شعرستان
1.1K subscribers
2.07K photos
147 videos
130 files
26 links
هنر اگرچه نان نمی شود اما شراب زندگیست
ژان پل سارتر

ارتباط :
@Sherestan_a



#Leave_Channel
Download Telegram
/555/

حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود
از خانه ای که بوی تنت را گرفته بود

می خواستی که جیغ شوی: خسته ام عزیز!
یک دست خسته تر دهنت را گرفته بود!!

می خواستی فرار... که مثل دو چشم خیس
چیزی مقابل ترنت را گرفته بود

می خواستی بمیری و از دست دست هاش...
با گریه گوشه ی کفنت را گرفته بود


لعنت به روزگار که از خاطرات من
حتی خیال داشتنت را گرفته بود

لعنت به روزگار که ما را دو نیم کرد
چیزی شبیه «تو» که منت را گرفته بود

که اوّلا «گرفته دلم» ثانیاً... شبی ↓
تیره تمام ثانیاًت را گرفته بود!!


حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود
بویی غریبه کلّ تنت را گرفته بود

#سید_مهدی_موسوی

@sherestan
/556/

روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟

#فروغ_فرخزاد

@sherestan
/557/

عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی عملان، واجب است نشنیدن

#حافظ
@sherestan
/558/

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است
در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

قصه فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه
دل به دست آوردن از کشورگشایی بهتر است

#فاضل_نظری

@Sherestan
/559/

اشک ها آهسته می‌لغزند بر رخسار زردم
آرزو دارم روم جایی که دیگر برنگردم
#عماد_خراسانی

@sherestan
/560/

ادبیات نسخه دوم جهان واقعی نیست، از آن کثافت همان یک نسخه کافی است!

#ویرجینیا_وولف
#جمله

@sherestan
/561/

هرگز آن پاییز زیبا را
فراموش نمی‌کنم،
یعنی خودم را ..
ذخیره‌ای که از آفتاب تابستان داشتم
هیچ‌کس نداشت ..
تو از باغ خرمالوهای کال آمدی و
در من رسیدی ..
.
هرگز آن پاییز زیبا را
فراموش نمی‌کنم
یعنی تو را ..
.
#رسول_یونان

@sherestan
/562/

همه از پشت خنجرم زده اند

دوستانی خجالتی دارم ...

#سید_مهدی_موسوی

@sherestan
/563/

می گویند
وقتی لنین مُرد
سربازِ مراقب جسد به رفیق اش می گفت:
من نمی خواستم باور کنم.
رفتم جلو
آنجائی که او خوابیده بود
در گوش او فریاد زدم:
ایلیچ !
استثمارگران آمدند !
تکان نخورد.
و من باور کردم که مرده است..

از سروده ی بلند « #در_رثای_لنین »

#برتولت_برشت

@sherestan
/564/

عاشق شو و مستي كن،
ترك همه هستي كن
اي بت نپرستيده،
بتخانه چه ميداني؟
تو سنگ سيه بوسي، من چشم سياهي را
مقصود يكي باشد،
بيگانه چه ميداني؟
ضايع چه كني شب را،
لب ذاكر و دل غافل
تو ره به خدا بردن، مستانه چه ميداني؟

#مولوی

@sherestan
/565/

پس یک سر نخ نیست که نفْروخته باشد
تا شاهد این قصه لبش دوخته باشد

انسانِ طبیعت‌زده، بیداریِ خود را
در کیسه‌ی خوابش مگر اندوخته باشد!

بی‌رحمیِ دندانه‌ی چنگال، غریزی‌ست
گرگ است و محال است که آموخته باشد

ای چشمه‌ی خورشید! نگفتی جریان چیست؟
دریا چه کند؟ ساحل اگر سوخته باشد

#مریم_جعفری_آذرمانی

@sherestan
/566/

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقـــان بــه تو این بندش را:

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر،
لای موهای تو گــم کرد خداوندش را...

#کاظم_بهمنی

@sherestan
/567/
برای این منِ آواره مهلتی خوب است
قبول کن شبِ تهرانِ نکبتی خوب است
.
قرارمان سر "فرصت" که منتظر ماندن
برای آدم آواره فرصتی خوب است
.
چقدر قهوه ای اش دیدم و ندانستم
که از نگاه تو این شهر لعنتی خوب است
.
مرا به جرعه ای از چشمهات مهمان کن
که چای سبز برای سلامتی خوب است
.
تو پلک می زنی و پُتک میخورد به سرم
شکنجه کُش شدن از بمب ساعتی خوب است
.
تو کوه نیستی اما اگر خروش کنی
عبور سیل به این پرحرارتی خوب است
.
شب سرودن تو خستگی نمیفهمم
تراش دادن این سنگ قیمتی خوب است
.
#مهدی_فرجی
@sherestan
/568/
حال من خوب است اما با تو بهتر می‌شوم‌

آخ‌... تا می‌بینمت یک جور دیگر می‌شوم‌

با تو حس شعر در من بیشتر گل می‌کند

یاسم و باران که می‌بارد معطر می‌شوم‌

در لباس آبی از من بیشتر دل می‌بری‌

آسمان وقتی که می‌پوشی کبوتر می‌شوم‌

آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو

می‌توانم مایه‌ی گهگاه‌ دلگرمی شوم‌

میل‌، میل توست‌، امّا بی تو باور کن که من‌

در هجوم بادهای سخت‌، پرپر می‌شوم

#مهدی_فرجی
@sherestan
/569/

اگراز کمندعشقت بروم
کجا گریزم
که خلاص بی تو بندست و
حیات بی تو زندان

اگرم نمی‌پسندی
مدهم به دست دشمن
که من ازتوبرنگردم به جفای ناپسندان

#سعدى

@sherestan
/570/
چشمی به رهت دوخته ام باز که شاید
بازآئی و بــرهانیـم از چــشــم به راهی

#شهریار
@sherestan
/571/
و شاید سیگار
اختراع سرخپوستی بود
که می خواست
به معشوقه‌اش
پیام کوتاه بدهد 🚬

#آریا_معصومی
@sherestan
/572/
تو عاشقانه ترین فصلی از کتاب منی

غنای ساده و معصوم شعر ناب منی

رفیق غربت خاموش روز خلوت من

حریف خواب و خیال شب شراب منی

تو روح نقره یی چشمه های بیداری

تو نبض آبی دریاچه های خواب منی

ــ سیاه و سرد و پذیرنده ــ آسمان توام

ــ بلند و روشن و بخشنده ــ آفتاب منی

مرا بسوی تو جز عشق بی حساب مباد

چرا که ماحصل رنج بی حساب منی

همیشه از همه پرسیده ام ، رهایی را

تو از زمانه کنون ، بهترین جواب منی

دگر به دلهره و شک نخواهم اندیشید

تویی که نقطه پایان اضطراب منی

گُریزی از تو ندارم ، هر آنچه هست ، تویی

اگر صواب منی یا که ناصواب منی

#حسین_منزوی
@sherestan
/573/

بازی در زمین شعر2
به‌نقل از روزنامۀ قدس/ شنبه 18 دی

چطور است که وقتی به کلاس نقاشی می‌رویم و بعد از یکی‌دو ترم می‌فهمیم در این زمینه استعدادی نداریم، راهمان را می‌گیریم و می‌رویم خودمان را در یک زمینۀ دیگر کشف کنیم، امّا با مثلاً ده‌سال امتحان‌کردن خودمان در عرصۀ شعر، و با شکست‌های پی‌درپی و بی‌وقفه در این عرصه، همچنان ادامه می‌دهیم؟ آیا این کار، مصداق زمین‌خوردن در جمع و بعد از آن، ادامۀ مسیر را سینه‌خیز رفتن، (که مثلاً ما مدل راه رفتنمان همین‌جوری است)، نیست؟ و آیا یکی از دلایل این کار، این نیست که شعر، اساساً به‌لحاظ مالی، هنری کم‌هزینه و حتی گاهی بی‌هزینه است و با کاغذی و خودکاری و حتی گاه بی‌کاغذی و خودکاری می‌شود چیزی نوشت؟
بدیهی است که وجود افرادی اینچنین در عرصۀ هر هنری، آسیب چندانی برای آن هنر ندارد. مثلاً در شعر معاصر و به‌طور ویژه در شاخۀ شعر نیمایی، [پس از نیمای بزرگ] چندنفری بوده‌اند که خوب کار کرده‌اند، و یقیناً هزاران‌نفر دیگر هم بوده‌اند که فقط بوده‌اند، ولی توان و استعدادی در این زمینه نداشته‌اند و بود و نبودشان فرقی به حال شعر نیمایی نداشته، امّا آیا عمر و زندگی و وقت و انرژیِ همان افراد ارزشی نداشته؟ و مثلاً بهتر نبوده که به‌جای شعر، سراغ هنر و یا اصلاً کار دیگری می‌رفتند؟ همین است که در شعر امروز هم افراد زیادی را می‌بینیم که بازیگر، کاسب، مشاور املاک، موسیقی‌دان، نقاش، نجار و... خوبی می‌شده‌اند، امّا دریغ و درد که دارند عمرشان را جای اشتباهی تلف می‌کنند.
امّا نکتۀ جالب دربارۀ اغلب آدم‌هایی‌که به اشتباه وارد عرصۀ شعر شده‌اند، اصرار و تلاششان برای ماندن در مسیر اشتباه است، و جالب‌تر از آن، ترفندهایی است که برای ماندن در مسیر غلط به‌کار می‌گیرند؛ ترفندهایی‌که البته حکایت از اصرار شخص بر دیده‌شدن در عرصۀ شعر دارد، نه اصرار بر شاعرشدن.
مثلاً در جلسۀ شعری، آقای علیرضا آذر را دعوت کرده‌اند، و دوستی با هزار زحمت خودش را به صندلی کناری آقای آذر رسانده. آقای آذر تمام حواسش به شعرخوانی‌های در جلسه است و عکاس هم دارد از گوشه‌ای به‌طور نامحسوس، عکاسی می‌کند. آقای آذر حواسش به عکاس نیست، امّا آن دوست، با هربار فشار انگشت عکاس روی دکمۀ شاتر، ژستش را عوض می‌کند. بعد مثلاً 74 عکس از آن مراسم در فضای مجازی منتشر می‌شود و آن عزیز می‌رود زیر هر 74تا می‌نویسد: «عه! اینکه منم!» و یکی از عکس‌ها را هم در صفحه‌اش می‌گذارد و زیرش می‌نویسد: «من و علی، دیروز یهویی!».
از دیگر ترفندهای این دوستانمان این است که هرروز از انتشار اشعارشان در فضای مجازی، بدون نام ایشان، و یا با نام بزرگان شعر گله می‌کنند. یا مثلاً به‌خاطر شعری‌که دیروز گذاشته‌اند، از جامعۀ مهندسین که از آن شعر، برداشت اشتباه کرده‌ و دلخور شده‌اند، عذرخواهی می‌کنند. یا مثلاً تمام روزهای هفته‌شان را با رفتن از این جلسه به آن جلسه و از این کافه به آن کافه و احتمالاً نشستن در تیررس عکاس‌ها پر می‌کنند. یا هفته‌ای یکبار از مخاطبانشان می‌خواهند که سطرهایی از ایشان را که با خود زمزمه می‌کنند، برایشان کامنت کنند، یا مثلاً شعرهایشان را روی تصاویر آنچنانی تایپ و منتشر می‌کنند، یا هرهفته دورهمی‌های ادبی برگزار می‌کنند و وقتی هیچ‌کس در آن جلسات حاضر نمی‌شود، ناامید نشده و برای هفتۀ بعد هم، چندمیز همان کافه را در همان ساعت رزرو می‌کنند و... و... و... و آیا برگشتن از مسیری که به اشتباه در آن پاگذاشته‌ای، راحت‌تر از سینه‌خیز رفتن تا پایان عمر نیست؟

#لیلا_كردبچه
#مقاله

@sherestan
/574/

من پیوسته از تو گریخته ام
و به اتاقم، کتابهایم
دوستان دیوانه ام
و افکار مالیخولیائیم
پناه برده ام
قبول دارم که کله شق بودم
اما تو هم همواره
فقط در پی اثبات سه چیز بودی

اول آنکه,در این ارتباط
بی تقصیری
دوم آنکه,من مقصرم
و سوم با بزرگواری تمام
حاضری مرا ببخشی!

#فرانتس_کافکا

@sherestan
/575/
صدایت که کردم،
جانم گفتی!
مانده‌ام با این
صد سالی که به عمرم
اضافه شد،
چه کنم...!

#فاطمه_حسینی
@sherestan