ﻧﮕﺮﺩﺩ ﻓﺮﺩﺍ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ
ﮔﺮﭼﻪ ﺩﯾﺮ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ
ﮐﺎﺳﻪ ﺍﯼ ﺁﺏ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮﯾﺰﻡ

#فریدون_مشیری

@sherestan
/648/

نیکمردی هست،اما علم نیست
نیکمردی میگوید که توکل کردم .علم نیست که بداند که موضع توکل کدام است.
آخر متابعت آن است که فرمود "اشتر را زانو ببند و توکل کن!"یعنی رسول را توکل نبود،چندین در جهاد میکوشید؟عارف نبود؟نیکمرد نبود؟

#مقالات_شمس
#حکایت

@sherestan
/649/

گم شد میان دست هایت دین من دیشب
در من کسی یک عمر دنبال تو میگشته است...
بیت المقدس،جای من در بازوان توست!
حس کن که قبله سمت چشمان تو برگشته است...

اعجاز کن پیغمبر شب های تنهایی
شق القمر کن، قفل لب های مرا وا کن!
من زندگی را برده ام از یاد، میفهمی؟!
عیسای من، این مرده را با بوسه احیا کن!

لبخند تو، يك كودتاي غیر عمدی بود
رخ داد و احساس مرا یک باره غارت کرد
در گوشه ی لب های تو یک چال افتاد و...
یوسف زلیخا را به صرف چاه دعوت کرد!

پیراهنم را غرق کردی در کف دستت
انگشت هایت دور موهایم خودش را بافت
وقتی که شعرت روی لب هایم چکید آرام
موسي عصا زد، نیل آغوش مرا بشكافت!

آغوش واکردم شبیه شعله ی آتش...
آغوش وا کردم، مرا کم کم بغل کردی...
آتش گلستان شد درون سحر تن پوشت
ترسیده بودم، تو مرا محکم بغل كردی!

ترسیده بودی از تنم سر رفته باشد شعر
من بی نصیب از سیب لب های تو برگردم...
ابلیس میخندید و من درد هبوطم را
با خوشه ی انگور دستان تو سر کردم...

دییگر چه میخواهد کسی که مال او باشی؟!
دست نوازش کردن تو،بال جبراییل...
بوسیدنت وحی است، چشمانت پس از هر پلک...
احیا کننده مثل صوت صور اسرافیل...

طرح بهشتش را خدا از روی تو برداشت
آغوش تو: جنات تجری تحت الانهار
از دست رفتم، یا بگو که دوستم داری..
یا دست از این کفر مکرر بودنت بردار!

آرامش ماقبل طوفان، اي بلاي نوح
لنگر بینداز و بمان و ناخدایم باش
من التماست میکنم تا رد شوی از من!
کفر است اما تو بمان، باش و خدایم باش


گم شد میان دست هایش دین من دیشب...
با گریه در ها را به روی عشق میبستم!
دور تنم پیچید و در گوشم به خنده گفت:
"_ایمان بیاور "من" رسول آخرت هستم..."

#اهورا_فروزان

@sherestan
/650/

بی‌عمر زنده‌ام من و این بس عجب مدار
روزِ فراق را که نهد در شمار عمر !

#حافظ

@sherestan