/283/
حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقـــان بــه تو این بندش را :
«منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گــم کرد خداوندش را
#کاظم_بهمنی
@sherestan
حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقـــان بــه تو این بندش را :
«منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گــم کرد خداوندش را
#کاظم_بهمنی
@sherestan
/284/
شراب شوق می نوشم به گرد
یار می گردم
سخن مستانه می گویم ولی
هشیارمی گردم
گهی خندم،گهی گریم،گهی افتم
،گهی خیزم
مسیحادر دلم پیداومن بیمار
می گردم
#مولانا
@sherestan
شراب شوق می نوشم به گرد
یار می گردم
سخن مستانه می گویم ولی
هشیارمی گردم
گهی خندم،گهی گریم،گهی افتم
،گهی خیزم
مسیحادر دلم پیداومن بیمار
می گردم
#مولانا
@sherestan
/285/
موسیقی عجیبی ست مرگ.
بلند می شوی
و چنان آرام و نرم می رقصی
که دیگر هیچکس تو را نمی بیند
#گروس_عبدالملکیان
@sherestan
موسیقی عجیبی ست مرگ.
بلند می شوی
و چنان آرام و نرم می رقصی
که دیگر هیچکس تو را نمی بیند
#گروس_عبدالملکیان
@sherestan
/287/
من بودم و دوش آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید،
شب را چه گنه حدیث ما بود دراز
#مولانا
@sherestan
من بودم و دوش آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید،
شب را چه گنه حدیث ما بود دراز
#مولانا
@sherestan
/288/
صــداي قلــب نـيست
صداي پـــاي تـــوست
کـه شـبها در سينـــهام مــيدوي
کـافـــيست کمـي خستــه شـــوي
کافـــيست بــايستي
#گروس_عبدالملکیان
@sherestan
صــداي قلــب نـيست
صداي پـــاي تـــوست
کـه شـبها در سينـــهام مــيدوي
کـافـــيست کمـي خستــه شـــوي
کافـــيست بــايستي
#گروس_عبدالملکیان
@sherestan
/291/
جمعه دستش بند است به دلتنگی من،
بیکار که می شود
برای بغض هایم
غروب می بافد...
#سعید_چولکی
@sherestan
جمعه دستش بند است به دلتنگی من،
بیکار که می شود
برای بغض هایم
غروب می بافد...
#سعید_چولکی
@sherestan
/292/
بيا برويم رو به روی بادِ شمال
آن سوی پرچين گريهها
سرپناهی خيس از مژههای ماه را بلدم
که بیراههی دريا نيست.
ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خستهام
بيا برويم!
آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروزست
هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست
میتوانيم بدون تکلم خاطرهئی حتی کامل شويم
میتوانيم دمی در برابر جهان
به يک واژه ساده قناعت کنيم
من حدس میزنم از آوازِ آن همه سال و ماه
هنوز بيت سادهئی از غربتِ گريه را بياد آورم.
من خودم هستم
بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير
هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم.
#سيد_علي_صالحى
@sherestan
بيا برويم رو به روی بادِ شمال
آن سوی پرچين گريهها
سرپناهی خيس از مژههای ماه را بلدم
که بیراههی دريا نيست.
ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خستهام
بيا برويم!
آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروزست
هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست
میتوانيم بدون تکلم خاطرهئی حتی کامل شويم
میتوانيم دمی در برابر جهان
به يک واژه ساده قناعت کنيم
من حدس میزنم از آوازِ آن همه سال و ماه
هنوز بيت سادهئی از غربتِ گريه را بياد آورم.
من خودم هستم
بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير
هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم.
#سيد_علي_صالحى
@sherestan
/293/
تو
رنگ میدهی
به لباسی که میپوشی
بو میدهی
به عطری که میزنی
معنا میدهی
به کلمههای بیربطی
که شعرهای من میشوند …
#ساره_دستاران
@sherestan
تو
رنگ میدهی
به لباسی که میپوشی
بو میدهی
به عطری که میزنی
معنا میدهی
به کلمههای بیربطی
که شعرهای من میشوند …
#ساره_دستاران
@sherestan
/295/
فکی ام که چرا دیوانه ها را از اینکه
اونارو اونجا نگه داشتن شاکی اند!
اونجا ادم میتونه لخت و عور کف اتاق،مثل شغال زوزه بکشه،لنگ و لگد بندازه و گاز بگیره
اونقدر ازادی وجود داره که حتی سوسیالیستام به خواب ندیده ان...
کتاب:شوایک
اثری از:#یارو_سلاو_هاشک
@sherestan
فکی ام که چرا دیوانه ها را از اینکه
اونارو اونجا نگه داشتن شاکی اند!
اونجا ادم میتونه لخت و عور کف اتاق،مثل شغال زوزه بکشه،لنگ و لگد بندازه و گاز بگیره
اونقدر ازادی وجود داره که حتی سوسیالیستام به خواب ندیده ان...
کتاب:شوایک
اثری از:#یارو_سلاو_هاشک
@sherestan
/296/
دوست داشتنات را از سالی به سال دیگری جابهجا میکنم
انگار دانشآموز مشقاش را در دفتری تازه پاکنویس میکند.
رسید صدای تو، عطرتو، نامههای تو
و شمارهی تلفن تو و صندوق پستی تو
میآویزمشان به کمد سال جدید
تابعیت دائمی در قلبم را به تو میدهم
تو را دوست دارم
هرگز رهایت نمیکنم بر برگهی تقویم آخرین روز سال
در آغوشم میگیرمت
و در چهارفصل میچرخانمت ...
#نزار_قبانی
@sherestan
دوست داشتنات را از سالی به سال دیگری جابهجا میکنم
انگار دانشآموز مشقاش را در دفتری تازه پاکنویس میکند.
رسید صدای تو، عطرتو، نامههای تو
و شمارهی تلفن تو و صندوق پستی تو
میآویزمشان به کمد سال جدید
تابعیت دائمی در قلبم را به تو میدهم
تو را دوست دارم
هرگز رهایت نمیکنم بر برگهی تقویم آخرین روز سال
در آغوشم میگیرمت
و در چهارفصل میچرخانمت ...
#نزار_قبانی
@sherestan
/297/
وقتش رسیده تا عوضی باشم
مثل تمام مردم آبادی
مثل خودت که حال خوشی بودی
اما همیشه دست نمی دادی
با چشم باز تا ته خط رفتم
آغوش "مرگ دیده" نمی خواهی؟
وقتش رسیده تا عوضي باشم
یک شاعر دریده نمی خواهی ؟
#محسن_انشایی
@sherestan
وقتش رسیده تا عوضی باشم
مثل تمام مردم آبادی
مثل خودت که حال خوشی بودی
اما همیشه دست نمی دادی
با چشم باز تا ته خط رفتم
آغوش "مرگ دیده" نمی خواهی؟
وقتش رسیده تا عوضي باشم
یک شاعر دریده نمی خواهی ؟
#محسن_انشایی
@sherestan
/298/
مردی خر گم كرده بود. گرد شهر میگشت و شكر میگفت: گفتند : چرا شكر میكنی. گفت: از بهر آن كه من بر خر ننشسته بودم و گر نه من نیز امروز چهار روز بودی كه گم شده بودمی.
#عبید_زاکانی
@sherestan
مردی خر گم كرده بود. گرد شهر میگشت و شكر میگفت: گفتند : چرا شكر میكنی. گفت: از بهر آن كه من بر خر ننشسته بودم و گر نه من نیز امروز چهار روز بودی كه گم شده بودمی.
#عبید_زاکانی
@sherestan
/301/
مرد برداشت خشم و اسلحه را
سمت زن گوشه ی اتاق گرفت...
قطع شد فیلم!... بعدِ تبلیغات
پخش شد تیترِ «رازهای شگفت»!!
فحش دادیم سمت تلویزیون
باز اوضاع خانه مان بد شد
همه با اضطراب پرسیدند:
آخر داستان چه خواهد شد؟
مادرم گفت: مرد عاشق اوست
لحظه ی بعد بوسه هست و بغل
همه چی خوب می شود یکهو
مرد و زن می روند ماهِ عسل!
پدرم گفت: می کند شلّیک
توی مغزش سه بار آهسته
بعد شلّیک می کند به خودش
مرد خسته ست... از همه خسته...
خواهرم گفت: سقف می ترکد
می رسد لحظه ی جدایی ها
می رود جای دووووری از دنیا
زن به همراهیِ فضایی ها
عمّه ام گفت: هر دو می میرند
آخر داستان حماسی بود
خاله ام گفت: قطع شد زیرا
علت قتل زن سیاسی بود...
من به یک بچّه فکر می کردم
فارغ از چشم های ناراضی
من به یک بچّه فکر می کردم
گوشه ی کادر، خارج از بازی
گوشه ی کادر بود و قایم شد
مثل من زیر یک پتوی کلفت
من به مادربزرگ خیره شدم
که به من خیره بود و هیچ نگفت...
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
مرد برداشت خشم و اسلحه را
سمت زن گوشه ی اتاق گرفت...
قطع شد فیلم!... بعدِ تبلیغات
پخش شد تیترِ «رازهای شگفت»!!
فحش دادیم سمت تلویزیون
باز اوضاع خانه مان بد شد
همه با اضطراب پرسیدند:
آخر داستان چه خواهد شد؟
مادرم گفت: مرد عاشق اوست
لحظه ی بعد بوسه هست و بغل
همه چی خوب می شود یکهو
مرد و زن می روند ماهِ عسل!
پدرم گفت: می کند شلّیک
توی مغزش سه بار آهسته
بعد شلّیک می کند به خودش
مرد خسته ست... از همه خسته...
خواهرم گفت: سقف می ترکد
می رسد لحظه ی جدایی ها
می رود جای دووووری از دنیا
زن به همراهیِ فضایی ها
عمّه ام گفت: هر دو می میرند
آخر داستان حماسی بود
خاله ام گفت: قطع شد زیرا
علت قتل زن سیاسی بود...
من به یک بچّه فکر می کردم
فارغ از چشم های ناراضی
من به یک بچّه فکر می کردم
گوشه ی کادر، خارج از بازی
گوشه ی کادر بود و قایم شد
مثل من زیر یک پتوی کلفت
من به مادربزرگ خیره شدم
که به من خیره بود و هیچ نگفت...
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
Forwarded from Deleted Account
چسبیده ام به تو بسان انسان به گناهش هرگز ترکت نمی کنم #مرام_المصری @sherestan