شعرستان
1.1K subscribers
2.07K photos
148 videos
130 files
26 links
هنر اگرچه نان نمی شود اما شراب زندگیست
ژان پل سارتر

ارتباط :
@Sherestan_a



#Leave_Channel
Download Telegram
/233/
دلم آن زمان خواهد!
که طوفان شود
باران ببارد
برفی سنگین بزند
و کولاکی به وسعت تاریخ
و تمام جاده ها
سو به مقصدت بسته شوند
و تو چاره ای
به جز ماندن !
نداشته باشی!
و بمانی!!






#حامد_موسوی
@sherestan
/234/
بوی قهوه
عطر نفس های توست
که قراری عاشقانه را
در کافه یی قدیمی
برای ام زنده می کند...

یادش بخیر!

زنی که روبه روی ام می نشست
حالا
چند سالی ست
میان شعرهای من
تنها زندگی می کند...!




#احمد_صوفی
@sherestan
/235/
من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی

دلو جانم به تو مشغول و نظر بر چپ وراست
تا حریفان ندانند که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

تو بدین نعت و صفت گر  خرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
#سعدی
@sherestan
/236/
نیامدنش را باور نمی کنم
غیر ممکن است
او نیامده باشد
حتما، حالا
زیر باران مانده است
و نا امید و خسته
در خیابان ها قدم می زند
من به باز بودن درها…
مشکوکم..

#رسول_يونان
@sherestan
/237/
باز امشب ای ستاره تابان
نیامدی
باز ای سپیده شب هجران
نیامدی

صبرم ندیده ای
كه چه زورق شکسته ای است
ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی

#شهريار
@sherestan
/238/
« روز
با سیگار من روشن می­شود
و اگر من قدم نزنم
زمین زیر پای هیچ­کس نمی­ چرخد
اگر دلتنگی شب­های من نبود
ماه نمی­ تابید
و از وقتی موهایم را کوتاه­ تر از انگشتان تو کردم
بادهای این شهر کوچ کرده­ اند»



بادها کوچ کرده ­اند
و اینکه هرروز موهای من بلندتر می­شود
چیزی را عوض نمی­کند
ماه
میان پنجره ­های دلتنگ جیره ­بندی شده­ است
و اینکه هرشب چقدر وانمود می­کنم به فکر تو نیستم
کافی نیست
تا سهم کمتری از ماه تکه ­تکه بردارم



بادها رفته ­اند
و موهایم را از پیشانی تمام خاطره ­ها پس زده­ اند
تو رفته­ اي
و تنهایی بلند شب­ هایت
موهای زنان دیگری را کوتاه کرده­ است
و من چشم­هایم را می­ برم و
باران
دیگر خیابان ­های منتهی به دوراهی را نمی ­بندد
می­ روم و
زمین دوباره می­ چرخد
ماه می­ تابد
باد می­ وزد، اما
هربار پیش از طلوع خورشید بیدار می­ شوی
یادت باشد
برای بیرون رفتن از خانه آنقدر منتظر بمانی
تا شاعری سیگارش را روشن کند.



#ليلا_كردبچه
@sherestan
/239/
تكليف تمام ترانه‌های من
از همين اولِ بسم‌اللهِ بوسه معلوم است
سلام، يعنی خداحافظ!
خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب
خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده
ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروزِ من،
عزيزِ هنوزِ من ... خداحافظ!


همين که گفتم!
ديگربه هيچ پرسشی
پاسخ نمی‌دهم!


هی بی‌قرار!
نگران کدامِ اشتباهِ کوچکِ بی‌هوا
تو از نگاه چَپ‌چَپِ شب می‌ترسی؟
ما پيش از پسينِ هر انتظاری حتما
کبوترانِ رفته از اينجا را
به رويایِ خوش‌ترين خبر فراخواهيم خواند.


من ... ترانه‌ها وُ
تو ... بوسه‌ها وُ
شب ... سينه‌ريزِ روشنش را گرو خواهد گذاشت،
تا ديگر هيچ اشاره يا علامتی از بُن‌بستِ آسمان نمانَد.
راه باز ...، جاده روشن وُ
همسفر فراوان است.


برمی‌گرديم
نگاه می‌کنيم
اميدوار به آواز آدمی ...!


آيا شفای اين صبحِ ساکتِ غمگين
بی‌خوابِ آخرين ستاره مُيسر نيست؟
هميشه همين قدم‌های نخستينِ رفتن است
که رازِ آخرين منزلِ رسيدن را رقم می‌زند.


کم نيستند کسانی
که با پاره‌ی سنگی در مُشتِ بسته‌ی باد
گمان می‌کنند کبوتری تشنه به جانب چشمه می‌بَرَند،
اما من و کبوتر و چشمه گول نخواهيم خورد
ما خوابِ خوشی از احوالِ آدمی ديده‌ايم


از اين پيشتر نيز
فالِ غريب ستاره هم با ما
از همين اتفاق عجيب گفته بود.


ما نزديک آينه نشستيم و شب شکست و
خبر از مسافرِ خوش‌قولِ بوسه رسيد،
رسيد همين نزديکی‌ها
که صبحِ يک جمعه‌ی شريف
از خواب روشن دريا باز خواهيم گشت.
همه چيز دُرست خواهد شد
و شب تاريک نيز از چراغِ تَرک‌خورده عذر خواهد خواست.
همين برای سرآغاز روزِ به او رسيدن کافی است،
همين برای نشستن و يک دلِ سير گريستنِ ما کافی‌ست،
همين برای از خود دور شدن و به او رسيدن کافی است.


سلام ...!
سلام يعنی خداحافظ!
خداحافظ اولين بوسه‌های بی‌اختيار
کوچه‌های تنگ آشتی‌کنانِ دلواپس
عصر قشنگِ صميمی
ماه مُعطرِ اطلسی‌های اينقدی، ... خداحافظ!


سلام، سهمِ کوچکِ من از وسعت سادگی!
سايه‌نشينِ آب و همپياله‌ی تشنگی سلام،
سلام، اولادِ اولين بوسه از شرمِ گُل و گونه‌های حلال،
سلام، ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروز من،
عزيزِ هميشه و هنوز من ... سلام!

#سيد_علي_صالحى
@sherestan
/240/
دوباره دست‌هايم خالي است
دوباره جاي بوسه‌ها تير مي‌کشد
دوباره من
پراکنده
شعرهايي نوشته‌ام
که زني در آن‌ها
پنهاني
ودکا مي‌نوشد
تا در مراسم سوگواري آرام باشد


#سارا_محمدي_اردهالي
@sherestan
/241/

هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود
تا منتهای کار من از عشق چون شود

دل برقرار نیست که گویم نصیحتی
از راه عقل و معرفتش رهنمون شود

یار آن حریف نیست که از در درآیدم
عشق آن حدیث نیست که از دل برون شود

فرهادوارم از لب شیرین گزیر نیست
ور کوه محنتم به مثل بیستون شود

ساکن نمی‌شود نفسی آب چشم من
سیماب طرفه نبود اگر بی سکون شود

دم درکش از ملامتم ای دوست زینهار
کاین درد عاشقی به ملامت فزون شود

جز دیده هیچ دوست ندیدم که سعی کرد
تا زعفران چهره من لاله گون شود

دیوار دل به سنگ تَعَنت خراب گشت
رخت سرای عقل به یغما کنون شود

چون دور عارض تو برانداخت رسم عقل
ترسم که عشق در سر سعدی جنون شود
#سعدی
@sherestan
/242/
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست
من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست
همه را هست همین داغ محبت که مراست
که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست
عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند
داستانیست که بر هر سر بازاری هست
#سعدی
@sherestan
/245/
نباشد عيب پرسيدن، ترا خانه كجا باشد؟
نشاني ده اگر يابيم و آن اقبال ما باشد

تو خورشيد جهان باشي ز چشم ما نهان باشي
تو خود اين را روا داري و آنگه اين روا باشد

درين آتش كبابم من، خراب اندر خرابم من
چه باشد اي سر خوبان، تني كز سر جدا باشد

دل من در فراق جان، چو ماري سرزده پيچان
بِگِردنقش تو گَردان، مثال آسيا باشد

خوداوپيداوپنهانست جهان نقش است واوجانست
بينديش اين چه سلطانست، مگر نور خدا باشد

خروش و جوش هر مستي، ز جوش خُمِّ مِي باشد
سبكساري هر آهن، ز تو آهن ربا باشد

خريدي خانۀ دل را، دل آنِ تست مي داني
هر آنچه هست در خانه، از آنِ كدخدا باشد

زند آتش در اين بيشه، كه بگريزند نخجيران
ز آتش هر كه نگريزد، چو ابراهيم ما باشد

#مولانا
#دیوان_شمس

@sherestan
/246/
جان من و جان تو بستست به همدیگر
همرنگ شوم از تو گر خیر بود گر شر

ای دلبر شنگ من ای مایه رنگ من
ای شکر تنگ من از تنگ شکر خوشتر

ای ضربت تو محکم ای نکته تو مرهم
من گشته تمامی کم تا من تو شدم یک سر

#مولانا
@sherestan
/247/

. آرزو میکنم
که خنده ات
تنها به عادت مرسوم "عکس گرفتن"
نبوده باشد !

و تو
خندیده باشی در آن لحظه
از ته دل...

چرا که خنده ی تو
جهان را زیبا میکند...

#يغما_گلرويي

@sherestan
/۲۴۸/

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم
ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما


#حافظ

@sherestan
/249/من سردم است
و انگار
هیچ وقت
گرم نخواهم شد ؛
در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانیست...

#فروغ_فرخزاد @sherestan
#فروغ_فرخزاد به همراه همسرش پرویز شاپور که بعدها از وی جدا شد @sherestan
#فروغ_فرخزاد به همراه فرزند خوانده اش حسین منصوری @sherestan
زندگی نامه #فروغ_فرخزاد به مناسبت هشت دی :

فروغ‌الزمان فرخزاد شاعر معاصر ایرانی هشتم دی‌ماه ۱۳۱۳ در محله‌ی امیریه‌ تهران، کوی خادم آزاد به دنیا آمد و در ۳۲ سالگی بر اثر تصادف اتومبیل درگذشت. وی که بعد از نیما یوشیج، در کنار احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث و سهراب سپهری از پیشگامان شعر معاصر فارسی است، اکنون ۴۶ سال از مرگش می‌گذرد.
فروغ با مجموعه‌های "اسیر"، "دیوار" و "عصیان" در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد. سپس آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. وی در بازگشت دوباره به شعر، با انتشار مجموعه "تولدی دیگر" که شامل ۳۱ قطعه شعر است تحسین گسترده‌ای را برانگیخت، سپس مجموعه "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید.
فروغ فرزند چهارم توران وزیری‌تبار و محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد. فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور طنزپرداز ایرانی که پسرخاله مادر وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۳۴ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، یک پسر به نام کامیار بود. فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامه‌نگاری‌های عاشقانه‌ای داشت. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی در کتابی به نام "اولین تپش‌های عاشقانهٔ قلبم" منتشر گردید.

@sherestan
پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخزاد، برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته و یکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در این سیر و سفر، کوشید تا با فرهنگ اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تئاتر و اپرا و موزه می‌رفت. وی در این دوره زبان ایتالیایی، فرانسه و آلمانی را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشنایی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی، ذهن او را باز کرد و زمینه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد.
در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند و در این مسیر با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه‌ است را در آسایشگاه جذامیان باباباغی تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم "خانه سیاه ‌است" برنده جایزه نخست جشنواره اوبر هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد. در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مؤلف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند.
فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتومبیل جیپ شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.
/250/

کاش هرگز بزرگ نمی شدم
و نمی فهمیدم
که پدرم به من دروغ گفت:
که هر چیزی را در خاک بکاری روزی سبز خواهد
شد
و این از لطف خداوند است
چرا کسی نمی فهمد؟
من سالهای زیادی انتظار کشیدم
اما
مادرم سبز نشد! .

#سابیر_هاکا

@sherestan
کتاب دیوان اشعار #فروغ_فرخزاد (شامل پنج دفتر شعر و اشعاری که اجازه ی انتشار نیافتند)

@sherestan