/561/
هرگز آن پاییز زیبا را
فراموش نمیکنم،
یعنی خودم را ..
ذخیرهای که از آفتاب تابستان داشتم
هیچکس نداشت ..
تو از باغ خرمالوهای کال آمدی و
در من رسیدی ..
.
هرگز آن پاییز زیبا را
فراموش نمیکنم
یعنی تو را ..
.
#رسول_یونان
@sherestan
هرگز آن پاییز زیبا را
فراموش نمیکنم،
یعنی خودم را ..
ذخیرهای که از آفتاب تابستان داشتم
هیچکس نداشت ..
تو از باغ خرمالوهای کال آمدی و
در من رسیدی ..
.
هرگز آن پاییز زیبا را
فراموش نمیکنم
یعنی تو را ..
.
#رسول_یونان
@sherestan
/563/
می گویند
وقتی لنین مُرد
سربازِ مراقب جسد به رفیق اش می گفت:
من نمی خواستم باور کنم.
رفتم جلو
آنجائی که او خوابیده بود
در گوش او فریاد زدم:
ایلیچ !
استثمارگران آمدند !
تکان نخورد.
و من باور کردم که مرده است..
از سروده ی بلند « #در_رثای_لنین »
#برتولت_برشت
@sherestan
می گویند
وقتی لنین مُرد
سربازِ مراقب جسد به رفیق اش می گفت:
من نمی خواستم باور کنم.
رفتم جلو
آنجائی که او خوابیده بود
در گوش او فریاد زدم:
ایلیچ !
استثمارگران آمدند !
تکان نخورد.
و من باور کردم که مرده است..
از سروده ی بلند « #در_رثای_لنین »
#برتولت_برشت
@sherestan
/564/
عاشق شو و مستي كن،
ترك همه هستي كن
اي بت نپرستيده،
بتخانه چه ميداني؟
تو سنگ سيه بوسي، من چشم سياهي را
مقصود يكي باشد،
بيگانه چه ميداني؟
ضايع چه كني شب را،
لب ذاكر و دل غافل
تو ره به خدا بردن، مستانه چه ميداني؟
#مولوی
@sherestan
عاشق شو و مستي كن،
ترك همه هستي كن
اي بت نپرستيده،
بتخانه چه ميداني؟
تو سنگ سيه بوسي، من چشم سياهي را
مقصود يكي باشد،
بيگانه چه ميداني؟
ضايع چه كني شب را،
لب ذاكر و دل غافل
تو ره به خدا بردن، مستانه چه ميداني؟
#مولوی
@sherestan
/565/
پس یک سر نخ نیست که نفْروخته باشد
تا شاهد این قصه لبش دوخته باشد
انسانِ طبیعتزده، بیداریِ خود را
در کیسهی خوابش مگر اندوخته باشد!
بیرحمیِ دندانهی چنگال، غریزیست
گرگ است و محال است که آموخته باشد
ای چشمهی خورشید! نگفتی جریان چیست؟
دریا چه کند؟ ساحل اگر سوخته باشد
#مریم_جعفری_آذرمانی
@sherestan
پس یک سر نخ نیست که نفْروخته باشد
تا شاهد این قصه لبش دوخته باشد
انسانِ طبیعتزده، بیداریِ خود را
در کیسهی خوابش مگر اندوخته باشد!
بیرحمیِ دندانهی چنگال، غریزیست
گرگ است و محال است که آموخته باشد
ای چشمهی خورشید! نگفتی جریان چیست؟
دریا چه کند؟ ساحل اگر سوخته باشد
#مریم_جعفری_آذرمانی
@sherestan
/566/
حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقـــان بــه تو این بندش را:
منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر،
لای موهای تو گــم کرد خداوندش را...
#کاظم_بهمنی
@sherestan
حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقـــان بــه تو این بندش را:
منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر،
لای موهای تو گــم کرد خداوندش را...
#کاظم_بهمنی
@sherestan
/567/
برای این منِ آواره مهلتی خوب است
قبول کن شبِ تهرانِ نکبتی خوب است
.
قرارمان سر "فرصت" که منتظر ماندن
برای آدم آواره فرصتی خوب است
.
چقدر قهوه ای اش دیدم و ندانستم
که از نگاه تو این شهر لعنتی خوب است
.
مرا به جرعه ای از چشمهات مهمان کن
که چای سبز برای سلامتی خوب است
.
تو پلک می زنی و پُتک میخورد به سرم
شکنجه کُش شدن از بمب ساعتی خوب است
.
تو کوه نیستی اما اگر خروش کنی
عبور سیل به این پرحرارتی خوب است
.
شب سرودن تو خستگی نمیفهمم
تراش دادن این سنگ قیمتی خوب است
.
#مهدی_فرجی
@sherestan
برای این منِ آواره مهلتی خوب است
قبول کن شبِ تهرانِ نکبتی خوب است
.
قرارمان سر "فرصت" که منتظر ماندن
برای آدم آواره فرصتی خوب است
.
چقدر قهوه ای اش دیدم و ندانستم
که از نگاه تو این شهر لعنتی خوب است
.
مرا به جرعه ای از چشمهات مهمان کن
که چای سبز برای سلامتی خوب است
.
تو پلک می زنی و پُتک میخورد به سرم
شکنجه کُش شدن از بمب ساعتی خوب است
.
تو کوه نیستی اما اگر خروش کنی
عبور سیل به این پرحرارتی خوب است
.
شب سرودن تو خستگی نمیفهمم
تراش دادن این سنگ قیمتی خوب است
.
#مهدی_فرجی
@sherestan
/568/
حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم
آخ... تا میبینمت یک جور دیگر میشوم
با تو حس شعر در من بیشتر گل میکند
یاسم و باران که میبارد معطر میشوم
در لباس آبی از من بیشتر دل میبری
آسمان وقتی که میپوشی کبوتر میشوم
آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو
میتوانم مایهی گهگاه دلگرمی شوم
میل، میل توست، امّا بی تو باور کن که من
در هجوم بادهای سخت، پرپر میشوم
#مهدی_فرجی
@sherestan
حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم
آخ... تا میبینمت یک جور دیگر میشوم
با تو حس شعر در من بیشتر گل میکند
یاسم و باران که میبارد معطر میشوم
در لباس آبی از من بیشتر دل میبری
آسمان وقتی که میپوشی کبوتر میشوم
آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو
میتوانم مایهی گهگاه دلگرمی شوم
میل، میل توست، امّا بی تو باور کن که من
در هجوم بادهای سخت، پرپر میشوم
#مهدی_فرجی
@sherestan
/569/
اگراز کمندعشقت بروم
کجا گریزم
که خلاص بی تو بندست و
حیات بی تو زندان
اگرم نمیپسندی
مدهم به دست دشمن
که من ازتوبرنگردم به جفای ناپسندان
#سعدى
@sherestan
اگراز کمندعشقت بروم
کجا گریزم
که خلاص بی تو بندست و
حیات بی تو زندان
اگرم نمیپسندی
مدهم به دست دشمن
که من ازتوبرنگردم به جفای ناپسندان
#سعدى
@sherestan
/571/
و شاید سیگار
اختراع سرخپوستی بود
که می خواست
به معشوقهاش
پیام کوتاه بدهد 🚬
#آریا_معصومی
@sherestan
و شاید سیگار
اختراع سرخپوستی بود
که می خواست
به معشوقهاش
پیام کوتاه بدهد 🚬
#آریا_معصومی
@sherestan
/572/
تو عاشقانه ترین فصلی از کتاب منی
غنای ساده و معصوم شعر ناب منی
رفیق غربت خاموش روز خلوت من
حریف خواب و خیال شب شراب منی
تو روح نقره یی چشمه های بیداری
تو نبض آبی دریاچه های خواب منی
ــ سیاه و سرد و پذیرنده ــ آسمان توام
ــ بلند و روشن و بخشنده ــ آفتاب منی
مرا بسوی تو جز عشق بی حساب مباد
چرا که ماحصل رنج بی حساب منی
همیشه از همه پرسیده ام ، رهایی را
تو از زمانه کنون ، بهترین جواب منی
دگر به دلهره و شک نخواهم اندیشید
تویی که نقطه پایان اضطراب منی
گُریزی از تو ندارم ، هر آنچه هست ، تویی
اگر صواب منی یا که ناصواب منی
#حسین_منزوی
@sherestan
تو عاشقانه ترین فصلی از کتاب منی
غنای ساده و معصوم شعر ناب منی
رفیق غربت خاموش روز خلوت من
حریف خواب و خیال شب شراب منی
تو روح نقره یی چشمه های بیداری
تو نبض آبی دریاچه های خواب منی
ــ سیاه و سرد و پذیرنده ــ آسمان توام
ــ بلند و روشن و بخشنده ــ آفتاب منی
مرا بسوی تو جز عشق بی حساب مباد
چرا که ماحصل رنج بی حساب منی
همیشه از همه پرسیده ام ، رهایی را
تو از زمانه کنون ، بهترین جواب منی
دگر به دلهره و شک نخواهم اندیشید
تویی که نقطه پایان اضطراب منی
گُریزی از تو ندارم ، هر آنچه هست ، تویی
اگر صواب منی یا که ناصواب منی
#حسین_منزوی
@sherestan
/573/
بازی در زمین شعر2
بهنقل از روزنامۀ قدس/ شنبه 18 دی
چطور است که وقتی به کلاس نقاشی میرویم و بعد از یکیدو ترم میفهمیم در این زمینه استعدادی نداریم، راهمان را میگیریم و میرویم خودمان را در یک زمینۀ دیگر کشف کنیم، امّا با مثلاً دهسال امتحانکردن خودمان در عرصۀ شعر، و با شکستهای پیدرپی و بیوقفه در این عرصه، همچنان ادامه میدهیم؟ آیا این کار، مصداق زمینخوردن در جمع و بعد از آن، ادامۀ مسیر را سینهخیز رفتن، (که مثلاً ما مدل راه رفتنمان همینجوری است)، نیست؟ و آیا یکی از دلایل این کار، این نیست که شعر، اساساً بهلحاظ مالی، هنری کمهزینه و حتی گاهی بیهزینه است و با کاغذی و خودکاری و حتی گاه بیکاغذی و خودکاری میشود چیزی نوشت؟
بدیهی است که وجود افرادی اینچنین در عرصۀ هر هنری، آسیب چندانی برای آن هنر ندارد. مثلاً در شعر معاصر و بهطور ویژه در شاخۀ شعر نیمایی، [پس از نیمای بزرگ] چندنفری بودهاند که خوب کار کردهاند، و یقیناً هزاراننفر دیگر هم بودهاند که فقط بودهاند، ولی توان و استعدادی در این زمینه نداشتهاند و بود و نبودشان فرقی به حال شعر نیمایی نداشته، امّا آیا عمر و زندگی و وقت و انرژیِ همان افراد ارزشی نداشته؟ و مثلاً بهتر نبوده که بهجای شعر، سراغ هنر و یا اصلاً کار دیگری میرفتند؟ همین است که در شعر امروز هم افراد زیادی را میبینیم که بازیگر، کاسب، مشاور املاک، موسیقیدان، نقاش، نجار و... خوبی میشدهاند، امّا دریغ و درد که دارند عمرشان را جای اشتباهی تلف میکنند.
امّا نکتۀ جالب دربارۀ اغلب آدمهاییکه به اشتباه وارد عرصۀ شعر شدهاند، اصرار و تلاششان برای ماندن در مسیر اشتباه است، و جالبتر از آن، ترفندهایی است که برای ماندن در مسیر غلط بهکار میگیرند؛ ترفندهاییکه البته حکایت از اصرار شخص بر دیدهشدن در عرصۀ شعر دارد، نه اصرار بر شاعرشدن.
مثلاً در جلسۀ شعری، آقای علیرضا آذر را دعوت کردهاند، و دوستی با هزار زحمت خودش را به صندلی کناری آقای آذر رسانده. آقای آذر تمام حواسش به شعرخوانیهای در جلسه است و عکاس هم دارد از گوشهای بهطور نامحسوس، عکاسی میکند. آقای آذر حواسش به عکاس نیست، امّا آن دوست، با هربار فشار انگشت عکاس روی دکمۀ شاتر، ژستش را عوض میکند. بعد مثلاً 74 عکس از آن مراسم در فضای مجازی منتشر میشود و آن عزیز میرود زیر هر 74تا مینویسد: «عه! اینکه منم!» و یکی از عکسها را هم در صفحهاش میگذارد و زیرش مینویسد: «من و علی، دیروز یهویی!».
از دیگر ترفندهای این دوستانمان این است که هرروز از انتشار اشعارشان در فضای مجازی، بدون نام ایشان، و یا با نام بزرگان شعر گله میکنند. یا مثلاً بهخاطر شعریکه دیروز گذاشتهاند، از جامعۀ مهندسین که از آن شعر، برداشت اشتباه کرده و دلخور شدهاند، عذرخواهی میکنند. یا مثلاً تمام روزهای هفتهشان را با رفتن از این جلسه به آن جلسه و از این کافه به آن کافه و احتمالاً نشستن در تیررس عکاسها پر میکنند. یا هفتهای یکبار از مخاطبانشان میخواهند که سطرهایی از ایشان را که با خود زمزمه میکنند، برایشان کامنت کنند، یا مثلاً شعرهایشان را روی تصاویر آنچنانی تایپ و منتشر میکنند، یا هرهفته دورهمیهای ادبی برگزار میکنند و وقتی هیچکس در آن جلسات حاضر نمیشود، ناامید نشده و برای هفتۀ بعد هم، چندمیز همان کافه را در همان ساعت رزرو میکنند و... و... و... و آیا برگشتن از مسیری که به اشتباه در آن پاگذاشتهای، راحتتر از سینهخیز رفتن تا پایان عمر نیست؟
#لیلا_كردبچه
#مقاله
@sherestan
بازی در زمین شعر2
بهنقل از روزنامۀ قدس/ شنبه 18 دی
چطور است که وقتی به کلاس نقاشی میرویم و بعد از یکیدو ترم میفهمیم در این زمینه استعدادی نداریم، راهمان را میگیریم و میرویم خودمان را در یک زمینۀ دیگر کشف کنیم، امّا با مثلاً دهسال امتحانکردن خودمان در عرصۀ شعر، و با شکستهای پیدرپی و بیوقفه در این عرصه، همچنان ادامه میدهیم؟ آیا این کار، مصداق زمینخوردن در جمع و بعد از آن، ادامۀ مسیر را سینهخیز رفتن، (که مثلاً ما مدل راه رفتنمان همینجوری است)، نیست؟ و آیا یکی از دلایل این کار، این نیست که شعر، اساساً بهلحاظ مالی، هنری کمهزینه و حتی گاهی بیهزینه است و با کاغذی و خودکاری و حتی گاه بیکاغذی و خودکاری میشود چیزی نوشت؟
بدیهی است که وجود افرادی اینچنین در عرصۀ هر هنری، آسیب چندانی برای آن هنر ندارد. مثلاً در شعر معاصر و بهطور ویژه در شاخۀ شعر نیمایی، [پس از نیمای بزرگ] چندنفری بودهاند که خوب کار کردهاند، و یقیناً هزاراننفر دیگر هم بودهاند که فقط بودهاند، ولی توان و استعدادی در این زمینه نداشتهاند و بود و نبودشان فرقی به حال شعر نیمایی نداشته، امّا آیا عمر و زندگی و وقت و انرژیِ همان افراد ارزشی نداشته؟ و مثلاً بهتر نبوده که بهجای شعر، سراغ هنر و یا اصلاً کار دیگری میرفتند؟ همین است که در شعر امروز هم افراد زیادی را میبینیم که بازیگر، کاسب، مشاور املاک، موسیقیدان، نقاش، نجار و... خوبی میشدهاند، امّا دریغ و درد که دارند عمرشان را جای اشتباهی تلف میکنند.
امّا نکتۀ جالب دربارۀ اغلب آدمهاییکه به اشتباه وارد عرصۀ شعر شدهاند، اصرار و تلاششان برای ماندن در مسیر اشتباه است، و جالبتر از آن، ترفندهایی است که برای ماندن در مسیر غلط بهکار میگیرند؛ ترفندهاییکه البته حکایت از اصرار شخص بر دیدهشدن در عرصۀ شعر دارد، نه اصرار بر شاعرشدن.
مثلاً در جلسۀ شعری، آقای علیرضا آذر را دعوت کردهاند، و دوستی با هزار زحمت خودش را به صندلی کناری آقای آذر رسانده. آقای آذر تمام حواسش به شعرخوانیهای در جلسه است و عکاس هم دارد از گوشهای بهطور نامحسوس، عکاسی میکند. آقای آذر حواسش به عکاس نیست، امّا آن دوست، با هربار فشار انگشت عکاس روی دکمۀ شاتر، ژستش را عوض میکند. بعد مثلاً 74 عکس از آن مراسم در فضای مجازی منتشر میشود و آن عزیز میرود زیر هر 74تا مینویسد: «عه! اینکه منم!» و یکی از عکسها را هم در صفحهاش میگذارد و زیرش مینویسد: «من و علی، دیروز یهویی!».
از دیگر ترفندهای این دوستانمان این است که هرروز از انتشار اشعارشان در فضای مجازی، بدون نام ایشان، و یا با نام بزرگان شعر گله میکنند. یا مثلاً بهخاطر شعریکه دیروز گذاشتهاند، از جامعۀ مهندسین که از آن شعر، برداشت اشتباه کرده و دلخور شدهاند، عذرخواهی میکنند. یا مثلاً تمام روزهای هفتهشان را با رفتن از این جلسه به آن جلسه و از این کافه به آن کافه و احتمالاً نشستن در تیررس عکاسها پر میکنند. یا هفتهای یکبار از مخاطبانشان میخواهند که سطرهایی از ایشان را که با خود زمزمه میکنند، برایشان کامنت کنند، یا مثلاً شعرهایشان را روی تصاویر آنچنانی تایپ و منتشر میکنند، یا هرهفته دورهمیهای ادبی برگزار میکنند و وقتی هیچکس در آن جلسات حاضر نمیشود، ناامید نشده و برای هفتۀ بعد هم، چندمیز همان کافه را در همان ساعت رزرو میکنند و... و... و... و آیا برگشتن از مسیری که به اشتباه در آن پاگذاشتهای، راحتتر از سینهخیز رفتن تا پایان عمر نیست؟
#لیلا_كردبچه
#مقاله
@sherestan
/574/
من پیوسته از تو گریخته ام
و به اتاقم، کتابهایم
دوستان دیوانه ام
و افکار مالیخولیائیم
پناه برده ام
قبول دارم که کله شق بودم
اما تو هم همواره
فقط در پی اثبات سه چیز بودی
اول آنکه,در این ارتباط
بی تقصیری
دوم آنکه,من مقصرم
و سوم با بزرگواری تمام
حاضری مرا ببخشی!
#فرانتس_کافکا
@sherestan
من پیوسته از تو گریخته ام
و به اتاقم، کتابهایم
دوستان دیوانه ام
و افکار مالیخولیائیم
پناه برده ام
قبول دارم که کله شق بودم
اما تو هم همواره
فقط در پی اثبات سه چیز بودی
اول آنکه,در این ارتباط
بی تقصیری
دوم آنکه,من مقصرم
و سوم با بزرگواری تمام
حاضری مرا ببخشی!
#فرانتس_کافکا
@sherestan
/575/
صدایت که کردم،
جانم گفتی!
ماندهام با این
صد سالی که به عمرم
اضافه شد،
چه کنم...!
#فاطمه_حسینی
@sherestan
صدایت که کردم،
جانم گفتی!
ماندهام با این
صد سالی که به عمرم
اضافه شد،
چه کنم...!
#فاطمه_حسینی
@sherestan
/576/
جوان که بودم از مردم چیزی میخواستم که نمیتوانستند بدهند: دوستی پیوسته، عاطفه مدام.
حال یاد گرفتهام از آنان چیزی بخواهم کمتر از آنچه میتوانند بدهند: همنشینی بیکلام.
#آلبر_کامو
#کتاب #آدم_اول
@sherestan
جوان که بودم از مردم چیزی میخواستم که نمیتوانستند بدهند: دوستی پیوسته، عاطفه مدام.
حال یاد گرفتهام از آنان چیزی بخواهم کمتر از آنچه میتوانند بدهند: همنشینی بیکلام.
#آلبر_کامو
#کتاب #آدم_اول
@sherestan
/577/
سربازانی که از جنگ برنمیگردند
نمرده اند...!
شبیه مردانی
که بعد از دیدن تو
دیگر کسی آن ها را ندید
.
از جنگ
پوکه ی گلوله هایی می ماند
که نیمی از آن ها رفته است
از زیبایی تو
هزار ته مانده ی سیگار
نگاه کن
آن مرد که سیگار بدست می آید
قطار کوچکیست
که اندوه یک رفتن را آورده است
تا قطاری که روی ریل دود میکند
اندوه هزار رفتن را ببرد
.
حالا گیرم که تو
برای تمام مردان جهان
دست تکان بدهی
با شلیک آخرین گلوله
چیزی تمام نمیشود
جنگ تا سفید شدن
چشم هزاران مادر
ادامه دارد
و زیبایی تو
در موهایی که سفید می شوند
به نسل های بعد ارث می رسد
.
به تو فکر خواهم کرد
آنقدر فکر خواهم کرد
که سال ها بعد
روزنامه ها تیتر بزنند
از لب های جنازه ای
دود بلند می شود
و مردم متعجب
به عکسم نگاه کنند
و تو لبخند بزنی
زیر لب بگویی:
دیوانه هنوز به من فکر میکند
.
زیبایی یک زن
مردان زیادی را تنها می کند
تنهایی به خیابان می رود
دیوانه میشود
و چقدر دیوانه ها شبیه همدیگرند
و چقدر پوکه ها شبیه همدیگرند
و چقدر ته مانده ی سیگارها شبیه همدیگرند
انگار همه از زیبایی تو برگشته باشند
شبیه من
که یک بار مرده ام
برای دوست داشتن تو
و هزاران بار
گور به گور شده ام
برای هزاران زنی
که بعد از تو
دوست داشته ام
.
از جنگ های سخت
تنها یک نفر
زنده بر می گردد
و تو آنقدر زیبا بودی
که ما ترسیدیم
و هیچ یک دوست نداشتیم بدانیم
از هزاران مردی
که سیگار بدست
به دنبال تو راه افتاده اند
کدام قطار به مقصد می رسد
#آریا_معصومی
@sherestan
سربازانی که از جنگ برنمیگردند
نمرده اند...!
شبیه مردانی
که بعد از دیدن تو
دیگر کسی آن ها را ندید
.
از جنگ
پوکه ی گلوله هایی می ماند
که نیمی از آن ها رفته است
از زیبایی تو
هزار ته مانده ی سیگار
نگاه کن
آن مرد که سیگار بدست می آید
قطار کوچکیست
که اندوه یک رفتن را آورده است
تا قطاری که روی ریل دود میکند
اندوه هزار رفتن را ببرد
.
حالا گیرم که تو
برای تمام مردان جهان
دست تکان بدهی
با شلیک آخرین گلوله
چیزی تمام نمیشود
جنگ تا سفید شدن
چشم هزاران مادر
ادامه دارد
و زیبایی تو
در موهایی که سفید می شوند
به نسل های بعد ارث می رسد
.
به تو فکر خواهم کرد
آنقدر فکر خواهم کرد
که سال ها بعد
روزنامه ها تیتر بزنند
از لب های جنازه ای
دود بلند می شود
و مردم متعجب
به عکسم نگاه کنند
و تو لبخند بزنی
زیر لب بگویی:
دیوانه هنوز به من فکر میکند
.
زیبایی یک زن
مردان زیادی را تنها می کند
تنهایی به خیابان می رود
دیوانه میشود
و چقدر دیوانه ها شبیه همدیگرند
و چقدر پوکه ها شبیه همدیگرند
و چقدر ته مانده ی سیگارها شبیه همدیگرند
انگار همه از زیبایی تو برگشته باشند
شبیه من
که یک بار مرده ام
برای دوست داشتن تو
و هزاران بار
گور به گور شده ام
برای هزاران زنی
که بعد از تو
دوست داشته ام
.
از جنگ های سخت
تنها یک نفر
زنده بر می گردد
و تو آنقدر زیبا بودی
که ما ترسیدیم
و هیچ یک دوست نداشتیم بدانیم
از هزاران مردی
که سیگار بدست
به دنبال تو راه افتاده اند
کدام قطار به مقصد می رسد
#آریا_معصومی
@sherestan
/578/
هیتلر...
موسلینی...
استالین...
ناپلئون...
همه احمق بودند!
کدام مرد عاقلی...
بجای بافتن موی معشوقه اش...
عمرش را صرف جنگ میکند...
ﺑﻴﺎ ﺩﺭ ﻻبه لای ﻭﺭﻗﻪ ﻫﺎﻱ ﺍﻳﻦ ﻛﺘﺎﺏ...
ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﺒﻮﺳﻴﻢ...
ﻧﮕﺮﺍﻥِ ﺁﺑﺮﻭ ﻫﻢ ﻧﺒﺎﺵ؛
ﺍﻳﻨﺠﺎ:
ﻫﻴﭻ ﻛﺲ...
ﻛﺘﺎﺏ...
ﻧﻤﻲ ﺧﻮﺍﻧﺪ...
#رضا_دستجردی
@sherestan
هیتلر...
موسلینی...
استالین...
ناپلئون...
همه احمق بودند!
کدام مرد عاقلی...
بجای بافتن موی معشوقه اش...
عمرش را صرف جنگ میکند...
ﺑﻴﺎ ﺩﺭ ﻻبه لای ﻭﺭﻗﻪ ﻫﺎﻱ ﺍﻳﻦ ﻛﺘﺎﺏ...
ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﺒﻮﺳﻴﻢ...
ﻧﮕﺮﺍﻥِ ﺁﺑﺮﻭ ﻫﻢ ﻧﺒﺎﺵ؛
ﺍﻳﻨﺠﺎ:
ﻫﻴﭻ ﻛﺲ...
ﻛﺘﺎﺏ...
ﻧﻤﻲ ﺧﻮﺍﻧﺪ...
#رضا_دستجردی
@sherestan
/579/
ای نور دل و دیده و جانم چونی
وی آرزوی هر دو جهانم چونی
من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من ندانم چونی
#مولانا
@sherestan
ای نور دل و دیده و جانم چونی
وی آرزوی هر دو جهانم چونی
من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من ندانم چونی
#مولانا
@sherestan
/581/
نلی: شاید روزی بخاطر یه اتفاق، بازم همدیگه رو دیدیم!
دنی: میشه بگی اون اتفاق کجا ممکنه بیفته؟
تا من، حتماً اونجا باشم!
#King_Creole
نلی: شاید روزی بخاطر یه اتفاق، بازم همدیگه رو دیدیم!
دنی: میشه بگی اون اتفاق کجا ممکنه بیفته؟
تا من، حتماً اونجا باشم!
#King_Creole