/552/
گریه ام تا که مگرگریه به پایان برسد
که خیابانِ پس از تو به خیابان برسد
آتشی دارم و از الکل گیج است تنم
که تمام تنم آتش شده از سوختنم
بحث داغ نفسم بود و طنابی که تویی
لطف قصاب تهِ جرعه ی آبی که تویی
من که کوهی بودم غصه تکانت ندهد
دستِ نامرد به نامرد نشانت ندهد
من که عمری ست زر مفتِ زیادی زده ام
می روم دست به دستی که ندادی بدهم
گریه ام تا که مگرگریه به پایان برسد
که خیابانِ پس از تو به خیابان برسد
مثلِ دریا وسطِ آب و عطش بودو نبود
مرد این قصه اگر پیش زنش بود و نبود
مانده بین رگ و دل یا بزند یا بکند
حرف هایی ست که یک مرد نباید بزند
حرف هایی ست که آتش شده در پیرهنم
نعشِ سیمرغم و از قاف نگفتم به زنم
حرف هایی ست که با مشت به دیوار زدم
که نفهمیدی و تا خانه ی تو زار زدم
بغلم کن که من از شب به تو مشتاق ترم
به پریشانی موهای تو سنجاق ترم
توی لیوان شبم شربتِ سم خواهم ریخت
تو که باشی وسطِ جمع به هم خواهم ریخت
وصف حال نفسم نیست که بند آمده است
قهرمانی که تو می خواستی«آدم بده» است
نرسیدن به تو فصلی ست که پاییزتر است
توکه هستی که شبم بی تو غم انگیزتر است؟
تو که هستی جلویت آینه دل باخته است؟
فکر تشبیه تو را از سرش انداخته است؟
بوی خواب است که پیچیده شده ملحفه ام
خفه ام بی تو به اندازه ی دنیا خفه ام
گریه ام تا که مگر گریه به پایان برسد
که خیابان ِ پس از تو به خیابان برسد...
#وحید_نجفی
@sherestan
گریه ام تا که مگرگریه به پایان برسد
که خیابانِ پس از تو به خیابان برسد
آتشی دارم و از الکل گیج است تنم
که تمام تنم آتش شده از سوختنم
بحث داغ نفسم بود و طنابی که تویی
لطف قصاب تهِ جرعه ی آبی که تویی
من که کوهی بودم غصه تکانت ندهد
دستِ نامرد به نامرد نشانت ندهد
من که عمری ست زر مفتِ زیادی زده ام
می روم دست به دستی که ندادی بدهم
گریه ام تا که مگرگریه به پایان برسد
که خیابانِ پس از تو به خیابان برسد
مثلِ دریا وسطِ آب و عطش بودو نبود
مرد این قصه اگر پیش زنش بود و نبود
مانده بین رگ و دل یا بزند یا بکند
حرف هایی ست که یک مرد نباید بزند
حرف هایی ست که آتش شده در پیرهنم
نعشِ سیمرغم و از قاف نگفتم به زنم
حرف هایی ست که با مشت به دیوار زدم
که نفهمیدی و تا خانه ی تو زار زدم
بغلم کن که من از شب به تو مشتاق ترم
به پریشانی موهای تو سنجاق ترم
توی لیوان شبم شربتِ سم خواهم ریخت
تو که باشی وسطِ جمع به هم خواهم ریخت
وصف حال نفسم نیست که بند آمده است
قهرمانی که تو می خواستی«آدم بده» است
نرسیدن به تو فصلی ست که پاییزتر است
توکه هستی که شبم بی تو غم انگیزتر است؟
تو که هستی جلویت آینه دل باخته است؟
فکر تشبیه تو را از سرش انداخته است؟
بوی خواب است که پیچیده شده ملحفه ام
خفه ام بی تو به اندازه ی دنیا خفه ام
گریه ام تا که مگر گریه به پایان برسد
که خیابان ِ پس از تو به خیابان برسد...
#وحید_نجفی
@sherestan
/553/
کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است
از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است
ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است
خلق دلسنگاند و من آیینه با خود میبرم
بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است
یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است میبارد! فراوانی بس است
نسل پشت نسل تنها امتحان پس میدهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است
بر سر خوان تو تنها کفر نعمت میکنیم
سفرهات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است!
#فاضل_نظری
@sherestan
کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است
از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است
ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است
خلق دلسنگاند و من آیینه با خود میبرم
بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است
یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است میبارد! فراوانی بس است
نسل پشت نسل تنها امتحان پس میدهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است
بر سر خوان تو تنها کفر نعمت میکنیم
سفرهات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است!
#فاضل_نظری
@sherestan
/555/
حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود
از خانه ای که بوی تنت را گرفته بود
می خواستی که جیغ شوی: خسته ام عزیز!
یک دست خسته تر دهنت را گرفته بود!!
می خواستی فرار... که مثل دو چشم خیس
چیزی مقابل ترنت را گرفته بود
می خواستی بمیری و از دست دست هاش...
با گریه گوشه ی کفنت را گرفته بود
■
لعنت به روزگار که از خاطرات من
حتی خیال داشتنت را گرفته بود
لعنت به روزگار که ما را دو نیم کرد
چیزی شبیه «تو» که منت را گرفته بود
که اوّلا «گرفته دلم» ثانیاً... شبی ↓
تیره تمام ثانیاًت را گرفته بود!!
■
حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود
بویی غریبه کلّ تنت را گرفته بود
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود
از خانه ای که بوی تنت را گرفته بود
می خواستی که جیغ شوی: خسته ام عزیز!
یک دست خسته تر دهنت را گرفته بود!!
می خواستی فرار... که مثل دو چشم خیس
چیزی مقابل ترنت را گرفته بود
می خواستی بمیری و از دست دست هاش...
با گریه گوشه ی کفنت را گرفته بود
■
لعنت به روزگار که از خاطرات من
حتی خیال داشتنت را گرفته بود
لعنت به روزگار که ما را دو نیم کرد
چیزی شبیه «تو» که منت را گرفته بود
که اوّلا «گرفته دلم» ثانیاً... شبی ↓
تیره تمام ثانیاًت را گرفته بود!!
■
حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود
بویی غریبه کلّ تنت را گرفته بود
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
/556/
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟
#فروغ_فرخزاد
@sherestan
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟
#فروغ_فرخزاد
@sherestan
/558/
مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است
در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است
قصه فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه
دل به دست آوردن از کشورگشایی بهتر است
#فاضل_نظری
@Sherestan
مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است
در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است
قصه فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه
دل به دست آوردن از کشورگشایی بهتر است
#فاضل_نظری
@Sherestan
/560/
ادبیات نسخه دوم جهان واقعی نیست، از آن کثافت همان یک نسخه کافی است!
#ویرجینیا_وولف
#جمله
@sherestan
ادبیات نسخه دوم جهان واقعی نیست، از آن کثافت همان یک نسخه کافی است!
#ویرجینیا_وولف
#جمله
@sherestan
/561/
هرگز آن پاییز زیبا را
فراموش نمیکنم،
یعنی خودم را ..
ذخیرهای که از آفتاب تابستان داشتم
هیچکس نداشت ..
تو از باغ خرمالوهای کال آمدی و
در من رسیدی ..
.
هرگز آن پاییز زیبا را
فراموش نمیکنم
یعنی تو را ..
.
#رسول_یونان
@sherestan
هرگز آن پاییز زیبا را
فراموش نمیکنم،
یعنی خودم را ..
ذخیرهای که از آفتاب تابستان داشتم
هیچکس نداشت ..
تو از باغ خرمالوهای کال آمدی و
در من رسیدی ..
.
هرگز آن پاییز زیبا را
فراموش نمیکنم
یعنی تو را ..
.
#رسول_یونان
@sherestan
/563/
می گویند
وقتی لنین مُرد
سربازِ مراقب جسد به رفیق اش می گفت:
من نمی خواستم باور کنم.
رفتم جلو
آنجائی که او خوابیده بود
در گوش او فریاد زدم:
ایلیچ !
استثمارگران آمدند !
تکان نخورد.
و من باور کردم که مرده است..
از سروده ی بلند « #در_رثای_لنین »
#برتولت_برشت
@sherestan
می گویند
وقتی لنین مُرد
سربازِ مراقب جسد به رفیق اش می گفت:
من نمی خواستم باور کنم.
رفتم جلو
آنجائی که او خوابیده بود
در گوش او فریاد زدم:
ایلیچ !
استثمارگران آمدند !
تکان نخورد.
و من باور کردم که مرده است..
از سروده ی بلند « #در_رثای_لنین »
#برتولت_برشت
@sherestan
/564/
عاشق شو و مستي كن،
ترك همه هستي كن
اي بت نپرستيده،
بتخانه چه ميداني؟
تو سنگ سيه بوسي، من چشم سياهي را
مقصود يكي باشد،
بيگانه چه ميداني؟
ضايع چه كني شب را،
لب ذاكر و دل غافل
تو ره به خدا بردن، مستانه چه ميداني؟
#مولوی
@sherestan
عاشق شو و مستي كن،
ترك همه هستي كن
اي بت نپرستيده،
بتخانه چه ميداني؟
تو سنگ سيه بوسي، من چشم سياهي را
مقصود يكي باشد،
بيگانه چه ميداني؟
ضايع چه كني شب را،
لب ذاكر و دل غافل
تو ره به خدا بردن، مستانه چه ميداني؟
#مولوی
@sherestan
/565/
پس یک سر نخ نیست که نفْروخته باشد
تا شاهد این قصه لبش دوخته باشد
انسانِ طبیعتزده، بیداریِ خود را
در کیسهی خوابش مگر اندوخته باشد!
بیرحمیِ دندانهی چنگال، غریزیست
گرگ است و محال است که آموخته باشد
ای چشمهی خورشید! نگفتی جریان چیست؟
دریا چه کند؟ ساحل اگر سوخته باشد
#مریم_جعفری_آذرمانی
@sherestan
پس یک سر نخ نیست که نفْروخته باشد
تا شاهد این قصه لبش دوخته باشد
انسانِ طبیعتزده، بیداریِ خود را
در کیسهی خوابش مگر اندوخته باشد!
بیرحمیِ دندانهی چنگال، غریزیست
گرگ است و محال است که آموخته باشد
ای چشمهی خورشید! نگفتی جریان چیست؟
دریا چه کند؟ ساحل اگر سوخته باشد
#مریم_جعفری_آذرمانی
@sherestan
/566/
حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقـــان بــه تو این بندش را:
منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر،
لای موهای تو گــم کرد خداوندش را...
#کاظم_بهمنی
@sherestan
حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقـــان بــه تو این بندش را:
منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر،
لای موهای تو گــم کرد خداوندش را...
#کاظم_بهمنی
@sherestan
/567/
برای این منِ آواره مهلتی خوب است
قبول کن شبِ تهرانِ نکبتی خوب است
.
قرارمان سر "فرصت" که منتظر ماندن
برای آدم آواره فرصتی خوب است
.
چقدر قهوه ای اش دیدم و ندانستم
که از نگاه تو این شهر لعنتی خوب است
.
مرا به جرعه ای از چشمهات مهمان کن
که چای سبز برای سلامتی خوب است
.
تو پلک می زنی و پُتک میخورد به سرم
شکنجه کُش شدن از بمب ساعتی خوب است
.
تو کوه نیستی اما اگر خروش کنی
عبور سیل به این پرحرارتی خوب است
.
شب سرودن تو خستگی نمیفهمم
تراش دادن این سنگ قیمتی خوب است
.
#مهدی_فرجی
@sherestan
برای این منِ آواره مهلتی خوب است
قبول کن شبِ تهرانِ نکبتی خوب است
.
قرارمان سر "فرصت" که منتظر ماندن
برای آدم آواره فرصتی خوب است
.
چقدر قهوه ای اش دیدم و ندانستم
که از نگاه تو این شهر لعنتی خوب است
.
مرا به جرعه ای از چشمهات مهمان کن
که چای سبز برای سلامتی خوب است
.
تو پلک می زنی و پُتک میخورد به سرم
شکنجه کُش شدن از بمب ساعتی خوب است
.
تو کوه نیستی اما اگر خروش کنی
عبور سیل به این پرحرارتی خوب است
.
شب سرودن تو خستگی نمیفهمم
تراش دادن این سنگ قیمتی خوب است
.
#مهدی_فرجی
@sherestan
/568/
حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم
آخ... تا میبینمت یک جور دیگر میشوم
با تو حس شعر در من بیشتر گل میکند
یاسم و باران که میبارد معطر میشوم
در لباس آبی از من بیشتر دل میبری
آسمان وقتی که میپوشی کبوتر میشوم
آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو
میتوانم مایهی گهگاه دلگرمی شوم
میل، میل توست، امّا بی تو باور کن که من
در هجوم بادهای سخت، پرپر میشوم
#مهدی_فرجی
@sherestan
حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم
آخ... تا میبینمت یک جور دیگر میشوم
با تو حس شعر در من بیشتر گل میکند
یاسم و باران که میبارد معطر میشوم
در لباس آبی از من بیشتر دل میبری
آسمان وقتی که میپوشی کبوتر میشوم
آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو
میتوانم مایهی گهگاه دلگرمی شوم
میل، میل توست، امّا بی تو باور کن که من
در هجوم بادهای سخت، پرپر میشوم
#مهدی_فرجی
@sherestan
/569/
اگراز کمندعشقت بروم
کجا گریزم
که خلاص بی تو بندست و
حیات بی تو زندان
اگرم نمیپسندی
مدهم به دست دشمن
که من ازتوبرنگردم به جفای ناپسندان
#سعدى
@sherestan
اگراز کمندعشقت بروم
کجا گریزم
که خلاص بی تو بندست و
حیات بی تو زندان
اگرم نمیپسندی
مدهم به دست دشمن
که من ازتوبرنگردم به جفای ناپسندان
#سعدى
@sherestan
/571/
و شاید سیگار
اختراع سرخپوستی بود
که می خواست
به معشوقهاش
پیام کوتاه بدهد 🚬
#آریا_معصومی
@sherestan
و شاید سیگار
اختراع سرخپوستی بود
که می خواست
به معشوقهاش
پیام کوتاه بدهد 🚬
#آریا_معصومی
@sherestan
/572/
تو عاشقانه ترین فصلی از کتاب منی
غنای ساده و معصوم شعر ناب منی
رفیق غربت خاموش روز خلوت من
حریف خواب و خیال شب شراب منی
تو روح نقره یی چشمه های بیداری
تو نبض آبی دریاچه های خواب منی
ــ سیاه و سرد و پذیرنده ــ آسمان توام
ــ بلند و روشن و بخشنده ــ آفتاب منی
مرا بسوی تو جز عشق بی حساب مباد
چرا که ماحصل رنج بی حساب منی
همیشه از همه پرسیده ام ، رهایی را
تو از زمانه کنون ، بهترین جواب منی
دگر به دلهره و شک نخواهم اندیشید
تویی که نقطه پایان اضطراب منی
گُریزی از تو ندارم ، هر آنچه هست ، تویی
اگر صواب منی یا که ناصواب منی
#حسین_منزوی
@sherestan
تو عاشقانه ترین فصلی از کتاب منی
غنای ساده و معصوم شعر ناب منی
رفیق غربت خاموش روز خلوت من
حریف خواب و خیال شب شراب منی
تو روح نقره یی چشمه های بیداری
تو نبض آبی دریاچه های خواب منی
ــ سیاه و سرد و پذیرنده ــ آسمان توام
ــ بلند و روشن و بخشنده ــ آفتاب منی
مرا بسوی تو جز عشق بی حساب مباد
چرا که ماحصل رنج بی حساب منی
همیشه از همه پرسیده ام ، رهایی را
تو از زمانه کنون ، بهترین جواب منی
دگر به دلهره و شک نخواهم اندیشید
تویی که نقطه پایان اضطراب منی
گُریزی از تو ندارم ، هر آنچه هست ، تویی
اگر صواب منی یا که ناصواب منی
#حسین_منزوی
@sherestan