شعرستان
1.1K subscribers
2.07K photos
148 videos
130 files
26 links
هنر اگرچه نان نمی شود اما شراب زندگیست
ژان پل سارتر

ارتباط :
@Sherestan_a



#Leave_Channel
Download Telegram
/300/

ما را ز شب وصل چه حاصل که تو از ناز 
تا باز کنی بند قبا صبح دمیده ست!

#صائب_تبریزی

@sherestan
/301/
مرد برداشت خشم و اسلحه را
سمت زن گوشه ی اتاق گرفت...
قطع شد فیلم!... بعدِ تبلیغات
پخش شد تیترِ «رازهای شگفت»!!

فحش دادیم سمت تلویزیون
باز اوضاع خانه مان بد شد
همه با اضطراب پرسیدند:
آخر داستان چه خواهد شد؟

مادرم گفت: مرد عاشق اوست
لحظه ی بعد بوسه هست و بغل
همه چی خوب می شود یکهو
مرد و زن می روند ماهِ عسل!

پدرم گفت: می کند شلّیک
توی مغزش سه بار آهسته
بعد شلّیک می کند به خودش
مرد خسته ست... از همه خسته...

خواهرم گفت: سقف می ترکد
می رسد لحظه ی جدایی ها
می رود جای دووووری از دنیا
زن به همراهیِ فضایی ها

عمّه ام گفت: هر دو می میرند
آخر داستان حماسی بود
خاله ام گفت: قطع شد زیرا
علت قتل زن سیاسی بود...

من به یک بچّه فکر می کردم
فارغ از چشم های ناراضی
من به یک بچّه فکر می کردم
گوشه ی کادر، خارج از بازی

گوشه ی کادر بود و قایم شد
مثل من زیر یک پتوی کلفت
من به مادربزرگ خیره شدم
که به من خیره بود و هیچ نگفت...

#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
Forwarded from Deleted Account
چسبیده ام به تو بسان انسان به گناهش هرگز ترکت نمی کنم #مرام_المصری @sherestan
/303/

مرا به روز قیامت غمی که هست این است

که روی مردم دنیا دوباره باید دید

#صائب_تبریزی

@sherestan
/304/

ديده رافايده آنست که دلبر بيند
ور نبيند چه بوَد فايده بينايى را

#سعدی

@sherestan
/305/

من از تــمام صبح هایم

فقط همانی را به یاد دارم
که تو در آغوش من
لبخند می زدی...

وگرنه
باقی طلوع ها
همگی شب اند بی تــو !


#علیرضا_اسفندیاری

@sherestan
/306/

گر طبيبانه بيايي به سر بالينم

به دو عالم ندهم لذت بيماري را


#سعدی

@sherestan
/307/

عاشقی درد است و درمان نیز هم
مشكل است این عشق و آسان نیزهم

جان  فدا باید به این دلدادگی
دل كه دادی میرود جان نیز هم

 دامن از خار تعلق باز چین       
باز گردد گل به دامان نیزهم

در نمازم قبله،گاهی پشت و روست 
كافر عشقم،مسلمان نیزهم

 عشق گفت از كفر و دین خواهی كدام
گفتمش این خواهم و آن نیز هم

بی سروسامان شوی در پای عشق
تا سرت بخشند و سامان نیز هم

 ساقی ما چون می اندر خمره پخت
میدهد جامی به خامان نیز هم

شهریارا،شبچراغی یافتی
چشم و دلها كُن چراغان نیز هم...


#شهریار

@sherestan
/308/

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست

اجزای وجودم همگی دوست گرفت
نامیست ز من بر من و باقی همه اوست

#ابوسعید_ابوالخیر

@sherestan
/309/


یکی از روزهای چهل سالگیت
در میان گیر و دار زندگی ملال آورت
لابه لای آلبوم عکس هایت
عکس دختری مو مشکی را پیدا میکنی
زندگی برای چند لحظه متوقف میشود
و قبض های برق و آب برایت بی اهمیت
تازه میفهمی
بیست سال پیش
چه بی رحمانه
او را
در هیاهوی زندگی جا گذاشتی!

#یغما_گلرویی

@sherestan
/310/

الا ای پیر فرزانه مکن منعم ز میخانه
که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده برهم نه
که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم


#حافظ

@sherestan
/311/

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم
وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم


#رهی_معیری

@sherestan
/312/

نه!

هرگز شب را باور نکردم

چرا که در فراسوهای دهلیزش

به امید دریچه ای

دل بسته بودم.

#شاملو

@sherestan
/313/

گیسوانم موج موج و شانه هایت سنگ سنگ

موج را آغوش ِ سنگ آرام می سازد... بمان!

#مژگان_عباسلو

@sherestan
/314/

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد

#فاضل_نظری

@sherestan
/315/

- «از حاکم بزرگ کسی پرسید...»
این ابتدای قصّه ی مادر بود
من گریه زیرِ امنِ پتو بودم
سرباز خشمگین جلوی در بود
بابا بغل گرفت مرا محکم
با بوسه ای که بوسه ی آخر بود

من با تفنگ چوبی غمگینم
شلّیک می شدم به در و دیوار
شب بود و گریه ی خفه ی مادر
بیدار بود مثل خودم انگار
من به «فروغ» مسخره می گفتم:
«پرواز را به خاطره ها!! بسپار...»

رفتم جلوی بغض عروسک هام
در خانه های ساخته از شاید
رفتم کنار گریه ی انباری
با بچه ی فراری ِ از باید
رفتم جلوی حوض به ماهی ها
گفتم که هیچ وقت نمی آید

بابا که آب داد نمی آمد
از لای درس های دبستانی
بابا که داس داشت نمی آمد
یک روز بین آن همه زندانی
بابا که نان نداشت نمی آمد
در سطرهای خسته ی پایانی

مادر بلند شد وسط گریه
با خستگی لباس مرا تن کرد
برداشت شعر آخر بابا را
و شانه اش که تیر کشید از درد
شاید که جز «فروغ» کسی دیگر
ایمان به هیچ چیز نمی آورد!

راهی شدیم توی خیابان ها
با ساک های خالی ِ از امّید
راهی شدیم در اتوبوسی پیر
در سال های بی کسی و تردید
این ابتدا و آخر هر قصّه ست:
«از حاکم بزرگ کسی پرسید...»

#سید_مهدی_موسوی

@sherestan
دوستان و همراهان عزیز
در حال برنامه ریزی جدید و جالبی برای کانال شعرستان هستیم که به زودی اعلام میشه خدمتتون . اگر پیشنهاد یا انتقادی دارید از طریق ایدی زیر ممنون میشیم بفرمایید ...
@sherestan_a
مستان خرابات ز خود بی خبرند
جمعند و ز بوی گل پراکنده ترند

ای زاهد خودپرست باما منشین
مستان دگرند و خودپرستان دگرند

#رهی_معیری
@sherestan
/317/

فریب دورنماهای آرزو خوردم
ره سراب گرفتم ز تشنگی مردم

#دکتر_صدارت
@sherestan
/318/

من گرفتم که قمار از همه عالم بردی

دست آخر همه را باخته می‌باید رفت

#صائب_تبریزی

@sherestan