/543/
ده بار دیگر خواندن مکبث
صدبار دیگر خواندن کوری
از آخر میدان آزادی
تا اول میدان جمهوری
.
ما زندگی کردیم و ترسیدیم
در روزهای سرد پرتشویش
در ایستگاه متروی سرسبز
در ایستگاه متروی تجریش
.
ما عاشقی کردیم و جان دادیم
در کوچه های شهر بی روزن
در کافه های دور دانشگاه
در پله های سینما بهمن
.
ما زندگی کردیم و ترسیدیم
ما زندگی کردیم و چک خوردیم
ما توی هر چاهی فرو رفتیم
ما توی هر شهری کتک خوردیم
.
مانند یک باران بی موقع
در روزهای اول خرداد
مثل دوتا کبریت تب کرده
در پمپ بنزین امیر ٱباد
.
مانند یک خنیاگر غمگین
که از صدای ساز می ترسید
مثل کلاغ مرده ای بودیم
که دیگر از پرواز می ترسید
.
عشق من و تو قطره خونی که
از صورتی نمناک افتاده
عشق من و تو لاک پشتی که
وارونه روی خاک افتاده
.
عشق من و تو مثل حوضی تنگ
جا کم میاورد و کدر می شد
مانند یک نارنجک دستی
در کوچه گاهی منفجر می شد
عشق من و تو مثل گنجشکی
از لانه اش هربار می افتاد
عشق من و تو قاب عکسی بود
که هرشب از دیوار می افتاد
.
مثل دو تا اعدامی تنها
تا لحظه ی آخر دعا کردیم
ما لای زخم هم فرو رفتیم
ما توی خون هم شنا کردیم
.
ما خاطرات مبهمی بودیم
که روز و شب کمرنگ تر می شد
دیوارها را هرچه می کندیم
سلول هامان تنگ تر می شد
.
مثل دو ماهی-قرمز مغرور
تا آخر دریا جلو رفتیم
ما عاشقی کردیم و افتادیم
ما عاشقی کردیم و لو رفتیم...
.
#حامد_ابراهیم_پور
@sherestan
ده بار دیگر خواندن مکبث
صدبار دیگر خواندن کوری
از آخر میدان آزادی
تا اول میدان جمهوری
.
ما زندگی کردیم و ترسیدیم
در روزهای سرد پرتشویش
در ایستگاه متروی سرسبز
در ایستگاه متروی تجریش
.
ما عاشقی کردیم و جان دادیم
در کوچه های شهر بی روزن
در کافه های دور دانشگاه
در پله های سینما بهمن
.
ما زندگی کردیم و ترسیدیم
ما زندگی کردیم و چک خوردیم
ما توی هر چاهی فرو رفتیم
ما توی هر شهری کتک خوردیم
.
مانند یک باران بی موقع
در روزهای اول خرداد
مثل دوتا کبریت تب کرده
در پمپ بنزین امیر ٱباد
.
مانند یک خنیاگر غمگین
که از صدای ساز می ترسید
مثل کلاغ مرده ای بودیم
که دیگر از پرواز می ترسید
.
عشق من و تو قطره خونی که
از صورتی نمناک افتاده
عشق من و تو لاک پشتی که
وارونه روی خاک افتاده
.
عشق من و تو مثل حوضی تنگ
جا کم میاورد و کدر می شد
مانند یک نارنجک دستی
در کوچه گاهی منفجر می شد
عشق من و تو مثل گنجشکی
از لانه اش هربار می افتاد
عشق من و تو قاب عکسی بود
که هرشب از دیوار می افتاد
.
مثل دو تا اعدامی تنها
تا لحظه ی آخر دعا کردیم
ما لای زخم هم فرو رفتیم
ما توی خون هم شنا کردیم
.
ما خاطرات مبهمی بودیم
که روز و شب کمرنگ تر می شد
دیوارها را هرچه می کندیم
سلول هامان تنگ تر می شد
.
مثل دو ماهی-قرمز مغرور
تا آخر دریا جلو رفتیم
ما عاشقی کردیم و افتادیم
ما عاشقی کردیم و لو رفتیم...
.
#حامد_ابراهیم_پور
@sherestan
/544/
كجا بودی كه ديشب تا سحر در فكر گيسويت
دلم خواب پريشان ديد و من تعبیرها کردم
#نجيب_كاشانی
@sherestan
كجا بودی كه ديشب تا سحر در فكر گيسويت
دلم خواب پريشان ديد و من تعبیرها کردم
#نجيب_كاشانی
@sherestan
/545/
راز عشق در این است
که حس تملک را از خود دور کنی
در حقیقت هیچکس نمی تواند مال کسی شود
شریک زندگیت را با طناب نیاز ، نبند
گیاه هنگامی رشد می کند که آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده کند
#جی_دونالد_والتر
@sherestan
راز عشق در این است
که حس تملک را از خود دور کنی
در حقیقت هیچکس نمی تواند مال کسی شود
شریک زندگیت را با طناب نیاز ، نبند
گیاه هنگامی رشد می کند که آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده کند
#جی_دونالد_والتر
@sherestan
/547/
عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد؟
با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا این همه رسوا دارد
در خیال امدی و آینه قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد
بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند:
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده ست
چه سرانجام خوشی گردش دنیا دارد
عشق رازی ست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد
#فاضل_نظری
@sherestan
عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد؟
با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا این همه رسوا دارد
در خیال امدی و آینه قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد
بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند:
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده ست
چه سرانجام خوشی گردش دنیا دارد
عشق رازی ست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد
#فاضل_نظری
@sherestan
/548/
انصاف نیست
دنیا آنقدر کوچک باشد
که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی
و آنقدر بزرگ باشد
که نتوانی آن کس را که دلت می خواهد
حتی یک بار ببینی!
#بهومیل_هرابال
#تنهایی_پر_هیاهو
#کتاب
@sherestan
انصاف نیست
دنیا آنقدر کوچک باشد
که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی
و آنقدر بزرگ باشد
که نتوانی آن کس را که دلت می خواهد
حتی یک بار ببینی!
#بهومیل_هرابال
#تنهایی_پر_هیاهو
#کتاب
@sherestan
/549/
به شوق آمدن صبح
شب را بیدار ماندم،
تا زودتر از آفتاب
به چشم های تو وارد شوم.
و بی تابانه بگویم؛
امروز بیشتر از دیروز
"دوستت دارم ".
#شبنم_نادری
@sherestan
به شوق آمدن صبح
شب را بیدار ماندم،
تا زودتر از آفتاب
به چشم های تو وارد شوم.
و بی تابانه بگویم؛
امروز بیشتر از دیروز
"دوستت دارم ".
#شبنم_نادری
@sherestan
/552/
گریه ام تا که مگرگریه به پایان برسد
که خیابانِ پس از تو به خیابان برسد
آتشی دارم و از الکل گیج است تنم
که تمام تنم آتش شده از سوختنم
بحث داغ نفسم بود و طنابی که تویی
لطف قصاب تهِ جرعه ی آبی که تویی
من که کوهی بودم غصه تکانت ندهد
دستِ نامرد به نامرد نشانت ندهد
من که عمری ست زر مفتِ زیادی زده ام
می روم دست به دستی که ندادی بدهم
گریه ام تا که مگرگریه به پایان برسد
که خیابانِ پس از تو به خیابان برسد
مثلِ دریا وسطِ آب و عطش بودو نبود
مرد این قصه اگر پیش زنش بود و نبود
مانده بین رگ و دل یا بزند یا بکند
حرف هایی ست که یک مرد نباید بزند
حرف هایی ست که آتش شده در پیرهنم
نعشِ سیمرغم و از قاف نگفتم به زنم
حرف هایی ست که با مشت به دیوار زدم
که نفهمیدی و تا خانه ی تو زار زدم
بغلم کن که من از شب به تو مشتاق ترم
به پریشانی موهای تو سنجاق ترم
توی لیوان شبم شربتِ سم خواهم ریخت
تو که باشی وسطِ جمع به هم خواهم ریخت
وصف حال نفسم نیست که بند آمده است
قهرمانی که تو می خواستی«آدم بده» است
نرسیدن به تو فصلی ست که پاییزتر است
توکه هستی که شبم بی تو غم انگیزتر است؟
تو که هستی جلویت آینه دل باخته است؟
فکر تشبیه تو را از سرش انداخته است؟
بوی خواب است که پیچیده شده ملحفه ام
خفه ام بی تو به اندازه ی دنیا خفه ام
گریه ام تا که مگر گریه به پایان برسد
که خیابان ِ پس از تو به خیابان برسد...
#وحید_نجفی
@sherestan
گریه ام تا که مگرگریه به پایان برسد
که خیابانِ پس از تو به خیابان برسد
آتشی دارم و از الکل گیج است تنم
که تمام تنم آتش شده از سوختنم
بحث داغ نفسم بود و طنابی که تویی
لطف قصاب تهِ جرعه ی آبی که تویی
من که کوهی بودم غصه تکانت ندهد
دستِ نامرد به نامرد نشانت ندهد
من که عمری ست زر مفتِ زیادی زده ام
می روم دست به دستی که ندادی بدهم
گریه ام تا که مگرگریه به پایان برسد
که خیابانِ پس از تو به خیابان برسد
مثلِ دریا وسطِ آب و عطش بودو نبود
مرد این قصه اگر پیش زنش بود و نبود
مانده بین رگ و دل یا بزند یا بکند
حرف هایی ست که یک مرد نباید بزند
حرف هایی ست که آتش شده در پیرهنم
نعشِ سیمرغم و از قاف نگفتم به زنم
حرف هایی ست که با مشت به دیوار زدم
که نفهمیدی و تا خانه ی تو زار زدم
بغلم کن که من از شب به تو مشتاق ترم
به پریشانی موهای تو سنجاق ترم
توی لیوان شبم شربتِ سم خواهم ریخت
تو که باشی وسطِ جمع به هم خواهم ریخت
وصف حال نفسم نیست که بند آمده است
قهرمانی که تو می خواستی«آدم بده» است
نرسیدن به تو فصلی ست که پاییزتر است
توکه هستی که شبم بی تو غم انگیزتر است؟
تو که هستی جلویت آینه دل باخته است؟
فکر تشبیه تو را از سرش انداخته است؟
بوی خواب است که پیچیده شده ملحفه ام
خفه ام بی تو به اندازه ی دنیا خفه ام
گریه ام تا که مگر گریه به پایان برسد
که خیابان ِ پس از تو به خیابان برسد...
#وحید_نجفی
@sherestan
/553/
کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است
از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است
ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است
خلق دلسنگاند و من آیینه با خود میبرم
بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است
یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است میبارد! فراوانی بس است
نسل پشت نسل تنها امتحان پس میدهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است
بر سر خوان تو تنها کفر نعمت میکنیم
سفرهات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است!
#فاضل_نظری
@sherestan
کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است
از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است
ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است
خلق دلسنگاند و من آیینه با خود میبرم
بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است
یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است میبارد! فراوانی بس است
نسل پشت نسل تنها امتحان پس میدهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است
بر سر خوان تو تنها کفر نعمت میکنیم
سفرهات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است!
#فاضل_نظری
@sherestan
/555/
حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود
از خانه ای که بوی تنت را گرفته بود
می خواستی که جیغ شوی: خسته ام عزیز!
یک دست خسته تر دهنت را گرفته بود!!
می خواستی فرار... که مثل دو چشم خیس
چیزی مقابل ترنت را گرفته بود
می خواستی بمیری و از دست دست هاش...
با گریه گوشه ی کفنت را گرفته بود
■
لعنت به روزگار که از خاطرات من
حتی خیال داشتنت را گرفته بود
لعنت به روزگار که ما را دو نیم کرد
چیزی شبیه «تو» که منت را گرفته بود
که اوّلا «گرفته دلم» ثانیاً... شبی ↓
تیره تمام ثانیاًت را گرفته بود!!
■
حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود
بویی غریبه کلّ تنت را گرفته بود
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود
از خانه ای که بوی تنت را گرفته بود
می خواستی که جیغ شوی: خسته ام عزیز!
یک دست خسته تر دهنت را گرفته بود!!
می خواستی فرار... که مثل دو چشم خیس
چیزی مقابل ترنت را گرفته بود
می خواستی بمیری و از دست دست هاش...
با گریه گوشه ی کفنت را گرفته بود
■
لعنت به روزگار که از خاطرات من
حتی خیال داشتنت را گرفته بود
لعنت به روزگار که ما را دو نیم کرد
چیزی شبیه «تو» که منت را گرفته بود
که اوّلا «گرفته دلم» ثانیاً... شبی ↓
تیره تمام ثانیاًت را گرفته بود!!
■
حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود
بویی غریبه کلّ تنت را گرفته بود
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
/556/
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟
#فروغ_فرخزاد
@sherestan
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟
#فروغ_فرخزاد
@sherestan
/558/
مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است
در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است
قصه فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه
دل به دست آوردن از کشورگشایی بهتر است
#فاضل_نظری
@Sherestan
مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است
در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است
قصه فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه
دل به دست آوردن از کشورگشایی بهتر است
#فاضل_نظری
@Sherestan
/560/
ادبیات نسخه دوم جهان واقعی نیست، از آن کثافت همان یک نسخه کافی است!
#ویرجینیا_وولف
#جمله
@sherestan
ادبیات نسخه دوم جهان واقعی نیست، از آن کثافت همان یک نسخه کافی است!
#ویرجینیا_وولف
#جمله
@sherestan
/561/
هرگز آن پاییز زیبا را
فراموش نمیکنم،
یعنی خودم را ..
ذخیرهای که از آفتاب تابستان داشتم
هیچکس نداشت ..
تو از باغ خرمالوهای کال آمدی و
در من رسیدی ..
.
هرگز آن پاییز زیبا را
فراموش نمیکنم
یعنی تو را ..
.
#رسول_یونان
@sherestan
هرگز آن پاییز زیبا را
فراموش نمیکنم،
یعنی خودم را ..
ذخیرهای که از آفتاب تابستان داشتم
هیچکس نداشت ..
تو از باغ خرمالوهای کال آمدی و
در من رسیدی ..
.
هرگز آن پاییز زیبا را
فراموش نمیکنم
یعنی تو را ..
.
#رسول_یونان
@sherestan
/563/
می گویند
وقتی لنین مُرد
سربازِ مراقب جسد به رفیق اش می گفت:
من نمی خواستم باور کنم.
رفتم جلو
آنجائی که او خوابیده بود
در گوش او فریاد زدم:
ایلیچ !
استثمارگران آمدند !
تکان نخورد.
و من باور کردم که مرده است..
از سروده ی بلند « #در_رثای_لنین »
#برتولت_برشت
@sherestan
می گویند
وقتی لنین مُرد
سربازِ مراقب جسد به رفیق اش می گفت:
من نمی خواستم باور کنم.
رفتم جلو
آنجائی که او خوابیده بود
در گوش او فریاد زدم:
ایلیچ !
استثمارگران آمدند !
تکان نخورد.
و من باور کردم که مرده است..
از سروده ی بلند « #در_رثای_لنین »
#برتولت_برشت
@sherestan