شعرستان
1.1K subscribers
2.07K photos
148 videos
130 files
26 links
هنر اگرچه نان نمی شود اما شراب زندگیست
ژان پل سارتر

ارتباط :
@Sherestan_a



#Leave_Channel
Download Telegram
/222/

هزار شب، تو برای هوای خود خفتی
یک شبی چه شود از برای یار؟، مخسب

#مولانا

@sherestan
/223/

آیا
در جاده های شب، جایی مانده است
که در آن پرسه زنم؟
چشمانت،
تمام گسترده شب را
فرا گرفته اند...

#نزار_قبانی

@sherestan
/224/

سخن ها دارم از دست تو در دل
ولیکن در حضورت بی زبانم

#سعدی
@Sherestan
/225/

مثل تندیس فروریخته کورم، لالم
جسد زنده ی در معرض اضمحلالم

مثل وقتی که تو رفتی به سفر، غمگینم
مثل وقتی که بخندی به کسی، بدحالم

کودک تشنه ی آغوش توام، بیخود نیست
صبحها یکسره غر می زنم و می نالم

خواستم با نفست لحظه ای آرام شوم
گوشی ات گفت که: از صبح سحر اشغالم

هر چه از صبح در خانه حافظ رفتم
"بوی بهبود ز اوضاع... " نیامد فالم

چای می خوردم و دنبال قوافی بودم
زنگ زد دیر شده، زود بیا دنبالم

#آرش_شفاعی

@sherestan
/226/


تو آن بتی که پرستیدنت خطایی نیست
وگر خطاست! مرا از خطا ابایی نیست !

بیا که در شب گرداب زلف مواجت
به غیر گوشه ی چشم تو ناخدایی نیست …

درون خاک دلم می تپد، هنوز اینجا
به جز صدای قدم های تو صدایی نیست …

نه حرف عقل بزن با کسی نه لاف جنون !
که هر کجا خبری هست ادعایی نیست

دلیل عشق، فراموش کردن دنیاست
وگرنه بین من و دوست ماجرایی نیست

سفر به مقصد سردرگمی رسید، چه خوب !
که در ادامه این راه ردپایی نیست

#فاضل_نظری

@sherestan
/227/

نبودن تو
فقط نبودن تو نیست
نبودن خیلی چیزهاست
کلاه روی سرمان نمی ایستد
شعر نمی چسبد
پول در جیبمان دوام نمی آورد
نمک از نان رفته
خنکی از آب
ما بی تو فقیر شده ایم!

#رسول_یونان

@sherestan
/228/
نسیم که پرده های اتاق را تکان می‌دهد
تمام وجودم می‌لرزد
عشق زمستانی‌ات را به خاطر می‌آورم
از باران می‌خواهم در شهر دیگری ببارد
به دست و پای برف می‌افتم که شهر دیگری را سفیدپوش کند
التماس می‌کنم خداوند زمستان را از فکرش پاک کند
بعد از تو چگونه زمستان را سر کنم؟...

#نزار_قبانی
@sherestan
/229/
وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها
بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان‌ها

گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل
با یاد تو افتادم از یاد برفت آن‌ها

ای مهر تو در دل‌ها وی مهر تو بر لب‌ها
وی شور تو در سرها وی سر تو در جان‌ها

تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن
کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها

آن را که چنین دردی از پای دراندازد
باید که فروشوید دست از همه درمان‌ها

گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید
چون عشق حرم باشد سهلست بیابان‌ها

هر تیر که در کیشست گر بر دل ریش آید
ما نیز یکی باشیم از جمله قربان‌ها

هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو
باید که سپر باشد پیش همه پیکان‌ها

گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش
می‌گویم و بعد از من گویند به دوران‌ها
#سعدی
@sherestan
/230/
این شور که در سر است مارا
وقتی برود که سر نباشد

بیچاره کجا رود گرفتار
کز کوی تو ره به در نباشد

#سعدی
@sherestan
/231/
غافلی از حال دل ترسم که این ویرانه را

دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند!

#صائب_تبریزی
@sherestan
/232/
همین‌جا بمان عشقم
همین‌گونه که هستی
بمان
و تنها
به من نگاه کن

نگاه کردن
عشق است..

و ببوس مرا
بی وفقه
باز هم بلند بلند ببوس مرا

آری
عشق
همین سفرهای طولانی را
می‌طلبد

هر لحظه سوی خود
بِکش مرا

بِکش تا بدانم
سهم توام
تا بدانی سهم منی
این گونه محکم.. این‌گونه گرم
سمت خود بِکش مرا.


#شاعر: ایلهان برک | #مترجم: سیامک تقی‌زاده
@sherestan
/233/
دلم آن زمان خواهد!
که طوفان شود
باران ببارد
برفی سنگین بزند
و کولاکی به وسعت تاریخ
و تمام جاده ها
سو به مقصدت بسته شوند
و تو چاره ای
به جز ماندن !
نداشته باشی!
و بمانی!!






#حامد_موسوی
@sherestan
/234/
بوی قهوه
عطر نفس های توست
که قراری عاشقانه را
در کافه یی قدیمی
برای ام زنده می کند...

یادش بخیر!

زنی که روبه روی ام می نشست
حالا
چند سالی ست
میان شعرهای من
تنها زندگی می کند...!




#احمد_صوفی
@sherestan
/235/
من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی

دلو جانم به تو مشغول و نظر بر چپ وراست
تا حریفان ندانند که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

تو بدین نعت و صفت گر  خرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
#سعدی
@sherestan
/236/
نیامدنش را باور نمی کنم
غیر ممکن است
او نیامده باشد
حتما، حالا
زیر باران مانده است
و نا امید و خسته
در خیابان ها قدم می زند
من به باز بودن درها…
مشکوکم..

#رسول_يونان
@sherestan
/237/
باز امشب ای ستاره تابان
نیامدی
باز ای سپیده شب هجران
نیامدی

صبرم ندیده ای
كه چه زورق شکسته ای است
ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی

#شهريار
@sherestan
/238/
« روز
با سیگار من روشن می­شود
و اگر من قدم نزنم
زمین زیر پای هیچ­کس نمی­ چرخد
اگر دلتنگی شب­های من نبود
ماه نمی­ تابید
و از وقتی موهایم را کوتاه­ تر از انگشتان تو کردم
بادهای این شهر کوچ کرده­ اند»



بادها کوچ کرده ­اند
و اینکه هرروز موهای من بلندتر می­شود
چیزی را عوض نمی­کند
ماه
میان پنجره ­های دلتنگ جیره ­بندی شده­ است
و اینکه هرشب چقدر وانمود می­کنم به فکر تو نیستم
کافی نیست
تا سهم کمتری از ماه تکه ­تکه بردارم



بادها رفته ­اند
و موهایم را از پیشانی تمام خاطره ­ها پس زده­ اند
تو رفته­ اي
و تنهایی بلند شب­ هایت
موهای زنان دیگری را کوتاه کرده­ است
و من چشم­هایم را می­ برم و
باران
دیگر خیابان ­های منتهی به دوراهی را نمی ­بندد
می­ روم و
زمین دوباره می­ چرخد
ماه می­ تابد
باد می­ وزد، اما
هربار پیش از طلوع خورشید بیدار می­ شوی
یادت باشد
برای بیرون رفتن از خانه آنقدر منتظر بمانی
تا شاعری سیگارش را روشن کند.



#ليلا_كردبچه
@sherestan
/239/
تكليف تمام ترانه‌های من
از همين اولِ بسم‌اللهِ بوسه معلوم است
سلام، يعنی خداحافظ!
خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب
خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده
ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروزِ من،
عزيزِ هنوزِ من ... خداحافظ!


همين که گفتم!
ديگربه هيچ پرسشی
پاسخ نمی‌دهم!


هی بی‌قرار!
نگران کدامِ اشتباهِ کوچکِ بی‌هوا
تو از نگاه چَپ‌چَپِ شب می‌ترسی؟
ما پيش از پسينِ هر انتظاری حتما
کبوترانِ رفته از اينجا را
به رويایِ خوش‌ترين خبر فراخواهيم خواند.


من ... ترانه‌ها وُ
تو ... بوسه‌ها وُ
شب ... سينه‌ريزِ روشنش را گرو خواهد گذاشت،
تا ديگر هيچ اشاره يا علامتی از بُن‌بستِ آسمان نمانَد.
راه باز ...، جاده روشن وُ
همسفر فراوان است.


برمی‌گرديم
نگاه می‌کنيم
اميدوار به آواز آدمی ...!


آيا شفای اين صبحِ ساکتِ غمگين
بی‌خوابِ آخرين ستاره مُيسر نيست؟
هميشه همين قدم‌های نخستينِ رفتن است
که رازِ آخرين منزلِ رسيدن را رقم می‌زند.


کم نيستند کسانی
که با پاره‌ی سنگی در مُشتِ بسته‌ی باد
گمان می‌کنند کبوتری تشنه به جانب چشمه می‌بَرَند،
اما من و کبوتر و چشمه گول نخواهيم خورد
ما خوابِ خوشی از احوالِ آدمی ديده‌ايم


از اين پيشتر نيز
فالِ غريب ستاره هم با ما
از همين اتفاق عجيب گفته بود.


ما نزديک آينه نشستيم و شب شکست و
خبر از مسافرِ خوش‌قولِ بوسه رسيد،
رسيد همين نزديکی‌ها
که صبحِ يک جمعه‌ی شريف
از خواب روشن دريا باز خواهيم گشت.
همه چيز دُرست خواهد شد
و شب تاريک نيز از چراغِ تَرک‌خورده عذر خواهد خواست.
همين برای سرآغاز روزِ به او رسيدن کافی است،
همين برای نشستن و يک دلِ سير گريستنِ ما کافی‌ست،
همين برای از خود دور شدن و به او رسيدن کافی است.


سلام ...!
سلام يعنی خداحافظ!
خداحافظ اولين بوسه‌های بی‌اختيار
کوچه‌های تنگ آشتی‌کنانِ دلواپس
عصر قشنگِ صميمی
ماه مُعطرِ اطلسی‌های اينقدی، ... خداحافظ!


سلام، سهمِ کوچکِ من از وسعت سادگی!
سايه‌نشينِ آب و همپياله‌ی تشنگی سلام،
سلام، اولادِ اولين بوسه از شرمِ گُل و گونه‌های حلال،
سلام، ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروز من،
عزيزِ هميشه و هنوز من ... سلام!

#سيد_علي_صالحى
@sherestan
/240/
دوباره دست‌هايم خالي است
دوباره جاي بوسه‌ها تير مي‌کشد
دوباره من
پراکنده
شعرهايي نوشته‌ام
که زني در آن‌ها
پنهاني
ودکا مي‌نوشد
تا در مراسم سوگواري آرام باشد


#سارا_محمدي_اردهالي
@sherestan
/241/

هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود
تا منتهای کار من از عشق چون شود

دل برقرار نیست که گویم نصیحتی
از راه عقل و معرفتش رهنمون شود

یار آن حریف نیست که از در درآیدم
عشق آن حدیث نیست که از دل برون شود

فرهادوارم از لب شیرین گزیر نیست
ور کوه محنتم به مثل بیستون شود

ساکن نمی‌شود نفسی آب چشم من
سیماب طرفه نبود اگر بی سکون شود

دم درکش از ملامتم ای دوست زینهار
کاین درد عاشقی به ملامت فزون شود

جز دیده هیچ دوست ندیدم که سعی کرد
تا زعفران چهره من لاله گون شود

دیوار دل به سنگ تَعَنت خراب گشت
رخت سرای عقل به یغما کنون شود

چون دور عارض تو برانداخت رسم عقل
ترسم که عشق در سر سعدی جنون شود
#سعدی
@sherestan
/242/
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست
من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست
همه را هست همین داغ محبت که مراست
که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست
عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند
داستانیست که بر هر سر بازاری هست
#سعدی
@sherestan