/369/ با شب چه کند سینهی این برکه بی تاب وقتی که تو اِی ماه! نخواهی که بتابی
#قاسم_صرافان @sherestan
#قاسم_صرافان @sherestan
/370/
وصل تو کجا و من مهجور کجا
دردانه کجا، حوصله مور کجا
هر چند ز سوختن ندارم باکي
پروانه کجا و آتش طور کجا
#ابوسعيد_ابوالخير
@sherestan
وصل تو کجا و من مهجور کجا
دردانه کجا، حوصله مور کجا
هر چند ز سوختن ندارم باکي
پروانه کجا و آتش طور کجا
#ابوسعيد_ابوالخير
@sherestan
/371/
من از کجای شعر، تو را در بیاورم؟
از صندلی که بی تو نشسته ست در اتاق؟
از پنجره که بسته شده رو به آفتاب؟
یا از درختِ خشک شده در میان باغ؟
من از کجای شعر تو را در بیاورم؟
یخچالِ خالی از همه چی غیر الکلِ...؟
از کوچه های جن زده ی مشهد و کرج؟
تهرانِ تا همیشه ی تاریخ، غلغله؟!
لپ تاپِ هنگ کرده ی یک عمر روی میز؟
از لا به لای بی کسیِ چند تا کتاب؟
میدانِ مه گرفته ی آزادی و سکوت؟
از آخرین شلوغی میدان انقلاب؟
زندانِ بی اجازه به هر چیز غیر رنج؟
افزایشِ جهانی و پیوسته ی دما؟!
از روزنامه های سمج روی پیشخوان؟
از عشقبازی من و تو توی سینما؟
برنامه های تلویزیون موقع ناهار؟
از کودکیِ گم شده ام لای ابرها؟
از گریه های مادر و بابا کنار در؟
از صحنه ی دویدن تو لای قبرها؟
از شعرهای حافظ و سعدی و مولوی؟
از حرف های غم زده ی شمس یا فروغ؟
از دستبندِ سبزِ بدونِ امیدِ من؟
یا دوربینِ زل زده به چهره ی دروغ؟!
سجّاده ای که پهن شده داخل اتاق؟
از خواندن و نوشتن و هی انتظار و شک؟
از کیف های پر شده با درد و مدرسه؟
از مشق های خط زده با مزّه ی کتک؟
از کافه های قهوه و سیگار و بستنی؟
از شعرهای خوانده شده در فضای باز؟
از خوابگاه و مزّه ی تکرارِ تخم مرغ؟
از بازداشتگاه، پس از چند اعتراض؟
از مسجدِ محلّه، صدای اذان، غروب؟
از متروی شلوغ تر از خاطرات ما؟
لبخندهای آخر مادربزرگ که...؟
از ترس های بسته به راه نجات ما؟
آه ای وطن! که گم شده ای در تمام من!
آه ای وطن! شکسته ترین شکلِ باورم!
من از کجای شعر، تو را در بیاورم؟
من از کجای شعر، تو را در بیاورم؟...
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
من از کجای شعر، تو را در بیاورم؟
از صندلی که بی تو نشسته ست در اتاق؟
از پنجره که بسته شده رو به آفتاب؟
یا از درختِ خشک شده در میان باغ؟
من از کجای شعر تو را در بیاورم؟
یخچالِ خالی از همه چی غیر الکلِ...؟
از کوچه های جن زده ی مشهد و کرج؟
تهرانِ تا همیشه ی تاریخ، غلغله؟!
لپ تاپِ هنگ کرده ی یک عمر روی میز؟
از لا به لای بی کسیِ چند تا کتاب؟
میدانِ مه گرفته ی آزادی و سکوت؟
از آخرین شلوغی میدان انقلاب؟
زندانِ بی اجازه به هر چیز غیر رنج؟
افزایشِ جهانی و پیوسته ی دما؟!
از روزنامه های سمج روی پیشخوان؟
از عشقبازی من و تو توی سینما؟
برنامه های تلویزیون موقع ناهار؟
از کودکیِ گم شده ام لای ابرها؟
از گریه های مادر و بابا کنار در؟
از صحنه ی دویدن تو لای قبرها؟
از شعرهای حافظ و سعدی و مولوی؟
از حرف های غم زده ی شمس یا فروغ؟
از دستبندِ سبزِ بدونِ امیدِ من؟
یا دوربینِ زل زده به چهره ی دروغ؟!
سجّاده ای که پهن شده داخل اتاق؟
از خواندن و نوشتن و هی انتظار و شک؟
از کیف های پر شده با درد و مدرسه؟
از مشق های خط زده با مزّه ی کتک؟
از کافه های قهوه و سیگار و بستنی؟
از شعرهای خوانده شده در فضای باز؟
از خوابگاه و مزّه ی تکرارِ تخم مرغ؟
از بازداشتگاه، پس از چند اعتراض؟
از مسجدِ محلّه، صدای اذان، غروب؟
از متروی شلوغ تر از خاطرات ما؟
لبخندهای آخر مادربزرگ که...؟
از ترس های بسته به راه نجات ما؟
آه ای وطن! که گم شده ای در تمام من!
آه ای وطن! شکسته ترین شکلِ باورم!
من از کجای شعر، تو را در بیاورم؟
من از کجای شعر، تو را در بیاورم؟...
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
/372/
حال و روزم شبیه ماهی هاست
تنگم اندازه ی دلم تنگ است
با غرور تو تن به تن شده ام
جنگ در هر شرایطی جنگ است
#عمران_میری
@sherestan
حال و روزم شبیه ماهی هاست
تنگم اندازه ی دلم تنگ است
با غرور تو تن به تن شده ام
جنگ در هر شرایطی جنگ است
#عمران_میری
@sherestan
/373/
با من چه کرده است ببین بی ارادگی
افتاده ام به دام تو ای گل به سادگی
جای ترنج دست و دل از خود بریده ام
این است راز و رمز دل از دست دادگی
ای سرو ! ذکر خیر تو را از درخت ها
افتادگی شنیده ام و ایستادگی
جانی زلال دارم و روحی زلال تر
آموختم از آینه ها صاف و سادگی
با سکه ها بگو غزلم را رها کنند
شاعر کجا و تهمت اشرافزادگی...
#سعید_بیابانکی
@sherestan
با من چه کرده است ببین بی ارادگی
افتاده ام به دام تو ای گل به سادگی
جای ترنج دست و دل از خود بریده ام
این است راز و رمز دل از دست دادگی
ای سرو ! ذکر خیر تو را از درخت ها
افتادگی شنیده ام و ایستادگی
جانی زلال دارم و روحی زلال تر
آموختم از آینه ها صاف و سادگی
با سکه ها بگو غزلم را رها کنند
شاعر کجا و تهمت اشرافزادگی...
#سعید_بیابانکی
@sherestan
/375/
من یاد تو را سجده کنم ای صنم اکنون
برخیز و بیا خود بت بتخانه من باش..
دانی که شدم خانه خراب تو حبیبا
اکنون دگر آبادی ویرانه ی من باش..
#اخوان_ثالث
@sherestan
من یاد تو را سجده کنم ای صنم اکنون
برخیز و بیا خود بت بتخانه من باش..
دانی که شدم خانه خراب تو حبیبا
اکنون دگر آبادی ویرانه ی من باش..
#اخوان_ثالث
@sherestan
/376/
پشت رُل، ساعت حدودا پنج، شاید پنج و نیم
داشتم یک عصر برمیگشتم از عبدالعظیم
از همان بنبستِ بارانخورده پیچیدم به چپ
از کنارت رد شدم آرام؛ گفتی: مستقیم
زل زدی در آینه، اما مرا نشناختی
این منم که روزگارم کرده با پیری، گریم
رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند
رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم
بخت بد، برنامه، موضوعش، تغزل بود و عشق
گفت مجری بعد بسم الله الرحمن الرحیم
یک غزل میخوانم از یک شاعر خوب و جوان
خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم
سعی من در سر به زیری، بیگُمان، بیفایده است
تا تو بوی زلفها را میفرستی با نسیم
شیشه را پایین کشیدی، رند بودی از نخست
زیر لب گفتی خوشم میآید از شعر فخیم
موج را تغییر دادم این میان، گفتی به طنز
با تشکر از شما، رانندهی خوب و فهیم
گفتم:آخِر، شعر تلخی بود؛ با یک پوزخند
گفتی:اصلا شعر میفهمید؟؛ گفتم: بگذریم
#کاظم_بهمنی
@sherestan
پشت رُل، ساعت حدودا پنج، شاید پنج و نیم
داشتم یک عصر برمیگشتم از عبدالعظیم
از همان بنبستِ بارانخورده پیچیدم به چپ
از کنارت رد شدم آرام؛ گفتی: مستقیم
زل زدی در آینه، اما مرا نشناختی
این منم که روزگارم کرده با پیری، گریم
رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند
رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم
بخت بد، برنامه، موضوعش، تغزل بود و عشق
گفت مجری بعد بسم الله الرحمن الرحیم
یک غزل میخوانم از یک شاعر خوب و جوان
خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم
سعی من در سر به زیری، بیگُمان، بیفایده است
تا تو بوی زلفها را میفرستی با نسیم
شیشه را پایین کشیدی، رند بودی از نخست
زیر لب گفتی خوشم میآید از شعر فخیم
موج را تغییر دادم این میان، گفتی به طنز
با تشکر از شما، رانندهی خوب و فهیم
گفتم:آخِر، شعر تلخی بود؛ با یک پوزخند
گفتی:اصلا شعر میفهمید؟؛ گفتم: بگذریم
#کاظم_بهمنی
@sherestan
/377/
فرض کن در اوج خوشبختی، بفهمی تیره بختی
عکس مردی دیگر از کیف زنت افتاده باشد
فرض کن از حاشیه یک عمر دوری کرده باشی
ناگهان خون کسی بر گردنت افتاده باشد...
#امید_صباغ_نو
@sherestan
فرض کن در اوج خوشبختی، بفهمی تیره بختی
عکس مردی دیگر از کیف زنت افتاده باشد
فرض کن از حاشیه یک عمر دوری کرده باشی
ناگهان خون کسی بر گردنت افتاده باشد...
#امید_صباغ_نو
@sherestan
/378/
و یک روز فهمیدیم عزیزم
نام کوچک هیچکداممان نیست
و شام خوردن زیر نور شمع
چشمهایمان را کمسو میکند سقف
بهانۀ مشترکی بود
که باید از هم میگرفتیم
و تاریکیِ موّاج خانه را، به عدالت
به دو نیم میکردیم
نیمی با ماهیانِ قرمزِ مصنوعی
نیمی با سنگریزهها و صدفها
و موجهای کوچکِ مصنوعی
ما دو حبابِ کنارِ هم بودیم
که میترسیدیم هنگامِ یکی شدن
نفهمیم کداممان نابود شدهست
#ليلا_كردبچه
@sherestan
و یک روز فهمیدیم عزیزم
نام کوچک هیچکداممان نیست
و شام خوردن زیر نور شمع
چشمهایمان را کمسو میکند سقف
بهانۀ مشترکی بود
که باید از هم میگرفتیم
و تاریکیِ موّاج خانه را، به عدالت
به دو نیم میکردیم
نیمی با ماهیانِ قرمزِ مصنوعی
نیمی با سنگریزهها و صدفها
و موجهای کوچکِ مصنوعی
ما دو حبابِ کنارِ هم بودیم
که میترسیدیم هنگامِ یکی شدن
نفهمیم کداممان نابود شدهست
#ليلا_كردبچه
@sherestan
دوستان عزیز برنامه داریم که یه تبادل ادبی رو شب تا صبح با کانالهای مرتبط به صورت لیست داشته باشیم . اگر مفید واقع شه ادامش میدیم . در لیستی که آماده میشه فقط و فقط کانال های ادبی قرار میگیره که امیدواریم مورد استفاده قرار بگیره . از صبوری همراهان عزیز کانال تشکر میکنم . ابتدای ماه بهمن خبرهای ویژه ای خواهیم داشت ...
انتقاد - پیشنهاد : @sherestan_a
انتقاد - پیشنهاد : @sherestan_a
حسینا گفت :«می دانی اولین بوسه ی جهان چطور کشف شد؟»
دست هاش تا آرنج گلی بود، گفت در زمان های بسیار قدیم زن و مردی پینه دوز، یک روز به هنگام کار، بوسه را کشف کردند. مرد دست هاش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند، به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بینداز. زن هم دست هاش به سوزن و وصله بود، آمد که نخ را از لب های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه کار کنم. ناچار با لب برداشت، شیرین بود، ادامه دادند.
-سال بلوا صفحه ی 328
#عباس_معروفي
#کتاب
@sherestan
دست هاش تا آرنج گلی بود، گفت در زمان های بسیار قدیم زن و مردی پینه دوز، یک روز به هنگام کار، بوسه را کشف کردند. مرد دست هاش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند، به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بینداز. زن هم دست هاش به سوزن و وصله بود، آمد که نخ را از لب های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه کار کنم. ناچار با لب برداشت، شیرین بود، ادامه دادند.
-سال بلوا صفحه ی 328
#عباس_معروفي
#کتاب
@sherestan
/379/
ﺑﻪ ﭘﯿﭻ ﻭ ﺗﺎﺏِ ﺗﻨﺖ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺳﻔﺮ ﻧﮑﻨﻢ
ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﺮ ﺁﻣﺪﮔﯽﻫﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﮔﺮ ﻧﮑﻨﻢ
.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭘﯿﺮﻫﻦِ ﺗﻨﮓ، ﻭﻋﺪﻩﯼ ﺟﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﻣﮕﺮ ﺑﻪ ﭼﻨﮓ ﺗﻮ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪﺍﻡ ﺧﻄﺮ ﻧﮑﻨﻢ؟
.
ﺑﻪ ﺑﻮﺳﻪﯾﯽ ﻋﻄﺸﻢ ﺭﺍ ﺑﮑُﺶ ﮐﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ
ﻣﺮﺍ ﻣﺠﺎﺏ ﮐﻨﯽ ﻟﺐ ﺑﻪ ﺁﺏ، ﺗﺮ ﻧﮑﻨﻢ
.
ﻣﺮﺍ ﺑﺮﯾﺰ ﺑﻪ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ، ﻋﻬﺪ ﻣﯽﺑﻨﺪﻡ
ﮐﻪ ﺗﺎ ﺗﻤﺎﻡ، ﻧﻨﻮﺷﯿﺪﻩﺍﯼ ﺍﺛﺮ ﻧﮑﻨﻢ
.
ﺍﮔﺮ ﻧﺴﯿﻢ ﺷﻮﻡ ﻧﺮﻡ ﻧﺮﻡ ﻣﯽﺁﯾﻢ
ﭼﻨﺎﻥﮐﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻭ ﭘﺮﺩﻩ ﺭﺍ ﺧﺒﺮ ﻧﮑﻨﻢ
.
ﺗﻮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ ﺑﮕﻮ ﻭ ﺑﺨﻮﺍﺏ، ﻣﯽﻣﯿﺮﻡ
ﺷﺒﯽ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺍﮔﺮ ﺳﺤﺮ ﻧﮑﻨﻢ
.
#مهدی_فرجی
@sherestan
ﺑﻪ ﭘﯿﭻ ﻭ ﺗﺎﺏِ ﺗﻨﺖ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺳﻔﺮ ﻧﮑﻨﻢ
ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﺮ ﺁﻣﺪﮔﯽﻫﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﮔﺮ ﻧﮑﻨﻢ
.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭘﯿﺮﻫﻦِ ﺗﻨﮓ، ﻭﻋﺪﻩﯼ ﺟﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﻣﮕﺮ ﺑﻪ ﭼﻨﮓ ﺗﻮ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪﺍﻡ ﺧﻄﺮ ﻧﮑﻨﻢ؟
.
ﺑﻪ ﺑﻮﺳﻪﯾﯽ ﻋﻄﺸﻢ ﺭﺍ ﺑﮑُﺶ ﮐﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ
ﻣﺮﺍ ﻣﺠﺎﺏ ﮐﻨﯽ ﻟﺐ ﺑﻪ ﺁﺏ، ﺗﺮ ﻧﮑﻨﻢ
.
ﻣﺮﺍ ﺑﺮﯾﺰ ﺑﻪ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ، ﻋﻬﺪ ﻣﯽﺑﻨﺪﻡ
ﮐﻪ ﺗﺎ ﺗﻤﺎﻡ، ﻧﻨﻮﺷﯿﺪﻩﺍﯼ ﺍﺛﺮ ﻧﮑﻨﻢ
.
ﺍﮔﺮ ﻧﺴﯿﻢ ﺷﻮﻡ ﻧﺮﻡ ﻧﺮﻡ ﻣﯽﺁﯾﻢ
ﭼﻨﺎﻥﮐﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻭ ﭘﺮﺩﻩ ﺭﺍ ﺧﺒﺮ ﻧﮑﻨﻢ
.
ﺗﻮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ ﺑﮕﻮ ﻭ ﺑﺨﻮﺍﺏ، ﻣﯽﻣﯿﺮﻡ
ﺷﺒﯽ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺍﮔﺮ ﺳﺤﺮ ﻧﮑﻨﻢ
.
#مهدی_فرجی
@sherestan
/380/
مرسی که هستی
و هستی را رنگ میآمیزی
هیچ چیز از تو نمیخواهم
فقط باش
فقط بخند
فقط راه برو...
نه!
راه نرو
"میترسم پلک بزنم
دیگر نباشی "...
#عباس_معروفی
@sherestan
مرسی که هستی
و هستی را رنگ میآمیزی
هیچ چیز از تو نمیخواهم
فقط باش
فقط بخند
فقط راه برو...
نه!
راه نرو
"میترسم پلک بزنم
دیگر نباشی "...
#عباس_معروفی
@sherestan
/383/
ای عاشق خام، از خدا دوری تو
ما با تو چه کوشیم؟ که معذوری تو
تو طاعت حق کنی به امید بهشت
رو رو! تو نه عاشقی، که مزدوری تو
#شیخ_بهایی
@sherestan
ای عاشق خام، از خدا دوری تو
ما با تو چه کوشیم؟ که معذوری تو
تو طاعت حق کنی به امید بهشت
رو رو! تو نه عاشقی، که مزدوری تو
#شیخ_بهایی
@sherestan
/384/
در عشق توأم نصيحت و پند چه سود؟
زهرآب چشيده ام، مرا قند چه سود؟
گويند مرا كه: بند بر پاش نهيد!
ديوانه دل است... پای در بند چه سود؟!
#مولانا
@sherestan
در عشق توأم نصيحت و پند چه سود؟
زهرآب چشيده ام، مرا قند چه سود؟
گويند مرا كه: بند بر پاش نهيد!
ديوانه دل است... پای در بند چه سود؟!
#مولانا
@sherestan
/385/
از گلوله نمی پرسند
از کجا آمدہ
معذرت هم نمی خواهد،
از من نپرس چرا دوستت دارم
نه من می دانم
نه تو.
#نزار_قبانی
@sherestan
از گلوله نمی پرسند
از کجا آمدہ
معذرت هم نمی خواهد،
از من نپرس چرا دوستت دارم
نه من می دانم
نه تو.
#نزار_قبانی
@sherestan
/387/
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
#حافظ
@sherestan
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
#حافظ
@sherestan